جهت‏گيرى سياست‏خارجى و نقش ملى ايران


جهت‏گيرى سياست‏خارجى و نقش ملى ايران از كودتا تا انقلاب اسلامى ايران
1357 - 1332
نویسنده:دكتر ابراهيم متقى

جهت‏گيرى سياست‏خارجى هر كشور با توجه به اهداف آن واحد سياسى شكل مى‏گيرد. اهداف سياسى كشورها نيز با مؤلفه‏هاى ديگرى از جمله ايدئولوژى نظام سياسى، قدرت ملى و موقعيت ژئوپليتيكى آن ارتباط دارد. كشورها از روش‏هاى مختلفى بهره مى جويند تا بتوانند «منافع ملى‏» و «اهداف ملى‏» خود را تامين نمايند. بنابراين بايد جهت‏گيرى و نقش ملى را روشهايى براى نيل به اهداف تلقى نمود.
ضرورت‏هاى دست نشاندگى در سياست‏خارجى ايران ايجاب مى‏كرد تا جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران در چارچوب الگوى «اتحاد و ائتلاف‏» با غرب تنظيم گردد. الحاق به پيمان بغداد و پيمان سنتو در همين راستا بود. جهت‏گيرى ياد شده، سطح روابط ايران و امريكا در عرصه‏هاى نظامى، دفاعى و امنيتى را افزايش داد و منجر به افزايش وابستگى ايران به ساختارهاى غرب گرا گرديد و در نتيجه اين فرآيند، «الگوهاى امريكا محور» در رفتار سياست‏خارجى نمايان گرديد. امام خمينى(ره) در سخنرانيهاى خود نسبت‏به روند ياد شده اعتراض نمودند. جنبش 15 خرداد را بايد واكنش رهبران دينى ايران در برابر الگوهاى غرب گرا دانست. اين روند منجر به اعتراض ثانويه رهبران دينى در ارتباط با ماجراى كاپيتولاسيون گرديد.
با توجه به پيوستگيهاى سياست‏خارجى و امنيتى ايران و ايالات متحده، زمينه براى ارايه «دكترين نيكسون‏» در سال 1969 فراهم شد. در چارچوب دكتر ين نيكسون ايران نقش ملى «رهبر منطقه‏اى‏» را ايفا نمود. اين روند تا سال 1979 و دوران پيروزى انقلاب اسلامى تداوم يافت. با پيروزى انقلاب اسلامى ايران، جهت‏گيرى و نقش ملى ايران در عرصه سياست‏خارجى متحول و دگرگون شد.
مقدمه
جهت‏گيرى سياست‏خارجى كشورها و واحدهاى سياسى، عمدتا تحت تاثير مقولاتى از جمله «قدرت ملى‏»، «ماهيت نخبگان سياسى‏»، «سطح انگيزش ملى‏» و نوع «رسالت منطقه‏اى و جهانى‏» مقامات عاليه و رهبران نظام سياسى قراردارد. طبيعى است كه مؤلفه‏هاى ديگرى نيز بر جهت‏گيرى سياست‏خارجى و الگوى رفتارى كشورها، تاثيراتى را بر جاى خواهد گذاشت. اما ضريب و نقش تاثير گذار آنان بر مواضع و نوع رفتار سياسى و احدهاى ملى محدود خواهد بود.
به طور مثال مى‏توان از ماهيت قدرت درنظام بين الملل و همچنين ويژگيهاى ساختارى آن صحبت نمود. مؤلفه‏هاى ياد شده به گونه‏اى اجتناب‏ناپذير بر رفتار سياسى و كاركرد كشورها در نظام منطقه‏اى و بين المللى تاثيراتى را بر جاى خواهد گذاشت. اما اين پارامترها به تنهايى نمى‏تواند در مواضع بنيانى و جهت‏گيرى سياست‏خارجى كشورها دخالت نموده و منشا اثر گردند.
در اين روند بايد «ماهيت دولت‏» را به عنوان عنصر تعيين كننده‏اى در موضاع و اهداف سياست‏خارجى هر كشور مورد ملاحظه قرار داد. زيرا مختصات و ماهيت دولتها با رسالت جهانى و ايدئولوژى آنان كاملا مرتبط و هماهنگ مى‏باشد.
به طور مثال، دولت انقلابى به گونه‏اى اجتناب‏ناپذير تحت تاثير ايدئولوژى انقلاب، رهبران انقلاب و ساير مؤلفه‏هاى مربوط به تحول انقلابى مى‏باشد. «كرين برينتون‏» در كالبد شكافى مقايسه‏اى انقلابات، براى تمامى آنان دورانهاى تاريخى مشخص را بيان داشته و شكل‏گيرى آن را امر اجتناب‏ناپذير دانسته است. (2)
در حالى كه برخى از ويژگيهاى تاريخ و فرهنگ سياسى كشورها بر نوع رفتار و عملكرد دولتهاى انقلابى، تاثير برجاى مى‏گذارد. بنابراين دولتهاى انقلابى نيز بر اساس متغيرها و مؤلفه‏هاى داخلى و درون ساختى، الگويى خاص و منحصر به فرد را در رفتار سياست‏خارجى خود دارا خواهند بود.
ماهيت «دولتهاى كودتا» را نيز به همين گونه مى‏توان مورد تحليل قرار داد. اين گونه دلوتها عموما داراى منشا خارجى و برون ساختارى مى‏باشند. چنين وضعيتى را حتى مى‏توان در رابطه با دولتهاى راديكال عربى كه بر پايه ناسيوناليسم عربى شكل گرفتند و در صدد تغيير وضع موجود بودند، مورد توجه قرار داد.
دولتهاى كودتا، عمدتا داراى منشا خارجى مى‏باشند. ممكن است‏برخى از چنين دولتهايى فاقد منشا اوليه برون ساختى باشند، اما به تدريج‏سطح وابستگى و هماهنگى آنان با «دولت‏حامى‏» افزايش خواهد يافت. چنين وضعيتى در رابطه با كاركرد منطقه‏اى «طالبان‏» و جهت‏گيرى سياست‏خارجى دولت طالبان در افغانستان نيز قابل بررسى و مشاهده مى‏باشد. نكته ديگر اينكه بين جهت‏گيرى سياست‏خارجى «دولت كودتا» با رفتار و جهت‏گيرى «دولت‏حامى‏» همبستگى مثبت وجود دارد.
بنابراين طبيعى به نظر مى‏رسد كه بسيارى از مؤلفه‏هاى سياست‏خارجى «دولت كودتا»، فاقد ماهيت و جلوه‏هاى درون زا مى‏باشند. به همين دليل است كه «گازيوروسكى‏» در تبيين ماهيت دولت ايران در دوران بعد از كودتاى 28 مرداد، از عبارت «دولت دست نشانده‏» استفاده نموده است. (3)
از آنجايى كه هر واژه‏اى بار مفهومى خاص خود را دارا مى‏باشد، از اين رو حوادث تاريخى، چگونگى جابه جايى طبقاتى، سطح تحرك اجتماعى و ميزان دگرگونيهاى شكل گرفته در هر جامعه‏اى، بر ماهيت دولت تاثير بر جاى مى‏گذارد. ماهيت نظام حكومتى نيز به گونه‏اى اجتناب ناپذيربر جهت‏گيرى سياست‏خارجى واحدهاى سياسى تاثير بر جاى خواهد گذاشت.
اگر فرآيند ياد شده را در رباطه با تحولات ساختارى ايران بعد از كودتاى 28 مرداد 1332 مورد بررسى قرار دهيم، به اين جمع بندى مى‏رسيم كه در شرايط و دوران زمانى بعد از كودتا، روابط دست نشاندگى يا وابستگى همه جانبه بين «حامى‏» (ايالات متحده آمريكا) و «پيرامون‏» (حكومت‏شاه و دلوت زاهدى) ايجاد شده است. متعاقب اين امر، حكومت‏شاه به عنوان يكى از ابزارهاى سياست‏خارجى آمريكا در خاورميانه ايفاى نقش نموده است. (4)
روند ياد شده در دورانهاى زمانى مختلف داراى ابعاد و كاركرد نسبتا متفاوت و غير همسانى بوده است. اما ماهيت دولت و جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران در اين مقطع زمانى تغيير چندانى نكرده است. آمريكايى‏ها در اين دوران «استقلال‏» و «حاكميت ملى‏» ايران را با توجه به منافع و اهداف استراتژيك خود پيگيرى مى‏كردند. به عبارت ديگر شكل‏گيرى كودتا بر عليه حكومت دكتر مصدق نيز به همين دليل انجام پذيرفت. جنگ سرد، تعيين كننده منطق رفتارى آمريكا با واحدهاى پيرامنى و نوع واكنش مقامات آن كشور در رابطه با اتحاد شوروى بوده است. به طور كلى بايد جهت‏گيرى ياست‏خارجى ايران در دوران بعد از كودتاى 28 مرداد 1332 را بر اساس چنين مؤلفه هايى تحليل نمود.
در اين مقاله، تلاش خواهد شد تا «جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران‏» به گونه‏اى كلاسيك مورد بررسى قرار گيرد. اين امر بر اساس بررسى «ماهيت دولت‏» ايران در دوران بعد از كودتا، مؤلفه‏هاى ساختارى نظام بين الملل، چگونگى توزيع قدرت در سيستم‏هاى منطقه‏اى و بين‏المللى انجام خواهد پذيرفت. طبيعى است كه چنين روندى بر اساس نوع تهديدات قابل تصور براى حكومت ايران و ايالات متحده آمريكا در طى سالهاى 57-1332 و همچنين نقش ملى در حوزه سياست‏خارجى، مورد توجه واقع مى‏شود.
فرضيه مقاله حاضر بر اين امر تاكيد دارد كه سياست‏خارجى ايران در طى اين دوران بر اساس «سمت‏گيرى مبتنى بر اتحاد با غرب‏» شكل گرفته است. طبعا اين امر واكنش به سمت‏گيرى «موازنه منفى‏» در سياست‏خارجى مصدق تلقى مى‏گردد.
با توجه به نوع جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران در مقطع زمانى مورد بحث، بايد «نقش ملى‏» ايران در طى اين دوران و بويژه از زمان شكل‏گيرى «پيمان سنتو»، بر اساس الگوى «رهبر منطقه‏اى‏» مورد مطالعه و تحليل قرار داد.
بررسى جهت‏گيريهاى سياست‏خارجى
اساسى‏ترين برونداد رفتار و سياتس خارجى كشورها را بايد بر مبناى سمت‏گيرى و «جهت‏گيرى‏»، (Orietation) آن، مورد ادراك و مطالعه قرار داد. البته ساير موضوعات همانند «تصميم‏گيرى‏»، (Decision Making) ، «اقدامات‏»، ( Action) ،و ابزارهاى سياست‏خارجى بويژه «ديپلماسى‏»، «مذاكره‏» و «چانه زنى‏» را بايد از جمله ساير بروندادها در روند سياست‏خارجى كشورها تلقى نمود.
با مطالعه «بروندادهاى‏»، (Otu puts) ياد شده، مى‏توان به اين جمع بندى رسيدكه جايگاه و اولويت مقوله سمت‏گيرى در سياست‏خارجى، بيش از ساير موارد و موضوعات مى‏بادش. به طور كلى، براى تحليل سياست‏خارجى، بيش از ساير موارد و موضوعات مى‏باشد. به طور كلى، براى تحليل سياست‏خارجى هر كشور بايد مواردى از جمله جهت‏گيرى، تصميم‏گيرى، كنش و رفتار عملياتى را عمده‏ترين بروندادهاى سياست‏خارجى حكومتها تلقى نموده و صرفا به مطالعه آن مبادرت ورزيد.
جهت گيريهاى سياست‏خارجى هر كشور با توجه به اهداف آن واحد سياسى شكل مى‏گيرد. به طور كلى هر گونه «سمت‏گيرى‏»، پاسخى به اهداف نظامهاى حكومتى و سياست‏خارجى آن مى‏باشد. از اين جهت مى‏توان تاكيد داشت كه «اهداف سياست‏خارجى كشورها»، شرايط روانى لازم جهت تحقق سمت گيريها و استراتژيهاى سياست‏خارجى را فراهم مى‏آورد.
براى تحقق «اهداف ملى‏»، واحدهاى سياسى بايد از مطلوبيت ابزارى و ساير مؤلفه‏هاى تاثيرگذار برخوردار باشند. طبعا كشورهايى كه داراى اهداف جهانى يا منطقه‏اى مى‏باشند، با مشكلات و محدوديتهاى چندگانه‏اى براى تحقق اهداف خود روبه رو مى‏شوند. برا يبرطرف كردن اين محدوديت‏ها، بايد شبكه ارتباطى و پيوندهايمحيطى اين گونه واحدهاى سياسى افزايش يابد. ائتلاف‏هايى كه قدرتهاى بزرگ در دوران بعد از جنگ دوم جهانى به انجام رساندند را بايد تلاش جهت افزايش هم دارى واحدهايى دانست كه داراى اهداف ملى مشترك يا همسو مى‏باشند. تحليل گران ياست‏بين‏الملل بر اين اعتقادند كه «موازنه گرى‏» و «اتحاد» به عنوان مطلوب‏ترين ابزارهاى سياست
خارجى كشورها، جهت تحقق اهداف منطقه‏اى و جهانى آن محسوب مى‏گردد.
با مطالعه تارخى روابط بين‏الملل نيز مى‏توان به چنين نتايجى دست‏يافت. زيرا صرفا كشورهايى توانسته‏اند از مزاياى لازم، براى تحقق اهداف جهانى يا منطقه‏اى خود برخوردار شوند كه داراى ديپلماسى فعال، الگوهاى موزانه گر و جهت‏گيرى اتحاد و ائتلاف در حوزه سياست‏خارجى باشند.
بدون اتحاد و ائتلاف با ساير واحدهاى سياسى نمى‏توان اهداف ملى را تحقق بخشيده و نتايج مورد نظر را كسب نمود. زيرا در هر دوران تاريخى، برخى از اهداف و منافع يك كشور با تمايلات و منافع برخى ديگر از واحدهاى سياسى هماهنگ مى‏باشد. در نتيجه چنين شرايطى، تلاش مشترك براى نيل به اهداف و مطلوبيت‏هاى محيطى فراهم مى‏گردد.
در درون سيستم اتحاد و ائتلاف، بازيگران نقش‏هاى متفاوتى را عهده دار مى‏باشند. واحدهايى كه از توانمندى ابزارى و قدرت همه جانبه‏اى برخوردارند، به عنوان رهبر ائتلاف و اتحاد تلقى مى‏شوند. ايالات متحده آمريكا و اتحاد شوروى در برخورد با متحدين خود و در دوران جنگ سرد داراى چنين شرايطى بودند. آنان بخشى از اهداف خود را توسط ساير واحدهاى سياسى تامين مى‏كردند. از سوى ديگر متحدين خود را نيز در شرايط خطر و تهديد كشورهاى متخاصم، كمك و هميارى مى‏نمودند.
بر اين اساس مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه «جهت‏گيرى سياست‏خارجى‏» متحدين ايالات متحده، «آمريكا محور» بوده، در حالى كه جهت‏گيرى سياست‏خارجى متحدين ابرقدرت ديگر، «شوروى محور» بوده است. در طى دوران جنگ سرد، آمريكا و اتحاد شوروى به عنوان رهبران بلوك‏هاى قدرت، نقش مؤثرى در تعيين جهت‏گيرى سياست‏خارجى ساير واحدهاى سياسى دارا بوده‏اند.
آلمان نيز در شرايط تاريخى 1890-1871، يعنى در آخرين سالهاى صدارت اعظم بيسمارك، نقش موازنه گر را در سيستم اروپايى قرن نوزدهم دارا بود. رهبران آلمان با تاثير گذارى بر جهت‏گيرى
سياست‏خارجى برخى از واحدها و قدرتهاى اروپايى توانستند اقتدار انگلستان را در اروپاى اواخر قرن نوزدهم به پايين‏ترين ميزان ممكن كاهش دهند. در طى اين دوران بيسمارك از سياست اتحاد و ائتلاف بهره گرفت. هدف وى را مى‏توان تحقق شرايطى از جمله «انزواى فرانسه‏»، «انفعال انگلستان‏»، «آشتى تدريجى اطريش و روسيه‏»، «تضعيف همه جانبه عثمانى‏» و «اقتدار فزاينده آلمان‏» دانست.
به اين ترتيب بيسمارك نيز توانست‏با بهره‏گيرى از سياست اتحاد و ائتلاف، و ايجاد موازنه گرى بين قدرتهاى بزرگ، اهداف منطقه‏اى و جهانى كشورش را در دوران بعد از «وحدت آلمان‏» تحقق بخشد، موفقيت‏بيسمارك ناشى از اين امر بود كه نامبرده توانست جهت‏گيرى سياست‏خارجى خود را با بهره‏گيرى از استراتژى «اتحاد و ائتلاف‏» و در جهت تحقق اهداف جهانى، هدايت نمايد. طبعا كشورهاى روسيه، ايتاليا و اطريش نيز جهت‏گيرى سياست‏خارجى خود را بر اساس اهداف استراتژيك آلمان تنظيم مى‏كردند. آنان بدينوسيله مى‏توانستند بخشى از اهداف منطقه‏اى و بين‏المللى خود را تحقق بخشند و به مزاياى ناشى از همكارى با آلمان نايل گردند.
طبيعى است كه كشورهاى كوچك نيز، با توجه به علايق و اهداف خاص خود، داراى جهت‏گيرى اتحاد و ائتلاف مى‏باشند. برخى از اين واحدها، الگوى اتحاد را بر اساس منافع همه جانبه خود و به عنوان تلاشى براى جلوگيرى از تجاوز به كشورشان و حفظ تماميت ارضى خود اتخاذ مى‏كنند. طبعا كشورهاى عضو ائتلاف نيز در اين روند، داراى اهداف و منافع همگونى خواهند بود.
به هر اندازه سطح قدرت ملى كشورها كمتر باشد، جهت‏گيرى سياست‏خارجى آنان به ميزان محدودترى با منافع ملى واقعى آنان سازگار است. به همين دليل جهت‏گيرى كشورهاى كوچك در حوزه روابط بين‏الملل و سياست‏خارجى، تابعى از ماهيت و ساخت دولت‏حاكم بر آن كشور مى‏باشد. اين امر در دوران نظام دو قطبى، جلوه مشخص‏ترى داشت. شكل‏گيرى جنبش عدم تعهد، چنين روندى را تعديل نمود. برخى از كشورها در صدد برآمدند تا اهداف خود را بدون همكارى امنيتى فراگير با قدرتهاى جهان تامين نمايند. بر اين اساس بايد جهت‏گيرى عدم تعهد را روند جديدى در جهت‏گيرى سياست‏خارجى كشورهاى كوچك و متوسط دانست.
اين كشورها ضمن رعايت قواعد نظام جهانى، خود را درگير ضرورتهاى مربوط به رقابت دو قطبى در سياست‏بين‏الملل نكرده بودند. طبعا با فروپاشى نظام بين‏المللى و دگرگونى در ساختار دو قطبى، كشورهاى غير متعهد بايد روندهاى نوين و جهت گيريهاى جديد را در حوزه سياست‏خارجى كشور خود ايجاد نمايند. زيرا جهت گيريهاى سياست‏خارجى هر واحد سياسى، پاسخى به نوع توزيع قدرت در سيستم جهانى و ماهيت رقابت‏بين بازيگران اصلى مى‏باشد.
«هالستى‏» از نظريه پردازان و تحليل گران سياست‏بين‏الملل، ساختار نظام بين‏الملل را به عنوان يكى از عوامل اصلى مؤثر بر سمت‏گيرى سياست‏خارجى دولتها مى‏داند. وى بر اين اعتقاد است كه:
«در نظام دو قطبى دولتهايى كه مى‏كوشند امنيت‏خود را از راه انزواگرايى يا عدم تعهد به دست آورند، عموما با شكست روبه‏رو مى‏شوند. رهبران بلوك، آنها را تا حد دولتهاى زيردست تنزل مى‏دهند، يا در بعضى موارد نابود ساخته و به سرزمين يا اتحاد خود منظم مى‏نمايند... به طور كلى مى‏توان نتيجه گرفت كه سمت‏گيرى‏هاى بيشتر دولتهاى عضو نظام دو بلوكى، چند بلوكى يا سلسله مراتبى، بر اساس منافع قدرتهاى فرادست تعيين مى‏گردد. در قالب فرضيه مى‏توان گفت كه هر چه نظام سلسله مراتبى يا قطبى، منسجم‏تر باشد عرصه انتخاب يا آزادى عمل اعضاى ضعيف‏تر نظام، محدودتر است. همچنين فرصت‏هاى تغيير سمت‏گيرى‏ها و نقش‏ها محدودند.» (5)
همان گونه كه هالستى تاكيد دارد، دولتها عموما ترجيح مى‏دهند تا با الگوها و قواعد ساختارى در نظام بين‏الملل جدال چندانى نداشته باشند. به عبارت ديگر رقابت دولتها با يكديگر بر اساس مناسبات و قواعد پذيرفته شده به انجام مى‏رسد، موريس دوورژه، چنين رقابتى را مبتنى بر «مبارزه درون سيستمى‏» مورد تحليل قرار مى‏دهد، در اين شرايط، كشورها سمت‏گيرى انقلابى را اتخاذ نمى‏كنند، بلكه بر اساس ماهيت‏خود و نوع گرايشى كه به قدرتهاى بزرگ نشان مى‏دهند، رفتار سياسى مناسب و جهت‏گيرى سياست‏خارجى مورد نظر را مى‏پذيرند.
بررسى جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران بعد از كودتاى 28 مرداد
جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران در دوران بعد از كودتاى 28 مرداد را نيز بايد بر اساس ضرورتهاى داخلى و بين‏المللى مورد توجه قرار داد. دولت ايران در صدد بود تا اهداف و منافع ملى خود را با تاكيد بر ضرورتهاى امنيتى و ژئوپلتيكى ايالات متحده تنظيم نمايد. ماهيت رژيم ايران و ساخت دولت‏بعد از كودتاى 28 مرداد بيان كننده چنين ضرورت‏هايى بود. با شكل‏گيرى كودتا و به قدرت رسيدن دولت نظامى زاهدى، سياست موازنه منفى مصدق كاركرد خود را از دست داد. به عبارت «هالستى‏»، بايد كودتا را «نماد رفتارى‏» آمريكا براى نابود سازى جهت‏گيرى عدم تعهد يا موازنه منفى در سياست‏خارجى ايران دانست.
بعد از به قدرت رسيدن «آيزنهاور» و «جان فاستر دالس‏»، رئيس جمهور و وزير امور خارجه دولت جديد آمريكا كه جايگزين «هرى ترومن‏» و «دين آچسن‏» گرديده بودند، الگوى «قطبى منسجم‏ترى‏» را در برخورد با دولت مصدق انتخاب نمودند. از ديدگاه رهبران جديد آمريكا، دولت ناسيوناليست دكتر مصدق به عنوان زمينه سازى توسعه‏طلبى اتحاد شوروى تلقى مى‏شد. بر اساس چنين پيش فرضى، مقامات آمريكا در صدد بر آمدند تا استقلال و حاكميت ايران را ناديده انگاشته و بر مبناى برخى از ضرورتهاى نظام دو قطبى، حكومتى را به قدرت رسانند كه داراى پيوندهاى مؤثر و همه جانبه‏اى با ايالات متحده آمريكا باشد.
«با كودتاى 28 مرداد، انتخاب سياسى مورد نظر غرب (انگلستان و ايالات متحده آمريكا) به انجام رسيد. حكومت جديد ايران، توسط آمريكا تحميل گرديد. اين حكومت مورد حمايت‏ساختارهاى اجتماعى، سياسى و مالى آمريكا واقع شد.» (6)
در نتيجه اين فرآيند، رژيم شاه ناچار بود تا نيازهاى استراتژيك آمريكا را در دوران رقابتهاى دو قطبى لحاظ نمايد. ماهيت رهبران نظام سياسى ايران و همچنين ساخت دولت‏بعد از كودتا نيز به گونه‏اى بود كه مى‏توانست ضرورتهاى استراتژيك آمريكا را بدون توجه به تمايلات و انگيزشهاى ملى ايران، تامين نمايد.
به طور كلى كودتاى 28 مرداد و شكل‏گيرى دولت دست نشانده را بايد عمده‏ترين دليل در تغيير جهت‏گيرى ياست‏خارجى ايران دانست. از اين مقطع زمانى به بعد، رفتار سياسى ايران بويژه در عرصه رفتارهاى منطقه‏اى و بين‏المللى شديدا تحت تاثير نوع روابطى بودك ه با ايالات متحده ايجاد گرديده بود. علت اصلى شكل‏گيرى كودتا در ايران وايجاد روابط «حامى - پيرامون‏» بين آمريكا و ايران را بايد اهميت استراتژيك ايران دانست.
همجوارى ايران با اتحاد شوروى، دسترسى مشخص و گسترده به خطوط حياتى كشتيرانى، دارا بودن مواد اوليه گسترده بويژه نفت و گاز را بايد عمده‏ترين دلايل توجه آمريكا به ايران، شكل‏گيرى كودتا بر عليه دولت مصدق، ايجاد روابط دست نشاندگى با دولتهاى بعد از كودتا و تغيير در جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران تلقى نمود. از اين مرحله به بعد، روابط ايران و آمريكا وارد فاز و مرحله جديدى گرديد. هر دو كشور با توجه به ماهيت دولتها و اهداف آنان، از نوع روابط ايجاد شده بهره‏مند شدند.
قرارداد همكاريهاى اقتصادى و فنى ايران و آمريكا در دوران بعد از كودتا گسترش يافت. آمريكايى‏ها در صدد بودند تا توانمندى و بنيه ساختارى دولت جديد تقويت گردد. اين امر با توجه به نقش ملى دولت ايران اهميت پيدا مى‏كرد. از اين مقطع زمانى به بعد، ايران به تدريج در ساختهاى منطقه‏اى كه مورد نظر ايالات متحده بود، نقش تعيين كننده‏اى را ايفا نمود. اين امر زمنيه توسعه روابط ايران و آمريكا در تمامى زمينه‏ها فراهم آورد. اما به دليل جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران، همكاريهاى امنيتى ايران و ايالات متحده، بيش از ساير حوزه‏ها بود. (7)
روند فوق، شرايطى را به وجود آورد كه به موجب آن ايران به عنوان متحد صميمى ايالات متحده تلقى گرديد. طبيعى است كه اين امر تاثير لازم را در رابطه با استراتژى ائتلاف با غرب در حوزه سياست‏خارجى ايران فراهم مى‏آورد. نوع همكاريهاى ايران و آمريكا، و ضرورتهاى امنيتى دو كشور به اندازه‏اى بود كه ايران به گونه‏اى اجتناب‏ناپذير ياست‏خارجى غرب محور را در دستور كار خود قرارداد. «فرد هاليدى‏» با بررسى تحولات سياسى ايران، تاكيد داشت كه:
«ايران از اواخر جنگ دوم جهانى تاكنون (1978) متحد صميمى آمريكا بوده است. معناى اين حرف چنانچه ملاحظه خواهد شد اين نيست كه روابط ايران با آمريكا ثابت و لايتغير بوده، يا آنكه دولت ايران آلت دست مطلق سياست‏خارجى آمريكا بوده است. در گذشته اختلافاتى ميان اين دو دولت وجود داشته و مسلما در آينده برخوردها و عدم توافق‏هايى مشاهده خواهد شد. معناى دقيق متحد بودن ايران با آمريكا آن است كه دولت آمريكا از سال 1945 به بعد موجوديت رژيم ايران را تضمين كرده و از اواخر دهه 1960 تا به حال (1978) نيز از دولت ايران در جهت تسلط و تفوق منطقه‏اى پشتيبانى كرده است. به اين دليل انواع كمكهاى نظامى و سياسى مورد درخواست رژيم ايران را در اختيارش قرار داده است. بدون كمك آمريكا، سياست‏خارجى دولت ايران به شكل كنونى آن قابل تصور نبود و در واقع غير ممكن بود.» (8)
روابطى كه در رفتار و روند سياست‏خارجى ايران و بر اساس الگوى توسعه روابط با غرب ايجاد شده بود، به مدت 25 سال تداوم پيدا كرد. در اين مدت نهادهاى همكارى جويانه‏اى با ايالات متحده ايجاد شد. در طى اين دوران، جهت‏گيرى غرب گرا و آمريكا محور در سياست‏خارجى ايران شكل گرفت. اين امر با الگوى رفتارى غرب كه مبتنى بر استراتژى دفاع از پيرامون به عنوان بخشى از استراتژى «نگاه نو» حكومت آيزنهاور محسوب مى‏شد. شوراى امنيت ملى آمريكا در نوامبر 1953 يعنى سه ماه بعد از كودتاى 28 مرداد، دستورالعمل اجرايى 162 خود را صادر نمود.
اين دستورالعمل را بايد آغازى نوين در روابط آمريكا با كشورهاى پيرامونى از جمله ايران تلقى نمود. بر اساس اين استراتژى، ميانگين كمكهاى نظامى آمريكا به دولت ايران و در طى سالهاى 1954 تا 1961 سالانه بيش از 60 ميليون دلار گرديد. در طى همين مدت كمكهاى سالانه اقتصادى بيش از 5/64 ميليون دلار شد. اين كمكها 600 درصد نسبت‏به سالهاى بعد از جنگ دوم جهانى تا زمان شكل‏گيرى كودتا افزايش نشان مى‏داد. حجم كمكهاى نظامى آمريكا به ايران و در چارچوب استراتژى نگاه نو آيزنهاور تشديد شد. بحران هند و چنين و گرفتارى همه جانبه آمريكا در آن را بايد عامل اصلى افزايش كمكهاى نظامى دانست. به گونه‏اى كه در طى سالهاى 1962 تا 1969 اين گونه كمكها بيش از 100 ميليون دلار در سال مى‏گرديد. (9)
با توجه به اينكه كمكهاى اقتصادى و نظامى را بايد يكى از ابزارهاى سياست‏خارجى قدرتهاى بزرگ براى تداوم سيستم دست نشاندگى و توسعه ميزان وابستگى كشورهاى جهان سوم تلقى نمود، از اين رو تداوم اين كمكها نقش عمده‏اى در شكل‏گيرى و استمرار سياست‏خارجى غرب محور در ايران پيدا نمود. در اين دوران، علاوه بر ايران مى‏توان تحولاتى در جهت‏گيرى و رفتار غرب گرايى در كشورهاى ويتنام جنوبى، تايوان، پاكستان و تايلند را مورد ملاحظه قرار داد. اما جايگاه ايران در مقايسه با واحدهاى ياد شده از اهميت‏بيشترى برخوردار بود. به همين دليل حجم كمكهاى اقتصادى و نظامى آمريكا به ايران در مقايسه با كشورهاى ياد شده، بيشتر بود. توسعه نهادهاى غرب گرا در ايران و نهادينه شدن جهت‏گيرى غرب محور در حوزه سياست‏خارجى، چنين ضرورت‏هايى را فراهم مى‏آورد. به طور كلى:
«يك دهه بعد از كودتا، دولت آمريكا به طور متوسط ساليانه مبلغ 4/121 ميليون دلار به ايران، كمك اقتصادى و نظامى نمود. اين مبلغ در حدود 31 درصد كل هزينه‏هاى دولت ايران در طى سالهاى مالى 59-1954 و يا در حدود 17 درصد كل هزينه‏هاى دولت در طى سالهاى 1960 تا 1963 گرديد.
در اين مقطع، مقادى رقابل توجهى به دولت ايران وام پرداخت‏شد. بانك صادرات و واردات آمريكا، مقاديرى را به دولت ايران وام دادند. كمكهاى آمريكا دراين مقطع نقش مؤثرى را در تامين ثبات ايران فراهم آورد. اين امر منجر به افزايش رشد اقتصادى در ايران گرديد. بنابراين زمينه مالى لازم براى افزايش هزينه‏هاى امنيتى را فراهم آورد. ايران موفق شد تا ضمن بهره‏گيرى از اين كمكها، مقاديرى از آن را در زمينه خدمات اجتماعى و مسايل سياسى هزينه نمايد.» (10)
اين روند، دولت ايران را به كمكهاى آمريكا نيازمند و وابسته نمود. بازتاب اين امر، زمنيه محيطى لازم در شكل‏گيرى و توسعه الگوهاى غرب گرا را در رفتار و جهت‏يگرى سياست‏خارجى ايران فراهم آورد. لازم به توضيح است كه علاوه بر كمكهاى آشكار و حمايت‏شده غرب به ايران، ساير كمكها از طريق ايستگاه سازمان اطلاعات مركزى در تهران به انجام مى‏رسيد.
مامورين اين ايستگاه در صدد بودند تا استحكام و مشروعيت رژيم را از طريق الگوهايى از جمله مذاكره با مخالفين، متقاعد كردن آنان و همچنين انجام فعاليتهاى تبليغى و جنگ روانى فراهم آورند. به هر اندازه رژيم سياسى، استحكام و ثبات خود را مديون ساختارهاى آمريكايى مى‏ديد، به همان ميزان در اتخاذ رفتار سياسى و جهت‏گيرى سياست‏خارجى همگرايى بيشترى با ايالات متحده به انجام مى‏رساند.
به طور كلى شاه و دولت زاهدى بر اين اعتقاد بودند كه بدون كمك آمريكا، براندازى دولت مصدق امكان‏پذير نبوده و به همين دليل در دوران بعد از كودتا نيز رهبران ايران خود را وام دار آمريكا مى‏دانستند. شاه در ملاقات با «كيم روزولت‏» (11) اعلام داشت:
«من تاج و تختم را از بركت‏خداوند، ملتم، ارتشم و شما دارم.» (12)
با توجه به روانشناسى شاه و همچنين با تاكيد بر اهداف استراتژيك آمريكا، حكومت كودتا نسبت‏به ضرورتهاى ژئوپلتيك ايران و چگونگى انتظارات آمريكا در رفتار منطقه‏اى و بين‏المللى مقامات ياران واقف بوده و از اين مرحله زمانى به بعد ايران از وضعيت «بى طرف‏» خارج گرديد و در مناقشات بين‏المللى، به عنوان يكى از متحدين ايالات متحده ايفاى نقش نمود.
اولين واكنش ايران در چارچوب سياست جديد را بايد تلاش دولت زاهدى براى حل اختلافات ايران و انگلستان دانست. مقامات آمريكايى توصيه نمودند تا اختلافات به سرعت‏حل شود و زمينه براى هر گونه خلاء سياسى و اقتصادى برطرف شود. از سوى ديگر ضرورتهاى مربوط به «جهت‏گيرى غرب محور» در سياست‏خارجى ايران ايجاب مى‏كرد كه ايران هماهنگى مؤثرترى را با ساير متحدين آمريكا به انجام رساند.
«هربرت هوور» مشاور نفتى وزارت امور خارجه آمريكا، متعاقب مذاكراتى كه در انگلستان و با مقامات وزارت انرژى آن كشور به انجام رسانده بود، وارد تهران شد. «هوور» در مهر و آبان 1332 «ديپلماسى ايستگاهى‏»، (Shuttle Diplomacy) را بين ايران و انگلستان به انجام رساند. ملاقاتهاى گسترده و پى در پى وى با مقامات ايرانى و انگليسى، زمنيه را براى بازسازى روابط ديپلماتيك بين كشور ايجاد نمود.
متعاقب اين امر، ايران وانگلستان قبل از اينكه اختلافات مربوط به تاسيسات نفتى را حل و فصل نمياند، روابط ديپلماتيك خود را بازسازى نمودند. اين امر اولين نشانه تجديد نظر جدى در روابط خارجى ايران مى‏باشد. بازسازى روابط ايران و انگلستان نشان داد كه ايالات متحده آمريكا، در جهت‏گيرى و رفتار سياست‏خارجى ايران نقش مؤثر و همه جانبه‏اى را ايفا خواهد كرد.
بر اساس تلاشهاى آمريكا و استراتژى جدى در سياست‏خارجى دولت كودتا، روابط سياسى ايران و انگلستان در روز 14 آذرماه 1332 مجددا برقرار گرديد. اين امر در آستانه سفر «ريچارد نيكسون‏» معاون رئيس جمهور وقت ايالات متحده انجام پذيرفت. متعاقب اين امر در دانشگاه تهران تظاهراتى برگزار گرديد. دانشجويان تظاهر كننده هر گونه مظاهر غرب محور در سياست‏خارجى ايران را محكوم كردند. نيروهاى فرماندارى نظامى نيز در واكنش به اقدام دانشجويان، مبادرت به تيراندازى به سوى دانشجويان نموده و به اين ترتيب حماسه 16 آذر در اعتراض به جهت‏گيرى جديد در ياست‏خارجى ايران پديدار گرديد.
اقدام دانشجويان نشان داد كه جهت‏گيرى سياست‏خارجى دولت زاهدى مورد پذيرش گروههاى اجتماعى ايران نمى‏باشد. به طور كلى ايرانيان روشنفكر و گروههاى انقلابى پيش از آنكه سياست داخلى شاه را مورد نكوهش قرار دهند، به جلوه‏هاى سياست‏خارجى آن كشور توجه داشتند.
اگر سخنرانى تاريخى امام خمينى را كه در 15 خرداد 1342 به انجام رسيد را نيز تحليل محتوايى نماييم، به اين جمع بندى مى‏رسيم كه ايشان نيز عمده‏ترين انتقادات را متوجه جهت‏گيرى سياست‏خارجى شاه نموده بودند.
به طور كلى از نظر گروههاى سياسى و اجتماعى در ايران، بيش از آنكه سياست داخلى منجر به شكل‏گيرى ياست‏خارجى شود، سيكل معكوسى در طى سالهاى 1332 تا 1357 پديدار گرديده بود. اين امر ناشى از تاثير گذارى سياست‏خارجى و الگوهاى مورد نظر آمريكا در استراتژى «دفاع پيرامونى‏» بر ايران مى‏باشد. به موجب اين امر ايران به عنوان يكى از متحدين اصلى آمريكا در خاورميانه تلقى شد و جهت‏گيرى سياست‏خارجى خود را از وضعيت غير متعهد به شرايط غرب گرا تغيير داد.
امام خمينى قدس سره به مناسبت اولين سالگرد قيام 15 خرداد 1342، اعلاميه‏اى منتشر نمودند. ايشان ياست‏خارجى «آمريكا محور» و «اسرائيل محور» شاه را مورد نكوهش قرار داده و آن را عامل بسيارى از مصيبت‏هاى داخلى دانستند. امام خمينى قدس سره در اين اطلاعيه بيان داشتند كه:
«... ما براى دفاع از اسلام، ممالك اسلامى و استقلال ممالك اسلامى در هر حال مهيا هستيم. برنامه ما... هم پيمانى با دول اسلامى است در سراسر جهان. مقابل صهيونيسم، مقابل اسرائيل، مقابل دول استعمار طلب، مقابل كسانى كه ذخاير اين ملت فقير را به رايگان مى‏برند، خواهيم ايستاد.» (13)
بسيارى ديگر از گروههاى سياسى ضد شاه نيز بر اين اعتقاد بودند كه انحراف اصلى در ساختار سياسى ايران ناشى از گرايش آمريكا محور شاه و جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران مى‏باشد. اين امر از رژيم ايران «عروسك دست نشانده‏» ايجاد نموده بود. چنين وضعيتى منجر به اين گرديده كه منافع ملى و هنجارهاى واقعى سياست‏خارجى ايران ناديده انگاشته شود.
سابقه تاريخى ايران نشان داده استكه ايرانيان همواره از الگوى بى طرفى و موازنه بين قدرتهاى بزرگ استفاده كرده‏اند. شكل‏گيرى شرايط جديد در روابط ايران و آمريكا، سياست مبتنى بر بى طرفى را در روابط و سياست‏خارجى ايران پايان داد. اين امر نوعى انحراف در رفتار خارجى ايران محسوب مى‏شد. «گراهام فولر» در بحث مربوط به كالبد شكافى ياست‏خارجى ايران، جهت‏گيرى رژيم شاه را مودر نكوهش قرار داده و آن را فاقد بنيانهاى ساختارى دانسته است. در اين رابطه وى تاكيد دارد كه:
«سياست‏خارجى شاه را نبايد هنجار متداول در ديدگاههاى سياست‏خارجى ايران به شمار آورد. در واقع مى‏توان گفت كه سياست‏خارجى جمهورى اسلامى ايران به «هنجا» نگاه ايرانيان، نزديكتر از سياست‏هاى شاه است. به نظر مى‏رسد مردم ايران كه امروزه بيش از دوران شاه در سياست‏هاى كشور اعمال نظر مى‏كنند، اساسا خط كلى سياست‏خارجى روحانيون را راحت‏تر مى‏پذيرند... به نظر مى‏آيد كه نوعى بيگانه ترس كلى، بى اعتمادى عميق به غرب و قدرتهاى بزرگ، اشتياق به كسب برترى و سركردگى در منطقه، و گرايش نيرومند به عدم تعهد و در عين حال تعهد نسبت‏به آرمانهاى جهان سوم از جمله خصوصيات بارز سياست‏خارجى ايران باشد. سياست‏هايى كه در مواجهه با نوعى حس صيانت نفس و مصالح عملى كشور تعديل مى‏شود.» (14)
آنچه كه امروز تحت عنوان بيگانه ترسى بيان مى‏گردد و آن را در رابطه با خطرات و تهديدات مذاكره و رابطه با آمريكا پيوند مى‏دهند را بايد واكنش به «سياست آمريكا محور» در رفتار بين‏المللى رژيم شاه دانست. رژيم شاه در تلاش بود تا در پرتو اتحاد با غرب، اهداف و نقش فراگيرترى را براى ايران به ارمغان آورد. وى هنوز اسطوره امپراتورى ايارن و افتخارات ناشى از آن را در چارچوب اتحاد با غرب مورد جست و جو قرار مى‏داد. در حالى كه به هزينه‏هاى چنين ذهنيتى توجه نداشت.
قدرت‏طلبى شاه منجر به آن گرديد كه بيش از ساير ساختارهاى دولتى در حوزه سياست‏خارجى مداخله نمايد. به اين دليل اصول كلى و رفتارهاى كلان در سياست‏خارجى ايران، تحت تاثير اراده و توصيه‏هاى شاه قرار داشت. سياست آمريكا محور نيز پاسخى به انتظارات ايالات متحده توسط رژيم شاه بود. اين امر مى‏توانست در شرايطى كه پيوستگى ساختارى كمترى بين دو كشور ايارن و آمريكا به وجود مى‏آمده تا حدى تعديل گرديده و ضرورتهاى داخلى مربوط به ياست‏خارجى را تحقق بخشد.
رژيم شاه در طى سالهاى 57-1332 (تا زمان انقلاب اسلامى ايران) تعهدات گسترده و فراگيرى را در برابر اهداف و نيازهاى آمريكا پذيرا گرديد. همان گونه كه قبلا مطرح شد، اين امر با واكنش همه جانبه ساختهاى داخلى روبه رو گرديد. اما مقامات رژيم شاه در برابر تمايلات و خواسته مردم مقاومت نمودند. به اين ترتيب دولت ايران تعهدات متعددى را نه تنها در برابر آمريكا پذيرا گرديدند، لكه ساير كشورهاى اروپايى و بقيه متحدين آمريكا نيز از شرايط و موقعيت ايران استفاده فراگيرى را به انجام رساندند.
كلا گرايش به آمريكا را بايد اصلى‏ترين «هنجار» و «ايستار ذهنى‏» مقامات سياست‏خارجى ايران دانست. از نظر مقامات ايران، ايالات متحده به عنوان مرجع اصلى هر رفتار منطقه‏اى و بين‏المللى تلقى مى‏شد. ساختهاى داخلى در ايران نيز وظيفه داشتند تا به هر نحو ممكن، تقاضاها و نيازهاى مقامات آمريكايى را جامعه عمل پوشانند. اين امر در يك رفتار خاص مورد مشاهده قرار نمى‏گيرد، بلكه مى‏توان آن را در فرآيندى از رفتارها و تصميمات مقامات ايرانى مورد ملاحظه قرار داد.
با توجه به «جهت‏گيرى آمريكا محور» در سياست‏خارجى ايران، اهداف و منافع ملى رژيم شاه، تابعى از الگوى ياد شده تلقى مى‏شد. عموما آنچه كه با منافع ملى آمريكا هماهنگى داشت را مى‏توان در رويه‏هاى رفتارى ايران نيز مشاهده نمود. چنين روندى بدون توجه به تمايلات گروههاى ايرانى مطرح مى‏گرديد. بر اين اساس «ايستار» حاكم بر سياست‏خارجى ايران در دوران بعد از كودتاى 28 مرداد را بايد بر اساس واژه‏هايى همانند آمريكا گرايى مورد توجه قرار داد. اين امر بازتاب مشابهى را در ساختار سياست‏خارجى آمريكا به وجود آورد. «جيمز بيل‏» بر اين اعتقاد است كه در ايالات متحده نيز جلوه‏هايى از پهلوى گرايى شكل گرفته بود.
به اين ترتيب بايد هنجار سياست‏خارجى آمريكا در برخورد با رژيم شاه را بر سااس منافع هيات حاكمه و خاندان شاه مورد توجه قرار داد. انى امر با منافع برخى از نخبگان اقتصادى و تصميم گران سياست‏خارجى آمريكا، هماهنگى و تطابق داشت.
جمهوريخواهان بيشترين منافع را از رژيم شاه و مساعدتهاى انجام شده، به دست آورده بودند. اين روندبه گونه‏اى بود كه در زمان انتخابات رياست جمهورى آمريكا، سفارت ايران در واشنگتن بخشى از هزينه‏هاى تبليغاتى كانديداى جمهوريخواهان را تامين مى‏كرد. جيمزبيل بر اين اعتقاد است كه:
«كانون روابط پهلوى با آمريكايى‏ها در منافع اقتصادى و سياسى در نيويورك و واشنگتن نهفته بود. در چنين جاهايى بودكه رابطه‏اى دراز مدت و غير رسمى، محمدرضا شاه پهلوى را با قدرتمندترين كانون سياسى و پولسازى در آمريكا پيوند مى‏داد. اين رابط در برگيرنده خانواده راكفلر، مشتريان و مشاوران راكفلرها نظير كسانى چون هنرى كسينجر بود.» (15)
سياستى كه گروه‏هاى ذى نفوذ بر جهت‏گيرى سياست‏خارجى آمريكا تحميل نمودند، براى منافع بلند مدت آن كشور مصيبت‏بار تلقى مى‏شد، بسيارى از تحليل گران مسايل ايران از جمله «ريچارد كائم‏» و «هنرى پرشت‏» ب راين اعتقاد بودند كه مقامات آمريكايى بدون توجه به واقعيت‏هاى ايران، با شاه رابطه برقرار كرده و آن كشور را به عنوان نزديك‏ترين دوست آمريكا در خاورميانه مورد حمايت ابزارى و سياسى قرار داده است. اين امر در سالهاى 1977 و 1978 توسط بسيارى از سناتورهاى آمريكا تكرار گرديد.
در حالى كه پيوندهاى شاه با گروه‏هاى ذى نفوذ در آمريكا به گونه‏اى بود كه حتى در دوران بعد از پيروزى انقلاب اسلامى نيز، تحركات چند جانبه‏اى براى اعاده وضع قديم به انجام رسيد. به هر اندازه چنين مناسباتى ادامه پيدا مى‏كرد، منافع ساختارى امريكا با فرسايش درونى بيشترى روبه‏رو مى‏شد. آغازگر چنين پيوندهاى غيرساختارى را بايد گروهها و افرادى دانست كه در كودتاى 28 مرداد دخالت داشته‏اند. ريچارد نيكسون، آلن دالس، جان فاستر دالس و كروميت روزولت را بايد از جمله مقامات امريكايى دانست كه روابط ساختاى با ايران را در چارچوب روابط شخصى و دوجانبه تداوم بخشيدند.
اين گروهها اگر چه هر يك منافع ديگرى را تامين مى‏كردند، اما اولويت اصلى آنها را بايد تامين حداكثر منافع مادى دوجانبه دانست كه از طريق تداوم الگوى‏« امريكايى محور» در سياست‏خارجى شاه تحقق مى‏يافت. امريكايى‏ها نيز در پاسخ به اين گونه روابط در تلاش بودند تا الگوى «پهلوى‏گرايى‏» را در حوزه سياست‏خارجى خود نهادينه نمايند. على الرغم وجود چنين شرايطى بايد تاكيد داشت كه‏« شاه‏» هيچگاه اعتماد به نفس خود را در برخورد با حوادث و بدون اتكا به امريكا به دست نياورد. اين امر در رفتار وى، و در دوران گسترش تحولات انقلابى ايران قابل ملاحظه مى‏باشد.
شاهد همواره منتظر بود كه نحوه واكنش خود را با توجه به توصيه مقامات امريكايى هماهنگ نمايد. ميراث 28 مرداد به گونه‏اى دايمى بر ذهن شاه باقى مانده بود. اين امر اعتماد به نفس را از وى گرفت. و در نتيجه تداوم سياست‏خارجى امريكا محور، تبديل به ابزار سياسى و عنصر بدون اراده امريكا شد.
بر اثر شكل‏گيرى چنين فرآيندى، تمامى شكوه «امپراتورى شاهانه‏» و تمامى حمايتهاى امريكا نتوانست در برابر اراده سياسى و اجتماعى مردمى كه در آستانه انقلاب قرار دارند، مقاومت نمايد. اين امر ناشى از تناقض‏هايى بود كه در استراتژى و جهت‏گيرى سياست‏خارجى «امريكا محور» شاه به وجود آمده بود.
بعد از كودتاى 28 مرداد، شاه بر ضرورتهاى سياست‏خارجى امريكا وقوف همه جانبه‏اى پيدا نمود. وى مى‏دانست كه دوستى امريكا با شاه و تلاش آن كشور براى تثبيت رژيم شاهنشاهى، بر اساس ضرورتهاى ايده‏آليستى و روابط فردى ايجاد نشده است. وى در زمان به قدرت رسيدن (شهريور 1320) نسبت‏به نقش قدرتهاى بزرگ در حمايت از خود وقوف داشت. كودتاى 28 مرداد نيز چنين ذهنيتى را تثبيت نمود.
در اين شرايط تاريخى، شاه بيش از مصدق نسبت‏به ماهيت نظام‏« دو قطبى انعطاف ناپذير» وقوف پيدا كرده بود. چنين امرى را بايد در نوع واكنش شاه و گروه سنت‏گراى دربار برخورد با نهضت ملى نفت مورد مشاهده قرار داد. از ديدگاه اين گروه، از اين جهت‏بين آمريكا و گروه محافظه كار دربار پيوستگى وجود داشت. امريكا بر اين نكته واقف بود كه بدون همكارى همه جانبه ايران، آن كشور نمى‏تواند استراتژى مهار شوروى( Containment Strategy )را تحقق بخشد. بنابراين مى‏توان به اين جمع‏بندى رسيد كه موقعيت ژنواستراتژيك ايران، شرايط مداخله‏گرايى گسترش يابنده در امور داخلى ايران را براى مقامات امريكايى فراهم آورد. (16)
به طور كلى بايد نوع روابط ايران و ايالات متحده را بر اساس‏« استراتژى ائتلاف و اتحاد» مورد توجه قرار داد. زيرا امريكايى‏ها بدون برخوردارى از مزاياى جغرافيايى ايران و همچنين وجود دولت دست نشانده نمى‏توانستند اهداف ژئواستراتژيك خود را در چارچوب استراتژى دفاع پيرامونى تحقق بخشند. از آن جايى كه امريكا با تجهيز توانمندى‏هاى ابزارى، قادر به تحقق اهداف بين المللى خود در جهت مقابله با اتحاد شوروى و مهار آن كشود نبود، از اين رو سياست ائتلاف و اتحاد با ايران و ساير متحدين منطقه‏اى را در دستور كار قرار داده بود. حكومت‏هاى ايران در دوران بعد از كودتا نيز نمى‏توانستند اهداف خود را بدون كمك امريكا تحقق بخشند. به اين ترتيب به قدرت رسيدن حكومت كودتا در ايران منجر به هماهنگى ايران و امريكا گرديد.
نكته ديگرى كه در رابطه با استراتژى «اتحاد و ائتلاف‏» و همچنين جهت‏گيرى «امريكا محور» در سياست‏خارجى ايران مؤثر بود و منجر به آن شد كه اين رويه براى 25 سال تداوم پيدا نمايد را بايد در ساختار نظام دو قطبى و نوع روابط شرق و غرب مورد تحليل قرار داد. در« نظام دو قطبى‏» رهبران بلوك درصدد مى‏باشند تا روابط دست نشاندگى با متحدين جهان سومى خود را به هر صورت ممكن ادامه دهند. اين امر بخشى از ماهيت نظام دو قطبى مى‏باشد. بنابراين اگر سيستم بين‏الملل ماهيت متفاوتى از آنچه كه در سالهاى جنگ سرد شاهد آن بوده‏ايم، را دارا بود، سطح روابط ايران و امريكا و جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران متفاوت از روند گذشته تداوم پيدا مى‏كرد.
به طور كلى در سيستم دو قطبى، اعضاى كوچكتر اتحاد بسادگى از بلوك جدا نمى‏شوند. به طور مثال عراق صرفا در شرايطى از سيستم منطقه‏اى مورد نظر امريكا جدا شد كه عبد الكريم قاسم در سال 1958 كودتاى خونينى را عليه رژيم سلطنتى عراق هدايت نمود. و يا اينكه در سال 1979، انقلاب اسلامى ايران در شرياطى به پيروزى رسيد كه تحول ساختارى همه جانبه‏اى را در محيط و ساختارهاى سياسى به وجود آورده بود.
چنين وضعيتى در رابطه با همكاريهاى نظامى و امنيتى اتحاد شوروى با متحدين پيرامون آن كشور نيز وجود داشته است. پيوندهاى نظامى و امنيتى شوروى با كره شمالى، ويتنام و كوبا تا دوران بعد از فروپاشى اتحاد شوروى ادامه پيدا كرده است. در ت مامى اين دورانها، جهت‏گيرى سياست‏خارجى واحدهاى پيرامونى، در واكنش به نياز كشورهاى «حامى‏» صورت مى‏گيرد.
بنابر اين طبيعت استراتژى «اتحاد و ائتلاف‏» در رفتار سياست‏خارجى واحدهاى كوچكتر به گونه‏اى پديدار مى‏شود كه پيوستگى همه جانبه‏اى در جهت‏گيرى و رفتار سياست‏خارجى‏« پيرامون » با«حامى‏» ايجاد مى‏كند. يكى از علل تداوم چنين پيوندهايى را بايد ضرورتهاى ايدئولوژيك و استراتژيك بين اعضا اتحاد دانست. به هر اندازه پيوند ايدئولوژيك ضعيف‏تر باشد، امكان به وجود آمدن گسست و شكاف ايدئولوژيك بين اعضاى يك اتحاد بيشتر مى‏شود. (17)
در طى سالهاى 1953 تا 1979، سطحى از همگونى ايدئولوژيك و قواعد همكارى جويانه بين ايران و امريكا به وجود آمده بود. در اين مقطع زمانى امكان ظهور الگو و تجربه‏هاى سوسيال دموكراتيك، مذهبى و حتى ليبرال دموكراتيك فراهم نگرديد. گرايشات ضد كمونيستى و ضرورت شكل‏گيرى اتحاد ژئواستراتژيك، مبناى پيوند امريكا و ايران را در طى دوران ياد شده به وجود آورده بود.
برخى از منتقدين سياست‏خارجى امريكا، بر اين اعتقاد بودند كه شاه ايران توانست نيازهاى درون ساختارى خود را با هاله‏اى از ايدئولوژى همراه سازد و به اين ترتيب حمايت امريكا را به دست آورد. مقابله همه جانبه با احزاب و گروههاى كمونيستى، مجموعه‏هاى مذهبى و گروهاى ليبرال بيان كننده همكاريهاى ايدئولوژيك شاه و امريكا در طى دورانى بود كه ايران سياست‏خارجى امريكا محور را اتخاذ كرده بود. در اين مقطع زمانى ديپلمات‏هاى امريكايى در تهران نتوانستند بر اولويت‏هاى سياسى رژيم شاه در حوزه داخلى تاثير بر جاى گذارند. تئورى حقوق بشر كارتر نيز كارايى چندانى در اين زمينه دارا نبود. (18)
با توجه به روند همكاريهاى ايران و ايالات متحده امريكا در حوزه‏هاى امنيتى و سياست‏خارجى، مى‏توان به اين جمع‏بندى رسيد كه ائتلاف و اتحاد در برابر اتحاد شوروى و گروه‏هاى انقلابى ايران انجام پذيرفته است. اما اين امر ساختهاى داخلى ايران را، تحت تاثير قرار داد. بنابراين جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران پاسخى به نيازهاى درون حكومتى رژيم شاه تلقى مى‏شد. در اين روند، رژيم شاه نيازهاى ژئواستراتژيك امريكا در خاورميانه و حوزه مرزى با اتحاد شوروى را تحقق مى‏بخشيد. در حالى كه امريكا نيز با مشاركت امنيتى و اطلاعاتى با رژيم شاه، زمينه را براى ثبيت‏ساختارهاى داخلى ايران و تداوم هژمونى درون ساختارى شاه فراهم مى‏آورد.
به اين ترتيب جهت‏گيرى امريكا محور در سياست‏خارجى ايران با الگوهايى از استبداد داخلى براى سركوب گروههاى سياسى ايران همراه بود. شكل‏گيرى احزاب دولتى در ايران( مردم، ايران نوين و رستاخيز) جلوه‏اى از شاركت‏سازماندهى شده شاه بر كنترل بر تحولات سياسى داخلى بود. در طى اين دوران، امريكا واكنش چندانى در برابر استبداد شاهنشاهى به انجام نرساند. علت اصلى اين امر را بايد نياهاى ژئوپلتيكى امريكا به شاه دانست. اين امر زمينه را براى تداوم و توسعه جاه‏طلبى شاه ايجاد نمود. به همين دليل جهت‏گيرى سياست‏خارجى امريكا محور ايران در طى سالهاى شكل‏گيرى انقلاب مورد انتقاد گروههاى ليبرال دموكرات، ليبرال مذهبى و سوسيال دموكرات نيز واقع شده بود. آنان بر اين اعتقاد بودند كه حضور امريكا منجر به گسترش استبداد داخلى گرديده است.
با توجه به موارد فوق مى‏توان به اين جمع‏بندى رسيد كه عوامل متعددى بر جهت گيرى امريكا محور در سياست‏خارجى ايران و در دوران بعد از كودتاى 28 مرداد نقش داشته‏اند. ضرورتهاى ساختارى نظام بين‏المل، داراى كاركرد مؤثرترى بوده است‏به عبارت ديگر در تعامل «جزء»( مسايل ساختارى كشورها) و« كل‏»(ساختار نظام بين‏الملل)، بايد براى رقابت قدرتهاى بزرگ، نقش مؤثرترى قايل گرديد.
ضرورتهاى نظام دو قطبى و رقابت‏هاى ايدئولوژيك بين دو قدرت جهانى، زمينه سياسى و تاريخى لازم براى بى‏اثر نمودن استراتژى بى‏طرفى و جهت‏گيرى سياست موازنه منفى مصدق را فراهم آورد. خاطرات بسيارى از نخبگان ايران كه در توصيف شرايط شكل‏گيرى كودتا توصيف شده است. خاطرات نخبگان ايرانى، بيان كننده اين نكته است كه آنان بين الگوى ماركسيستى و سرمايه‏دارى و همچنين بين شاه و حزب توده، از تداوم سيستم سرمايه‏دارى حمايت‏به عمل آورده‏اند.
ساختارگرايان بر اين اعتقاد مى‏باشند كه ايران در دهه 1950 به گونه‏اى اجتناب‏ناپذير جذب يكى از بلوك‏هاى قدرت مى‏شد. بنابر اين جهت‏گيرى موازنه منفى و استراتژى بى‏طرفى در حوزه سياست‏خارجى ايران تداوم چندانى نمى‏داشت. به طور كلى ايران در دوران نظام دو قطبى بخصوص در دهه 1950 كه ساختار نظام بين المللى داراى ويژگى انعطاف‏ناپذير بوده است، چذب يكى از بلوك قدرت در نظام جهانى گرديده و بر اين اساس جهت‏گيرى سياسى خارجى آن تعيين مى‏شد.
پارامترهاى ديگرى نيز در شكل‏گيرى استراتژى «اتحاد و ائتلاف‏» و جهت‏گيرى «امريكا محور» در سياست‏خارجى ايران نقش داشته است. ايران و ايالات متحده امريكا، تصور نسبتا واحدى از خطر داشتند. بر اساس ادراك مقامات ايرانى در دوران بعد از كودتا، شوروى تهديد اصلى براى امنيت و منافع ملى ايران محسوب مى‏شد. اين مقامات رهيافتى را توسعه دادند كه منجر به توسعه روابط با امريكا و افزايش حس مقابله‏جويى با اتحاد جماهير شوروى بود. اسناد اداره كل هشتم ساواك نيز بيان‏كننده چنين ادراك و رهيافتى در حوزه مقابله‏جويى تركيبى و چند جانبه با شوروى و همكارى مستمر با سرويس‏هاى امنيتى غرب مى‏باشد.
عناصر تعيين كننده ديگرى كه بر جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران تاثير بر جاى گذاشت را بايد بر اساس سطح رقابت دو قدرت بزرگ جهانى مورد توجه قرار داد. سطوح درگيرى امريكا و اتحاد شوروى به گونه‏اى گسترش يافته بود كه در دهه 1940 و 1950 پيمانهاى نظامى- امنيتى ياد شده، ايالات متحده امريكا و اتحاد شوروى با كشورهاى دوست و متحد خود پيمانهاى دو جانبه و چند جانبه ديگرى را به امضا رساندند. به طور كلى، گسترش سطح درگيرى بين امريكا و اتحاد شوروى و جهانى شدن تهديدات، منجر به وارد شدن ايران در سياست ائتلاف و اتحاد با غرب گرديد.
علاوه بر موارد سه گانه ياد شده كه بر جهت‏گيرى امريكا محور ايران در حوزه سياست‏خارجى تاثير بر جاى گذاشتند بايد «ايستارهاى محافظه كارانه‏» نظام سياسى ايران در دوران بعد از كودتا را مورد تاكيد قرار داد. محمد رضا شاه به اين نتيجه رسيده بود كه بدون همكارى با ايالات متحده و جلب حمايت آن كشور قادر به ادامه تثبيت‏ساختار سياسى خود نمى‏باشد. وى بر اين نكته كاملا واقف بود كه نتوانسته است‏يارگيرى مناسب را از بين گروههاى اجتماعى ايران به انجام رساند. شاه كاملا به نخبگان نظام سياسى بى‏اعتماد بود.
عمده‏ترين اهرم براى بقاى نظام سياسى و رژيم شاهنشاهى ايران را بايد در اراده سياسى امريكا و ميزان حمايت آن كشور از شاه مورد جست‏وجو قرار داد. ساير نخبگان سياسى ايران در رژيم شاه نيز نسبت‏به نقش امريكا در حمايت از رژيم‏هاى سياسى در ايران آگاه بودند. اسناد منتشره سفارت امريكا موسوم به اسناد لانه جاسوسى، بيان كننده چنين ذهنيتى مى‏باشد.
از اين‏رو نخبگان سياسى مخالف نيز براى بى‏ثبات‏سازى ساختار حكومتى شاه، در صدد جلب حمايت مقامات سياسى و ديپلمات‏هاى امريكايى بودند.
بررسى نقش ملى ايران در دوران قبل از انقلاب
نقش ملى هر كشور و نظام سياسى با جهت‏گيرى سياست‏خارجى آن پيوستگى دارد. به عبارت ديگر بايد به اين نكته توجه داشت كه جهت‏گيرى سياست‏خارجى واحدهاى سياسى از يك سو ناشى از «استراتژى سياست‏خارجى‏» آن كشور مى‏باشد و از سوى ديگر منجر به شكل‏گيرى نقش ملى خواهد شد. بر اين اساس مى‏توان نمودار ذيل را در تبيين چگونگى شكل‏گيرى رفتار سياسى كشورها مورد ملاحظه قرار داد.
رفتار سياسى و كنش ديپلماتيك ‹ق‏ق نقش ملى ‹ق‏ق جهت‏گيرى سياسى خارجى ‹ق‏ق استراتژى سياست‏خارجى
به اين ترتيب نقش ملى كشورها و واحدهاى سياسى به عنوان يكى از بروندادهاى نظام سياسى تلقى مى‏شود. هرگونه تصميم‏گيرى، پذيرش تعهد، تاكيد بر قواعد و ضوابط رفتارى خاص، وظايفى كه كشورها در برابر ساير بازيگران مى‏پذيرند و همچنين نوع رفتارى كه در عرصه ديپلماتيك بين واحدهاى سياسى برقرار مى‏شود، ناشى از نقش ملى كشورها مى‏باشد.
بر اين اساس هر كشورى متناسب با اهداف سياسى و جهت‏گيرى سياست‏خارجى خود نقش‏هاى ملى متفاوتى را عهده‏دار مى‏شود. عموما تغيير در حكومت‏ها، نقش ملى واحدهاى سياسى را دگرگون نمى‏كند. زيرا در آن شرايط فقط رفتارها و روندها دچار دگرگونى و تغيير مى‏شوند. اما اگر نظام سياسى در يك كشور با دگرگونى‏هاى ساختارى روبه‏رو شود، طبعا جهت‏گيرى سياست‏خارجى و نقش ملى آن نيز با تغييراتى همراه خواهد شد.
در نتيجه مى‏توان به اين جمع‏بندى رسيد كه نقش ملى ايران در دوران بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، دچار تغييراتى نسبت‏به گذشته گرديده است. صرفا جلوه‏هايى از رفتار سياست‏خارجى و نقش ملى ايران در دوران قبل و بعد از پيروزى انقلاب ثابت‏باقى مانده است كه مربوط به روحيه ملى، فرهنگ سياسى، تجربيات تاريخى و شرايط جغرافياتى ايران مى‏باشد. پارامترهاى ياد شده را بايد عناصر ثابت در شكل‏گيرى نقش ملى در هر كشور از جمله در ايران دانست. طبيعى است كه دگرگونى در هر يك از مؤلفه‏هاى ياد شده، منجر به ايجاد تغيير در همان حوزه از رفتار سياسى خواهد شد. بر اين اساس تغييرات تدريجى در هر پارامتر زمينه را براى تغيير تدريجى در نقش ملى واحدهاى سياسى ايجاد خواهد كرد.
در همين رابطه بايد نقش ملى ايران در دوران قبل و بعد از كودتاى 28 مرداد را متفاوت از يكديگر دانست. علت اين امر را بايد تفاوت در جهت‏گيريهاى سياست‏خارجى ايران در شرايط قبل و بعد از كودتا دانست. از سوى ديگر شاهد تفاوت‏هايى در نقش ملى ايران در طى دهه 1950، 1960 و 1970 مى‏باشيم. در حالى كه در تمامى دوران ياد شده يعنى سالهاى 1953 تا 1979 جهت‏گيرى سياست‏خارجى ايران ثابت‏بوده است.
اين امر يعنى جلوه‏هاى مختلفى كه در نقش ملى ايران پديدار گرديده است را بايد ناشى از تغيير در ايستارها و شرايط اقتصادى و توانمندى‏هاى ابزارى ايران تلقى نمود. «هالستى‏» در بيان پيوستگى بين نقش ملى، سمت‏گيرى و رفتار سياست‏خارجى بيان مى‏دارد كه:
«مفاهيم نقش ملى با سمت‏گيرى‏ها رابطه‏اى نزديك دارند. نقش‏ها همچنين گرايشها، بيم‏ها و ايستارهاى اصلى در مورد جهان خارج و همچنين متغيرهاى سيستمى، جغرافيايى و اقتصادى را منعكس مى‏سازند. اما اين نقشها از سمت‏گيرى‏ها خاص‏ترند. زيرا اقدامات مشخص‏ترى را نشان مى‏دهند، يا چنين اقداماتى را در پى دارند. براى مثال مى‏توانيم با احتمال معقولى پيش‏بينى كنيم حكومتى كه همواره تصوير يك ميانجى را از خود ارائه مى‏دهد، به هنگام رويارويى با برخوردى منطقه‏اى يا جهانى، پيشنهاد شركت در راههاى گوناگون حل اختلاف را مطرح مى‏سازد.» (19)
در بيان نقش منطقه‏اى ايران و در طى سالهاى 79- 1953، بايد عوامل و مؤلفه‏هاى متفاوتى را دخيل دانست. اين مؤلفه‏ها در شكل‏گيرى نقش ملى‏« رهبر منطقه‏اى‏» كاملا مؤثر بوده است. بر اين اساس رهبر منطقه‏اى بايد جلوه‏هايى از اقتدار منطقه‏اى، شرايط جغرافيايى مناسب، احساس تعلق به يك منطقه، فرهنگ و سنت‏هاى سياسى- ايدئولوژيك مشترك با دولتهاى منطقه و همچنين موقعيت‏سنتى برتر در منطقه را دارا باشد. براى نيل به چنين فرآيندى، ايران دورانهاى مختلفى را سپرى نموده است. در هر دوران بخشى از اهداف ايران تحقق پيدا نموده است. اما نيل به نقش ملى «رهبر منطقه‏اى‏» صرفا بعد از شكل‏گيرى دكترين نيكسون پديدار شد. در حالى كه، تلاش براى تحقق چنين اهدافى در نيمه دهه 1950 با واكنش گروههاى راديكال عرب روبه‏رو شده بود. اين گروهها، داراى گرايشات عرب‏گرايى منطقه‏اى بودند. به اين ترتيب كشورهايى همانند مصر داراى نقش ملى «رهبر منطقه‏اى‏» بودند. اما جهت‏گيرى سياست‏خارجى مصر با جهت‏گيرى سياست ايران متفاوت و متضاد بود. به همين دليل ايران در تلاش براى دستيابى به اهداف خود، تا اواخر دهه 1960 ناموفق بود.
برخى از مؤلفه‏هايى كه ايران براى تحقق نقش‏« رهبر منطقه‏اى‏» لازم داشت، قبل از مشاركت همكارى جويانه ايران با ايالات متحده فراهم آمده بود. در اين دوران ضرورت‏هاى بين‏المللى و مؤلفه‏هاى ژئواستراتژيك امريكا ايجاد مى‏كرد تا ايران از موقعيت نظامى و مطلوبيت تاثيرگذار فراگيرترى در منطقه برخوردار شود. «برنامه كمكهاى نظامى امريكا» (20) به ايران در شكل‏گيرى شرايط جديد، مؤثر و تعيين‏كننده بود.
ضرورتهاى مربوط به‏« استراتژى دفاع جهانى‏» و همچنين شكل‏گيرى الگوى رفتارى مربوط به «دفاع پيرامونى‏» در تحقق اهداف منطقه‏اى ايران نقش داشته است. براى ايفاى چنين نقشى ايران در نوامبر 1955 به پيمان بغداد پيوست. اين امر اولين گام براى افزايش توانمندى ساختارهاى نظامى و توسعه نقش منطقه‏اى ايران بود.
بين سالهاى 1958 تا 1960 امريكايى‏ها 240 ميليون دلار كمك نظامى به ايران را در دستور كار خود قرار دادند. از اين مبلغ 47 درصد مربوط به هزينه‏هاى ابزارهاى نظامى در نظر گرفته شده بود. در اين رابطه تجهيزاتى از جمله جنگنده‏هاى اف 54 (F 54 ) ، هواپيماهاى ترابرى، تانك، زره‏پوش، كاميون، توپخانه، تجهيزات ارتباطى و ناوهاى دريايى به ايران تحويل شد. 39 درصد براى پروژه‏هاى ساختمانى، شامل پادگان، زرادخانه، پايگاه هوايى تهران و دزفول و ساير تاسيسات نظامى در نظر گرفته شده بود. 14 درصد بقيه نيز براى هزينه‏هاى آموزشى، حمل و نقل، و سرمايه‏دارى تخصيص يافته بود. (21)
روند فوق توانمندى نظامى ايران را افزايش داد. كودتاى نظامى عراق كه در جولاى 1958، شكل گرفت، به عنوان يكى از عوامل تشديد كننده كمكهاى امريكا محسوب مى‏شد. از اين مقطع زمانى به بعد نقش و جايگاه ايران در استراتژى منطقه‏اى امريكا افزايش يافت، اما به دليل حضور نيروهاى نظامى انگليس در حوزه خليج فارس، ايران در مناطق و مرزهاى جنوبى خود مطلوبيت چندانى را دارا نبود. پيمان بغداد و سنتو موقعيت ايران را در حوزه خاورميانه بهبود مى‏بخشيد. ايران حد واسط كشورهاى تركيه و پاكستان محسوب گرديده و از همه مهمتر اينكه در نوار مرزهاى جنوبى اتحاد شوروى واقع گرديده بود.
بر اين اساس جبهه دوم دفاعى ايران در حوزه كوههاى زاگرس واقع شد. در حالى كه كوههاى البرز اولين جبهه دفاعى ايران در برابر تهاجم سنگين و همه جانبه شوروى به سوى ايران و خليج فارس محسوب مى‏شد. بخش عمده‏اى از رقابتهاى غرب و شرق در خاورميانه منعكس گرديده بود و در نتيجه آن، ايران نيز ناچار بود به عنوان يكى از متحدين منطقه‏اى ايالات متحده، نقش خود را ايفا نمايد.
در اين دوران ناسيوناليسم عربى در خاورميانه گسترش همه جانبه‏اى پيدا كرده بود. بر اين اساس سطحى از تعارض بين ايران و حكومتهاى راديكال خاورميانه پديدار شده بود. اين امر به عنوان چالش جدى در راه تحقق « نقش ملى رهبر منطقه‏اى‏» محسوب مى‏شد. ادراكى كه نسبت‏به ايران وجود داشت، كاملا بدبينانه بود. به اين ترتيب ايران در نيمه دوم دهه 1950 و اوايل دهه 1960 نتوانست جايگاه مورد نظر خود را به دست آورد. در نتيجه بسيارى از تلاشهاى ايران براى كسب موقعيت‏برتر منطقه‏اى عقيم ماند. در نتيجه اين فرآيند رژيم شاه نتوانست اهداف و نقش منطقه‏اى خود را تحقق بخشد.
بنابر اين صرفا توانست «نقش ملى متحد وفادار» را براى ايالات متحده ايفا نمايد. زيرا فاقد ابزار و توانمندى‏هاى لازم براى مقابله با ناسيوناليسم راديكال عربى و حمايت مؤثر از واحدهاى محافظه‏كار خاورميانه بوده است. در نتيجه ادراك ايران از خطر و تهديدات منطقه‏اى، با آنچه كه كشورهاى عربى در دهه 1950 و اوايل دهه 1960 دارا بودند، متفاوت به نظر مى‏رسيد.
ايران صرفا با واحدهاى سياسى عضو سنتو داراى ادراك همانند و مشتركى نسبت‏به تهديدات و خطرات منطقه‏اى و بين‏المللى بود. ميزان وفادارى ايران به امريكا و كشورهاى غربى به گونه‏اى بود كه «جان مارلو» ايران زمان شاه را عضوى از ناتو مى‏دانست. وى در بيان شرايط و نقش ملى ايران بيان داشته است كه:
« در اين شرايط ايران به گونه غير رسمى عضو سازمان پيمان آتلانتيك شمالى( ناتو) شده بود. ايران در همكارى با سازمانهاى امنيتى غرب، نوعى بازدارندگى اقتصادى و نظامى را بر عليه اتحاد شوروى ايجاد نموده بود. هدف ايران، همكارى همه جانبه و توسعه يابنده با امريكا بوده است. به اين دليل، ايران را بايد اصلى‏ترين و وفادارترين متحد امريكا در دهه 1960 و 1970 تلقى نمود.» (22)
نقش منطقه‏اى ايران در اوايل دهه 1960 بيش از گذشته دچار خطرات و محدوديت‏هايى گرديد. در تاريخ 23 جولاى 1960، شاه به گونه‏اى علنى از موجوديت اسرائيل حمايت‏به عمل آورد. تا اين مرحله زمانى روابط ايران و اسرائيل بسيار محدود و در چارچوب پوششهاى اقتصادى و نظامى اداره مى‏شد. اين اقدام شاه منجر به گسست در روابط ايران و ساير كشورهاى عربى خاورميانه گرديد. راديكاليسم عرب، ايران را تهديدى فراگير براى كشورهاى عربى تلقى كردند. در نتيجه همواره در صدد بودند تا جايگاه و نقش منطقه‏اى ايران كاهش يابد. چنين امرى، اهداف ايران را جهت ايفاى «نقش ملى رهبر منطقه‏اى‏» به تاخير انداخت. در ازاى اين امر روابط امنيتى، اقتصادى و سياسى ايران و اسرائيل افزايش يافت. كشورهاى تركيه، ايران و اسرائيل احساس مى‏كردند كه در حوزه پيرامونى خاورميانه قرار دارند. از اين رو مثلث‏ياد شده بخش عمده‏اى از اهداف و نيازمندى‏هاى امريكا را تامين مى‏كردند. كشورهاى عربى، در اين دوران مثلث امريكاگراى ايران، تركيه و اسرائيل را به عنوان متحدين ضد عرب تلقى كرده و آن را در ايدئولوژى ناسيوناليسم عربى خود تئوريزه نمودند. (23)
در سال 1961 و به دنبال تهديدات عراق نسبت‏به كويت، مقامات ايرانى در صدد برآمدند تا بار ديگر حساسيت و واكنش‏هاى لازم را در برخورد با راديكاليسم عربى به انجام رسانند. اين امر منجر به اعتماد بيشتر كشورهاى عربى محافظه كار نسبت‏به ايران شد. به اين ترتيب ايران در ازاى مقاومت در برابر عراق و به رسميت‏شناختن كويت، نقش منطقه‏اى مورد نظر خود را ايفا نمود. در سال 1967، ايران ابتكار جديدى را به انجام رساند كه جايگاه آن را در برابر كشورهاى عربى ترسيم نمود. در اين مقطع زمانى ايران تهاجمات اسرائيل به واحدهاى عربى و اشغال بخشى از سرزمين اين كشورها را محكوم كرد. اين امر آغازى جديد براى توسعه روابط ايران با واحدهاى محافظه‏كار عربى بود. كشورهاى راديكال عرب نيز از مواضع ايران حمايت نمودند.
اين امر نقطه عطفى در روابط ايران با كشورهاى عربى بود. اگر چه شؤون اصلى سياست‏خارجى ايران را نوع روابط با امريكا تشكيل مى‏داد، اما شاه در صدد برآمده بود تا نوع روابط خود با ساير بازيگران منطقه‏اى و بين‏المللى را بازسازى نمايد. ميزان موفقيت ديپلماتيك و ابزارى ايران، شرايط لازم را براى تحقق اهداف ملى و نقش منطقه‏اى ايران فراهم آورده بود. رشد قدرت نظامى ايران در اواخر دهه 1960، ايران را يك گام به اهداف فراگير خود نزديك مى‏ساخت. تنش‏زدايى در روابط شرق و غرب و توسعه روابط اقتصادى و نظامى ايران با اتحاد شوروى شرايطى را به وجود آورد كه منجر به توسعه اهداف ملى ايران گرديد. اين امر زمينه لازم براى تحقق نقش رهبر منطقه‏اى ايران را فراهم مى‏آورد. به طور كلى اعلام دكترين نيكسون و خروج نيروهاى انگليسى از حوزه خليج فارس، شرايط محيطى و بين‏المللى لازم را در جهت تحقق نقش ملى رهبر منطقه‏اى فراهم آورد.
افرادى همانند «مارك گازيوروسكى‏» و« ماروين زونيس‏» بر اين اعتقادند كه ويژگيهاى روانشناختى شاه منجر به شكل‏گيرى دولت كاملا خودمختار در ايران گرديده است. به اين ترتيب نتايج‏حاصل از دكترين نيكسون بيانگر اولويتهاى شاه بوده و ربطى به منافع ملى جامعه و مردم ايران نداشته است. به طورى كه مى‏توان تاكيد داشت كه:
«حوادث منطقه‏اى... در اوايل دهه 1970، شاه را قادر ساخت جاه‏طلبى‏هاى خود براى اينكه ايران را عامل عمده‏اى در امور منطقه سازد، بسيار فعالانه‏تر دنبال كند. در همين حال ايران رابطه‏اى نزديك با امريكا و متحدانش در منطقه داشت. بسيارى از ايرانيان مطلع سياست‏خارجى فعالانه‏تر شاه و رابطه نزديكش با امريكا و متحدان منطقه‏اى آن را رقيب نيروهاى امپرياليسم مى‏دانستند و اين ديد، ناآرامى جوشان را مى‏افزود.» (24)
در ايفاى نقش‏« رهبر منطقه‏اى‏»، رژيم شاه در اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970، پيوندهاى ساختارى خود با امريكا را افزايش داد. هر چند كه در اين مقطع زمانى ايالات متحده، كمكهاى نظامى و امنيتى خود را به ايران قطع كرده بود، اما ايران مى‏توانست اصلى‏ترين نيازهاى خود را مورد خريدارى قرار دهد. بر اين اساس مى‏توان تداوم روابط سياسى و امنيتى رژيم شاه با امريكا را به عنوان بخشى از ضرورتهاى تحقق نقش رهبر منطقه‏اى تلقى نمود. افزايش قيمت نفت در دهه 1970، شاه را در نيل به اهداف منطقه‏اى خود در خليج فارس كمك نمود. نتايج‏حاصله از رفتار ديپلماتيك ايران، نشانگر اين امر مى‏باشد كه امريكا و بويژه گروه جمهوريخواهان، نقش «حامى‏» خود را نسبت‏به رژيم شاه تداوم داده‏اند. به طور كلى بايد تاكيد داشت كه:
«روابط ايران با امريكا از اوايل دهه 1960 بسيار نزديك و صميمانه بوده و همكارى نظامى ميان دو كشور بسط و توسعه فوق العاده يافته است. صميمانه‏ترين روابط با دستگاه حكومت ريچارد نيكسون( 74- 1969) برقرار بود كه در جريان آن، ايران با حمايت كامل امريكا به بزرگترين قدرت منطقه‏اى تبديل شد و نيكسون به منظور تاكيد بر اهميت اين اتحاد، «ريچارد هلمز» رئيس سابق سازمان سيا را كه ضمنا در سوييس همكلاسى شاه بود به ايران فرستاد. (25) برآورد شده است كه در فاصله سالهاى 81- 1971 مجموع فروش نظامى امريكا به ايران به 20 ميليارد دلار خواهد رسيد. در طول اين مدت رشد ايران در مقام يك‏« قدرت منطقه‏اى‏» با افزايش همكارى با دولت امريكا هماهنگ بوده است.» (26)
در اوايل دهه 1970 و در چارچوب حمايتهاى همه جانبه شاه از امريكا، توان نظامى ايران به اندازه‏اى بود كه مى‏توانست‏به گونه يك جانبه، توازن نظامى و امنيتى منطقه را تحت تاثير رفتار و نقش ملى خود قرار دهد. از سوى ديگر، ايران در اوپك نقش رهبرى كننده‏اى را به دست آورده بود. تحليل‏گران نفتى بر اين اعتقادند كه اگر تلاش‏هاى شاه انجام نمى‏گرفت و ضرورت‏هاى دكترين نيكسون براى تقويت‏ساختار دفاعى ايران ايجاب نمى‏كرد، قيمت نفت در سال 1973 در حدود 400 در صدد افزايش پيدا نمى‏كرد.
افزايش توان نظامى و دفاعى ايران، من جر به تحقق هدف پيشين شاه مبنى بر عملى كردن‏« نقش ملى رهبر منطقه‏اى‏» براى ايران شد. بر اين اساس گروههاى منتقد سياست‏خارجى شاه، عملكرد وى را در چارچوب نقش ملى و« سياست ژاندارم منطقه‏اى‏» (Regional Policeman Policy ) تحليل مى‏كردند. به موجب اين سياست، ايران وظيفه حمايت از كشورهاى ميانه‏رو عرب در برخوورد با متحدين شوروى را دارا بود.
عليرغم چنين نقشى، كشورهاى عربى از افزايش توان نظامى ايران در خليج فارس و اقيانوس هند احساس نگرانى مى‏كردند. اما امريكايى‏ها در صدد بودند تا سياست‏حمايت از وضع موجود ( Pro Status -Que ) و غربگرايى در منطقه را از كانال ايران و رفتار سياسى رژيم شاه به انجام رسانند. با توجه به اين امر و با تاكيد بر ماهيت دو ستونى دكترين نيكسون، روابط امنيتى و اقتصادى ايران و عربستان به گونه فزاينده‏اى افزايش يافت. اما در كنار همكاريهاى ياد شده، سطحى از رقابت منطقه‏اى بين دو كشور ايران و عربستان سعودى به وجود آمده بود.
« در دهه 1970، رقابت جدى بين ايران و عربستان در مورد سياست‏هاى نفتى اوپك گسترش يافت. زيرا تاثيرگذارى بر اوپك منجر به كنترل منطقه غنى و استراتژيك خليج فارس مى‏گرديد منطقه‏اى كه روز به روز بر اهميت آن افزوده مى‏شد. دو كشور ايران و عربستان سعودى تصميم داشتند تا سرمايه‏هاى مالى تازه خود را در ساير كشورهاى منطقه به كار اندازند. در نتيجه، دو كشور به ساير واحدهاى سياسى كمكهاى مالى اعطا مى‏كردند. ايران براى اعطاى كمكهاى اقتصادى، توجه خود را بر ملاحظات امنيتى و استراتژيك قرار داده بود. بر اين اساس دولت ايران در سال 1976 حدود 5/752 ميليون دلار كمك اقتصادى به ساير كشورهاى در حال توسعه پرداخت نمود.» (27)
رژيم شاه در تحقق نقش ملى خود، كشورهاى مراكش، مصر، پاكستان و افغانستان را مورد حمايت مالى قرار مى‏داد. اعطاى اين كمكها در ازاى نرمش‏هاى سياسى و سياست‏هاى همكارى جويانه كشرها اعطا مى‏شد. به اين ترتيب همان‏گونه كه سياست‏« جنگ براى امريكا اما توسط ساير بازيگران‏» (War by Prony ) مورد توجه برنامه‏ريزان سياست‏خارجى امريكا و در چارچوب دكترين نيكسون بود، بازدهى اقتصادى و امنيتى ناشى از كمكهاى اقتصادى ايران نيز براى ايالات متحده تحقق پيدا مى‏كرد. بر اين اساس بايد نتيجه عملى از اعطاى كمك اقتصادى و نقش ملى ايران در چارچوب اهداف و منافع منطقه‏اى و بين‏المللى امريكا تبيين نمود. در نتيجه بايد دستاورد بزرگ نقش ملى رهبر منطقه‏اى ايران در طى سالهاى ميانى دهه 1970 را ايجاد امنيت‏به وسيله ديگران( از جمله ايران) براى اهداف منطقه‏اى امريكا دانست. بنابراين بايد اصطلاح‏« كمك اقتصادى، ايجاد امنيت و انجام جنگ‏هاى جانشينى‏» (Aids, Security and War by Prony ) را به عنان بازتاب عملى نقش ملى ايران در چارچوب جهت‏گيرى غرب محور تلقى نمود.
ايران در چارچوب ايفاى نقش رهبر منطقه‏اى با عراق كه داراى جهت‏گيرى راديكال و ضد امريكايى بود، در اوايل دهه 1970 دچار ستيزهايى شد. اين امر زمينه را براى مداخله ايران در مسايل قوميتى عراق و كاهش قدرت تاثيرگذاران آن كشور در حوادث منطقه فراهم آورد. تعارض ايران و عراق تا سال 1975 ادامه پيدا كرد. و در نتيجه آن‏« هوارى بومدين‏» در آخرين جلسه سران كشورهاى عضو اوپك اعلام كرد كه توافق كلى بين دو كشور ايران و عراق براى پايان دادن به اختلافات حاصل گرديده است. (28) اعلاميه مشترك ايران و عراق نيز در مارس 1975 منتشر شد. در اين اعلاميه بر موضوعاتى از جمله احترام به تماميت ارضى كشورها، عدم تجاوز به مرزها و عدم مداخله در امور داخلى مورد تاكيد قرار گرفت. در ضمن ادعاهاى عراق نسبت‏به اروندرود نيز به فراموشى سپرده شد و تعيين حدود نوعى پيروزى محسوب مى‏شد. زيرا به ادعاهاى ارضى عراق پايان داده و زمينه تثبيت نقش رهبر منطقه‏اى براى ايران را ايجاد مى‏كرد. كمكهاى مالى ايران به كشورهاى منطقه، زمينه را براى هژمونى منطقه‏اى ايران ايجاد نموده و از سوى ديگر رژيم شاه توانست در بين واحدهاى محافظه كار منطقه‏اى به گونه‏اى فراگير« يارگيرى‏» نمايد.
با توجه به روند ياد شده، ايران توانست كنترل نسبى خود را بر« منابع منطقه‏» اعمال نمايد. اين امر از طريق كنترل سازمان كشورهاى توليد كننده و صادر كننده نفت‏به دست آورده بود. در همين روند، ايران گامى ديگر به پيش نهاد و كنترل خود را بر« بازيگران منطقه‏اى‏» اعمال نمود. اين امر از طريق نفوذ سياسى و قدرت نظامى ايران حاصل گرديده بود. برخى ديگر از كشورها نيز از مساعدت مالى شاه استفاده نموده و به اين ترتيب وى را در اعمال سياست‏هاى منطقه‏اى‏اش حمايت مى‏كردند.
گام سوم براى تحقق نقش ملى رهبر منطقه‏اى را بايد كنترل ايران بر حوادث منطقه‏اى تلقى نمود. از ديدگاه ايران هر گونه بى‏ثباتى منطقه‏اى بايد با واكنشى همه جانبه روبه‏رو شود. شاه و ساير مقامات ايران اراده خود را براى مداخله‏گرى منطقه‏اى بيان داشته بودند. مداخله‏گرى بخش لا ينفك و امرى ضرورى براى رهبرى منطقه‏اى ايران بود. به همين دليل عربستان سعودى و برخى ديگر از واحدهاى محافظه‏كار عربى از سياست ايران انتقاد به عمل مى‏آوردند. عربستان و عراق با تاكيد بر مؤلفه‏هاى نگرش پان عربيسم و ضد ايرانى خود، هر گونه تحرك شاه در منطقه را با بدبينى تحليل مى‏كردند. آنها بر اين اعتقاد بودند كه شاه در صدد اعمال سيستم امپراطورى خود مى‏باشد.
على رغم انتقادات انجام شده نسبت‏به رفتار سياست‏خارجى شاه، وى به عنوان عامل موازنه‏گر منطقه‏اى درصدد بود تا ثبات محيطى را در منطقه خليج‏فارس ايجاد نمايد. روح الله رمضانى، تحليل‏گر مسايل مربوط به سياست‏خارجى شاه بر اين اعتقاد است كه ايران در دهه 1970 خود را در برابر ثبات خليج فارس متعهد دانسته، از اين رو سيستم حاكم بر منطقه را مبتنى بر «صلح ايرانى (Iranianica Pax) »تحليل نموده است. (29)
ايران در راستاى ايفاى چنين نقشى به مقابله مؤثر با چپ‏گرايان «جبهه خلق براى آزادى خليج عرب اشغال شده‏» مبادرت ورزيد. اين امر بر اساس موافقتنامه سرى مارس 1972 با وزير مشاور سلطان قابوس تحقق پيدا كرد. پيمان سنتو نيز از اقدام ايران حمايت‏به عمل آروده و در نتيجه آن، نيروهاى ايرانى توانستند زمينه محيطى لازم را براى تحقق اهداف منطقه‏اى ايران فراهم آورند. از اين مقطع زمانى به بعد ايران توانست‏بر« حوادث منطقه‏اى‏» نيز تاثير بر جاى گذاشته و زمينه را براى تحقق اهداف و نقش ملى خود فراهم آورد. به طور كلى ايران در دهه 1970 توانست نقش ملى رهبر منطقه‏اى را ايفا نمايد. براى تحقق اين امر توانست منابع منطقه‏اى را كنترل نموده، بر حوادث و رويدادهاى منطقه تاثير بر جاى گذارد و فراتر از همه اينكه بازيگران منطقه‏اى را در چارچوب اهداف و سياست‏هاى خود هماهنگ و بسيج نمايد. روند ياد شده تا زمان پيروزى انقلاب اسلامى و بر اساس مؤلفه‏هاى دكترين نيكسون تداوم يافت.
پى‏نوشتها:
1- استاديار دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران و مدير گروه علوم سياسى دانشگاه مفيد.
2- كرين برينتون، كالبد شكافى چهار انقلاب، ترجمه محسن ثلاثى، چاپ سوم( تهران: نشر نو، 1363) صفحات 277- 240.
3- مارك ج. گازيوروسكى، سياست‏خارجى امريكا و شاه، ترجمه فريدون فاطمى( تهران: نشر مركز، 1371) صفحه 11 و 39.
4- مشاركت امريكا و انگلستان در كودتا بر عليه دكتر مصدق، همواره مورد انتقاد رهبران جمهورى اسلامى ايران قرار داشته است. «مادلين آلبرايت‏» وزير امور خارجه امريكا در نطق آشتى جويانه خود كه در انجمن آسيا (Asia Society ) نيويورك و در تاريخ 17 ژوئن 1988( 27 خرداد 1377) ايراد نمود، شكل‏گيرى چنين شرايطى را ناشى از ضرورتهاى ساختارى نظام بين‏الملل دانست. وى در اين رابطه( كودتاى 28 مرداد 1332) بيان داشت:
« طى دهه‏هاى اولين جنگ سرد، امريكا در چارچوب استراتژى خود مبتنى بر مقابله با توسعه طلبى اتحاد شوروى، با ارائه كمكهاى عظيم نظامى و اقتصادى از رژيم شاه حمايت مى‏كرد.
امريكا اين اقدامات را به خاطر علايق مشترك استراتژيك به انجام مى‏رساند. هر چند ما تلاش مى‏كرديم تا از افزايش نفوذ نظامهاى خودكامه در چهار گوشه جهان جلوگيرى نماييم، اما بنا به مقتضيات و شرايط جنگ سرد، امريكا به اتخاذ سياستها و انجام فعاليتهايى مبادرت ورزيد كه موجبات رنجش و ناخشنودى بسيارى از ايرانيان را فراهم آورد. اكنون با امعان نظر به گذشته‏ها مى‏توان واكنش آنها را درك نمود. اما حالا ديگر ديگر جنگ سرد پايان يافته و زمان آن فرا رسيده كه دوران مزبور را پشت‏سر نهيم.» براى اطلاعات بيشتر مى‏توان به منبع ذيل مراجعه نمود:
Madlin Albright, Text: Albright Speech to The Asia Society, Ministry of State Press, 17 June 1998, Page 9.
5- كى. جى. هالستى، مبانى تحليل سياست‏بين الملل، ترجمه بهرام مستقيمى و مسعود طارم سرى، (تهران: دفتر مطالعات سياسى و بين المللى، 1373) صفحه 549.
6- Richard W. Cottam, "U.S and Soviet Responses To Islamic Political Militancy", editedin: Neither East Nor West: Iran, The Soviet Union andThe United States, ( New Haven and London: Yale University Press, 1990) P.267.



بدون دیدگاه "جهت‏گيرى سياست‏خارجى و نقش ملى ايران"

ارسال یک نظر

اخبار کوناگون

کانون تفکر

یک سال ازبررسی استراتژیک گذشت