مهمان

sd

نظریه گفتمان و تحلیل سیاسی




نويسنده: طه محمدی مزینان

مقدمه‏


در سال‏هاى اخير نظريه گفتمان در حوزه‏هاى مختلف علوم انسانى كاربرد وسيعى يافته است. شايد بتوان مهم‏ترين دليل رشد اين نظريه را نارضايتى از پوزيتيويسم، به خصوص در رشته‏هايى چون علوم سياسى و جامعه‏شناسى دانست. رشد اين نظريه همچنين تحت تأثير چرخش زبانى در دهه 1970 و نظريه‏هاى هرمنوتيك، نظريه انتقادى و پساساختارگرايى در دهه 1960 و 1970 قرار داشته است.
اين نظريه بر نقش زبان در بازنمايى و نيز ايجاد واقعيت اجتماعى تأكيد مى‏كند. بنابراين نظريه، دسترسى به واقعيت تنها از طريق زبان ميسر است؛ اما بازنمايى واقعيت از طريق زبان هرگز بازتاب واقعيت از پيش موجود و عينى نيست، بلكه در اين بازنمايى، زبان در ايجاد واقعيت نقش ايفا مى‏كند. در واقع جهان محصول گفتمان‏هاست. البته اين نظريه وجود واقعيت را نفى نمى‏كند، اما معتقد است اشيا و پديده‏ها تنها از طريق گفتمان معنا مى‏يابند؛ براى مثال طغيان رودخانه و جارى شدن سيل حادثه‏اى است كه مستقل از تفكر و ذهنيت مردم روى مى‏دهد، اما از همان زمان كه مردم شروع به معنادهى به آن مى‏كنند تبديل به موضوعى گفتمانى مى‏شود و افراد براساس گفتمان‏هاى مختلف، آن را به خشم خدا، سوء مديريت دولتى، ال نينو، خرابى سيل بند و... نسبت مى‏دهند و به اين ترتيب، اين واقعه براساس هر گفتمان معناى متفاوتى پيدا مى‏كند؛ اما دامنه گفتمان فقط به معنا بخشى محدود نمى‏شود، بلكه هر يك از اين دريافت‏ها سلسله اعمال خاصى را ايجاب مى‏كنند و پيامدهاى خاص اجتماعى به دنبال دارند؛ از اين رو در مثال بالا، براساس هر گفتمان تصميمات متفاوتى چون ساختن سيل بند، دفاع از سياست‏هاى زيست محيطى، انتقاد از دولت و يا تقويت دين دارى اتخاذ مى‏شود. بنابراين گفتمان‏ها به واقعيت معنا مى‏دهند و جهان اجتماعى در نتيجه همين فرايند معنا بخشى ساخته مى‏شود و تغيير مى‏كند؛ به عبارت ديگر، در اين نظريه زبان صرفاً گذرگاه انتقال اطلاعات و بازنمايى صرف واقعيت نيست، بلكه ماشينى است كه جهان اجتماعى را مى‏سازد و معنادار مى‏كند. هويت‏ها و روابط اجتماعى نيز محصول زبان و گفتمان‏ها هستند و تغيير در گفتمان تغيير در جهان اجتماعى را به همراه خواهد داشت و نزاع گفتمانى به تغيير و باز توليد واقعيت اجتماعى منجر مى‏شود. همچنين اين نظريه بر تاريخى و فرهنگى بودن هويت و دانش انسانى تأكيد مى‏كند.
در گرايش‏هاى مختلف علوم انسانى تفسيرهاى مختلفى از نظريه گفتمان وجود دارد. در حوزه علوم سياسى لاكلا و موف مهم‏ترين نظريه گفتمانى را ارائه كرده‏اند. اين مقاله به تبيين نظريه گفتمانى لاكلا و موف مى‏پردازد.

تبارشناسى نظريه گفتمان‏


سوسور، زبان شناس سوئيسى، با طرح ساختارهاى زبانى اولين قدم‏ها را در ايجاد نظريه گفتمان برداشت، هر چند مدت‏ها طول كشيد تا نظريه وى براى فهم و توضيح فرايندهاى اجتماعى به كار آيد. سوسور زبان را نظامى از اصطلاحات مرتبط بدون ارجاع به زمان ( synchronic ) در نظر مى‏گرفت و خصلت در زمانى ( diachronic ) و متحول آن را فرعى تلقى مى‏كرد. زبان به مثابه نظام نشانه‏ها ( langue ) شامل قواعد ضرورى است كه سخنور اگر مى‏خواهد با ديگران ارتباط معنادارى پيدا كند بايد به آن وفادار بماند. در اين جا ساخت ثابت زبان مدنظر سوسور است كه به عنوان شبكه‏اى از نشانه‏ها، كه هر يك به ديگرى معنا مى‏دهند، در نظر گرفته مى‏شود. زبان به اين معنا با گفتار ( parole ) متفاوت مى‏شود؛ گفتار عمل فردى است، اما زبان امرى اجتماعى است.2 گفتار استفاده موقعيت‏مند زبان توسط كاربران در شرايط متفاوت است. سوسور به ساخت اصلى زبان اهميت مى‏دهد و گفتار را به دليل رخنه سليقه‏ها و اشتباهات افراد ارزشمند تلقى نمى‏كند. عنصر اصلى زبان در نظريه سوسور نشانه‏ها هستند. نشانه‏ها دال و مدلول را به هم مرتبط مى‏كنند؛ اما هيچ ارتباط ضرورى و طبيعى حتى وضعى نيز بين دال و مدلول وجود ندارد. رابطه دال و مدلول اختيارى و اتفاقى ( arbitary ) است.3
به عبارت ديگر عرف است كه معنايى را به نشانه‏اى اسناد مى‏دهد. بنابراين رابطه دال و مدلول تنها در درون يك نظام معنايى خاص برقرار مى‏شود و نه براساس واقعيت بيرونى يا قواعد منطقى. هويت و معناى هر نشانه يا دال در زبان نه با ارجاع به جهان اشيا در خارج بلكه در تمايز با نشانه‏هاى ديگر تثبيت مى‏گردد. بنابراين نشانه‏ها هويتى ارتباطى دارند و در تمايز با ديگر نشانه‏ها در درون يك نظام معنايى معنا مى‏يابند؛ براى مثال مفهوم پدر در تمايز با مادر، برادر، خواهر و... درك مى‏شود. سوسور زبان را به بازى شطرنج تشبيه مى‏كند كه هر نشانه، هويت و ارزش خود را در ارتباط با ديگرى و در چارچوب يك نظام قواعد كسب مى‏كند.4 بنابراين يك عنصر، دال يا كلمه زمانى اهميت دارد كه در كل نظام ملاحظه شود. كلمات و نهادها نيز چون اجزاى بازى شطرنج نيازمند مجموعه‏اى مشترك از ارزش‏ها و قواعدند. نظريه پردازان گفتمان نظريه سوسور در مورد هويت ارتباطى نشانه‏ها را مى‏پذيرند، ولى تمايز دقيق زبان و گفتار را نمى‏پذيرند و معتقدند نشانه‏ها در كاربرد معنا دست مى‏يابند. هر نشانه براساس موقعيت‏هاى مختلف، معانى متعددى به دست مى‏آورد. به همين دليل در اين نظريه تثبيت معناى نشانه موقتى و زمانمند است و ساخت زبان همواره در طى كاربرد تغيير مى‏كند.
لوى استروس با استناد به نظريات سوسور، تحليل ساختارى وى را به حوزه علوم اجتماعى تسرى داد. در نظريات مردم شناسانه وى بر ساختارهاى عميق و نا آگاهانه‏اى تأكيد مى‏شد كه اعمال و كنش‏هاى مختلف را در بر مى‏گيرند و در زبان، اسطوره‏ها و نظام‏هاى طبقه بندى و تمايز گذارى مثل توتميسم، نوع لباس و آداب و رسوم نمود پيدا مى‏كنند. ساختارگرايى استروس كوششى براى يافتن ساختارهاى غير قابل تغيير يا كلياتى صورى ( formal universals ) است كه بازتاب دهنده ماهيت خرد آدمى‏اند.5
برخى از متفكران ماركسيست نيز مجذوب ساختارگرايى شدند و اين موضوع آنها را به تحليل ساختارهاى كلان اجتماعى برانگيخت. آلتوسر، متفكر ماركسيست فرانسوى، مهم‏ترين نظريه‏پرداز ساختار گرايى است كه بر نظريه‏هاى گفتمان به خصوص در فهم از سوژه تأثير گذاشته است. وى سوژه را مقهور ساختارهاى ايدئولوژيك مى‏ديد و براى آن استقلال و آزادى عمل قائل نبود. به نظر او، ايدئولوژى، فرد را در موقعيت‏هاى خاص قرار مى‏دهد ( interpellation ) و اعمال خاص ناشى از اين موقعيت از فرد انتظار مى‏رود. ساختارگرايى گرچه خود در نقد پوزيتيويسم موفقيت‏هاى بسيارى داشت، اما تأكيد بر اولويت ساختارها و خصلت بسته، تثبيت شده و خود تعيّن بخش آنها و نيز عدم تاريخ‏مندى ساختارها و خصلت محافظه كارانه اين نظريه ضعف‏هايى بود كه آن را به تدريج به حاشيه راند. اين ضعف‏ها در نظريات سوسور نيز وجود داشتند، زيرا كه وى نظام زبانى را كامل و بسته تلقى مى‏كرد و ساختارهاى زبانى را فرازمانى مى‏ديد.
ژاك دريدا با تأكيد بر ضعف‏هاى نظريه سوسور و ساختارگرايى، پسا ساختارگرايى را مطرح كرد. شالوده شكنى ( Deconstruction ) مهم‏ترين مفهومى است كه دريدا مطرح مى‏كند. اين مفهوم به معناى جست و جوى نهادها و بنيادها و ساختار شكنى سنت و كشف عناصر سازنده آن است.6 دريدا با شالوده شكنى تفكر خود بنياد و استعلايى، تقابل‏هاى دو قطبى و تمايزات دو گانه در انديشه غربى را از اين منظر بررسى مى‏كند و بدين ترتيب مقولات ضرورى و پيشين موجود در تاريخ فلسفه غرب را منظومه‏اى از گزينش‏هاى صرفاً امكانى و اختيارى قلمداد مى‏كند.7 شالوده شكنى نشان مى‏دهد كه چگونه گفتمان‏هاى استعلايى از درون آسيب پذيرند و موجوديت و هويت خود را مديون غيريت و تقابل با ديگرى هستند.
هدف دريدا رفع ضعف‏هاى نظريه سوسور با شالوده شكنى تمايز مفهومى دقيق سوسور بين نوشته و گفتار و دال و مدلول و همچنين نقد كاربرد ساختارگرايى سوسور در علوم اجتماعى است. دريدا نظريه سوسور در مورد اولويت گفتار بر نوشته را همچون ساير تمايزات دو گانه در انديشه غربى مردود مى‏شمارد.8 به نظر وى اين تمايزات يك درون و ذات و ماهيت برتر را در مقابل يك بيرون اخراج شده و طرد شده كه عرضى و امكانى است شناسايى مى‏كنند. دريدا مى‏گويد اگر غير طرد شده براى تعريف ماهيت ضرورى است پس خود بخشى از هويت آن را تشكيل داده است. بنابراين مفاهيم با غير خود معنا مى‏يابند و غير، جزئى از هويت آنها تلقى مى‏شود. وى از بحث‏هاى پديدارشناسى و هرمنيوتيكى براى شناخت و تحليل زبان استفاده مى‏كند و مفاهيم جديدى را ارائه مى‏دهد.
او براى توضيح روند تثبيت معنا از واژه ( differance ) استفاده مى‏كند. اين واژه به معناى تفاوت و نيز به معناى تعويق و تعليق است و اين نكته را ياد آورى مى‏كند كه تثبيت يك معنا با تمايز از ديگران و نيز تعليق معانى جايگزين صورت مى‏گيرد. زمانى كه يك معنا براى يك نشانه تثبيت شد معانى ديگرى كه اين واژه مى‏توانست داشته باشد معلق مى‏شوند. اين مفهوم همچنين به تاريخى بودن و امكانى بودن شكل‏گيرى هويت‏ها اشاره دارد. تأييد يك معنا و تعليق معانى ديگر تاريخى و نيز احتمالى است.
در نظريه دريدا گفتمان‏ها نظام‏هاى زبانى ناتمامى هستند كه توسط نمايش يا بازى تمايزات توليد مى‏شوند و نقش واسطه را براى فهم ما از جهان ايفا مى‏كنند و تجربه ما از جهان را سامان مى‏دهند. در عين حال بايد توجه داشت كه گفتمان‏ها براى بازنمايى جهان با محدويت‏هايى روبه رو هستند. نشانه‏ها تاريخى و وابسته به موقعيت و متن هستند و به همين دليل نظام زبانى نمى‏تواند هويت نشانه‏ها و لذا روابط ميان نظريه‏ها، كلمات و اشيا را تثبيت كند. بنابراين تثبيت كامل معنا و رسيدن به يك نظام بسته گفتمانى امكان‏پذير نيست.9 بنابراين دريدا بر لزوم وجود يك غير يا بيرون سازنده ( constitutive outside ) براى شكل‏گيرى هويت تأكيد مى‏كند. هر ساختار گفتمانى براى ايجاد خود نيازمند يك غير است. غيريت از منظر دريدا هم شرط امكان و هم شرط عدم امكان گفتمان‏ها محسوب مى‏شود. غير اگر چه در شكل‏گيرى ساختار گفتمانى نقش اصلى را ايفا مى‏كند، ولى خود مى‏تواند آن را متحول نمايد؛ بنابراين هم انسجام و هم فروپاشى ناشى از اين است. همچنين دريدا ساختارها را ذاتاً نامتعين و متكثر تصور مى‏كند. ابهام و عدم قطعيت ( undecidability ) ذاتى ساختارهاست و نمى‏توان بر آن غلبه كرد.
در انديشه‏هاى دريدا مفهوم سوژه انسانى رنگ مى‏بازد. انسان در درون و محدوده ساختارهاى موجود و از جمله زبان عمل مى‏كند. در واقع انسان زبان را نمى‏سازد و آن را براى فهم جهان به كار نمى‏گيرد، بلكه زبان فهم انسان را شكل مى‏دهد.10
انديشمند ديگرى كه تحولى اساسى در مفهوم گفتمان به وجود آورد ميشل فوكو است. فوكو دو برداشت نسبتاً متفاوت تحت عنوان ديرينه‏شناسى و تبارشناسى ارائه مى‏كند. نظريه گفتمان فوكو بخشى از نظريه ديرينه‏شناسى اوست. از منظر فوكو گفتمان از تعداد محدودى گزاره تشكيل شده كه براى ظهور آنها شرايط خاصى مى‏تواند تعريف شود. گفتمان در اين معنا ابدى و آرمانى نيست و از ابتدا تاريخى و زمانمند است.
به نظر او حقيقت محصول گفتمان‏هاست و نظام‏هاى مختلف معرفت تعيين مى‏كنند كه چه چيزى درست و چه چيزى غلط است، لذا جست و جوى حقيقت ناب بيرون از گفتمان‏ها بيهوده است. هدف فوكو جست و جوى نظام‏هاى مختلف دانش و گفتمان‏ها و قواعدى است كه تعيين مى‏كنند چه چيزى را بايد گفت يا نبايد گفت و كدام درست و كدام غلط.
بنابراين در ديرينه‏شناسى وى در صدد توضيح قواعد صورت بندى است كه به گفتمان‏ها ساخت مى‏دهند و شرايط امكان تشكيل علوم اجتماعى را فراهم مى‏آورند. ديرينه‏شناسى بر اصل گسست و عدم تداوم تكيه مى‏كند و در پى آن است كه دوره‏هاى مستقل و متمايز را در تاريخ بشناسد و عناصر همسوى يك نظام زبانى - معرفتى را گرد آورد و قواعد حاكم بر آنها را معين كند.11 در اين جا فوكو مى‏كوشد تا گزارش‏هاى انسان محور از گفتمان را طرد كند، زيرا به نظر او اينها يك سوژه بنيان گذار را به عنوان منشأ گفتمان مطرح مى‏كنند كه عامل تداوم و هويت آن نيز محسوب مى‏شود، در حالى كه چنين سوژه‏اى وجود ندارد. دومين تلاش وى نقد جست و جوى يك منشأ يا علت واقعى براى گفتمان است؛ پيچيدگى گفتمان مانع از آن است كه آن را به حوزه خاصى چون عوامل مادى - مثلاً در ماركسيسم - تقليل داد. نكته ديگرى كه وى مى‏كوشد آن را در ديرينه‏شناسى بسط دهد نقد نظرياتى است كه صورت‏بندى‏هاى گفتمانى را منسجم و يكپارچه مى‏پندارند، زيرا به نظر فوكو صورت‏بندى‏هاى گفتمانى پراكنده‏اند و واضح و منسجم نيستند. همچنين فوكو در صدد تبيين قواعد هدايت كننده توليد گزاره‏هاى گفتمانى بر مى‏آيد و توضيح مى‏دهد كه چگونه اين قواعد صورت بندى، اشيا، شيوه‏هاى سخن و مفاهيم يك گفتمان را ساختمند مى‏كنند. در اين جا وى در مقابل نظرياتى قرار مى‏گيرد كه واقعيت از پيش موجود را فرض مى‏گيرند. چيزها در نظريه فوكو در درون گفتمان و در طى فرايندهايى خاص، شكل مى‏گيرند.
فوكو همچنين به فرايندهاى توليد گفتمان اشاره مى‏كند. در طى اين فرايندها برخى از گفتمان‏ها، ممنوع يا سركوب و برخى ديگر پذيرفته مى‏شوند. گفتمان‏ها در اين فرايند به مستدل و نامستدل و درست و غلط تقسيم مى‏شوند و در طى فرايندى كه اراده معطوف به حقيقت ناميده مى‏شود گفتمان‏هاى درست بر غلط ترجيح داده مى‏شوند. هدف فوكو در اين جا كشف قواعدى است كه در تعيين گزاره‏ها به عنوان درست و غلط نقش دارند.
فوكو در آثار متأخر خود به تبارشناسى روى آورد. در اين جا وى عمدتاً به رابطه قدرت، دانش و حقيقت مى‏پردازد. در واقع تبارشناسى دل مشغول مركزيت قدرت و سلطه در شكل‏گيرى گفتمان‏ها، هويت‏ها و نهادهاست و مى‏كوشد خصلت قدرت محور گفتمان‏هاى حاكم را بسط دهد. به نظر فوكو قدرت را نبايد به نهادهاى سياسى محدود كرد؛ قدرت در تمام جامعه جارى است و نقشى مستقيماً مولد ايفا مى‏كند.12
فوكو در تبارشناسى، پيدايش علوم اجتماعى و بسط آنها را با قدرت پيوند مى‏زند. به نظر او دانش عميقاً با روابط قدرت در آميخته و همپاى پيشرفت در اعمال قدرت پيش مى‏رود؛ به عبارت ديگر، هر جا قدرت اعمال شود دانش نيز توليد مى‏شود.13 از اين منظر علوم انسانى در درون شبكه روابط قدرت شكل گرفته‏اند و در مقابل، خود به پيشبرد تكنولوژى‏هاى قدرت يارى رسانده‏اند. بنابراين فوكو مى‏كوشد تا روابط متقابل قدرت و دانش را بررسى كند و خصلت قدرت محور دانش اجتماعى مدرن و نظام‏هاى حقيقت را برملا سازد.

نظريه گفتمانى لاكلا و موف‏


اين دو متفكر نظريه خود را با استفاده از سنت ماركسيستى به خصوص انديشه‏هاى گرامشى و ساختارگرايى التوسر و پسا ساختارگرايى دريدا و فوكو اولين بار در كتاب هژمونى و استراتژى سوسياليستى در سال 1985 بسط دادند. هدف اين كتاب ارائه تحليلى جديد از جامعه سرمايه دارى صنعتى معاصر و راهبردى مناسب براى چپ بحران زده اروپاست. به نظر لاكلا و موف، چپ نبايد در مقابل سرمايه‏دارى و نوليبراليسم موضع انفعالى به خود بگيرد و آرمان‏هاى خود را فراموش كند و از سوى ديگر اصرار بر ماركسيسم در شكل كلاسيك يا حتى نظريات اخير ماركسيستى نمى‏تواند راه مناسبى براى چپ تلقى شود و همچنان بحران را حفظ خواهد كرد. هدف لاكلا و موف استفاده از روش گفتمانى براى تبيين جامعه معاصر و ارائه استراتژى راديكال دموكراسى به عنوان راهبردى مطمئن براى احزاب و متفكران چپ در دنياى معاصر است. آنها بر ارزش‏هاى ليبرال دموكراسى همچون آزادى و برابرى تأكيد مى‏كنند و معتقدند به جاى طرد اين ارزش‏ها بايد سرمايه دارى را به عنوان نظام سلطه‏اى كه امكان تعميق اين ارزش‏ها را از بين برده است به نقد كشيد.14
بنابراين لاكلا و موف بر خصلت ضد كاپيتاليستى انديشه‏هاى خود تأكيد مى‏كنند و با هر گونه تسليم در مقابل سرمايه‏دارى به بهانه‏هايى چون جهانى شدن مخالفند و همچنان از سوسيال دموكراسى دفاع مى‏كنند. به عبارت ديگر، هدف لاكلا و موف تثبيت يك جبهه جديد عليه سرمايه‏دارى است.
اين كتاب در فصل اول به نقد تاريخ ماركسيسم مى‏پردازد. به نظر اين دو ماركسيسم از همان اوايل ظهورش به عنوان يك گفتمان سياسى با بحران روبه رو بود؛ بحرانى كه ريشه در تعارض منطق جبر و ضرورت از يك سو و منطق تصادف، اراده و امكان از سوى ديگر داشت. اين تعارض در نوشته‏هاى ماركس كاملاً مشهود است.15 عدم تحقق پيش بينى‏هاى جبر گرايانه ماركس زمينه تحول در ماركسيسم را فراهم آورد. برنشتاين با توجه به تحولات جامعه سرمايه دارى، بر استقلال حوزه سياست در شرايط جديد تأكيد كرده و اكونوميسم جبرگرايانه را مردود شمرده است.16 بنابراين تحت تأثير واقعيت‏هاى اجتماعى جبر گرايى و اقتصاد گرايى به تدريج رنگ باخت و ماركسيسم به عنوان يك رهيافت علمى و كاشف قوانين عينى تاريخ فراموش شد. كوشش ماركس در فهم قوانين عينى تحول تاريخى عملاً به شكست انجاميده و اين امر راه را براى گسترش حوزه امكانيات و تصادفى ديدن پديده‏ها باز مى‏كرد.
لاكلا و موف سپس به تحولات مفهوم هژمونى در ماركسيسم مى‏پردازند. تاريخچه اين مفهوم در واقع گسترش حوزه سياست را در ماركسيسم نشان مى‏دهد. از كائوتسكى ماركسيست‏ها به اهميت حوزه سياست پى بردند. بررسى نقش روشنفكران به عنوان واسطه سياسى كه آگاهى و هويت طبقه كارگر را رشد مى‏دادند در همين راستا بود. اما همچنان تصور اين بود كه طبقات پديده‏هايى عينى و ضرورى‏اند و هويت فرد را كاملاً تثبيت مى‏كنند. از گرامشى مفهوم هژمونى به عنوان يك فرايند سياسى كه عناصر مختلف را مفصل بندى مى‏كند و هويت‏ها را شكل مى‏دهد وارد انديشه ماركسيستى شد. فرايند هژمونى فرايند تثبيت موقت هويت‏ها بود. بدين ترتيب اتحاد و انسجام طبقات و سوژه‏هاى طبقاتى به مجموعه‏اى از موقعيت‏هاى متزلزل ولى به هم پيوسته تجزيه شد كه از طريق فرايند هژمونى منسجم مى‏شدند.17 در واقع هويت‏هاى فردى و جمعى و انسجام طبقاتى محصول هژمونى بود و نه پيامد قوانين عينى و ضرورى حوزه اقتصاد. منطق هژمونى هويت‏هاى ثابت و عينى را در هم مى‏شكند و آنها را حاصل مفصل‏بندى‏هاى هژمونيك كه كاملاً امكانى و تصادفى هستند مى‏گيرد.
لاكلا و موف نظريه خود را بر بسط مفهوم هژمونى و پيامدهاى آن متكى مى‏كنند و از طريق بسط اين مفهوم به اين نتيجه مى‏رسند كه هويتى كه به كارگزاران اجتماعى داده مى‏شود تنها با مفصل بندى در درون يك صورت بندى هژمونيك به دست مى‏آيد و هيچ ثبات و عينيتى ندارد. فرايند هژمونى و صورت‏بندى‏هاى هژمونيك نيز خود موقتى‏اند و لذا هيچ گاه جامعه به تثبيت نهايى نمى‏رسد. بنابراين تأكيدى كه ماركسيسم بر كارگران به عنوان كارگزاران سوسياليسم مى‏گذاشت در منطق هژمونى رنگ مى‏بازد؛ هيچ ارتباط ضرورى ميان سوسياليسم و موقعيت كارگزاران اجتماعى در روابط توليد وجود ندارد و ارتباطى كه بين اينها برقرار مى‏شود از طريق مفصل‏بندى‏هاى هژمونيك بيرونى و سياسى است. بنابراين هرگونه پيوند بين عناصر اجتماعى و اهداف خاص سوسياليستى و غير سوسياليستى رابطه‏اى هژمونيك است. هيچ گونه قانون ضرورى در تحولات تاريخى نيز وجود ندارد. جهت‏گيرى تاريخ را نمى‏توان پيش‏بينى كرد. همه چيز بستگى به صورت‏بندى‏هاى هژمونيك سياسى دارد كه نزاع‏ها و تقاضاهاى مختلف اجتماعى را در درون خود مفصل‏بندى مى‏كنند و به آنان جهت مى‏دهند. منطق نظريه هژمونى نفى سوژه‏هاى تاريخى است كه كارگزار تحولات اجتماعى تلقى مى‏شدند. بنابراين لاكلا و موف با استفاده از نظريه گرامشى و مفهوم هژمونى، نظريه گفتمانى خود را توضيح مى‏دهند. در اين جا تبيين اين نظريه را با مفاهيم اصلى آن آغاز مى‏كنيم.

مفاهيم‏


مفصل بندى ( articulation ) : هر عملى كه ميان عناصر پراكنده ارتباط برقرار كند، به نحوى كه هويت و معناى اين عناصر در نتيجه اين عمل اصلاح و تعديل شود.18
گفتمان ( discourse ) : كليت ساختار دهى شده‏اى كه از عمل مفصل بندى حاصل مى‏شود گفتمان نام دارد. گفتمان‏ها از مجموعه‏اى از اصطلاحات تشكيل مى‏شوند كه به شيوه‏اى معنادار به هم مرتبط شده‏اند19 در واقع گفتمان‏ها صورتبندى مجموعه‏اى از كدها، اشيا، افراد و... هستند كه پيرامون يك دال كليدى جا يابى شده و هويت خويش را در برابر مجموعه‏اى از غيريت‏ها به دست مى‏آورند. گفتمان‏ها تصور و فهم ما از واقعيت و جهان را شكل مى‏دهند. بنابراين معنا و فهم انسان از واقعيت همواره گفتمانى و لذا نسبى است. همچنين گفتمان از اين منظر تمام قلمرو زندگى اجتماعى را در بر مى‏گيرد.20 لاكلا و موف تمايز حوزه گفتمانى و غير گفتمانى را كه در نظريه فوكو و بسيارى از انديشمندان ديگر وجود دارد مردود مى‏شمارند و بر گفتمانى بودن تمام حوزه‏هاى اجتماعى تأكيد مى‏كنند. بنابراين تحليل گفتمانى لاكلا و موف با مجموعه وسيعى از داده‏هاى زبانى و غير زبانى ( گفتارها، گزارش‏ها، حوادث تاريخى، مصاحبه‏ها، سياست گزارى‏ها، اعلاميه‏ها، انديشه‏ها، سازمان‏ها و نهادها ) به مثابه متن برخورد مى‏كند.21
عناصر ( elements ) : دال‏ها و نشانه‏هايى كه معناى آنها تثبيت نشده است و گفتمان‏هاى مختلف سعى در معنادهى به آنها دارند. عناصر دال‏هاى شناورى ( floating signifiers ) هستند كه هنوز در قالب يك گفتمان قرار نگرفته‏اند. هر دال قبل از ورود به گفتمان عنصر محسوب مى‏شود.
لحظه‏ها ( moment ) : دال‏ها و عناصرى كه در درون يك گفتمان مفصل بندى شده‏اند و به هويت و معنايى موقت دسته يافته‏اند؛ براى مثال آزادى كه در گفتمان ليبراليسم كلاسيك در معناى عدم اجبار خارجى موقتاً تثبيت شده است. بايد توجه داشت كه معانى و هويت‏ها همواره نسبى‏اند و امكان تغيير آنها بر حسب تغيير گفتمان وجود دارد. هيچ گاه معنا كاملاً تثبيت ( fix ) نمى‏شود.
انسداد و توقف ( closure ) : تعطيل موقت در هويت بخشى به نشانه‏ها و تثبيت موقت معناى يك نشانه در يك گفتمان يا به طور كلى تثبيت گفتمان، كه البته هيچ گاه كامل نيست و همواره نسبى و موقتى است. هر عنصر زمانى كه به لحظه تبديل مى‏شود موقتاً از شناور بودن خارج شده و معنايى ثابت مى‏گيرد.
دال مركزى ( nodal point ) : اين مفهوم را لاكلا و موف از لاكان وام گرفته‏اند. ( capitapointde ) دال مركزى نشانه‏اى است كه ساير نشانه‏ها در اطراف آن نظم مى‏گيرند. هسته مركزى منظومه گفتمانى را دال مركزى تشكيل مى‏دهد و جاذبه اين هسته ساير نشانه‏ها را جذب مى‏كند؛ مثلاً آزادى در ليبراليسم يك دال مركزى محسوب مى‏شود و مفاهيمى چون دولت، فرد و برابرى در سايه اين دال و با توجه به آن معنا پيدا مى‏كنند.
حوزه گفتمانگى ( field of discursivity ) : محفظه‏اى از معانى اضافه و بالقوه در بيرون از منظومه گفتمانى خاص كه توسط آن طرد شده‏اند و مواد خامى براى مفصل‏بندى‏هاى جديد محسوب مى‏شوند. هر دال معانى متعددى مى‏تواند داشته باشد و هر گفتمان با تثبيت يك معنا معناهاى بالقوه زيادى را طرد مى‏كند. اين معانى همچنان موجودند و امكان ظهور در گفتمانى ديگر و شرايطى ديگر را دارند.
امكان و تصادف ( contingency ) : از مفاهيم بنيادين نظريه لاكلا و موف محسوب مى‏شود. اين مفهوم كه ريشه در مفهوم تصادف و عرضيات در فلسفه ارسطو دارد، در مقابل هرگونه تصور ذاتى و ضرورى در حوزه اجتماع قرار مى‏گيرد. در فلسفه ارسطويى مفهوم تصادف ( accident ) در زمانى به كار مى‏رفت كه امكان استناد به يك علّت معين وجود نداشته باشد.22 در فلسفه مسيحى مفهوم امكان با تصادف همراه شد؛ ممكن وجودى بود كه شرايط وجودش در بيرون تعيين مى‏شد. به عبارت ديگر، وجودش وابسته به غير بود. لاكلا اين مفهوم را در هر دو بعد خود به كار مى‏گيرد: از يك سو، امكان يعنى فقدان قانون‏هاى عينى تحول تاريخى و نفى ضرورت و در واقع تصادفى ديدن پديده‏هاى تاريخى كه ناشى از وابستگى آنها به مفصل‏بندى‏هاى هژمونيك است و از سوى ديگر، امكان به بيرونى بودن شرايط وجود هر ماهيت اشاره دارد. وجود و هويت يك ماهيت ناشى از بيرون است. اين بيرون ( outside ) يا غير ( other ) نقش اصلى را در هويت بخشى و فعليت گفتمان‏ها ايفا مى‏كند. هيچ گفتمانى بدون تمايز و غيريت سازى ايجاد نمى‏شود.
منازعه و خصومت ( antagonism ) : اين مفهوم در ادامه مفهوم قبلى مطرح مى‏شود. خصومت با تضاد هگلى و ماركسيستى متفاوت است. نزاع طبقاتى ماركس داراى يك جهت‏گيرى از پيش تعيين شده و بنابر قوانين ضرورى است، اما خصومت در اين جا فاقد هرگونه قانون ضرورى و جهت‏گيرى از پيش تعيين شده است. تضاد در ماركسيسم در درون نظام روى مى‏دهد و به فروپاشى آن منجر مى‏شود، اما خصومت بيرونى است و باعث شكل‏گيرى و انسجام گفتمان و در عين حال تهديد و فروپاشى آن مى‏شود. خصومت به رابطه يك پديده با چيزى بيرون از آن اشاره دارد كه نقش اساسى در هويت بخشى و تعيين آن پديده ايفا مى‏كند. لاكلا مفهوم بيرون سازنده ( constitutive outside ) را براى توضيح ويژگى‏هاى غيريت به كار مى‏برد و همچون دريدا براى شكل‏گيرى هويت‏ها و تثبيت معانى بر وجود غير يا دشمن تأكيد مى‏كند. به هر حال خصومت از يك سو مانع شكل‏گيرى كامل يا تثبيت هويت يك پديده و يا گفتمان مى‏شود و آن را در معرض فروپاشى قرار مى‏دهد و از سوى ديگر نقش اساسى در شكل‏گيرى آن ايفا مى‏كند. بنابراين خصومت عملكردى دو سويه دارد: از يك سو مانع عينيت و تثبيت گفتمان‏ها و هويت هاست و از سوى ديگر سازنده هويت و عامل انسجام گفتمانى است. هر گفتمان در سايه دشمن شكل مى‏گيرد و تحت تأثير همان رو به تغيير و احياناً زوال مى‏رود. خصومت در نظريه لاكلا به امكانى بودن و تصادفى بودن نهايى پديده‏ها و گفتمان‏ها اشاره دارد. اگر خصومت همواره وجود يك گفتمان را تهديد مى‏كند و همواره آن را در معرض فروپاشى قرار مى‏دهد. پس همه گفتمان‏ها خصلتى امكانى و موقتى دارند و هيچ گاه تثبيت نمى‏شوند.23 به هر حال شرايط وجودى يك گفتمان وابسته به غير است. به نظر لاكلا و موف اين غير به همراه هويت‏هايى كه ايجاد مى‏كند يك كل تفكيك‏ناپذير را تشكيل مى‏دهند؛ لذا فاصله‏اى بين آنها متصور نيست. خصومت هر چند مانع ايجاد كامل هويت مى‏شود و لذا آن را امكانى و تصادفى مى‏سازد، اما از سوى ديگر نيروى متخاصم بخشى از شرايط وجودى هويت است.
زنجيره هم ارزى و تفاوت ( chain of equivalence and difference ) : در عمل مفصل بندى دال‏هاى اصلى با يكديگر در زنجيره هم ارزى تركيب مى‏شوند. اين دال‏ها نشانه‏هاى بى‏محتوايند يعنى به خودى خود بى‏معنايند تا اين كه از طريق زنجيره هم ارزى با ساير نشانه‏هايى كه آنها را از معنا پر مى‏كنند تركيب مى‏شوند و در مقابل هويت‏هاى منفى ديگرى قرار مى‏گيرند كه به نظر مى‏رسد تهديد كننده آنها باشند.24 گفتمان‏ها از طريق زنجيره هم ارزى تفاوت‏ها را مى‏پوشانند. همان طور كه اشاره شد، جامعه ذاتاً متكثر است. زنجيره هم ارزى اين تكثر را پوشش مى‏دهد و نظم و انسجام مى‏بخشد. در هم ارزى، عناصر، خصلت‏هاى متفاوت و معناهاى رقيب را از دست مى‏دهند و در معنايى كه گفتمان ايجاد مى‏كند منحل مى‏شوند؛ مثلاً در واكنش به نژاد پرستى سفيد پوستان، تمام افراد غير سفيد چه هندى تبار و چه آسيايى و چه آفريقايى و چه زن و مرد در زنجيره هم ارزى گفتمان سياه قرار مى‏گيرند و تفاوت‏هاى اصلى آنها با يكديگر فراموش مى‏گردد. اما هيچ گاه هم ارزى نمى‏تواند به حذف كامل تفاوت‏ها بينجامد.25 همواره امكان ظهور تفاوت و تكثر و خروج عناصر از زنجيره هم ارزى وجود دارد. منطق هم ارزى منطق ساده سازى فضاى سياسى است. در مقابل، منطق تفاوت به خصلت متكثر جامعه اشاره دارد و مى‏كوشد تا از طريق تأكيد بر تفاوت‏ها زنجيره هم ارزى موجود را به هم بريزد. در اين جاست كه مفهوم خصومت و غيريت برجسته مى‏شود. منطق تفاوت بر تمايزات و مرزهاى موجود ميان نيروهاى موجود تأكيد مى‏كند و منطق هم ارزى مى‏كوشد از طريق مفصل بندى بخشى از اين نيروها، تمايزات آنها را كاهش داده و آنان را در مقابل يك غير منسجم نمايد. بنابراين منطق هم ارزى شرط وجود هر صورت بندى است.
هويت ( identity ) : در نظريه لاكلا و موف، هويت ثابت دايمى و از پيش تعيين شده نيست. هويت‏ها را گفتمان‏ها ايجاد مى‏كنند و شكل‏گيرى گفتمان مقدم بر شكل‏گيرى هويت هاست.26 بنابراين هويت‏ها گفتمانى‏اند و به عبارت بهتر هويت‏ها موقعيت‏هايى هستند كه در درون گفتمان‏ها به فرد يا گروه اعطا مى‏شوند. هويت گفتمانى از طريق زنجيره هم ارزى كه در آن نشانه‏هاى مختلف در تقابل با زنجيره‏هايى ديگر با هم مرتبط شده‏اند ايجاد مى‏شود. هويت‏ها همچون نشانه‏هاى زبانى در تمايز با غير شكل مى‏گيرند و لذا ارتباطى و نسبى‏اند و هيچ گاه كاملاً تثبيت نمى‏شوند.27 به عبارت ديگر، معناى يك نشانه در درون يك گفتمان هيچ گاه تثبيت نمى‏شود و همواره احتمال رسوخ معنايى ديگر و گفتمانى ديگر وجود دارد، لذا هويت گفتمانى متزلزل و ناپايدار است. دليل اين تزلزل وجود منازعه بى پايان گفتمانى و خصومت است.
بنابراين در بحث هويت بايد به نسبى بودن و در معرض نفى قرار داشتن توجه كرد. نيروى خصومت دو نقش متفاوت ايفا مى‏كند: از يك سو از ايجاد هويت كامل و تثبيت آن جلوگيرى مى‏كند و از سوى ديگر خود بخشى از شرايط وجودى هويت است. چون هويت‏ها تنها در پرتو غير يا خصم مشخص مى‏شوند، يك فرد با توجه به گفتمان‏هاى مختلف موقعيت‏هاى مختلفى را مى‏تواند اشغال كند؛ براى مثال فردى چون سياه پوست است به عنوان سياه در گفتمان سياهان، و چون كارگر است به عنوان كارگر در گفتمان ماركسيستى، و چون مسيحى است به عنوان مسيحى در گفتمان مسيحيت، و چون زن است به عنوان زن در گفتمان فمينيستى صورت‏بندى مى‏شود و اين مسأله در صورتى كه گفتمان‏ها متعارض باشند خود مى‏تواند منشأ بحران هويت تلقى گردد.
سوژه و موقعيت‏هاى سوژگى ( subject positions ) : لاكلا و موف همچون فوكو خصلت ما قبل گفتمانى سوژه را نفى مى‏كنند و نقش سازنده‏اى را كه عقل گرايى و تجربه گرايى به افراد انسانى مى‏دهد نمى‏پذيرند. به نظر اينها سوژه عاقل، شفاف و خود آگاهى كه منشأ روابط اجتماعى و سازنده نهادها و اشكال اجتماعى تلقى شود وجود ندارد؛ لذا در نفى سوژه خود مختار با نيچه، فرويد و هايدگر همراهند. نظريه سوژه در لاكلا عمدتاً متأثر از آلتوسر است. آلتوسر نظرياتى را كه سوژه را خالق و خود آگاه مى‏دانستند و منافع اقتصادى معينى را در سوژه‏ها مفروض مى‏گرفتند نمى‏پذيرفت. او براى تبيين سوژه از مفهوم موقعيت گذارى ( interpellation ) سخن مى‏گفت. افراد توسط كردارهاى ايدئولوژيك به عنوان سوژه موقعيت گذارى مى‏شوند. اين ايدئولوژى است كه جايگاه فرد در جامعه و موقعيت و هويت او را تعيين مى‏كند. لاكلا ضمن پذيرش اين كه هويت سوژه‏ها از طريق اعمال گفتمانى ساخته مى‏شود نقدهايى نيز بر آلتوسر وارد مى‏كند. اولاً، لاكلا معتقد است برخلاف تصور آلتوسر اعمال ايدئولوژيك حوزه نسبتاً خود مختار صورت‏بندى اجتماعى و متمايز از اعمال سياسى و اقتصادى نيستند بلكه اعمال اجتماعى همگى گفتمانى‏اند؛ ثانياً، تصور ساختارهاى اجتماعى از پيش موجود كه اعمال ايدئولوژيك را تعيين مى‏كنند در نظريه گفتمانى قابل پذيرش نيست.28 اصولاً مفهوم ايدئولوژى كه در ماركسيسم كاربرد وسيعى داشت در اين نظريه رنگ مى‏بازد، زيرا اين مفهوم ريشه در تمايز روبناى سياسى و ايدئولوژيكى از زيربناى اقتصادى دارد، اما در اين جا تمام قلمرو اجتماعى گفتمانى است و لذا مبناى تمايز زير بنا و روبنا فرو مى‏ريزد.29
به هر حال لاكلا و موف سوژه را به موقعيت‏هاى سوژگى كه گفتمان‏ها براى خود فراهم مى‏كنند تقليل مى‏دهند و از اين طريق مفهوم سوژه خود مختار با هويت و منافع ثابت را طرد مى‏نمايند. هر موقعيت سوژه‏اى از طريق روابط متمايز با موقعيت‏هاى سوژه‏اى ديگر ساخته مى‏شود.30 سوژه‏ها در درون ساختار گفتمانى به هويت شناخت از خود دست مى‏يابند و براساس آن دست به عمل مى‏زنند. همواره تكثرى از موقعيت‏ها و گفتمان‏ها وجود دارد كه انسان در آنها مى‏تواند به هويت دست يابد. بنابراين هر فرد مى‏تواند موقعيت‏هاى سوژه‏اى مختلف داشته باشد.31
سوژگى سياسى ( political subjectivity ) : اين مفهوم به شيوه‏هايى اشاره دارد كه افراد به عنوان عاملان اجتماعى عمل مى‏كنند. در نظريه آلتوسر و ساختار گرايان سوژه از هيچ اختيار و استقلالى برخوردار نيست و مقهور ساختارها و گفتمان‏هاست، اما در نظريه لاكلا و موف سوژه در شرايط خاص از نوعى استقلال و اختيار برخوردار است. به نظر لاكلا اين مفهوم به حل مشكل ديرين ساختار - كارگزار در علوم اجتماعى كمك مى‏كند.32 لاكلا مى‏گويد به دليل اين كه گفتمان‏ها و ساختارها هيچ گاه تثبيت نمى‏شوند و همواره نوعى تزلزل و بحران در آنها وجود دارد و به دليل امكانى بودن و تصادفى بودن گفتمان‏ها و جوامعى كه ايجاد مى‏كنند مى‏توانيم شاهد ظهور سوژه سياسى باشيم. زمانى كه يك گفتمان دچار تزلزل مى‏شود و نمى‏تواند به عاملان اجتماعى هويت اعطا كند امكان ظهور سوژه سياسى فراهم مى‏گردد. در اين جا افراد به عنوان رهبران و سياست‏مداران و متفكران بزرگ در نقش سوژه ظاهر مى‏شوند. اين ظهور پيامد امكانى بودن و عدم تثبيت كامل گفتمان‏ها و بحران هويت در شرايط تزلزل گفتمانى است. به عبارت ديگر، سوژه‏ها بر لبه‏هاى متزلزل ساختارهاى گفتمانى ايجاد مى‏شوند.33 در واقع زمانى كه گفتمان مسلط دچار ضعف مى‏شود زمينه ظهور سوژه و مفصل‏بندى‏هاى جديد فراهم مى‏گردد و در اين شرايط افراد در مورد گفتمان تصميم‏گيرى مى‏كنند و نه در درون آن.
هژمونى: اعمال هژمونيك نمونه‏اى از اعمال سياسى‏اند و شامل پيوند هويت‏هاى متفاوت و نيروهاى سياسى به يك پروژه مشترك و ايجاد نظم اجتماعى جديد از عناصر پراكنده و متنوع است. مفهوم هژمونى ريشه در انديشه گرامشى دارد. اين مفهوم در انديشه وى به روند توليد معنا براى تثبيت قدرت اشاره دارد و گاه از آن به رهبرى اخلاقى و فكرى تعبير مى‏كند. به نظر گرامشى طبقه كارگر براى تقويت خود در مبارزه سياسى بايد نيروهاى مختلف اجتماعى را نمايندگى نمايد. براى اين منظور بايد شعارها و تقاضاهاى خود را ارتقا دهد و منافع عام مردم يا ملت را نمايندگى كند. بنابراين هژمونى همواره همراه با نوعى عامگرايى است. هژمونى منطق سياسى است كه به ايجاد اجماع و عقل سليم ( common sense ) جديد منجر مى‏شود.34 لاكلا تلاش پروژه‏هاى سياسى براى تثبيت گفتمان‏هاى محدود و معين را اعمال هژمونيك مى‏نامد. اين اعمال دو شرط دارند: اول وجود خصومت و نيروهاى متخاصم و دوم بى‏ثباتى مرزهايى كه اين نيروها را متمايز مى‏كند.35 بنابراين زمينه اعمال هژمونيك حوزه اجتماعى خصمانه و پروژه‏هاى مختلفى است كه با هم در نزاع و رقابتند و عناصرى كه مى‏توانند جذب و مفصل بندى شوند. هدف اعمال هژمونيك ايجاد يا تثبيت نظام معنايى يا صورتبندى هژمونيك است. اين صورتبندى‏ها در اطراف دال مركزى سازمان يافته‏اند كه جامعه در اطراف آن شكل مى‏گيرد. هژمونيك شدن يك گفتمان به معناى موفقيت آن در تثبيت معانى مورد نظر خود است.

جامعه و سياست در تحليل گفتمانى لاكلا و موف‏


آنچه تحليل گفتمانى لاكلا و موف را از ساير نظريه‏هاى گفتمانى متمايز مى‏كند تسرى گفتمان از حوزه فرهنگ و فلسفه به جامعه و سياست است. آنها بنابر مبانى پساساختار گرايانه و زبان شناسانه خود نگرشى جديد و بحث برانگيز را در علوم اجتماعى مطرح مى‏كنند و مقوله‏هاى زبانى و گفتمانى را به همه حوزه‏هاى اجتماعى سرايت مى‏دهند. در اين جا به برخى از مهم‏ترين ويژگى‏ها و اصول صورتبندى‏هاى اجتماعى در اين نظريه اشاره مى‏كنيم.

1. امكانيت ( contingency )


امكانى بودن صورتبندى‏ها و روابط اجتماعى به معناى نفى ضرورت و قطعيت و تعيين شدگى ساختارهاست. وجود خصومت و وابستگى ساختارهاى گفتمانى به غير همواره روابط اجتماعى را پيش بينى‏ناپذير مى‏سازد. از آن جا كه هيچ گفتمان تام و هويت تثبيت شده‏اى موجود نيست و چون همواره خصومت و غيريت، هويت‏ها و گفتمان‏ها را تهديد مى‏كند، لذا همه چيز در حوزه تصادف و امكان قرار مى‏گيرد. بنابراين امكانى - تصادفى ديدن پديده‏ها و گفتمان‏ها ناشى از عدم امكان تثبيت نهايى و وجود غير است كه همواره تغييراتى را در هويت‏هاى موجود ايجاد مى‏كند. به همين دليل جامعه طبيعتى باز و گشوده دارد و هيچ‏گاه تثبيت نمى‏شود. يك مفصل بندى هژمونيك براى مدتى جامعه را به طور نسبى تثبيت مى‏كند، اما همواره دوره‏هايى از بحران‏هاى ارگانيك وجود دارد كه در آنها مفصل‏بندى‏هاى هژمونيك و يا به عبارت بهتر، گفتمان‏هاى مسلط تضعيف شده و در پى آن تعداد فزاينده‏اى از عناصر اجتماعى به دال‏هاى شناور تبديل مى‏شوند و در معرض گفتمان‏هاى جديد قرار مى‏گيرند. هيچ نيروى اجتماعى نيز نمى‏تواند برترى هژمونيك خود را كاملاً تثبيت كند و لذا همواره شكل‏گيرى صورت‏بندى‏هاى اجتماعى موقتى و در حال تحول است.

2. نقش قدرت در شكل‏گيرى صورتبندى‏هاى اجتماعى‏


در بحث از قدرت لاكلا و موف به نظريه‏هاى فوكو در تبارشناسى نزديك مى‏شوند. از اين منظر قدرت چيزى نيست كه افراد در اختيار دارند و بر ديگران اعمال مى‏كنند، بلكه چيزى است كه جامعه را به وجود مى‏آورد و جهان اجتماعى را مى‏سازد و معنادار مى‏كند. بنابراين قدرت تمام فرايندها و نيروهايى را كه جهان اجتماعى را مى‏سازند و آن را براى ما معنادار مى‏كنند در بر مى‏گيرد. قدرت مولد است، جهان قابل سكونت براى ما ايجاد مى‏كند و ما را از آشفتگى و بى‏نظمى مى‏رهاند. شكل‏گيرى هر هويت و جامعه‏اى محصول روابط قدرت است. به اين معنا كه ايجاد هر جامعه و تثبيت هر گفتمان با سركوب و طرد غير همراه است. بنابراين طرد و سركوب و اخراج تمام جايگزين‏ها و احتمالات ممكن است كه تثبيت يك گفتمان را امكان‏پذير سازد. بناى هويت‏ها نيز خود عمل قدرت است؛ هر هويت با طرد احتمالات رقيب، خود را تثبيت مى‏كند. به عبارت ديگر، براى اين كه معنايى براى يك نشانه تثبيت شود بايد تمام معانى احتمالى ديگر طرد شوند. به هر حال هرگونه تثبيت يا عينيت همراه با روابط قدرت صورت مى‏گيرد. هويت و عينيت با ايجاد سلسله مراتب خشن ميان دو قطب متضاد به وجود مى‏آيد: سفيد و سياه، زن و مرد، شرق و غرب... چون قدرت پيش شرط هويت و عينيت است پس بدون قدرت جامعه‏اى نخواهد بود. حذف قدرت به پراكندگى و تجزيه جامعه مى‏انجامد و لذا نمى‏توان جامعه‏اى فارغ از روابط قدرت تصور كرد و به همين دليل مفاهيمى چون رهايى اصولاً امكان‏پذير نيستند.

3. اولويت سياست‏


به نظر لاكلا و موف شيوه تفكر، بناى جامعه و عمل اجتماعى محصول مفصل‏بندى‏هاى سياسى است. نظام روابط اجتماعى به عنوان مجموعه‏هايى مفصل بندى شده از گفتمان‏ها همواره ساخته‏هايى سياسى‏اند، به اين معنا كه بر اعمال قدرت و خصومت و طرد غير استوارند. بنابراين گفتمان‏هايى كه جامعه را مى‏سازند و به فهم ما از جهان نظم مى‏بخشند سازه‏هايى ذاتاً سياسى‏اند. لاكلا و موف سياست را از امر سياسى تفكيك مى‏كنند. از اين منظر سياست مفهومى ثانوى و مشتق از امر سياسى تلقى مى‏شود. امر سياسى به وجود دايمى منازعه و خصومت در جامعه اشاره دارد. منازعه ذاتى همه جوامع است، زيرا در هر جامعه‏اى همواره رابطه‏اى خصمانه و غيريت سازانه وجود دارد؛ اما سياست مجموعه‏اى از اعمال گفتمان‏ها و نهادهايى است كه در پى ايجاد نظم خاص و سازماندهى اجتماعى در شرايطى است كه همواره به صورت بالقوه مى‏تواند منازعه‏آميز باشد، زيرا كه تحت تاثير امر سياسى است.36 سياست به فرايندها و شيوه‏هايى اشاره دارد كه ما در طى آن جامعه را پيوسته با طرد احتمالات و تثبيت موقت ايجاد مى‏كنيم. سياست سازماندهى جامعه و تصميم‏گيرى اجتماعى را برعهده دارد. امر سياسى عرصه منازعه بين گفتمان‏ها براى تثبيت شدن و غلبه بر سايرين است و زمانى كه گفتمانى مسلط شد و جايگزين‏ها و رقباى خود را طرد كرد جامعه عينيت يافته شكل مى‏گيرد. عينيت، يك گفتمان تثبيت شده و جامعه شكل گرفته است؛ گفتمانى كه جايگزين‏ها و بديل‏هايش طرد شده‏اند. در اين شرايط گفتمانِ تثبيت شده طبيعى و دايمى به نظر مى‏رسد و ريشه‏هاى سياسى آن فراموش مى‏گردند. زمانى كه جايگزين‏ها و گفتمان‏هاى بديل فراموش شوند گفتمان غالب خود را به عنوان تنها گزينه حقيقت مطرح مى‏كند؛ اما گفتمان‏هاى طرد شده مى‏توانند هر زمان وارد بازى سياست شوند و با مفصل بندى‏هاى جديد به مسأله تبديل گردند. وجود غير، هر چند خفيف و شكست خورده، مانع از تداوم كامل گفتمان عينيت يافته است. در اين جا لاكلا با استفاده از هرسول مفهوم رسوب شدن ( sedimentation ) گفتمان‏ها را مطرح مى‏كند.37 گفتمان رسوب شده عينى و طبيعى به نظر مى‏رسد و جايگزين‏هاى آن فراموش مى‏گردند. هرسول در حوزه علم معتقد بود به تدريج عمل علمى روزمره شده و تحقيقات و نظريه‏هاى گذشتگان مفروض تلقى مى‏گردد و علم به استفاده از نظريات گذشتگان محدود مى‏شود. در اين شرايط، شرايط اوليه‏اى كه
در آن نظريات علمى موجود رشد كرده بود فراموش مى‏گردد و از جايگزين‏ها و بديل‏هاى اين نظريات و شرايط شهودى رويش فرضيات علمى غفلت مى‏شود. به نظر هوسرل پديدارشناسى بايد به احياى شرايط وجودى نظريات علمى بپردازد و گزينه‏هاى تاريخى مطرود را دوباره احيا كند تا احتمالات مختلف و نظريات گوناگون دوباره پيش روى ما قرار گيرد و علم از تحجر بيرون آيد. بنابراين فرايند رسوب شدن را بايد با عمل باز فعال سازى ( reactivation ) قطع كرد. فعال سازى مجدد به معناى افشاى امكانى و تصادفى بودن يك گفتمان غالب و تأكيد بر گزينه‏هاى تاريخى مطرود و افشاى روابط قدرتى است كه ايجاد آن را امكان‏پذير ساخته است.38
بايد توجه داشت كه گفتمان‏ها در مقابل طرد مقاومت مى‏كنند و به راحتى تن به شكست نمى‏دهند. حتى عمل طرد مى‏تواند توانايى‏هاى بالقوه گفتمان مطرود را آشكار سازد و به بازسازى و فعال‏سازى مجدد آن كمك نمايد. هر چه عمل طرد و تثبيت يك گفتمان موفق‏تر باشد فراموشى ريشه‏ها بيشتر است. احتمالات جايگزين به تدريج فراموش مى‏شوند و آثار امكانى و تصادفى بودن گفتمان هژمونيك محو مى‏شود و اين گفتمان، عينى و طبيعى به نظر مى‏آيد و اعمالى كه زمانى غريب و نامعمول مى‏نمودند معمولى به نظر مى‏رسند.39 اين لحظه رسوب شدن و تبديل به عينيت گشتن به واقع همراه با پوشاندن شرايط اوليه و آثار امكانى بودن و مبتنى بر قدرت بودن گفتمان مسلط است.
فعال سازى مجدد بازگشت به ريشه‏ها نيست، بلكه بازگشت به شرايط تاريخى و احتمالات جايگزينى است كه طرد شده‏اند. جايگزين‏ها و بديل‏هاى سركوب شده دوباره احيا مى‏شوند، اما لزوماً پذيرفته نمى‏شوند. هدف اصلى كشف شرايط احتمالى و تصادفى و مبتنى بر قدرت بودن گفتمان عينيت يافته است و پس از اين كشف، احتمالات و گزينه‏هاى جديدى پيش روى ما قرار خواهد گرفت. به هر حال اشكال عينى شده گفتمان‏ها جامعه را تشكيل مى‏دهند و سياست عرصه ظهور خصومت و منازعه و جايى است كه طبيعت نامتعين بديل‏ها و حل و فصل آنها از طريق روابط قدرت بر ملا مى‏شود.
اما به نظر لاكلا هرگز نمى‏توان جامعه‏اى را تصور كرد كه سياست در آن كاملاً محو شده و عينيت گفتمانى تمام نزاع‏ها را پايان داده باشد. چنين جامعه‏اى جهان بسته‏اى خواهد بود كه پى در پى خود را باز توليد مى‏كند و آرمان شهرى است كه هرگز تحقق نمى‏يابد. بنابراين رؤياى ايجاد يك جامعه بدون نزاع و تعارض در اين دنيا تحقق نخواهد يافت. از سوى ديگر همه چيز نمى‏تواند سياسى باشد، اگر همه چيز سياسى شود جامعه‏اى وجود نخواهد داشت. لذا همواره تمايزى هر چند مبهم بين امر سياسى و امر اجتماعى لازم است تا جامعه شكل بگيرد. اما مرزهاى اجتماع و سياست همواره مبهم است و اين تيرگى و ابهام، ذاتى روابط اجتماعى است. بنابراين جامعه آرام و منظم و هارمونيك به نظر لاكلا امكان‏پذير نيست، چون امكان حذف روابط قدرت و حذف خصومت وجود ندارد. اما به هر حال ميزانى از عينيت ضرورى است، زيرا انسان نيازمند زندگى در نظم است.
با توجه به اين بحث، مفهوم هژمونى در ميان عينيت و سياست قرار مى‏گيرد. نزاع سياسى از طريق دخالت‏هاى هژمونيك راه را به عينيت مى‏گشايد و گذار از نزاع سياسى به عينيت از طريق دخالت‏هاى هژمونيك ميسر مى‏شود.40

4. تزلزل و بى‏قرارى در گفتمان‏ها و صورتبندى‏هاى اجتماعى‏


مفهوم بى‏قرارى و تزلزل ( dislocation ) از مفاهيم مركزى انديشه لاكلا است. هويت‏ها و گفتمان‏ها به دليل وجود خصومت و وابستگى به غير متزلزلند. همان گونه كه اشاره شد، غير هم شرايط امكان و ايجاد هويت را فراهم مى‏آورد و هم آن را تهديد مى‏كند و در معرض نابودى قرار مى‏دهد. بى‏قرارى‏ها حوادثى هستند كه حاصل رشد خصومت و ظهور غيريت و تكثر در جامعه‏اند. بى‏قرارى‏ها حوادثى هستند كه نمى‏توانند توسط نظم گفتمانى موجود نمادپردازى شوند و لذا مى‏كوشند آن را متلاشى كنند. بى‏قرارى، تمايل به فروپاشى نظم و به هم ريختن گفتمان موجود دارد و جامعه را به بحران هدايت مى‏كند. بى‏قرارى‏ها در دنياى جديد تأثيرى دو سويه دارند: از يك سو هويت‏هاى موجود را تهديد مى‏كنند و از سوى ديگر مبنايى هستند كه هويت‏هاى جديد براساس آنها شكل مى‏گيرند. لاكلا بحران‏ها و معضلات جامعه معاصر را با اين مفهوم توضيح مى‏دهد. در اين نظريه مسائلى چون كالايى شدن، بوروكراسى و جهانى شدن همه تحت عنوان بى‏قرارى تبيين مى‏شوند. بى‏قرارى‏ها امكان ظهور سوژه‏ها و مفصل‏بندى‏هاى جديد را فراهم مى‏كنند. بى‏قرارى به موقتى بودن گفتمان‏ها و عينيت‏هاى اجتماعى اشاره دارد؛ بنابراين همواره بى‏قرارى وجود خواهد داشت، زيرا كه هيچ‏گاه گفتمان كاملاً تثبيت نمى‏شود.
همچنين بى‏قرارى به معناى امكانى بودن و تصادفى بودن صورت‏بندى‏هاى اجتماعى است. بى‏قرارى نوعى تغيير است، اما تغييرى كه جهت آن از پيش مشخص نيست. در ارسطو حركت از قوه به فعل و ماده به صورت مطرح است، اما اين جا هيچ غايتى نيست كه تغيير را هدايت كند و تصادفى و امكانى بودن در حد نهايى خود است. ساختار بى‏قرار نمى‏تواند اصولى را براى تحول خود فراهم كند، بلكه فقط امكان مفصل بندى‏هاى جديد را فراهم مى‏سازد. همچنين بى‏قرارى به معناى وجود آزادى است.41 هر چه تعيين كنندگى و جبر ساختارى كمتر باشد آزادى بيشتر است. ساختار بى‏قرار هيچ گاه نمى‏تواند خود را به طور كامل بر فرد تحميل كند و همواره براى مقاومت و مفصل‏بندى‏هاى جديد راه‏هايى وجود دارد. اگر بى‏قرارى‏هايى چون كالايى شدن روابط زندگى و بوروكراسى محدوديت‏هايى را تحميل مى‏كنند، اما امكاناتى نيز ايجاد مى‏شود كه مى‏توان با استفاده از آنها تغييراتى را به وجود آورد؛ براى مثال بوروكراسى خود زمينه گسترش آگاهى و تصميمات مبتنى بر مذاكره و نهايتاً دموكراسى را فراهم آورده است. بنابراين لاكلا تصوير بدبينانه مكتب فرانكفورت از وضعيت جامعه معاصر و نااميدى آنها را نقد مى‏كند، زيرا عدم تثبيت ساختارها و وجود بى‏قرارى‏ها و بحران‏ها همواره فرصت‏هايى را نيز در اختيار فرد قرار مى‏دهد، همان گونه كه جهانى كه توسط سرمايه دارى شكسته شد جهانى به شدت محدود و سرشار از روابط قدرت بود. مى‏توان اميدوار بود كه جهان فردا نيز بهتر از امروز باشد. به هر حال بى‏قرارى‏هايى كه حاصل پديده‏هايى چون بوروكراسى و كالايى شدن است مقاومت‏هايى ايجاد مى‏كند و كنشگران اجتماعى جديدى را به عرصه تاريخى وارد مى‏سازد و اين كنشگران مى‏توانند اشكال اجتماعى خاص خود را خلق كنند.42
به نظر لاكلا ساختارهاى بى‏قرار جامعه معاصر فاقد يك مركز قدرت هستند. فقدان مركزيت ريشه در ويژگى گفتمانى ساختار اجتماعى و حضور مداوم غير دارد. مراكز متعدد قدرت در جامعه معاصر مى‏توانند شكل بگيرند و هر چه بى‏قرارى بيشتر باشد قدرت ميل به پراكندگى بيشتر دارد. بنابراين پى در پى گفتمان‏ها در اطراف يك دال مركزى ايجاد مى‏شوند و سپس روبه افول و زوال مى‏روند. ساختارهاى بى‏قرار و متزلزل هيچ‏گاه نمى‏توانند نظام‏هاى سياسى ديرپا و ثابتى داشته باشند. در واقع هر چه ساختار بى‏قرارتر باشد نظام سياسى برخاسته از آن دچار تزلزل و بى‏قرارى بيشترى است.
بنابراين مفهوم بحران در ماركسيسم جاى خود را به مفهوم بى‏قرارى مى‏دهد. اما برخلاف مفهوم بحران هيچ جهت‏گيرى و قانونمندى در ذات بى‏قرارى نهفته نيست؛ هر بى‏قرارى فقط زمينه ظهور سوژه‏ها و مفصل‏بندى‏هاى جديد را فراهم مى‏كند و افول ساخت عينيت يافته را نشان مى‏دهد.

5. تاريخ مندى صورت‏بندى‏هاى اجتماعى‏


اين ويژگى به ماهيت تصادفى و امكانى شرايط وجودى آنها باز مى‏گردد. ساختارها و وجود اشيا تاريخى است و همراه با نظام‏هاى معنايى در جامعه ساخته مى‏شود. درك تاريخى يك چيز به معناى رجوع به شرايط امكانى ظهور آن است. به جاى جست و جوى معناى عينى در جامعه بايد به شالوده شكنى تمام معانى و باز گرداندن آنها به واقعيت اوليه و شرايط تاريخى وجودشان انديشيد.
با توجه به ويژگى‏هاى فوق الذكر جامعه همواره خصلتى باز و گشوده خواهد داشت و هيچ گاه عينيت كاملاً حاكم نخواهد شد.

ظهور و سقوط گفتمان‏ها: از اسطوره‏ها تا تصورات اجتماعى‏


گفتمان‏ها يا به تعبير لاكلا اسطوره‏هاى اجتماعى محصول بى‏قرارى‏هاى ساختارى‏اند. اسطوره نوعى بازنمايى و تبيين شرايط بى‏قرار اجتماعى است و در صدد است تا پاسخى مناسب به بحران موجود ارايه كند. اسطوره‏ها به باز سازى آرمانى فضاى اجتماعى مى‏پردازند و از طريق مفصل بندى مجدد دال‏هاى متزلزل به دنبال ايجاد يك عينيت اجتماعى جديد مى‏باشند. بنابراين شرايط عينى شده و جامعه شكل يافته خود يك اسطوره متجسم و متبلور است. زمانى كه اسطوره‏ها در شرايط بحرانى در حال شكل‏گيرى‏اند سوژه‏ها نيز ظهور مى‏كنند، اما لحظه تحقق اسطوره و گفتمان لحظه كسوف سوژه و انحلال آن در ساختار است، كه در اين صورت سوژه به موقعيت سوژه‏اى تقليل مى‏يابد. بنابراين سوژه در فضاى اسطوره‏اى ظهور مى‏كند و پس از عينيت يافتن گفتمان رو به افول مى‏رود.
به نظر لاكلا براى بازنمايى و تبيين يك فضاى اجتماعى نياز به ايجاد فضايى است كه لزوماً وجهى استعارى و اسطوره‏اى دارد. بنابراين دو فضا وجود دارد: فضاى بازنمايى شده و فضايى كه بازنمايى مى‏شود. به سخن ديگر، فضاى اجتماعى موجود و فضاى گفتمانى كه به صورت آرمانى ساخته شده است. حوزه اسطوره‏اى كه توسط سوژه‏ها ساخته مى‏شود شكل منطقى مشابهى با ساختار موجود ندارد، بلكه نقد و جايگزينى ساختار موجود است كه ويژگى كاركرد اسطوره‏اى را تشكيل مى‏دهد. به عبارت ديگر، فضاى اسطوره‏اى به عنوان جايگزين منطقى گفتمان ساختارى مسلط مطرح مى‏شود.43
بنابراين براى اين كه اسطوره‏اى شكل بگيرد بايد از سطح بى‏قرارى‏ها و تقاضاهاى موجود فراتر رود و شكلى استعارى به خود بگيرد. اين نظريه ريشه در عدم امكام بازنمايى ناب واقعيت اجتماعى دارد، چون واقعيت اجتماعى پيچيده و متكثر است و آن را نمى‏توان بازنمايى كرد، ناچار بايد به استعاره و اسطوره‏اى پناه برد كه با واقعيت به هر حال فاصله دارد. به عبارت ديگر، در جامعه تقاضاها و تنوعات زيادى وجود دارد و از آن جا كه امكان بازنمايى همه آنها توسط يك گفتمان ممكن نيست لزوماً بايد از واقعيت يا همان تقاضاهاى خاص فاصله گرفت و به استعاره پناه برد و خود را جهانشمول و عام نشان داد. اگر فضاى اسطوره‏اى به تقاضايى خاص محدود گردد، امكان توسعه و فراگير شدن آن از بين خواهد رفت. زمانى يك گفتمان فراگير مى‏شود كه عام و جهانشمول به نظر آيد. انتقال از حوزه واقعى و جزئى به حوزه كلى و استعارى تنها به دليل دو گانگى فضاى باز نمايى شونده و فضاى اسطوره‏اى امكان‏پذير شده است.
بنابراين در جامعه همواره تقاضاها، منافع و بحران‏هاى متنوعى وجود دارد و هر فضايى كه بخواهد اينها را بازنمايى كند ضرورتاً بايد وجهى استعارى ( metaphoric ) به خود بگيرد و اگر فقط برخى از تقاضاها را در بر بگيرد با كاهش قدرت استعارى خود روبه رو شده، پذيرش و استقبال كمترى از آن به عمل مى‏آيد. از سوى ديگر، تقاضاها و بى‏قرارى‏ها خود نيز تحت تأثير فضاهاى اسطوره‏اى و افق‏هاى تصورى شكل مى‏گيرند. بنابراين فضاى اسطوره‏اى و گفتمانى كه مدعى كمال است مى‏كوشد تقاضاها و بى‏قرارى‏ها را پوشش دهد و آنان را به نحو دلخواه سازماندهى نمايد، ولى خود از بى‏قرارى‏ها و بحران‏ها استنتاج نمى‏شود.
به نظر لاكلا ميان تقاضاها و بى‏قرارى‏هاى ساختار متزلزل و گفتمانى كه هدف آن معرفى يك نظم جديد و مفصل بندى جديد است هيچ ارتباط منطقى وجود ندارد و نمى‏توان يكى را محصول ديگرى معرفى كرد. فاصله واقعيت و اسطوره همواره وجود خواهد داشت و همين امر امكان ظهور گفتمان‏ها و اسطوره‏هاى جديد را ميسر مى‏سازد.
لاكلا براى توضيح چگونگى تبديل يك اسطوره به گفتمان مسلط از دو مفهوم استفاده مى‏كند: اولين مفهوم قابليت دسترسى ( availability ) است، يعنى در دسترس بودن در زمينه و موقعيتى كه هيچ گفتمان ديگرى خود را به عنوان جايگزين واقعى هژمونيك نشان نداده است؛44 بنابراين صرف در دسترس بودن مى‏تواند پيروزى يك گفتمان خاص را تضمين كند.45 و آن را به افق تصورى جامعه تبديل نمايد. دليل اين امر اين است كه هيچ مقياس مشتركى ميان محتواى بى‏قرارى‏هاى موجود و اسطوره‏اى كه آن را بازنمايى مى‏كند وجود ندارد و در اين صورت صرف اين واقعيت كه اين گفتمان خود را قادر به برقرارى نظم جلوه مى‏دهد كافى است تا پذيرش آن را تضمين كند. اين گفتمان جديد را بخش‏هاى متعدد جامعه مى‏پذيرند نه به اين دليل كه محتوايش را دوست دارند، بلكه چون اين گفتمان نظمى است كه جايگزين مناسبى براى بحران و بى‏نظمى عمومى تلقى مى‏شود. به عبارت ديگر، در شرايط بى‏نظمى نياز به نظم است و محتواى واقعى اين نظم دغدغه ثانويه است.46 بنابراين امكان هويت يابى با يك گفتمان سياسى خاص بيش از آن كه به خصوصيت‏ها يا محتواى واقعى آن مربوط باشد به توان آن در تضمين نظم و تداوم جامعه بستگى دارد.47 در واقع در زمان بى‏نظمى فرد يك فضاى خالى و نوعى خلأ هويت احساس مى‏كند. در اين شرايط در وهله اول مى‏خواهد اين خلأ را پر شده ببيند و نسبت به محتوا تا حد زيادى بى‏تفاوت است.48 بنابراين محتواى گفتمان اهميت ثانويه دارد و اين توانايى آن در ايجاد نظم و ساماندهى جامعه است كه افراد را جذب مى‏كند.
لاكلا در آثار اخيرش براى توضيح روند استعارى شدن از مفهوم دال‏هاى خالى ( empty signifiers ) استفاده مى‏كند. اين دال‏ها بيانگر چيزى هستند كه غايب است؛ مثلاً در شرايط بى‏نظمى كه هابز در وضع طبيعى تصور مى‏كند نظم دالى است كه نشان از يك امر غايب دارد. دال‏هاى خالى بازنمايى وضع مطلوب و آرمانى را برعهده دارند. پويايى جامعه و سياست به توليد اين دال‏ها وابسته است، زيرا كه همواره نواقص را گوشزد مى‏كنند.49 به هر حال به نظر همواره بى‏قرارى‏هايى هستند كه توسط اين دال‏ها بازنمايى مى‏شوند و تحول و تغيير را به همراه مى‏آورند.
دومين مفهوم قابليت اعتبار است ( credibility ) ؛ يعنى اصول پيشنهادى گفتمان نبايد با اصول بنيادين جامعه ناسازگار باشد. اما هرچه سازمان جامعه يا گروه بحرانى‏تر و بى قرارتر باشد اصول اساسى آن بيشتر پراكنده و شكسته شده است. بنابراين اگر اصولى مانده باشد كه گروه را منسجم و مشخص سازد گفتمان‏ها نمى‏توانند با آنها از در ستيز در آيند.50
وجه استعارى و اسطوره‏اى گفتمان گرچه باعث تقويت آن و پذيرش عام آن مى‏شود، اما منبع ضعف آن نيز تلقى مى‏گردد. اگر گفتمان نمايانگر كمال و آرمانى بى‏نقص است بايد به همه بحران‏ها و تقاضاهاى اجتماعى پاسخ دهد، اما اين كار عملاً هيچ گاه ممكن نيست. همان گونه كه اشاره شد، امكان سامان دادن نهايى و كامل واقعيت وجود ندارد و لذا وقتى يك گفتمان مسلط مى‏شود به اجبار از شكل استعارى خود فاصله مى‏گيرد و به محتواهاى عينى روى مى‏آورد. در اين صورت فقط بخشى از تقاضاها و بى‏قرارى‏ها را سامان خواهد داد و لذا تعداد زيادى از تقاضاها و بى‏قرارى‏ها خارج مى‏شوند و قدرت استعارى گفتمان كاهش مى‏يابد و ضعف‏ها و آسيب‏هايش آشكار مى‏گردد و ديگر نمايانگر آرمانى بى‏نقص تلقى نخواهد شد. در واقع وقتى گفتمان مسلط نتواند خواسته‏هاى تمام بخش‏هاى جامعه را بر آورده سازد آنها به تدريج از آن فاصله مى‏گيرند. بنابراين گفتمان مسلط به تدريج رو به زوال مى‏رود و فضا براى ظهور اسطوره‏هاى ديگرى كه مدعى كمالند فراهم مى‏گردد. در طى اين فرايند افق تصورى جامعه تغيير مى‏كند و گفتمان ديگرى بر اذهان جمعى مسلط مى‏شود؛ براى مثال دولت رفاهى يك اسطوره بود كه براى بازسازى سرمايه دارى بعد از ركود بزرگ ايجاد شد و خود به دليل بحران‏ها و بى قرارى‏هاى بعدى به تدريج دچار ضعف و انحطاط گرديد.
بنابراين مى‏توان مراحل زير را در ظهور و سقوط گفتمان‏ها تشخيص داد:
1 ) گسترش بحران ارگانيك و تضعيف گفتمان مسلط سنتى؛
2 ) رقابت گروه‏هاى رقيب براى ارائه اسطوره‏اى كه اين بحران را حل كند. اين اسطوره‏ها مى‏كوشند تا هويت‏يابى‏ها را با انواع مناسب موقعيت‏هاى سوژه‏اى عام سازماندهى كنند؛
3 ) يك گفتمان شروع به برترى بر ديگران مى‏كند. ويژگى عامگرايانه و استعارى آن عامل اين برترى است. در اين حالت خصلت نفى و نقد گفتمان مسلط برجسته است و دشمنى با آن عامل اتحاد و انسجام اين گفتمان تلقى مى‏گردد. به هر حال در حالى كه گزينه‏هاى ديگر بر خواسته‏هاى جزئى تأكيد مى‏كنند گفتمان هژمونيك جنبه استعارى مى‏گيرد و با تفسير عام بحران خود را به عنوان چارچوبى تعيين كننده و پاسخگو براى مجموعه‏اى روز افزون از تقاضاهاى متنوع معرفى مى‏كند. اين گفتمان مى‏كوشد جنبه‏هاى خاص گرايانه خود را به نفع بعد استعارى پنهان سازد و در اين حال با تكيه بر نقد نظام موجود ادعا مى‏كند كه قادر به بازسازى تمام حوزه ايدئولوژيكى و سياسى است.51 اين گفتمان به تعبير لاكلا به تصور اجتماعى ( social imagination ) تبديل مى‏شود؛
4 ) ايجاد يك نظم اجتماعى جديد. در اوايل تسلط گفتمان جديد و در آغاز هويت يابى‏ها با موقعيت‏هاى سوژه‏اى تغيير يافته ممكن است شاهد نوعى بى‏نظمى باشيم، اما به تدريج نظم برقرار مى‏شود و وضعيت جديد عادى و طبيعى به نظر مى‏رسد.52
به نظر لاكلا اسطوره‏ها براى زندگى ما ضرورى‏اند. جامعه‏اى كه اسطوره از آن خارج شده باشد يا جامعه‏اى است كلاً آرمانى و بسته شده كه هيچ بحران و بى‏قرارى در آن راه ندارد و مثل يك ماشين سالم كار مى‏كند و يا جامعه‏اى است كه در آن آن‏قدر بى‏قرارى و بحران شديد و فراگير است كه هيچ فضايى براى بازنمايى باقى نمانده است. به عبارت ديگر، يا قبرستان است يا تيمارستان.53 به هر حال جامعه نيازمند اسطوره هاست و بحران‏ها و بى‏قرارى‏هاى سرمايه دارى موجود نياز به اسطوره را تشديد مى‏كند.
لاكلا دو مفهوم سياست ( political ) و فضا ( space ) را در مقابل هم قرار مى‏دهد. فضا شامل تصور كمال و گفتمانى است كه ادعاى پاسخ‏گويى به تمام مشكلات و حل تعارضات موجود را دارد و سياست يعنى نزاع گفتمان‏ها براى پيروزى و اعمال قدرتى كه به پيروزى يكى از آنها در عرصه اجتماعى منجر مى‏شود. بنابراين سياست ظهور و تعارضات و ريشه‏هاى سياسى تسلط يك گفتمان است و فضا وجه استعارى و كمال يك گفتمان. هر گفتمان بعد از پيروزى مى‏كوشد تمام آثار سياسى ظهورش را پاك كند. اما چون امكان تثبيت عرصه اجتماعى و يا به عبارت ديگر فضايى شدن و كامل شدن آن وجود ندارد پيروزى گفتمان‏ها موقتى است.
اصولاً در اين نظريه امكان رسيدن به مدينه آرمانى و همزيستى تمام تقاضاها و حل تمام بحران‏ها وجود ندارد. لاكلا نظريه افلاطون و هابز را از نظرياتى مى‏داند كه ماهيت سياسى عمل اجتماعى را ناديده مى‏گيرند. افلاطون درصدد ايجاد يك جامعه آرمانى و بى‏نزاع است و هابز از طريق سركوب تنوعات و اختلافات و ايجاد يك قدرت سركوبگر مى‏خواهد مشكل بى‏قرارى و بحران را حل كند. اما اين هر دو راه به نتيجه نمى‏رسد. جامعه سياسى جامعه‏اى ناكامل است كه دائماً در حال بازسازى است و هيچ گاه به كمال نمى‏رسد. جامعه محصول تصميم افراد است و اين افراد خود ناكاملند. لذا چون عاملان و كارگزاران اجتماعى محدودند جامعه نيز محدود خواهد بود.

گفتمان راديكال دموكراسى‏


نظريه راديكال دموكراسى را لاكلا و موفِ به عنوان استراتژى جديد چپ در برابر بحران‏هاى جامعه معاصر ارائه دادند. اين نظريه تأكيدى بر روند گسترش موج دموكراسى از انقلاب فرانسه تا كنون است و كوششى براى تعميق ارزش‏ها و اصول دموكراسى و حذف روابط سلطه در دنياى سرمايه دارى معاصر است.
به نظر آنها جامعه معاصر تحولات عميقى راتجربه مى‏كند. كالايى شدن زندگى و بوروكراتيك شدن روابط اجتماعى و رشد اشكال جديد فرهنگى كه با توسعه ابزارهاى ارتباط جمعى مرتبط هستند و باعث شكل‏گيرى فرهنگ توده‏اى و تزلزل هويت‏هاى سنتى شده‏اند، برخى از ويژگى‏هاى جامعه معاصرند. اين تحولات فارغ از جنبه‏هاى منفى آن به پيشرفت دموكراسى انجاميده است. دسترسى بسيارى از مردم به دامنه زيادى از اطلاعات و كالاها ترديد در اشكال مستقر را ممكن نموده است. در واقع نوعى دموكراسى سازى فرهنگى در حال وقوع است كه خواست برابرى را گسترش مى‏دهد.54
به نظر لاكلا و موف گسترش نزاع‏هاى جامعه معاصر تعميق انقلاب دموكراتيك است و بايد بر مبناى فهم دموكراتيك و متكثر از جامعه تحليل شود. در پرتو اين تحليل بايد مقوله سوژه منسجم و كارگزار خودآگاه را رها كرد و به پراكندگى گفتمانى و تكثر موقعيت‏هاى سوژه‏اى اذعان نمود. بنابراين پذيرش تكثر موقعيت‏ها و هويت‏ها مبناى اصلى گفتمان راديكال دموكراسى است.
راديكال دموكراسى به خود مختارى حوزه‏هاى اجتماعى بر مبناى منطق هم ارزى برابرى خواهى اعتقاد دارد. بر طبق اين نظريه؛ تنوعى از نزاع‏ها و بحران‏ها وجود دارد كه تأثيرات آنها در چارچوب انقلاب دموكراتيك قابل بررسى است. هريك از اين نزاع‏ها و بحران‏ها از ماهيت نسبتاً خودمختارى برخوردارند، اما جهت و غايت اين نزاع‏ها و بحران‏ها مشخص نيست. اين صورتبندى‏هاى هژمونيك تصادفى هستند كه مسير را مشخص مى‏سازند. ويژگى گفتمانى انقلاب دموكراتيك راه را براى ظهور انواع نظريه‏ها و نظام‏هاى سياسى متنوع از پوپوليسم راست و توتاليتاريسم گرفته تا راديكال دموكراسى فراهم مى‏كند. به عبارت ديگر، گسترش خصومت‏هاى جديد بحرانى را در پيش روى سرمايه دارى سازمان يافته پس از جنگ قرار داده است. اما اين كه چگونه اين بحران‏ها حل خواهند شد را نمى‏توان تعيين كرد. صورتبندى تقاضاها و نزاع‏هاى جديد بسيار مبهم‏اند، براى مثال فمينيسم و اكولوژى در اشكال متنوعى وجود دارند، مثلاً فمينيسم راديكال عليه مردان و فمينيسم ماركسيستى عليه روابط كاپيتاليستى شكل گرفته‏اند. بنابراين شكل و صورت مفصل‏بندى يك نزاع بيش از آن كه از قبل تعيين شده باشد حاصل مفصل بندى هژمونيك است؛ لذا اين نزاع‏ها ضرورتاً خصلت پيشروانه و مثلاً در جهت اهداف سوسياليستى قرار ندارند.55 گفتمان‏هاى متفاوت از راست تا چپ مى‏توانند اينها را مفصل بندى كرده و سازماندهى كنند و اين مفصل بندى است كه آنها را عينيت مى‏بخشد. بنابراين سوژه‏اى كه تحت تأثير نظم مسلط نباشد و نقطه عزيمت مطمئن براى تحولات اساسى به وجود آورد وجود ندارد و همچنين هيچ چيز ثبات نظم مستقر را تضمين نمى‏كند.
خصلت چند وجهى نزاع‏هاى اجتماعى باعث مى‏شود معناى آنها به مفصل بندى هژمونيك وابسته شود. در واقع ابهام ذاتى جامعه حوزه اعمال هژمونيك را گسترش مى‏دهد. بنابراين اين مفصل‏بندى‏هاى هژمونيك هستند كه بحران‏ها را معنا مى‏بخشند و به نفع خود به كار مى‏گيرند. هر بحران و نزاع اجتماعى ذاتاً هيچ معنايى روشن بيرون از ساخت گفتمانى ندارد. به عبارت ديگر، هر نزاع و خصومت به خودى خود يك دال شناور است؛ يك خصومت كاملاً وحشى كه فرم و صورتى كه مى‏تواند در آن با ساير عناصر در يك صورتبندى گفتمانى مفصل بندى شود از پيش تعيين نشده است.
راديكال دموكراسى مستلزم در نظر گرفتن تقاضاهاى آزادى نيز مى‏باشد و در اين جا به ليبراليسم پيوند مى‏خورد. به نظر لاكلا نبايد ليبراليسم را طرد كرد، زيرا به لحاظ اخلاقى از حقوق افراد دفاع مى‏كند تا ظرفيت‏هاى انسانى خود را تحقق بخشند. اما دفاع از آزادى نبايد با فردگرايى مطلوب بورژوازى پيوندى داشته باشد. بايد فرد ديگرى ايجاد شود كه بر مبناى قالب‏هاى فرد گرايانه مالكيت محور شكل نگرفته است. لذا انديشه حقوق طبيعى ماقبل جامعه و تمايز فرد و جامعه و به طور كلى حقوق فرد در انزوا را بايد رها كرد و فقط در زمينه روابط اجتماعى از حقوق فردى سخن گفت. حقوق دموكراتيك فقط به صورت جمعى مى‏توانند اعمال شوند و تنها در اين صورت است كه مى‏توان تصور حقوق برابر براى ديگران داشت.56
همچنين به نظر لاكلا و موفِ، انقلاب دموكراتيك شكل جديد از جامعه را ايجاد كرده است. در جوامع قبلى كه با منطق سياسى الهى سازمان داده شده بود، قدرت در شهريار كه نماينده خدا و مظهر عدالت و عقل محسوب مى‏شد نهفته بود. جامعه يك بدن تصور مى‏شد و سلسله مراتب آن بر اصل نظم غيرمشروط قرار داشت. اما در جوامع دموكراتيك مركز قدرت يك فضاى كاملاً خالى است و ارجاع به تضمين كننده متعالى و همراه با آن امكان بازنمايى انسجام و اتحاد اساسى جامعه نيز ناپديد شده است. در نتيجه ميان مواضع قدرت، معرفت و حقوق شكافى روى داده و مبانى آنها ديگر مشخص و تضمين شده نيست و بدين ترتيب فرايندى از پرسش گرى بى‏پايان آغاز شده و هيچ قانون تثبيت شده‏اى نيست كه قابل ترديد نباشد. مركز جامعه در هيچ جا نمايندگى نمى‏شود و هيچ اتحاد و انسجامى نمى‏تواند تمايزات موجود را حذف كند. به عبارت ديگر، جامعه كاملاً بى‏مركز شده است و مركزى كه اتحادى اساسى ايجاد كند وجود ندارد. توتاليتاريسم تلاشى بود براى بازسازى انسجام و اتحادى كه دموكراسى در هم شكسته بود؛ اتحادى كه ميان قدرت، دانش و حقوق برقرار بود. بنابراين در حالى كه منطق دموكراسى بر تمايزات تأكيد مى‏گذارد، منطق توتاليتاريسم درصدد حذف آنها و ايجاد مركزى است كه جامعه متحد را بازسازى مى‏كند.
به هر حال به دليل اين كه در جامعه دموكراتيك ديگر مبنايى كه از آن نظم متعالى بيرون آيد وجود ندارد و مركزى نيست كه قدرت، دانش و حقوق را به هم مرتبط سازد؛ اين ضرورت ايجاد مى‏شود كه برخى از فضاهاى سياسى از طريق عمل هژمونيك منسجم شوند. اما اين مفصل بندى‏ها همواره جزئى‏اند و در معرض چالش قرار دارند، زيرا ديگر هيچ تضمين كننده متعالى وجود ندارد. هر تلاش براى سرپوش گذاشتن و انكار خصلت باز و متكثر جامعه و ايجاد يك فضاى بسته به توتاليتاريسم مى‏انجامد. توتاليتاريسم نمى‏تواند به گرايش سياسى خاص اختصاص داشته باشد، چپ و راست مى‏توانند توتاليتر باشند. بين توتاليتاريسم فاشيستى و ماركسيستى تفاوت ماهوى وجود ندارد.
از سوى ديگر بايد توجه داشت كه ناديده گرفتن انسجام نيز خطرى براى دموكراسى محسوب مى‏شود، زيرا فرض فقدان مفصل بندى ميان روابط اجتماعى به انفجار اجتماعى مى‏انجامد. در مقابل توتاليتاريسم كه مفصل بندى ابدى را به شيوه اقتدارگرايانه تحميل مى‏كند، اين فرض به كلى مفصل‏بندى‏هايى را كه معانى و هويت‏هاى مشترك به عاملان اجتماعى مى‏دهند ناديده مى‏انگارد.57
بنابراين در ميان دو منطق افراطى كه يكى بر هويت تمام و ديگرى بر تفاوت‏هاى ناب تأكيد مى‏كند؛ دموكراسى بايد شامل بازشناسى تكثر تقاضاهاى اجتماعى به همراه ضرورت مفصل بندى آنها باشد، اما اين مفصل بندى دائماً باز توليد مى‏شود و هيچ نقطه توازن نهايى وجود ندارد.
به هر حال سياست در انديشه لاكلا و موفِ به عنوان فضايى براى بازى تصور مى‏شود كه هيچ گاه بازى با حاصل جمع صفر نيست، زيرا قواعد و بازيگران هيچ گاه كاملاً روشن نيستند. اين بازى يك نام دارد و آن هژمونى است.58

نقد و ارزيابى‏


رهيافت‏هاى گفتمانى از سازند گرايى اجتماعى ( social constructivism ) الهام مى‏گيرند. اين اصطلاح به طيفى از نظريات گفته مى‏شود كه دانش و هويت انسانى را اجتماعى و محصول فرهنگ‏ها و گفتمان‏ها مى‏دانند و هر نوع مبناگرايى و ذاتگرايى را رد مى‏كنند. در اين نظريات انسان از هيچ هويت پيشينى برخوردار نيست و دانش نيز محصول شرايط اجتماعى است و هيچ حقيقت بنيادين و غير قابل تغيير وجود ندارد؛ به يك تعبير همه چيز به زمان و شانس بستگى دارد.59 بنابراين نوعى نسبى گرايى و سيّاليت دامنگير اين نظريات است. در نظريه گفتمان با تعميم تحليل‏هاى زبانى به جامعه، اين نسبى گرايى تشديد شده است. در اين نظريه معيارهاى بنيادين صدق و كذب بيرون از گفتمان‏ها وجود ندارند و نمى‏توان جز در چارچوب گفتمان خاص به ارزيابى ادعاهاى آن پرداخت. صحت و سقم گزاره‏ها به استحكام و مجاب كنندگى آنها در درون يك گفتمان بستگى دارد؛ به اين ترتيب پرسش‏هاى بنيادين فلسفه در مورد حقيقت و ذات بى‏معنا مى‏شود.
اگر ما به منطق نظريه وفادار بمانيم نسبى گرايى به حوزه ارزش‏هاى اخلاقى و دينى نيز سرايت خواهد كرد و عملاً امكان داورى در مورد خوب و بد محدود به چارچوب‏هاى درونى هر گفتمان خواهد شد. فقط در فرض وجود يك گفتمان مشترك مى‏توان در مورد ارزش‏هاى اخلاقى داورى كرد و معيارهاى جهانى براى داورى وجود ندارد، مگر اين كه ما قائل به وجود فراگفتمان‏هايى شويم كه چارچوب‏هاى عام جهانى را دربر مى‏گيرند، اما در اين نظريه ظاهراً امكان طرح فراگفتمان وجود ندارد. لاكلا و موف خود به ارزش‏هاى سوسياليستى و ليبرال دموكراسى وفا دارند و اين ارزش‏ها را مبناى گفتمان راديكال دموكراسى قرار داده‏اند و گفتمان‏هاى غير دموكراتيك را به عنوان دشمن طرد مى‏كنند و لذا خود از موضع يك گفتمان مسلط در مورد ساير گفتمان‏ها داورى كرده‏اند و ظاهراً به منطق نظريه خود وفادار نبوده‏اند.
همچنين اين نظريه جامعه را به زبان و متن تقليل مى‏دهد، هرچند اين عمل امكان استفاده از ظرفيت‏هاى گسترده نظريات زبانى را فراهم مى‏آورد؛ اما مشكلاتى نيز ايجاد مى‏كند؛ بى‏توجهى به ساختارها و واقعيت‏هاى اجتماعى و فرايندهاى مادى از جمله پيامدهاى اين نظريه است. نوعى ذهن‏گرايى و ايده‏اليسم نيز دامنگير اين نظريه مى‏شود كه فرار از آن به سختى ممكن است. اين مسأله مى‏تواند محقق را از فهم واقعيت‏هاى مادى و ساختارهاى اجتماعى باز دارد.
جايگاه محقق نيز از مسايل مورد بحث در اين نظريه است. در اين نظريه هدف تحقيق برملا كردن ريشه سياسى گفتمان‏ها و توضيح چگونگى ايجاد گزاره‏هاى صدق و كذب است، اما آيا با توجه به اين كه نمى‏توان از چارچوب‏هاى گفتمانى فرار كرد، امكان رسيدن به يك موضع قابل اتكا براى تحقيق وجود دارد؟ آيا محقق مى‏تواند به مانند يك انسان شناس از جامعه فاصله بگيرد و پديده‏هاى اجتماعى را مطالعه كند، و مسأله ديگر اين كه اگر حقيقت گفتمانى است حقيقت‏هاى توليد شده توسط محققان چه وضعيتى پيدا مى‏كند و اصولاً نقش روشنفكران و متفكران در جامعه چيست؟ در چارچوب نظريه نيز نكات مبهمى وجود دارد؛ مثلاً در مورد خصومت و مرزهاى سياسى تعريف دقيقى ارائه نشده است. لاكلا و موف در آثار اوليه خود فضاى سياست را خصمانه ( antagonism ) مى‏ديدند، اما چون اين تصور چندان با راديكال دموكراسى سازگار نيست در آثار بعدى رقابت ( adversary ) در جوامع دموكراتيك را به عنوان سنگ بناى سياست مطرح نمودند و بدين ترتيب خصومت را به جوامع غير دموكراتيك محدود كردند. مشكل ديگر مربوط به تصميم‏گيرى است. لاكلا تصميم‏گيرى در درون ساختارو تصميم‏گيرى در مورد ساختار را متمايز نمى‏كند، اما اينها دو سر طيف تصميم‏گيرى محسوب مى‏شوند. مفهوم دال مركزى نيز چندان روشن نيست، آيا هر گفتمان فقط يك دال مركزى دارد يا اصالت با مفصل بندى و صورت بندى گفتمانى و مجموعه‏اى از دال هاست. در گفتمان راديكال دموكراسى كه لاكلا و موف مطرح مى‏كنند يك دال مركزى وجود ندارد. بنابراين به نظر مى‏رسد يك گفتمان مى‏تواند چند دال مركزى داشته باشد. اين دال‏ها مى‏توانند همان دال‏هاى خالى باشند كه لاكلا در آثار اخير خود مطرح كرده است.
به هر حال اين نظريه على‏رغم ضعف‏ها و ايرادات مى‏تواند به خصوص در شناخت سير ظهور، هژمونى و زوال گفتمان‏ها و چگونگى تثبيت گزاره‏هاى حقيقت در درون يك گفتمان خاص مفيد واقع شود.

آسياى مركزى در تفكر ژئوپولتيك كلاسيك



ژان كريستوف رومر/ ترجمه : على سجادى


پس از اضمحلال اتحاد شوروى، آسياى مركزى به يكى از مراكز توجه عمده سياست بين الملل تبديل شد. با اين وجود، موفقيت جغرافيايى آن تا حدودى مبهم است، چرا كه ضابطه هاى متعددى براى تعريف منطقه اى كه به صورت تاريخى پيوسته در حال تغيير بوده و داراى هندسه اى متنوع است، وجود دارد. پس از يك قرن ونيم و يا حتى بيشتر، استعمال اصطلاح آسياى مركزى به طور كلى فقط به استانهاى آسيايى امپراتورى روس كه بعدها به پنج جمهورى اتحاد شوروى سابق تبديل شد، اطلاق مى شد: قزاقستان ـ كه هنوز به صورت سيستماتيك به عنوان يكى از تشكيل دهندگان آسياى مركزى محسوب نمى شود ـ قرقيزستان، ازبكستان، تاجيكستان و تركمنستان. اين منطقه فراتر از آنكه همسايه امپراتورى روس محسوب مى شود، از فرداى فروپاشى اتحاد شوروى سابق بعد جديدى يافته است. به علاوه، آسياى مركزى روسيه از اين پس در منطقه اى جاى مى گيرد كه شامل كشورهاى ديگرى كه از نظر فرهنگى به هم نزديك هستند، مى گردد. به همين دليل، منطقى خواهد بود اگر از يك «خاورميانه» صحبت كنيم، چيزى كه توسط يك جغرافيدان فرانسوى در پايان قرن نوزدهم ميلادى مطرح شد و دقيقاً يك منطقه «شرق مسلمان غيرعرب» را پوشش مى داد: تركيه، ايران، افغانستان، از سال۱۹۴۷ پاكستان و امروز، جمهورى آذربايجان و جمهوريهاى آسيايى اتحاد شوروى سابق. اين منطقه كه عمدتاً ترك زبان و فارسى زبان هستند، مجدداً به يك انسجام ژئوپولتيك دست يافته است كه نمودهاى آن اغلب بازتاب دهنده ملاحظات سياست داخلى اين كشورها است. از آنجا كه اين منطقه در خلال دوره مواجهه شرق و غرب از توجهات به دور بوده است، شايد فراموش كرده باشيم كه براى مدتى طولانى در مركز دلمشغولى هاى بين المللى بويژه در زمانى كه مدارس بزرگ ژئوپولتيك در حال شكل گيرى بودند، قرار داشته است: اين مدارس به صورت طبيعى، انگلوساكسون و آلمانى بودند كه البته واكنش هايى را در فرانسه و روسيه به همراه داشتند. اين واكنش ها بيش از آنكه متأثر ازتابعيت اين مدارس باشند، به نظام ژئوپولتيك مطرح شده توسط آنها پاسخ مى دادند. مدرسه ژئوپولتيك انگلستان كه اصولاً با شخصيتى چون سر«هالفورد مكيندر» شناخته مى شود، از سال۱۹۰۴ به دوويژگى منطقه آسياى مركزى پى برد. مكيندر ملاحظه كرد كه منطقه محدود شده توسط بيابانهاى بزرگ از آلتايى تا هندوكوش كه در اطراف آن بيابانهاى گبى، تبت و ايران قرار گرفته است، يك مكان بالقوه قدرت جهانى را تشكيل مى دهد، چرا كه اين سرزمين مركزى (Heart Land) به مثابه يك برج ديده بانى دست نيافتنى در قلب يك قلعه تسخيرناپذير كه عمق استراتژيك مساحت قاره اى روسيه ارائه مى نمايد، واقع شده است. اما در عين حال، چيزى كه مكيندر را در اوايل قرن بيستم نگران مى كرد، چشم اندازاتحاد بين امپراتورى روسيه و رايش دوم ـ قدرت اول اروپا و مجهز به دومين ناوگان جهان تحت فرماندهى آدميرال تيرپيتز ـ بود. در واقع، نگرانى وى از اين جهت بود كه قدرت زمينى و دريايى (آلمان) با روسيه اى كه به دليل موقعيت مركزى اش غيرقابل تسخير است متحد نشوند، چرا كه در اين صورت، توانايى شكست بريتانيا را بويژه در هند خواهند داشت. راه آهنهاى بين قاره اى، امكان عبور از اين مناطق و حمل و نقل كالا را در فواصل دور فراهم مى آورد كه از قرن شانزدهم ميلادى تا آن زمان توسط راههاى دريايى انجام مى گرفت. رقابت حمل و نقلهاى دريايى و راه آهن و برترى فنى دومى بر اولى چيزى بود كه باعث شد بريتانيايى ها ايده مكيندر را بپذيرند و آن را تهديدى براى امنيت امپراتورى خود تلقى كنند. اين ايده حدود ۴۰سال بعد، يعنى در سال۱۹۴۳ به دليل شتابى كه در رشد و پيشرفت وسايل ارتباطى پيدا شد، در تجزيه و تحليلهاى انگليسى ها مورد سؤال و بحثهاى جدى قرار گرفت. با اين وجود، مكيندرهمچنان به نقش مركزى منطقه محور، به دليل عدم آسيب پذيرى، در اعمال قدرت جهانى اعتقاد داشت، اما مى گفت كه روسيه اروپايى بيش از آسياى مركزى اين نقش را ايفا مى كند. در سال،۱۹۴۳ شاگرد و رقيب آمريكايى مكيندر، يعنى «نيكولاس اسپايكمن» با دلايلى كاملاً برعكس و مخالف، نقش منطقه مركزى آسيا يا «اوراسيا» را مجدداً مورد توجه قرار داد. نظر اسپايكمن اين بود كه تسلط بر منطقه اى كه وى «اوراسيا» ناميده، ضرورى است، اما اين بدان معنى نيست كسى كه زمين مركزى (هارتلند) را كنترل كند، مى تواند جهان را كنترل نمايد، بلكه هر كس كه بر مناطق ساحلى (ريملند) با هدف متوقف كردن پيشرفت هارتلند، يعنى مكان اصلى و برجسته مواجهه بين دوقدرت زمينى (قاره اى) و قدرت دريايى تسلط پيدا كند، جهان را كنترل خواهد كرد. كسى كه برريملند مسلط شود، بر اوراسيا مسلط است وجهان را در ميان دستهاى خود دارد.» ايجاد سيستمهاى اتحادى بزرگ، بلافاصله پس از جنگ جهانى دوم توسط آمريكا، مانند ناتو، پيمان بغداد(سنتو)، پيمان مانيل (اوتاز) در همين راستا ارزيابى مى شود. نگاهى به موفقيتهاى بريتانيا نشان مى دهد كه آمريكا طى يكصدسال گذشته در حال اجراى «بازى بزرگ» در اين منطقه كه امروز از آن به عنوان منطقه خزر ـ درياى سياه نام مى برد، نبوده است. حال، اگر به مدرسه ژئوپولتيك آلمان و بويژه مدرسه مونيخ كه توسط «كارل هوشفر» بنياد نهاده شد سرى بزنيم، مشاهده مى كنيم كه ضرورت منطقه آسياى مركزى نزد آنان كمتر از انگليسى ها است كه ضرورتاً در تقدم هند مى انديشيدند. وراى اروپا، علاقه مندى هوشفر ـ به دلايل صرفاً شخصى ـ بيشتر در شرق دور و بويژه در ژاپن بود، چرا كه وى در سال۱۹۰۸ در مأموريت نظامى آلمان در ژاپن شركت داشته و رساله دكتراى خود را تحت عنوان «ژاپن بزرگ» در سال۱۹۱۳ نوشته بود. با اين وجود، در سال۱۹۳۱ آسياى مركزى در يكى از آثار او مورد توجه قرار گرفت كه بعدها به وسيله ديگر صاحبنظران آلمانى و يا ايتاليايى مدرسه مونيخ توسعه بيشترى پيدا كرد. هوشفر با تقسيم كره زمين به چهارقسمت از طريق يك محور شمالى ـ جنوبى كه هر قسمت به وسيله يك قدرت كنترل مى شد، منطقه مركزى آسيا را تحت كنترل روسيه قرار داد. ارزيابى او چنين بود كه اگر مسكو بر برنامه انقلاب لنينيستى خود پافشارى كند، مى بايست اين منطقه از چنگ روسيه خارج شود تا بين منطقه گسترش يافته اورو ـ آفريقايى آلمان و بخش دريايى روسيه، (بويژه سيبرى) فاصله اندازد و ژاپن به شبه قاره هند اختصاص پيدا كند. اما اين بى اعتمادى ـ بيش از بى علاقگى ـ هوشفر نسبت به آسياى مركزى ناشى از آگاهى وى به دستيابى مشكل اين هدف براى آلمان بود، كما اينكه بعدها مخالفت او با طرح «بارباروسا» بلافاصله قبل از اجراى آن، اين موضوع را ثابت كرد. در ارتباط با فرانسوى ها، مناسب است از كارهايى كه آدميرال «كاستكس» انجام داد، ذكرى به ميان آيد. فردى كه هرگز در هيچ يك از مدارس ژئوپولتيك تحصيل نكرد و به صورت رسمى نيز نظريه ژئوپولتيكى خاصى را ارائه نكرد. او بويژه از طريق چشم انداز وسيعى كه از تاريخ استراتژيك روسيه ارائه مى دهد، منافع مسكو در آسياى مركزى را به خوبى تشريح كرده است. از نظر كاستكس، در حقيقت اگر روسيه نگاه خود را متوجه غرب كند، نمى تواند بدون تحكيم عقبه خود در آسيا ـ برخلاف چنگيزخان ـ اقدامى كند. سؤالى كه مى توان از كاستكس پرسيد، دانستن اين مطلب است كه آيا اگر اين عقبه هاى آسيايى تحكيم يابند، روسها با پيروى از وارثان چنگيزخان با فراموش كردن محور اصلى مانورـ يعنى غرب ـ در آنجا (منطقه مركزى آسيا) استقرار نخواهند يافت؟ حدود ۲۰سال بعد، كاستكس مجدداً بازمى گردد، اما اين بار نه در مورد مانور روسيه به سمت غرب، بلكه در مورد نقشى كه اين كشور مى تواند در امنيت قاره كهن (اروپا) ايفا كند، نظريه پردازى مى نمايد: پس از انقلاب،۱۹۱۷ طرفداران جريان «اوراسيايى» بر اين باور بودند كه روسيه يك قدرت آسيايى است و اگر در دوره «كيف ها» در قرن دوازدهم كه به وسيله «وارگها» به رشد و توسعه عمده اى دست يافت، در واقع، به صورت مقطعى بوده است. چرا كه اگر «هون ها» (از قرن اول قبل از ميلاد تا قرن پنجم بعد از ميلاد) مقدمه و سرآغاز تاريخ روسيه را تشكيل دادند، ولى اين تاريخ توسط چنگيزخان به حاشيه رانده شد. به علاوه، طرفداران اوراسيا بر اين باورند كه وسعت سرزمين (حتى اتحاد جماهيرشوروى امپرياليستى) بيشتر از دوره چنگيزخان (بدون چين) و دوره «كيف ها» بوده است. صحبت كردن از آسياى مركزى در مبحث ژئوپولتيك الزاماً ما را به حرفهاى زيادى در مورد روسيه و نگاه آن بر اين منطقه هدايت مى كند، اما وراى همسايگى جغرافيايى، مشكل است كه امروز نيز مانند يكصدسال گذشته، شاهد برانگيخته شدن مطامع بحران آفرين در اين منطقه باشيم، اين وضعيت از بعضى جهات تئورى «هلال بحران» را موجه مى كند كه در سال۱۹۷۸ توسط «زبيگنيو برژينسكى» مطرح شد. در واقع، اين تئورى چيزى نيست جز همان نظريه اسپايكمن درمورد نقش ريملند در كنترل اوراسيا. حداقل، بايد توجه داشت كه اخبار مربوط به زيرمجموعه هاى اين منطقه يعنى خاورميانه، خليج فارس و خزر ـ درياى سياه، اين تئورى را تقويت مى نمايد. * «ژان كريستوف رومر» استاد دانشگاه «استراسبورگ» فرانسه و مدير مركز مطالعات تاريخ دفاعى

روش‌های پژوهش در علوم انسانی

نویسنده: داوود خدابخش

دانش‌پژوهان سه رهیافت هرمنوتیک، پدیدارشناسی و دیالکتیک را روش‌هایی می‌دانند برای کندوکاو در مفهوم‌ها و پژوهش‌های میدانی. در این رابطه می‌توان در جست و جوی معنای دو مفهوم "روش" و "علوم انسانی" نیز بود.
کتاب "روش‌های پژوهش در علوم انسانی" یکی از کتاب‌های دانشگاهی است که در برخی از دانشگاه‌های آلمان جزو کتاب‌های درسی محسوب می‌شود. این کتاب به قلم هلموت دانر (Helmut Danner) نگاشته شده است. وی در این کتاب سه رهیافت هرمنوتیک، پدیدارشناسی و دیالکتیک را بررسیده است.
روش‌های پژوهش یا دقیق‌تر "فنّ آموزش" (Pädagogik) به دو گونه به کار گرفته می‌شوند: یکی از نگاه‌ِ نظریه‌ی علم در رابطه با جنبه‌ی برهانی و استدلالی و دیگری با نگرش توصیفی در رابطه با شکل‌های روشی موجود و امکان کاربست آنها. نویسنده‌ی کتاب حاضر در بررسی خود، رویکرد دوم را برگزیده است. از اینرو نویسنده روش‌های علوم انسانی ِ هرمنوتیک، پدیدارشناسی (فنومنولوژی) و دیالکتیک را در این کتاب توضیح می‌دهد و مفهوم‌های کانونی و مبانی فکری و گام‌های صوری آنها را در سطوح زیرین برمی‌رسد:
۱) در سطح فلسفی عمومی،۲) در چارچوب فنّ آموزش علوم انسانی،۳) از طریق بررسی متن‌های اصل و تفسیر و تبیین آن‌ها،۴) به کمک تصویرهای نموداری،۵) به کمک مثال‌ها.
نویسنده در فصل اول کتاب، نخست دو مفهوم و اصطلاح "روش" (Methode) و سپس "فنّ آموزش علوم انسانی" را به دقت بررسیده است و تعریفی از آنها بدست می‌دهد.
درباره‌ی معنای "روش"
مفهوم "روش" (Methode) برگرفته از واژه‌ی یونانی "مِتودوس" (méthodos) است که خود ترکیبی است از دو واژه‌ی metá به معنای "سیر در (راهی)" و hodós به معنای "راه" یا "طریق". بنابراین "مِتد" معنای "طی کردن یک راه" یا "طی ِ طریق" را می‌رساند.
بر این اساس "روش" به معنای شیوه و چگونگی اقدام به کاری است، به منظور رسیدن به یک هدف، مثلا به شناخت. در اینجا منظور، روش پژوهش است و نه روش تربیت و آموزش و یا روش تدریس.
اندیشه‌‌ی روش، بخشی از نظریه‌ی علم است، یعنی مدلل ساختن فلسفی آن چیزی که می‌خواهیم ذیل آن علم یا علمیّت را بفهمیم. به همین دلیل، یک روش وابسته است به نظرگاه‌های آن نظریه‌ی علمی مشخص.
از سوی دیگر، نوع گزینش ِ روش مشخص می‌کند که یک علم چه درکی از خود دارد. از اینرو، پرداختن به روش‌های تحقیق، آگاهی برای علمیت را در ذهن بیدار می‌کند.
هر روش علمی امکانات شناختی ویژه‌ی خود و مرزهای خود را دارد. روش‌های گوناگون خود را تنها به شکل صوری و ظاهری از یکدیگر متمایز نمی‌کنند؛ آنها از جنبه‌ی نظریه‌ی علم بازگوی تصویری معین از جهان و از انسان هستند.
به همین دلیل، روش‌ها − همانند روش تجربی (آمپریک) و روش علوم انسانی − می‌توانند در تناقض با یکدیگر قرار گیرند. خوشبختانه در پژوهش‌های علمی، چندین روش در تکمیل یکدیگر عمل می‌کنند، و این امری است مفید.
نویسنده بر این باور است که از "روش‌باوری" باید پرهیخت، زیرا روش فقط یک کارکرد کمکی دارد؛ و یک دستگاه روشی مستقل به معنای کل پژوهش نیست. ارزشگذاری بیش از حد برای یک روش معین و بطور کلی، طرح کردن مسئله‌ای مستقل بنام روش، می‌تواند موضوع پژوهش را به بیراهه سوق دهد.
فنِّ آموزش و پژوهش در علوم انسانی
مفهوم آلمانی Geisteswissenschaften را چنان که رایج است، در زبان فارسی "علوم انسانی" ترجمه می‌کنند. ولی برگردان دقیق‌تر آن "علوم ذهنی" است. "علوم ذهنی" در وهله‌ی نخست، مفهومی است چندمعنا و از جنبه‌ی خصلت علمی آن، مفهومی است مورد مناقشه. علوم ذهنی همان رشته‌های علمی است که در گذشته‌ها در دانشکده‌های فلسفه، الهیات و حقوق تدریس می‌شدند.
فیلسوف آلمانی ویلهلم دیلتی (۱۸۳۳ تا ۱۹۱۱) با تأثیرپذیری از اندیشه‌های ایمانوئل کانت و ایده‌آلیسم آلمانی، و بویژه اندیشه‌های فریدریش شلایرماخر (۱۷۶۸ تا ۱۸۳۴)، نظریه‌ی علوم ذهنی خود را عرضه کرد و آن را در برابر علوم طبیعی نهاد. فلسفه‌ی زندگی، روانشناسی علوم ذهنی و تاریخیت، مهم‌ترین عزیمتگاه‌های نظریه‌ی دیلتی بودند.
از نظر هلموت دانر، مفهوم ذهن (Geist) در معنای هگلی آن فقط در چارچوب فنِّ آموزش علوم "ذهنی" اعتبار دارد و در موردهای معینی صدق می‌کند؛ ولی از سوی دیگر این مفهوم بیشتر گمراه‌کننده است. در اینجا ذیل Geist باید بطور عام آن چیزی را فهمید که تمایزی است میان انسان در برابر طبیعت و حیوانات. بدین‌گونه "فنِّ پژوهش علوم ذهنی" خود را از سنت دیلتی نیز مستقل می‌کند.
وجوه مشخصه‌ی "فنِّ آموزش و پژوهش در علوم ذهنی" عبارتند از: ۱) "تاریخیت" (Geschichtlichkeit)، به این معنا که انسان تاریخ دارد، به‌منزله‌ی بوده‌های گذشته و قابل تشخیص، و اینکه، انسان تاریخ است، زیرا که او کنشگری است آزاد و مسئول؛ ۲) "یکبارگی" (Einmaligkeit) که فردیت و خودویژگی ِ هر یک از فرآیندهای تربیت و آموزش را می‌رساند؛ ۳) "تمامیت / کلیّت" (Ganzheit) و "ساختار" مناسبات شخصی و تاریخی−فرهنگی−اجتماعی؛ ۴) پرسش از پی ِ هدف، ارزش و معنا در رابطه با تربیت و آموزش؛ ۵) واقعیت امر تربیت و رابطه میان نظریه و عمل، و نیز "خودمختاری" فنّ آموزش. "فنِّ آموزش و پژوهش در علوم ذهنی" باید مرزبندی داشته باشد با فنِّ پژوهش هنجاری و فلسفی و نیز با به اصطلاح علم تربیت انتقادی.
هلموت دانر سپس روش‌های تحقیق در گستره‌ی فنِّ پژوهش در علوم ذهنی (انسانی) را برمی‌رسد. یک چنین فن پژوهشی متکی است بر هرمنوتیک، به‌منزله‌ی یک روش تاریخی‌−‌فهمی، بر پدیدارشناسی، به‌منزله‌ی یک روش توصیفی به‌منظور دریافتِ ماهیت و نیز بر روش دیالکتیک که لحظه‌های متناقض اندیشه و واقعیت را بازتاب می‌دهد.
در این رابطه به هرمنوتیک به‌منزله‌ی یک روش فهمی و تاریخی اهمیت خاص داده می‌شود، به‌طوری‌که بجای روش‌های علوم ذهنی از "فرآیند هرمنوتیک" سخن می‌رانند. ولی نویسنده در این کتاب نشان می‌دهد که رویکرد هرمنوتیک را نمی‌توان با اندیشه‌ی علوم ذهنی یکسان انگاشت.
روش هرمنوتیک
واژه‌ی هرمنوتیک برگرفته است از فعل یونانی "هرمِنوئین" (hermeneúein)، به معنای بیان کردن، توضیح دادن و ترجمه کردن. این معناها در نگاه نخست چندان ربطی به یکدیگر ندارند، ولی همه‌ی آنها مبتنی هستند بر یک معنای بنیادین: در اینجا چیزی را باید قابل فهم کرد و فهمیدن را باید انتقال داد. به این صورت که اگر من مسئله‌ای را طرح می‌کنم و جمله‌ای در تشخیص خود از طرح این مسئله بیان می‌‌‌‌‌کنم، میل دارم مخاطب من این جمله را بفهمد.
نویسنده با کمک یک رشته نمودارها به مفهوم‌های بنیادین هرمنوتیک می‌پردازد، مانند "فهم"، در چارچوب توضیح؛ "هوریستیک"، یا روش و هنر ساده‌تر‌ کردن مفهوم‌های بغرنج در زمانی‌ کوتاه‌تر برای دست‌یابی به راه‌حل‌های مطلوب؛ یا مفهوم "موضوعیت فهم"، که در اینجا ذهن ابژه و سوبژه و جنبه‌‌های روانشناختی آن مطرح هستند. نویسنده این مبحث را از نگاه دیلتی و دیگران برمی‌رسد.
هلموت دانر قواعد هرمنوتیک را نیز در ارتباط با متن طرح کرده است. در اینجا "دایره‌ی هرمنوتیکی" و "تمایز هرمنوتیکی" در رابطه با فردی که می‌خواهد بفهمد و آنچه که باید فهمیده شود، مطرح است. وظیفه‌ی اصلی قواعد هرمنوتیکی کمک رساندن به فرد تأویل‌کننده است. این قواعد تابعی هستند از هر یک از نظریه‌های هرمنوتیکی. بدین منظور، چنانکه مفید است، تلاش برای "فهم بهتر" به "فهم به گونه‌ای دیگر" تقلیل پیدا می‌کند.
روش پدیدارشناسانه
فنومنولوژی یا پدیدارشناسی در معنای واژه‌‌ای آن یعنی آموزه‌ی پدیدارها. واژه‌ی پدیدار یا "فنومن" از واژه‌ی یونانی "فاینومنون" (phainómenon) برگرفته شده است و معنای آن چیزی را می‌رساند که تظاهر می‌کند و بطور شفاف در برابر ما قرار می‌گیرد. از سوی دیگر در واژه‌ی فاینومنون کلمه‌ی یونانی phos نیز نهفته است که به معنای "نورانی" است. بنابراین در پدیدارشناسی مسئله بر سر آن چیزی است که خود را نشان می‌دهد. ولی در اینجا این معناها چندان کمکی به ما نمی‌کنند.
پدیدارشناسان بنیادی‌ترین اصل این روش پژوهشی را "ارجاع به خود امر" دانسته‌اند؛ و این به معنای دریافت و شناخت هسته‌ی کانونی شیئ، چیز یا مفهوم مورد بررسی است. منظور از "ارجاع به خود امر" یعنی اینکه: مثلا اگر درباره‌ی مفهوم "تربیت" تحقیق می‌کنیم، از تمامی آنچه که درباره‌ی امر تربیت می‌دانیم، اینکه چه انتظاری از آن داریم یا اینکه نظریه‌های گوناگون درباره‌ی امر تربیت چه می‌گویند، صرفنظر کنیم و دقیقا بنگریم که این "تربیت" خود را چگونه نشان می‌دهد و پدیدار می‌کند، چگونه خود را توضیح می‌دهد و جوهر ماهوی آن چیست. بر این اساس، منظور آن نیست که دانشی یا آگاهی‌ای را درباره‌ی امری بیان داریم، بلکه منظور خودِ آن امر است.
حال پرسش اساسی اینجاست که "چگونه" می‌توان به "خودِ امر ِ" مورد بررسی دست یافت؛ با این هدف که به "خودِ آن چیز" بتوان رسید و نه به چیزی دیگر. وظیفه‌ی پدیدارشناسی به‌منزله‌ی یک رهیافت، پیکریابی همین "چگونگی" است. بنابراین در پدیدارشناسی مسئله بر سر "خودِ امر ِ" مورد کاوش و بوده‌های پژوهش میدانی و در نهایت تمامی بوده‌ها، یعنی کل جهان است.
از این‌رو، "پدیدار" ظاهر امر نیست و "پدیدار" جلوه‌ی چیزی هم نیست، طوری که خود آن چیز پنهان بماند. آنگونه که تب کردن جلوه و عارضه‌ای است از یک بیماری که در پس ِ آن (تب‌ کردن) پنهان است. منظور از "پدیدار" آن فرآیندهایی هم نیست که در علوم تجربی قابل مشاهده هستند. از نگاه پدیدارشناسانه ضرورتی نیست که بوده‌ی (پدیدارشناسانه) را با حس‌های خود مشاهده کنیم؛ هرچند که می‌تواند در ادراک ما وجود داشته باشد و یا در تصورات، یادمانده‌ها، آرزوها و حکم‌های منطقی ما حضور داشته باشد. اگر بخواهیم با دقت کامل بیان کنیم، آنگاه باید بگوییم که پدیدارشناسی با چیزها و امر مشخص و ملموس سروکار ندارد، بلکه مسئله‌اش بوده‌های آگاهی، و با بیانی دقیق‌تر، با موضوع‌های شهودی ِ آگاهی بَرین (transzendental) سر و کار دارد.
در بالا گفتیم که "رجوع به خودِ امر" اصل بنیادین پدیدارشناسی است. این اصل اهمیت بسیار برای یک رشته علومی دارد که در خدمت یک رهیافت پدیدارشناسانه هستند. رویکرد علمی در اینجا بدین معناست که دریابیم "بوده‌ی واقعی" چیست و نه آن چیزی که سنت‌ها، ایدئولوژی‌ها و آموزه‌ها پیشاپیش معین کرده‌اند. از این‌رو، روش پدیدارشناسانه، روشی است رهاننده، آنهم رهایی از قید و بندهای ظاهری. این روش آغازی است جدید که می‌تواند ما را به منشاء و خاستگاه شیئ یا مفهوم و یا امر ِ مورد بررسی نزدیک کند و تنگناها و بن‌بست‌ها را بگشاید.
نکته‌ی تعیین‌کننده در پدیدارشناسی، تقلیل یا فروکاستن (Reduktion) نگرش طبیعی به نگرش پدیدارشناسانه است. در اینجا ساده‌نگری ِ نگرش طبیعی گشوده می‌شود، زیرا نگرش طبیعی ناتوان از نگریستن به ژرفای درونی خودِ امر است. از اینرو فاصله‌گیری از موضوع پژوهش ضرورت اساسی دارد. این فاصله‌گیری از طریق نوع معینی از اندیشیدن میسر است و آن "فروکاستن پدیدارشناسانه" است. این نوع اندیشه‌ورزی به معنای عبور از نگرش ِ طبیعی است. در این عبور، باور سطحی‌ و ساده‌نگر به هستی و جهان نادیده گرفته می‌شود، تا بنگرد، چیزی هست و اینکه آن چیز چگونه هست. بنابراین در فروکاستن پدیدارشناسانه، سوژه یا انسان اندیشنده به یک "مشاهده‌گر ِ" بیطرفِ تجربه‌های زندگی خود بدل می‌شود.
برای مثال وقتی استادی در کلاس درس دانشگاهی مفهوم‌هایی را بکار می‌برد، مانند "استبداد"، "نظم"، "اطاعت" و غیره، واکنش دانشجویان این خواهد بود که آنها این مفهوم‌ها را بشدت نفی می‌کنند. زیرا که این مفهوم‌ها برای آنها گذشته‌ای تاریک و رویکرد تربیتی‌ای بشدت سنتی را تداعی می‌کنند. حال استاد و دانشجو هر دو می‌توانند تلاش کنند به دقتِ تمام توضیح دهند که منظور واقعی آنها از این مفهوم‌ها چیست، بطوری که هر یک می‌کوشد مثلا مفهوم "استبداد" را با ذکر مثال‌های متعدد توصیف کند و توضیح دهد، چرا آن را رد می‌کند. در یک چنین فرآیندی که به درون "خودِ امر ِ" مورد بررسی نگریسته می‌شود و این مفهوم را از بار پیشداوری‌ها می‌رهاند، این امکان وجود دارد که همگان در مورد هسته‌‌ی درونی این امر یا این مفهوم به یک نقطه‌ی مشترک دست یابند. این است وظیفه‌ی پدیدارشناسی به منزله‌ی یک روش و یک رهیافت.
کسانی که علاقه‌مند‌ی بیشتری به آشنایی با روش و رهیافت پدیدارشناسی دارند، می‌توانند به مطالعه‌ی دقیق کتاب ۱۲۰ صفحه‌ای "پدیدارشناسی برای مبتدی‌ها" روی آورند. این کتاب توسط "دَن زَهَوی" (Dan Zahavi) نگاشته شده است. وی استاد رشته‌ی فلسفه در دانشگاه کپنهاگ است و تجربه‌ی تحصیل و تدریس در چندین دانشگاه معتبر اروپایی و آمریکایی را پشت سر دارد. زهوی عضو علمی "جامعه‌ی آلمانی برای پژوهش‌های پدیدارشناسانه" و رئیس "جامعه‌ی شمال برای پدیدارشناسی" است.
روش دیالکتیک
سومین روش در فن آموزش و پژوهش در علوم انسانی یا ذهنی، روش "دیالکتیک" است. مفهوم دیالکتیک مدت‌ها به واژه‌ی مد روز بدل شده بود. این مفهوم اغلب در ارتباط با کارل مارکس و "ماتریالیسم دیالکتیک" وی، و تا اندازه‌ای هم در ارتباط با اندیشه‌های هگل بکار بسته می‌شد. اگر کسی می‌خواست دو گونه‌ی متفاوت و متضاد را به یکدیگر ربط دهد، می‌کوشید آن را دیالکتیکی جلوه دهد.
ولی می‌پرسیم، این مفهوم چه ربطی می‌تواند با فن آموزش و پژوهش در علوم انسانی داشته باشد؟ مگر مارکسیسم یک ایدئولوژی با ابعاد جهانی را ارائه نداد یا هگل یک فلسفه‌ی ذهن را در اندیشه‌‌ی خود طراحی نکرد؟ ولی صرف نظر از شکل‌های متنوع نمود مفهوم "دیالکتیک" در دستگاه‌های فکری مختلف، پیشینه‌ی آن به دوران باستان می‌رسد که نقشی مهم به خود اختصاص می‌داد. از اینرو رهیافت دیالکتیک بسیار فراتر از دو مفهوم هرمنوتیک و پدیدارشناسی، ذهن اندیشه‌ورزان را به خود مشغول داشته است، همانند دیالکتیک گفتگو نزد سقراط و یا آموزه‌ی "تناقض قانون‌ها" (Antinomie) نزد کانت. در حالی‌ که کانت به دیالکتیک به منزله‌ی ابزاری منفی و مورد نقد می‌نگریست، هگل آن را ابزاری مثبت و سازنده می‌دانست؛ و کی‌یرکه‌گارد و مارکس برخلاف هگل، دیالکتیک را به گونه‌ی دیگری شکل دادند.
دیالکتیک بطور عام به معنای گفتگوی مجادله‌آمیزی است که در فرآیند آن تناقض‌ها هویدا می‌شود و تأکید بر رسیدن به توافق و آشتی است. کی‌یرکه‌گارد از پارادوکس‌ها نام برده (ص ۲۰۱) و در این ارتباط گفته است: "ازدواج کنی‌، پشیمان می‌شوی، ازدواج نکنی، باز هم پشیمان می‌شوی، ازدواج بکنی یا نکنی، در هر دو حالت پشیمان می‌شوی". بعبارت دیگر، باید نگریست که وقتی اتکا بر روی شناخت و اندیشه‌ی انسان است، آیا انسان به تناقض‌ها برخورد می‌کند یا به خود واقعیت؟ به همین دلیل باید رهیافتی برای داوری در این زمینه یافت.
نمود پایه‌ای دیالکتیکی همان رابطه‌ی تز − آنتی‌تز − سنتز است. هلموت دانر در کتاب خود، دیالکتیک را نزد کانت، هگل و کی‌یرکه‌گارد توضیح می‌دهد و می‌نویسد که جنبه‌ی مثبت دیالکتیک در پویایی آن، ایجاد انگیزه برای اندیشیدن و نگرش انتقادی است. وی معتقد است که به دیالکتیک نباید به منزله‌ی روشی ناب نگریست. این روش می‌تواند در فنّ آموزش و پژوهش، در پیوند با هرمنوتیک و پدیدارشناسی پربار باشد.
مطالعه‌ی این دو کتاب نه فقط برای متخصصان روش تحقیق حول مفهوم‌ها یا در پژوهش‌های میدانی اهمیت دارد، بلکه همچنین برای تمام کسانی که علاقمند به دستیابی به شناختی کاربردی در گستره‌های هرمنوتیک، پدیدارشناسی و دیالتیک هستند.


هوش هیجانی

نویسنده :فاطمه اسلامیه


اصطلاح « هوش هیجانی » برای اولین بار در سال ( 1990 ) توسط « پيتر سالوی » و « جان ماير » براى بيان کيفيت و درک احساسات افراد، همدردى با احساسات ديگران و توانايى اداره مطلوب خلق و خو ارائه شد. درحقيقت هوش هیجانی مشتمل بر شناخت احساسات خويش و ديگران و استفاده از آن براى اتخاذ تصميمات مناسب در زندگى است. به عبارتى عاملى است که به هنگام شکست، در شخص ايجاد انگيزه مى کند و به واسطه داشتن مهارتهاى اجتماعى بالا منجر به برقرارى رابطه خوب با مردم مى شود. در سال ( 1995 )، « دانیل گولمن » با انتشار كتاب معروف خود به گونه اي گسترده مفهوم هوش هیجانی را گسترش داد. به طوریکه این مفهوم بسیار مورد توجه قرار گرفت و بحث هاي بسياري را برانگيخت. به اعتقاد « گولمن » هوش هيجاني با توانايي درک خود و ديگران (خودشناسی و ديگر شناسی)، ارتباط با مردم و سازگاري فرد با محيط پيرامون خويش پيوند دارد.

« گولمن » ضمن مهم شمردن هوش شناختی (IQ) و هوش هيجانی (EQ) می گويد: هوش شناختی در بهترين حالت خود تنها عامل 20 درصد از موفقيت هاي زندگی است در حالیکه 80 درصد موفقيت ها به عوامل ديگر وابسته است و سرنوشت افراد در بسياری از موارد در گرو مهارت هايی است كه هوش هيجانی را تشكيل می دهند. در حقیقت هوش هيجانى عدم موفقيت افراد با ضريب هوش بالا و همچنين موفقيت غيرمنتظره افراد داراى هوش متوسط را تعيين مى کند. به طوریکه مطالعات انجام شده در زمینه هوش هیجانی بیانگر آن است که افرادی که دارای هوش شناختی بالا و هوش هيجانى پایینی هستند در زندگی کاری و خصوصی خود موفق نیستند و برعکس افرادی که هوش شناختی پایین و هوش هيجانى بالایی دارند به موفقیتهای بسیاری در زندگی کاری و خصوصی خود نائل می گردند. بنابراین هوش هيجانى پيش بينى کننده موفقيت افراد در زندگی کاری و خصوصی است.

مولفه های هوش هیجانی
« دانیل گلمن » 5 مؤلفه هوش هیجانی را به شرح زیر بیان می کند:

1. مهارت خودآگاهی (شناخت عواطف شخصی ): به این معنا که فرد احساسات، عواطف و هیجانات خود را به خوبی بشناسد و از آن براي اتخاذ تصميمات مناسب در زندگی استفاده کند. افرادی که خودآگاهی بالایی دارند و از دلیل بروز احساسات و هیجانات خود باخبرند، با خود و ديگران بسیار صادق بوده، اعتماد به نفس بالایی دارند، از تواناییها و مهارتهای خود به موقع استفاده می کنند و مي دانند كه چگونه احساساتشان بر افراد و همچنین عملكرد شغلي‌شان تاثير مي گذارد بنابراین مي دانند که چه وقت از دیگران درخواست كمک كنند و یا به آنها یاری برسانند.

2. مهارت خودگردانی (بکار بردن درست هيجانها ): به این معنا که فرد بتواند در هر موقعیتی احساسات، عواطف، هیجانات و تکانشهای خود ( کنترل خشم و عصبانیت، ارضا نشدن نیازها و ... ) را کنترل کرده، خونسردی خود را حفظ کند و کامیابی را به تاخیر بیاندازد. مهارت خود گردانی در سایه خودآگاهی (شناخت عواطف شخصی ) در فرد به وجود می آید. فردی که دارای اين مهارت باشد در هر کاری که به عهده می گيرد بسيار مولد و اثربخش خواهد بود چرا که می داند در شرایط بحرانی چگونه باید عمل نماید. برعکس، فردی که مهارت خودگردانی نداشته باشد همیشه با احساس یاس، اندوه، خشم، افسردگی شدید و ... دست به گریبان بوده و زندگی را برای خود و اطرافیان تلخ می نماید.

3. مهارت خود انگیختگی ( انگیزش ): به این معنا که فرد بتواند از طریق احساسات خود به دیگران انرژی مثبت دهد و با شور و علاقه آنها را به اثر بخش بودن، خلاق بودن و پیشرفت تشویق و ترغیب نماید. به طوریکه شکست در او منجر به ايجاد انگيزه و اميد برای آینده ای بهتر شود نه مانعی برای ادامه زندگی. افرادی که می توانند احساسات و هیجانات خود را به موقع برانگيزانند، در هر كاری كه به آنان واگذار شود، سعي مي كنند مولد و موثر باشند.

4. مهارت همدلی (شناخت عواطف ديگران ): همدلی به معنای توانایی شناخت احساسات دیگران است که یکی از ارکان اصلی هوش هیجانی می باشد. یک فرد همدل کسی است که از احساسات افراد پيرامون خود به خوبی آگاه باشد، بتواند شرایط زندگی دیگران را درک کند و خود را در موقعیت آنها قرار دهد، افراد را با تفاوتهای فراوانی که دارند بپذیرد و به آنها به عنوان یک همنوع و یک انسان احترام بگذارد. همدلی بر پایه خودآگاهی بنا می‌شود. افرادی که دارای مهارت همدلی هستند، روابط اجتماعی بسیار قوی دارند و سعی می کنند در حد معقول همه را راضی نگه داشته و موجب رنجش دیگران نگردند.

5. مهارتهای برقراری ارتباط با دیگران: به این معنا که فرد این توانایی و هنر را داشته باشد که بتواند یک ارتباط خوب و موثر با دیگران برقرار کند. در مواقع نیاز به آنها گوش دهد، با آنها به گفتگو بپردازد، افراد را به درستی تشويق و هدايت کند. به عبارتی بسیار ساده فرد توانایی خوب تا کردن با دیگران را داشته باشد.


همانطور که گفته شد هوش هیجانی یک نوع از هوش است که برخلاف هوش شناختی که از طریق ژنتیک ایجاد می شود، از طریق آموزش، ایجاد و در افراد نهادینه می گردد. با امید به اینکه خانواده ها و مسئولین آموزش و تربیت، به آموزش و پرورش هوش هیجانی از همان سنین کودکی توجه نمایند و تنها به تربیت افرادی درسخوان، تحصیل کرده و فاقد مهارتهای اجتماعی نپردازند چرا که هوش هیجانی سبب ایجاد و افزایش سلامت، رفاه، موفقیت و از همه مهمتر عشق و شادی می گردد.

بکار گیری مدلهای جدید در سیاست خارجی

نویسنده:عباس ملکی



تحليلگران سياسي بصورت سنتي بر روي اين مسئله تمركز مي نمودند كه كه چگونه يك تصميم گير بر روي يك راه حل از ميان تعداد متعددي از آلترناتيوها تمركز مي نمايد؟
[1] در همين ارتباط سه مدل مطرح در تصميم گيري سياست خارجي كه در سالهاي اخير بيشتر مورد بحث بوده اند، در اين بخش برشمرده مي شود: اولين آنها كه در كارهاي گراهام آليسون مورد بحث قرار گرفته است، مدل عقلايي است[2]. البته او از سه الگو در كارهاي خود نام مي برد كه عبارتند از الگوي عقلايي[3]، الگوي سازماني و الگوي بوروکراتیک[4]. الگوي بازيگر خردمند يا سياست عقلايي، عمل يك ملت و يا يك حكومت را در برابر يك وضعيت بر ضايه محاسبات عقلايي و داده هاي عيني ارزيابي مي كند[5]. چنانکه در بحران كوبا، تحليلگران بر پايه الگوي سياست عقلايي، سياست و عمل اتحاد شوروي را عملي عقلايي توصيف مي كردند كه از زاويه اهداف استراتژيك اين كشور درست بوده است[6]. در الگوي سازماني، آليسن به اين نكته مي پردازد كه هر تصميمي كه اتخاذ شود، بناچار از مجاري سازمانها و نهادهاي خاصي صورت مي گيرد. شناخت سازماني كه تصميمي بر عهده آن واگذار شده است مي تواند ما را از كم وكيف آن تصميم آگاه كند. در الگوي بوروكراتيك، آليسن اين بحث را مطرح مي نماسد كه سازمانها و ادارات بوسيله افرادي اداره مي شوند كه هريك براي خود نقش و صلاحيتي قائل بوده و ممكن است در رقابت با يكديگر قرار داشته باشند. در نتيجه تصميم نه محصول فرآيند كار و وظيفه يك سازمان بلكه محصول چانه زني افرادي تلقي مي شوند كه از موقعيت شغلي خود استفاده و به ايفاي نقش مي پردازند. در نتيجه ويژگيهاي شخصي، شغلي، انگيزه ها و عقايد ديوانسالاران در فرآيند تصميم گيري نقش عمده اي ايفا مي نمايد.
مجموعه اي از مدلهاي نوع دوم تحت عنوان سايبرنتيك عقلايي محدود بوسيله هربرت سايمون در ابتدا بررسي شد.
[7] مدل نوع سوم در رشته هاي مختلف به نام هاي متفاوت خوانده مي شود. در روابط بين الملل، از "چارچوب هاي مفهومي[8]" بعنوان سومين مدل ياد گشته و در علوم سياست گذاري و همچنين تصميم گيري به عنوان مدل هاي مربوط به روانشناختي معرفتي معروف است از جمله مدل شهودي چند وجهي[9]، كه روشهاي مكاشفه اي را در روانشناسي شناختي را بصورت تجربي بررسي مي نمايد نيز در همين مقوله جاي مي گيرد.[10]
در مورد چارچوب هاي مفهومي، روزنا منابع سياست خارجي در يك كشور بزرگ و باز را متغير هاي وابسته به نقش، جامعه و حكومت مي داند
[11]. برچر كارهاي روزنا را توسعه داده و دو محيط براي تصميم گيري در سياست خارجي برشمرد. محيط عملياتي و محيط روانشناختي. محيط عملياتي خود به دو بخش تقسيم مي گردد. ميدان بيروني به نظر او شامل متغيرهايي از جمله متغيرهاي جهاني، منطقه اي و روابط دوجانبه است. سازمان ملل متحد از جمله نهادهاي سيستم جهاني است. محيط دروني در توسعه نظريات روزنا شامل توانايي هاي نظامي و اقتصادي، ساختار سياسي، گروه هاي داراي منافع و نخبگان رقيب هستند. محيط روانشناختي يك منبع غني براي تشريح نظريات مربوط به تصميم گيري است. ايدئولوژي، ميراث تاريخي، شخصيت و آمادگي از متغيرهاي محيط روانشناختي هستند.[12]
شش گمان و فرض در ارتباط با نگرش روانشناختي به تصميم گيري در سياست خارجي وجود دارد:
1-تصميم گيران تمايل دارند تا اطلاعات واصله را با تصاوير ذهني خودشان تطبيق دهند، بعبارت ديگر بازيگران مايل به درك آن چيزهايي هستند كه انتظار دارند آنها را درك نمايند.
2-تصميم گيران نظام بين المللي را بعنوان نظام تحت تسلط خود مي انگارند تا هر چه سريعتر مشكلات امنيتي خود را حل نمايند.
3-تصميم گيران كشورهاي توسعه يافته در ارتباط با محيط دروني، اهميت فراواني براي رقابت مابين نخبگان و گروه هاي داراي منافع دارند.
4-نخبگان در كشورهاي توسعه يافته بيشتر رقيب خود را گروه هاي داراي منافع مي دانند تا ديگر نخبگان رقيب.
5-نخبگان در كشورهاي توسعه يافته وزن بيشتري به متغيرهاي بيروني در مقايسه با متغيرهاي دروني مي دهند.
[13]
6-ظرفيت هاي اقتصادي و نظامي كه ريشه در تبليغ و بيشينه نمودن قدرت دارد، محرك اصلي در رفتار كشورهاست. اين روش براي قدرت هاي متوسط غير قابل قبول است.

مدل عقلايي تصميم در سياست خارجي
مدل بازيگر عقلايي بهينه سازي را در يك فضاي تعاملي جهاني اين چنين تصور مي نمايد كه اقتصاد بازار محرك اصلي جامعه و يا سازمان دولتي است. در تئوري مطلوبيت، تصميم گيران اين چنين مي پندارند كه خروجي تصميم از انتخاب هاي در دسترس ناشي مي گردد. در همان زمان كه انتخاب ها از خروجي ها ناشي مي گردد و سپس در مرحله انتخاب راه حل بنظر مي رسد كه براي پيشنهاد دادن بهترين ظرفيت كار سختي در پيش داشته باشیم.
[14]
در زمينه مدل عقلايي و نظم و ترتيب آن مباحث متعددي تاكنون بوده است. هرديدگاه علمي به يك نوع نظام عقلايي را تصوير نموده است:
1-روانشناسان معرفت شناختي بر اين بخش متمركز شده اند كه چگونه رفتارهاي هنجارگرا توسط افراد انتخاب مي شود.
2-جامعه شناسان بر روي ساختارهاي اجتماعي، ارزش ها و نرم ها توجه نموده اند.
3-مردم شناسان بحث خود را بر نظرات طرفداران نظريه هاي رسمي اقتصادي
[15] (عقلايي) ومباحثات آنان با اقتصاد اساسي[16] (كه ارزشهاي مذهبي و نقطه نظرات اجتماعي بيشتر از دستاوردهاي اقتصادي و سياسي مد نظر است)، معطوف مي دارند.
4-صاحبنظران سياسي بر تفوق عوامل سياسي و نهادهاي سياسي در مراحل تصميم گيري تاكيد دارند.
5-اقتصاد دانان بر بيشينه نمودن ثروت و همزمان با توجه به محدوديت هاي متعدد تكيه دارند.
6-نظريه پردازان مالي بر رفتار غيركامل بازار و ظرفيت سود در دوران دلنگراني هاي بازار تمركز نموده و
7-استراتژيست هاي بازار انتخاب هاي مصرف كننده كه ما را بسوي انتخاب هاي رفتاري عقلايي سوق مي دهد، را بعنوان بحث بر مي گزينند.
به آليسون و تصميم گيري او باز مي گرديم. او نظرات خود را در سه سطح مطرح مي نمايد:
در سطح اول، تصميم گيرنده، انسان عقلايي كامل به شمار آمده است كه در شرايطي تصميم مي گيرد كه راه حلهاي گوناگون و طرق عمل مختلف به دقت و صحت سنجيده و ارزيابي شده اند. در نتيجه تصميم گيري عقلايي است و تصميماتي اتخاذ مي شود كه حداكثر مطلوبيت
[17] را دارند و تصميماتي هستند كه ارزشهاي مورد نظر را به بهترين وجه تامين و برآورده مي نمايند. اين مدل يك مدل كلاسيك اقتصادي نيز بشمار مي آيد[18]. ولي آليسون هشدار مي دهد كه اگر چه چنين توصيفي ما را در درك و فهم بيشتر چگونگي تصميم گيري كمك مي نمايد، ولي بايد توجه داشت كه در اينجا از زاويه بسيار كوچك و محدودي به واقعيات نگريسته شده و در نتيجه در بعضي از موارد نيز صحيح عمل نمي نمايد.[19] آليسون اضافه مي نمايد كه در تصميم گيري در سياست خارجي، هرچه اطلاعات ما در زمينه امور داخلي كشور و دولت مقابل كمتر باشد، گرايش به تكيه بر الگوي كلاسيك بيشتر است.[20]

مدل روانشناختي تصميم در سياست خارجي
سطح دوم تصميم گيري را آليسون از زاويه تصميم گيري در سازمان و بر حسب ضوابط و معيارهاي سايمون
[21] براي تصميم گيري مطرح مي نمايد. مدل سازماني تصميم گيري يك مدل توصيفي است. اين مدل نشان مي دهد كه چگونه واقعا تصميم اتفاق مي افتد. در اين مدل فرض بر آن است كه تصميم گيرندگان كاملا عقلايي عمل نمي كنند، بلكه در محدوده اي از زمينه ها، ادراك از بديل ها و توانايي تصميم، عقلايي رفتار مي نمايند. اگر اهداف در مدل عقلايي كاملا روشن است، در اينجا، اهداف با توجه به مسير تصميم ممكن است تغيير نمايند. اين مدل به نام عقلايي محدود نيز شناخته مي شود.[22] اگرچه آليسون نشان مي دهد كه چگونه مدل سايمون مي تواند درك و فهم ما را از مكانيسم تصميم گيري افزايش دهد، ولي در عين حال نواقص و نارسايي آن را نيز خاطر نشان مي سازد و هشدار مي دهد كه مدل سايمون مي تواند به پيش بيني هاي غلط و نادرست نيز برسد.[23]
جانيس و مان درمدل روانشناختي خود بر اين باورند كه كليد فهم تصميم گيري آن است كه انسان موجودي احساسي است. "مقامات دولتي كه تصميم هاي مهم تاثيرگذار بر سرنوشت كشور را مي گيرند با ميزان بيشتري از خود-محدودي تعهد آميز مواجه هستند. موقعيت هاي پيشين را ديديم كه مداوما شايق بودند كه تا به دستاورد مورد نظر خود برسند، درهمان زمان كه شديدا دل نگران هزينه هاي سنگين و احتمال خطر باخت بودند".[24] با اين تعبير، محركه اوليه تصميم گيرندگان سياسي اين نيست كه پايداري روش معرفت شناختي و منطقي تصميم گيري را حفظ كنند، بلكه آنان مترصد آنند كه بين تعارضات احساسي حاكم بر تصميم گيري نوعي سازگاري ايجاد كنند. به كلامي ديگر، جانيس و مان معتقدند كه الگوهاي مختلفي از كنار آمدن با اين تعارضات وجود دارد. تصميم گيرنده سياسي مداوما در صدد آن است كه تعارضات حاكم بر فضاي تصميم گيري را حل كند و يا بهتر آن است كه بگوئيم مايل است به حل گرايش هاي متعارض قبول و ردي كه نسبت به يك اقدام خاص، وجودش را فرا گرفته نائل آيد.[25]

مدل سياسي تصميم گيري در سياست خارجي
در سطح سوم، تصميم گيري ابعاد گسترده تري بخود ميگيرد. در اينجا، تصميم گيري ديگر محدود به تصميم گيري در چهارچوب ضوابط و معيارهاي رسمي سازمان نيست. قواعد مدون و مقرر، بخشنامه ها و دستور العمل هاي فرموله شده حد و حدود تصميم گيري را معين نمي نمايد و تلاش و جستجو براي يافتن راه حلهاي مناسب تنها در امتداد و در مسير شناخته شده قبلي صورت نمي گيرد. در اين سطح به اعضاي سازمان به ديده كساني نگريسته مي شود كه درگير سياست شده و سياستمدارند. "سياست" به معناي معامله و داد و ستد، ولي معامله و داد و ستدي كه با قواعد معين و خاصي بين افراد در سيستمي با آرايش سلسله مراتبي و در چارچوب كلي آن انجام مي گيرد. علاوه بر اين، ميزان وماهيت مسئوليتي كه افراد به دوش مي گيرند، در تعبير و تفسير آنچه كه مي بينند و مي شنوند و در نوع تصميماتي كه اتخاذ مي نمايند، تاثير فراوان دارد. اما اعضاي سازمان علاوه بر سياستمداري، انسان نيز هستند. بنابراين هسته مركزي سياستمداري بوروكراتيك را شخصيت انسانها تشكيل مي دهد كه در نتيجه، اين كه چگونه انساني توان تحمل مسائل و مشكلات را داشته باشد، اينكه شيوه عمل هر فرد چه باشد، همه و همه اجزاي تشكيل دهنده و تغيير ناپذير و تنزل ناپذير آن تركيب خاصي هستند كه سياستگذاري ها بر اساس آن انجام مي شود. علاوه بر اين، افراد كوله باري از حساسيت هاي خاص و تعهدات خاص دارند كه در احراز هر پست و مقامي و در ورود به هر سازماني آن را به دوش مي كشند. بنابراين بروشني اهميت، ارتباط و تاثير عواطف و احساسات انسان، رفتار دفاعي او و رفتار رقابت جويانه او نشان داده شده است.

تصميم گيري شهودي
ابتدا برنامه ريزي اكتشافي و سپس تصميم گيري اكتشافي مطرح و سپس توسعه يافت. اصولا واژه (heuristic) در صورتيكه صفت باشد به معاني شهودي، اكتشافي، كاوشي، ذهني، آروين آموزانه و وابسته به يادگيري عملي از راه تجربه و خطا نقل شده است. اما heuristics)) به عنوان اسم به معناي فرآيندهاي مكاشفه اي و روشهاي آرويني آمده است.
[26] الگوريتم مكاشفه اي، يك راه حل نسبتا مطلوب و با بازده و نزديك به مسئله براي ما تمهيد مي نمايد. اغلب اين مدل به ما مطلوبيت نزديكي به راه حل قطعي را نيز مي گويد. از طرف ديگر نگاه به طبيعت همواره براي انسان، روشها و الگوهاي آموزنده اي را به همراه داشته است. در ميان حيوانات، تصميم گيري بصورت غريزي انجام مي پذيرد، اما برخي از زيست شناسان با آزمايشات و تجربيات متعدد دريافته اند كه نحوه تصميم گيري حيوانات نيز به نوعي اكتشافي است[27]. واژه (Intuition) و تصميم گيري شهودي (Intuitive Decision making) دو واژه اي هستند كه از اين پس در اين بخش مورد استفاده قرا مي گيرند. ابتدا بايد گفت كه براي دست يازيدن به حقيقت چهار روش زير مورد تجزيه و تحليل قرار مي گيرد:
1- وحي
[28]
2- الهام، اشراق و كشف شهود[29]
3- منطق[30]
4- روش علمي[31]
الهام، كشف شهود و اشراق، راهي است بسوي دست يابي به حقايق كه بي گمان نياز به كسب تقواي الهي، كوشش و مجاهدت در راه پروردگار، مطالعات بسيار و تفكر فراوان دارد كه بي شك نصيب همگان نمي گردد. متفكر انديشمند نه فقط داراي دانش است، بلكه به اشراق و كشف شهود نيز دست مي يابد.[32]
الهام، اشراق و كشف شهود جزو روش هاي علمي تا مدت ها قبل نبود، اما اكنون به صراحت از آنان بعنوان برخي از روش هاي پذيرفته شده سخن مي گويند. روش عقلايي محدود با روش شهودي به يكديگر نزديك مي باشند.[33] تفكر شهودي بخشي از فرآيند كشف حقيقت است.[34]
مسئله اساسي در تصميم گيري توسط انسان آن است كه ممكن است براي يك مشكل راه حلي رياضي وجود داشته باشد، اما مدل رياضي گرچه وجود دارد، اما آنچنان پيچيده است كه با دانش ما دستيابي به راه حل حتي غير ممكن است. در اين وضعيت به راه حل هاي شهودي رو مي آوريم. البته درگذشته نيز از اين روش استفاده مي گرديد، مثلا در حل مسائل بطريقه سيمپلكس
[35] و يا الگوريتم حمل و نقل[36] ابتدا و در فاز اول مي توان بصورت اختياري از يك نقطه محاسبات را شروع نمود. منظور اين است كه در جريان امور روزمره ما همواره از روشهاي شهودي استفاده مي كنيم. مثلا زماني كه شما قرار است كه از برابر مامور گمرك در فرودگاه بگذريد، درحاليكه همه گيشه ها خالي است، اما شما به سمت ماموري از گمرك مي رويد كه لبخندي به لب دارد و يا در بانك به سوي باجه اي مي رويد كه تعداد كمتري در آنجا منتظر هستند. مي توان نتيجه گرفت كه روشهاي شهودي با بازدهي سروكار دارند. يعني راه حلي را بر مي گزينيد كه سريعا شما را به يك نتيجه خوب مي رساند، اگرچه اين راه حل بهترين نيست.
تئوري هاي تصميم گيري ابتدا بخشي از اقتصاد در اوائل قرن بيستم بودند. سپس بتدريج از سادگي و شكل رياضي خود به واقع گرايي و تمركز بر امور سياسي معطوف گشتند. مدلهاي رياضي براي حل مسائل تصميم گيري در مواقعي نمي توانستند مشكلات مديران را حل نمايند و از طرف ديگر اگر مسئله را كاملا صحيح تعريف مي نموديم، معادلات بدست آمده بسيار بلند، غيرخطي و پيچيده از لحاظ منطقي مي گشتند. از طرف ديگر، اگر مي خواستيم كه معادله رياضي را ساده تر بنويسيم، اين نگراني بوجود مي آمد كه مدلي كه ما از روي مشكل در جهان واقع ساخته ايم، تفاوت هاي اساسي با آن داشته باشد و به زبان ديگر بازگو كننده واقعيات مسئله نباشد. بنابر اين پس از سالها پيشرفت در علوم تصميم گيري به اين نتيجه رسيديم كه مدل هاي ما در حدي پيچيده مي شوند كه قابل حل كردن نيستند و از طرف ديگر ساده سازي نيز در حل مسئله اشكالات اساسي وارد مينمود.
[37]
بصورت عمومي ممكن است ما بين دو رهيافت كلي در نظام هاي تصميم گيري سياست خارجي تفاوت قائل شويم. اولين آنها، انتخاب عقلايي است و دومين روانشناسي معرفتي
[38]. ما بدنبال مقايسه بين اين دو و سپس رسيدن به رهيافت شهودي و آنگاه مدل شهودي چند وجهي هستيم كه اين دو را به يكديگر نزديك مي نمايد. مدل شهودي چند وجهي، پروسه، نتيجه تصميمات و همچنين سطوح متفاوت تحليل (فردي، زوجي و گروهي) را شناسايي مي نمايد.[39] مسائلي كه در مدل شهودي دخالت دارند، عبارتند از:
1-بيشتر نمودن و يا ارضاي مطلوبيت
2-درگيرشدن در تحقيق همبسته
[40]
3-انجام محاسبات مشروح و يا
4- ساده نمودن محدوديت هاي شهودي بوسيله تاثيرات چارچوب.
دو دسته از مدلهاي عقلايي و شناختي نمي توانند به تنهايي پديده سياست خارجي ايران و يا كشورهاي ديگر را توضيح دهند. اگر با دقت نگاه كنيم متوجه مي شويم كه تصميم گيران تلفيقي از استراتژي هاي متعدد را براي تصميم گيري اتخاذ مي نمايند. و در طول تصميم گيري از يك روش به روش ديگر حركت مي نمايند
[41]. اين وضعيت قابل مقايسه با تئوري هرج و مرج و پيچيدگي[42] در علوم تجربي و اجتماعي است.
در گذشته در مبحث تصميم مشاهده شد كه مدلهاي مختلفي براي تصميم گيري وجود دارد كه استفاده از آنها بستگي به ماهيت مسئله دارد. مواقعي است كه بصورت ساده، انسان فكر مي كند كه به يك راه حل گرايش قلبي دارد.
[43] برخي از محققان عقيده دارند كه اين احساس، احساس هفتمي است كه بر 6 حواس ديگر انسان اضافه مي شود. و برخي ديگر معتقدند كه تنها افراد محدودي اين توانايي را دارند.
تصميم گيري شهودي فرآيندي مربوط به ضمير ناخود آگاه انسان است كه بدون توجه به تجربيات گذشته فرد شكل مي گيرد.
[44] اين فرآيند لزوما مجزا از فرآيندهاي عقلايي نيست و گاه ممكن است كه هركدام ديگري را تكميل نمايد. يك آزمايش در اين زمينه، به مقايسه دو نفر، يكي استاد و ديگري نوآموز شطرنج باز مي گردد. فرض كنيد كه بازي شطرنج شروع شده و تنها 5 تا 10 ثانيه از شروع بازي گذشته است. پس از آن شما تمام مهره هاي روي صفحه شطرنج را برداشته و پس از جابجا نمودن آن ها، از فرد وارد به شطرنج و تازه كار مي خواهيد كه مهره ها را مانند قبل –يعني قبل از آنكه آنها را بهم ريخته باشيد ، مجددا بچيند. تجربه نشان مي دهد كه استاد بازي تقريبا 95 درصد مهره ها را در جاي خود همانطور كه در قبل بوده است مي نشاند. اما نوآموز تنها 25 درصد از مهره ها را صحيح مي نشاند. در بار دوم بدون اطلاع قبلي، اگر مهره ها را ما بصورت تصادفي در صفحه شطرنج بچينيم و به يك استاد شطرنج و يك نوآموز نشان دهيم، هر دو نفر بصورت متوسط تنها 25 درصد از مهره ها را مي توانند بصورت صحيح در جاي خود بگذارند. اين آزمايش نشان مي دهد كه استاد شطرنج، بيشتر از يك نوآموز ظرفيت حافظه ندارد، بلكه او توانايي هاي خود در بازي شطرنج را در طول ساليان دراز افزايش داده و تجربه بيشتري از جمله در اينكه اوائل بازي شطرنج صفحه به چه صورتي است دارد[45]. بصورت كلي، فعاليت بيشتر، تكرار و تجربه اندوزي همگي در تصميم گيري شهودي نقش دارند، اما اين نقش يگانه و ويژه نيست.
اساس تصميم گيري شهودي بر تجربه و قضاوت تاكيد بيشتري داشته تا منطق ترتيبي و يا استنتاجات خاصي كه در تصميم گيري بكار مي رود.
[46] تصميم گيري شهودي، روشي بر اساس واسطه گري و يا غير عقلايي نيست، زيرا بر اساس سالها تجربه و فعاليت مدير كه غالبا در ضمير ناخودآگاه اوست شكل مي گيرد. وقتي مديران از الهاماتي كه به آنها شده است استفاده مي كنند، خيلي زود مشكلات را شناسايي مي كنند و به نوعي آلترناتيو حل مسئله را در مي يابند.[47] در شرايطي كه شدت پيچيدگي و ابهام زياد است، تجربيات قبلي و قضاوت از اجزاي مورد نياز براي شناسايي مشكل و حل مسئله است.[48]
امروزه تصميم گيران مي دانند كه اين پروسه يك مسير سياسي است كه توازن مابين عوامل را بايد در نظر داشت. همچنين نبايد فراموش نمود كه محدوديت اطلاعات و زمان نيز وجود دارد. همچنين يك تصميم گير مي داند كه در رهيافت خود بايد انتخابگر باشد، يعني برخي از مسيرها را آگاهانه كنار بگذارد و برخي ديگر را انتخاب نمايد[49].
همانطور كه در گذشته ذكر گرديد، طرفداران مدل رفتاري معتقد بودند كه انسان در حالت تصميم گيري، داراي اطلاعات كامل و وقوف همه جانبه به كل مسائل نيست و بنابراين در يك حالت غيرشفاف، از طريق تجربه و خطا و كورمال كورمال تصميم مي گيرد.
[50] به نظر ميرسد كه كه تصميم گيري شهودي نوعي تصميم گيري رفتاري است.[51] چراكه، سايمون معتقد است كه اكثر استراتژي هاي اقناع تصميم گير براي حل مسئله بر مبناي شهودي و بر اساس مكاشفه بجاي قواعد مشخص تصميم گيري هستند.[52]. بنابراين مدل تصميم نبايد به تصميم گير تحميل شود، بلكه مناسبتر است كه به تصميم گير اجازه داده شود كه پس از جمع آوري اطلاعات مناسب، خود به صورت تجربه و خطا و يا مكاشفه اي راه حلها را حدس بزند.[53]
آن چه كه از يك تصميم گير در سياست خارجي انتظار مي رود آن است كه يك فرد تاريخ دان با تمركز بر واقعيات و در عين حال استفاده كننده مدل شهودي باشد. گرچه جمع شدن اين صفات در يك فرد در نگاه اول ممكن است كه مشكل باشد، اما بهررو ديپلمات بدون توجه به ابعاد مختلف مسئله نمي تواند تصميم گيرنده مناسبي براي حفظ منافع كشورش باشد.
[54]

تئوري پندار
تئوري پندار
[55]، شرح كاملي است از اينكه چگونه مردم بوسيله روش شهودي تصميم مي گيرند[56]. با توجه به اين كه اين تئوري پيچيده است[57]، در اين جا عناصر اصلي آن و چگونگي استفاده از آن را تنها بر مي شمريم.
سه عنصر اصلي در تئوري پندار وجود دارد: تصاوير، آزمايش ها و چارچوب ها. تصميم گيرندگان بوسيله سه نظر متفاوت راهنمايي مي گردند كه بدانها تصاوير گفته مي شود. يك تصوير، معرف اصول و يا ارزشهاي تصميم گيرندگان است. تصوير دوم اهداف و يا مقاصدي كه تصميم گير اميد دارد به آنجا برسد را معرفي نموده و تصوير سوم، معرف برنامه و يا ابزاري است كه تصميم گير بوسيله آنها مي خواهد به مقصود برسد
[58].
در اين تئوري دو آزمايش در خلال تصميم گيري وجود دارد.آزمايش تطبيق پذيري كه مشخص مي سازد كه آيا راه حل مورد نظر با اصول و اهداف شما تطابق دارد يا خير. هدف از اين آزمايش آن است كه راه حل هاي غيرقابل قبول حذف شوند. آزمايش دوم، آزمايش سودآوري است كه پيامدهاي بالقوه يك راه حل را با ديگر بديل ها مقايسه مي نمايد. منظور ازاين ازمايش، آن است كه بهترين گزينه را انتخاب نمائيم
[59].
چارچوب، به مفهوم ومفاد تصميم و همچنين چگونگي عرضه اطلاعات باز مي گردد. ضرب المثل معروف "نيمه پر ليوان را مي بيني يا نيمه خالي را؟"، يك موضوع در ارتباط با چارچوب است. چارچوب در تئوري پندار مهم است، زيرا اين تئوري در مورد زمينه اي كه در آن تصميمات حادث مي شود، بحث كرده و به تصميم معنا مي دهد. همچنين توفيق و يا شكست در همان زمينه و يا زمينه هاي مشابه راهنمايي براي تصميمات فعلي ما فراهم خواهد آورد. بدين ترتيب، چارچوب به تصميم گير امكان مي دهد كه از قوه الهام و شهود خود اين بار استفاده نمايد.
آزمون اول مبني بر تطبيق پذيري يك راه حل با اصول، اهداف و برنامه تصميم گير شباهت زيادي به همان عنصر رضايت در روش عقلايي محدود دارد. اگر دو يا چند راه حل بتوانند از اين آزمون گذر كنند، آنگاه به آزمون سودآوري خواهيم پرداخت كه شباهت به روش عقلايي دارد. اما همه اينها در چارچوب انتخابي ما قرار داشته و مي تواند باعث استفاده از قوه تخيل و ادراك ما شود.
[60]

مدل سبك تصميم گيري
مدل سبك تصميم گيري چهار رهيافت متفاوت فردي را براي تصميم گيري معرفي مي نمايد
[61]. اساس اين مدل بر مبناي شناخت اين موضوع قرار گرفته است كه افراد از لحاظ دو جنبه با يكديگر متفاوتند. اولين جنبه، روش فكر كردن آنهاست. برخي از افرادمنطقي و عقلايي فكر مي كنند و اطلاعات واصله را بصورت مرتب مورد مداقه قرار مي دهند. در برابر، برخي از افراد، بصورت شهودي و خلاق فكر مي كنند. آنها دركي كلي از موضوعات دارند. اين نكته نيز خاطر نشان مي شود كه اين تفاوت ها ماوراي مشخصات انساني عمومي انسانها كه قبلا در بحث عقلايي محدود و تئوري پندار بدانان پرداختيم مي باشد. جنبه ديگر، تحمل ابهام است. برخي از افراد، نياز زيادي احساس مي نمايند تا اطلاعات صحيح را بصورتي فراهم آورند تا ابهام در آن كمترين باشد، در حاليكه برخي ديگر ميتوانند در يك زمان چنيدن انديشه را به نتيجه برسانند.
وقتي كه اين دو جنبه با يكديگر در يك جدول تركيب مي گردد، به چهار سبك در تصميم گيري مواجه مي شويم: سبك هاي امري، تحليلي، مفهومي و رفتاري.
افرادي سبك امري
[62] را بكار مي برند كه كه تحمل ابهام كمتري داشته و روشهاي عقلايي را پي گيري مي نمايند. همچنين آنان منطقي كارا هستند. اما كارآيي آنان همواره تحت تاثير تصميم گيري بر اساس اطلاعات كم و ارزيابي تعداد محدودي از بديل هاست. اين سبك از تصميم گيري، تصميم گيري را سريعتر نموده و تصميم گيران متوجه امور كوتاه مدت هستند.
سبك تحليلي
[63] تحمل ابهام بيشتري از سبك گذشته داشته و اين ويژگي به نياز به اطلاعات بيشتر و همچنين توجه به بديل هاي زيادتر ما را راهنمايي مي نمايد. مديران علاقمند به اين سبك را مي توان مديران بادقت و توانا در تطبيق با شرايط نو دانست.
افرادي كه به سبك مفهومي
[64] تصميم مي گيرند، كساني هستند كه به دورنما توجه داشته، مسائل را كلي ديده و آلترناتيوهاي متعددي را در نظر مي گيرند. تمركز آنان بر مسائل دراز مدت بوده و براي استفاده از خلاقيت جهت حل مشكلات، اين مديران مناسبترين افراد هستند.
آخرين سبك يعني سبك رفتاري، مديراني را توصيف مي نمايد كه با ديگران بصورت عالي كار مي كنند. آنها نگران دستاوردهاي همتايان و زيردستان خود هستند. آنها حاضر به قبول پيشنهادات ديگران هستند و بصورت عمده اي به جلسات براي ايجاد ارتباط با ديگران توجه اتكا دارند. اين قبيل مديران، از مناقشه اجتناب كرده و سعي در رسيدن به توافق دارند.
اگر چه اين چهار مقوله مجزا و واضح هستند، اما اكثر مديران مشخصاتي دارند كه بلحاظ آن در بيشتر از يك مقوله جاي مي گيرند. بنابراين احتمالا بهترين راه آن است كه مشخصه مسلط مدير را انتخاب و در يكي از اين چهار مقوله آنرا جاي دهيم.
دانشجويان رشته مديريت، مديران سطح عملياتي و همچنين مديران اجرايي عالي، بيشترين گرايش را به سبك تحليلي دارند. شايد دليل آن اين باشد كه دروس رسمي مديريت و بازرگاني در دانشگاه ها، تفكر عقلايي را توسعه مي دهند. بعنوان مثال، دروس حسابداري، آمار و امور مالي، همگي تحليل هاي عقلايي ارائه مي دهند.
علاوه بر تمهيد يك چارچوب براي توجه به تفاوت هاي فردي، تمركز بر سبك تصميم گيري براي كمك به فهم اين واقعيت نيز مفيد است. اين واقعيت كه چگونه دو نفر با هوش و استعداد معادل، با دستيابي مساوي به اطلاعات، مي توانند در روش تصميم گيري و انتخاب راه حل كاملا متفاوت مي باشند.

تكنولوژي واحد هاي سازماني
سازمان ها در بخش هاي توليدي، خدمات و آموزش همواره با تكنولوژي و يا فن آوري سروكار دارند. تكنولوژي عبارت است از ابزار، روش و عملياتي كه براي تبديل مواد به محصول (داده به ستاده) مورد استفاده قرار مي گيرد. تكنولوژي چيزي نيست مگر فرآيند توليد و شامل ماشين آلات، شيوه ها، رويه ها و روشهاي انجام امور
[65].
مسئله مهم سازگاري ساختار سازمان و تكنولوژي مورد استفاده سازمان است. چارلز پرو
[66] بر اساس تحقيقاتي كه در موسسه هاي تاديب جوانان، بيمارستانها و موسسات توليدي متعدد انجام داده بود، مجموع تكنولوژيها را بر حسب تكنولوژي هاي عادي و غير عادي[67] تقسيم بندي كرد. نكته جالب كار پرو آن بود كه او تنها به كارخانجات توليدي نپرداخت، بلكه موسسات خدماتي و آموزشي را نيز در تحقيق خود دخالت داد. پرو دو بعد از فعاليت هاي سازماني را شناسايي كرد كه به فرآيند و ساختار سازماني مربوط مي شد. اول تنوع كار بود كه عبارتست از تكرار رويدادهاي غير منتظره و جديدي كه در فرآيند تبديل رخ مي دهد. درجه عادي بودن تكنولوژي بر حسب نسبت بين استثنائات به موارد معمولي كه سازمان با آنها مواجه مي شود و نوع فرآيندهاي مورد استفاده در تصميم گيري براي مقابله با استثنائات تعريف مي شود. هنگاميكه استثنائات كم هستند و فرآيند هاي مورد استفاده بر تجزيه و تحليل منطقي و عقلايي استوار مي باشند، تكنولوژي عادي است. هنگاميكه سازمان با استثنائات زيادي مواجه است و روش مشخص و از پيش تعيين شده اي براي حل مشكلات وجود ندارد، تكنولوژي غير عادي است.[68]
در دومين بعد تكنولوژي، به مسئله قابل تجزيه و تحليل بودن فعاليت ها توجه مي شود. زماني كه فرآيند تبديل، قابل تجزيه و تحليل باشد، مي توان كارها را بصورت مراحل مشخص درآورد و مجريان مي توانند براي حل مسائل از روش هاي عيني و قابل محاسبه استفاده كنند. از سوي ديگر، برخي از كارها را نمي توان تجزيه و تحليل كرد. هنگامي كه مشكلي بوجود مي آيد، ارائه راه حل هاي مناسب و درست چندان ساده نيست. هيچ روش يا راه خاصي وجود ندارد كه بتواند دقيقا مشخص كند چه بايد كرد يا به طرف مقابل چه بايد گفت. علت بوجود آمدن مشكل و نيز راه حل آن روشن نيست. بنابراين تصميم گير بايد به تجربه، قضاوت و توان فكري خود تكيه كند. معمولا راه حل نهايي مسئله به ميزان دانش و تجربه فرد بستگي دارد.[69]
دفت، آنگاه نموداري را تدارك ديد كه در آن چارچوبي براي تكنولوژي هاي گوناگون تدارك ديده بود. او تنوع در تعداد متغيرها راب صورت يك بعد و تفكيك پذيري گام هاي مربوط به تكنولوژي سازمان را بعد ديگر فرض نموده و با مقايسه اين دو بعد او چهار نوع تكنولوژي را معرفي مي نمايد: تكنولوژي عادي، تكنولوژي غير عادي، تكنولوژي هنري و تكنولوژي مهندسي. تكنولوژي غيرعادي، پيچيده، متنوع و گوناگون است. در سازمانهايي كه از اين فن آوري استفاده مي نمايند، فرآيند تبديل را نمي توان بصورت كامل تجزيه و تحليل و درك كرد. در اين چارچوب، براي هر مسئله چندين راه حل قابل قبول وجود دارد. تحقيقات علوم اجتماعل، برنامه ريزي استراتژيك و تحقيقات كاربردي در اين بخش قرار مي گيرند.

35. تصميم گيري شهودي چندوجهي:
واژه (Poliheuristic) به معناي چند راه ميانبر است كه مكانيزم هاي معرفتي در اختيار تصميم گيران براي ساده نمودن تصميم هاي پيچيده در سياست خارجي قرار مي دهد
[70]. زمينه اصلي اين تئوري دو رشته علوم سياسي و روانشناختي معرفتي است كه تصميم گيري در سياست خارجي را به عهده دارند. از روانشناختي معرفتي، عناصر كليدي مانند اين سئوال كه چگونه تصميم گيران يك راه حل را با توجه به عنصر زمان، محدوديت هاي متعدد، نامعلومي، ريسك و پيچيدگيهاي شغلي انتخاب و يا رد مي نمايند، مطمح نظر اين تئوري قرار گرفته است. از رشته علوم سياسي عناصري سياسي مانند چه كسي برنده و يا بازنده از لحاظ سياسي است و پيامدهاي سياسي تصميم مدنظر قرار مي گيرد.
نظريات شهودي در گذشته بيان شد كه عدم اكمال اطلاعات را بوسيله راه هاي نزديكتر معرفتي براي دسترسي به اطلاعات و تسهيل تصميم گيري در موقعيت هاي پيچيده جبران مي نمايد.
[71]
منطق اصلي در تئوري شهودي چند وجهي اين است كه سياستگذاران و تصميم گيران سياست خارجي از استراتژي هاي متعدد تصميم گيري
[72] از جمله استراتژي هاي بهينه (و نه هميشه بيشينه) در زمان تصميم گيري استفاده مي نمايند. يك استراتژي تصميم، مجموعه اي از شيوه ها و رويه هاست كه تصميم گير را درگير انتخاب ميان راه حل هاي متعدد نموده و همچنين قاعده تصميم كه حكم مي نمايد كه چگونه نتايج انتخاب فوق الذكر را در ايجاد تصميم واقعي بكار برد[73]. تئوري شهودي چندوجهي ادعا مي نمايد كه سياستگذاران پروسه اي دو مرحله اي را بكار مي برند: بررسي مقدماتي ميان راه حل هاي دردسترس و انتخاب بهترين راه حل از ميان فهرست نتايج مرحله اول در جهت كمينه نمودن ريسك و بيشينه نمودن سود.
در مرحله اول، بررسي نه چندان كامل از راه حل ها، ما را به فهرستي از راه حل هاي باقي مانده
[74] مي رساند كه لزوما به معناي بررسي و تحليل تمامي راه حل ها و آلترناتيوها از همه ابعاد نيست.[75] در اغلب موارد، تصميمات سياست خارجي بر مبناي توافق و يا رد راه حل هايي بر اساس يك يا معدود معيارهايي است. مرحله دوم شامل دخالت دادن قاعده تصميم براي انتخاب يك راه حل از ميان فهرست راه حل هاي باقي مانده است. بنابراين طبيعي است كه در طول اين فرآيند، تصميم گيران استراتژي خود را مداوما تغيير داده و يا از تلفيقي از استراتژي هاي تصميم گيري استفاده نمايند. نكته اين جاست كه در طول پروسه تصميم گيري روش ها و قواعد نيز ثابت نبوده و بسته به عوامل دخيل، ميدان تصميم، اهداف تصميم گير و ديگر قيود تغيير مي نمايد.[76]
در حاليكه در بخش هاي پيشين به روشها، الگوها و مدلهاي متعدد در تصميم گيري در سياست خارجي اشاره نموديم، بنظر مي رسد كه مي توان تمامي آنان را در دو مكتب فكري متمايز جاي داد: روشهاي مبتني بر رهيافت انتخاب عقلايي و روشهاي مبتني بر رهيافت روانشناسي معرفت شناختي. تئوري تصميم گيري شهودي چند وجهي
[77] تلفيقي از عناصر دو مكتب فكري فوق را در بخش روانشناختي معرفتي خود در نظر دارد[78]. تئوري شهودي چندوجهي مكانيزم شناختي را براي انتخاب يكي از راه حل ها در تصميم گيري سياست خارجي در نظر دارد و شرايط حاكم بر تصميم و پروسه شناختي مربوط به آن (كه چرايي و چگونگي تصميم را مشخص مي نمايد) را روشن مي سازد.
اين روش چند نكته اساسي را در بطن خود دارد:
1- رهبران سياسي براي اندازه گيري موفقيت و يا شكست خود، سود و يا زيان، دستاوردها و ناكامي ها و ريسكها و مخاطرات از روش ها و واژه هاي سياسي استفاده مي نمايند. تئوري شهودي چندوجهي بدنبال فرآيندهاي كاوشي سياسي است.
[79]
2-در تصميم گيري روش هاي مختلفي براي استفاده از اطلاعات وجود دارد كه لزوما با يكديگر شبيه و نزديك نمي باشند. يكي از محسنات تئوري شهودي چند وجهي آن است كه خاصيت ميزباني براي استرتژي هاي اقتضايي را داراست و بنابراين انعطاف لازم براي استفاده از روش هاي متفاوت استفاده از اطلاعات را دارد.[80]
3-در روانشناختي معرفتي ثابت شده است كه عليرغم تمامي مطالب گذشته در مورد ذهن، روح و روان انسانها كه هر كدام داراي مشخصات مخصوص به همان انسان را دارد و از بقيه متمايز مي شود، اما مطالعات بعدي نشان داد كه نوعي تجانس و همگني مايبين پيچيدگيهاي شناختي در برخي انسان ها وجود دارد[81]. گرچه در تعداد ديگري از انسانها نيز عدم تجانس شناختي به چشم مي خورد.
4-از اين پديده استفاده شده و در تصميم گيري شهودي فرض مي شود كه ممكن است كه مشابهت هاي متعدد مابين پيچيدگيهاي شناختي تصميم گيران در سياست خارجي وجود داشته باشد. بنابراين مي توان بصورت نه چندان كاملا روشن، پيشنهادات و پيشنهادات متقابل دو واحد سياسي در برابر يكديگر را حدس زد و بدين نتيجه رسيد كه در مذاكرات اين دو كشور به نتيجه رضايت بخشي خواهند رسيد.
[82] در حاليكه بر عكس در زمانيكه دو گروه از تصميم گيران در سياست خارجي دو كشور در حاليكه از لحاظ رواني داراي ناهماهنگي و عدم تجانس در پيچيدگيهاي شناختي هستند، در برابر هم قرار مي گيرند، به سختي مي توانند مواضع يكديگر را درك نموده و احتمال رسيدن به يك نتيجه رضايتمند كمتر است.[83]

عدم قطعيت در سياست خارجي
تصميم گيري در سياست خارجي عموما در محيط هايي صورت مي گيرد كه ناپايدار و پيچيده بوده و ابهام در مورد محيط كاملا نمايان است. رهبران سياسي در هر كشور، علاوه بر ملحوظ داشتن مسائل مربوط به محيط بين المللي، نگراني هاي داخلي را نيز در تصميم گيري لحاظ مي نمايند
[84]. سياست خارجي هركشور تركيبي از اهداف كه از منافع ملي ناشي شده اند و وسائل كه از قدرت ملي توانائي گرفته اند، مي باشد. و از آنجا كه منافع ملي و قدرت ملي در عين تعاريف متعددي كه از آنان داه شده است، مفاهيم مبهمي هستند، سياست خارجي كه تركيبي از اين دواست، دستخوش ابهام و عدم قطعيت بيشتري خواهد بود[85]. بحث خـــود را با تعريف مرسـومي از سياست خارجي ادامه مي دهيم. "اساسي ترين مولفه هاي سياست خارجي عبارتند از : اهداف ملي مورد تعقيب و وسائل نيل به آنها. تعامل اهداف ملي و منابع نيل بدانها مضمون هميشگي كشورداري را تشكيل مي دهد. مولفه هاي سياست خارجي براي كليه كشورها، اعم از كوچك و بزرگ، يكسان است[86]". اين تعريف سياست خارجي را بر اساس اهداف و وسائل موجود براي تحقق آنها تعريف كرده و آن دسته از اقدامات و عواقب نهايي آنها را كه ممكن است با مقاصد بيان شده كشورها مربوط يا نامربوط باشد، ناديده مي گيرد. مضمون دقيق سياست خارجي همچنان مورد بحث علماي علم سياست و روابط بين الملل است.

ساده سازي در تصميم گيري سياست خارجي
يكي از مسائل مهم در تصميم گيري در سياست خارجي، مسئله اطلاعات است. حجم وسيعي از اطلاعات در جهان كنوني همواره در اختيار تصميم گيران است. فارغ از كيفيت مورد مجادله اين اطلاعات كه مي تواند مورد سوء فهم قرار گيرد
[87]، تمام اطلاعات بلحاظ محدوديت هاي ذهن بشري نمي تواند مورد استقاده تصميم گير قرار بگيرد. بنابراين با توجه به واقعيت دنياي ما كه بهرحال مقامات كشورها همه روزه در حال تصميم گيري هستند، اين سئوال پيش مي آيد كه آنان چگونه با انبوه اطلاعات ولي دسته بندي نشده، ناكامل و با كيفيت نامعلوم تصميم مي گيرند. پاسخ اين سئوال آن است كه آنان به ساده سازي رو مي آورند[88]. آنان بخش هايي از محيط را كه براي آنان شناخته شده است را با بكار بردن ساختار دانايي موجود خود (عقايد، چارچوب و تصوير ذهني) براي تفسير و تعبير اطلاعات ورودي، ساده مي نمايند. در تصميم گيري نيز مجددا بازيگران سياسي، با استفاده از مدلهاي شهودي، وسعت و سنگيني پروسه انتخاب را كاهش داده و آن را ساده مي نمايند. هر چقدر كه محيط پيچيده تر و نامعلوم تر باشد، افراد بيشتر به مدلهاي شهودي شناختي در تحليل اطلاعات رو مي آورند تا بتوانند و يا تصور نمايند كه تمام عوامل شناخته شده و مي توانند تصميم مقتضي را اتخاذ نمايند[89].

قدرت ملي و سياست خارجي
در اين ميان، علماي روابط بين الملل بر اين عقيده اند كه سياست خارجي هر كشور مستقيما با عناصر قدرت ملي آن كشور در ارتباط است. مي توان براي تعيين قدرت ملي يك كشور ميان دو دسته از عوامل تفكيك قائل شد: عوامل نسبتا با ثبات و عواملي كه همواره دستخوش دگرگوني هستند. جغرافيا به وضوح باثبات ترين عاملي است كه شالوده قدرت ملي راتشكيل مي دهد
[90]. همچنان رودها، درياها، اقيانوسها، دره ها، دشت ها و كوه ها مهمترين صحنه هاي ترجمه سياست ها و استراتژي هاي طراحي شده مي باشند. تفاوت كشورها در ارتباط با قدرت آنان مانند تفاوت آنان در شكل و اندازه كشورشان است. منابع طبيعي نيز يكي ديگر از عوامل باثبات در ميزان قدرت يك ملت نسبت به ملل ديگر است. مواد غذايي، مواد خام و از جمله منابع مدني خصوصا نفت و گاز از جمله مظاهر توان يك كشور بشمار مي روند. قدرت صنعتي و يا تكنولوژيك در زمينه هايي مانند صنعت، حمل و نقل، ارتباطات و يا كشاورزي خود مي تواند گوياي قدرت يك كشور باشد. آمادگي نظامي مستقيما با قدرت يك كشور در رابطه است و در ذيل آمادگي نظامي مي توان به عواملي همچون تكنولوژي نظامي، رهبري، كميت و كيفيت نيروهاي مسلح پرداخت. جمعيت يك كشور نيز نمادي از قدرت ملي آن كشور مي تواند باشد و البته اين موضوع الزامي نيست. شايد از خود جمعيت، توزيع جمعيت و روند رشد جمعيت مهمتر باشد. در ميا ن عوامل كيفي مربوط به قدرت ملي مي توان از منش ملي[91]، روحيه ملي[92]، كيفيت حكومت و جامعه و كيفيت ديپلماسي نام برد. شايد بتوان گفت كه ديپلماسي مغز متفكر قدرت ملي است. همانگونه كه روحيه ملي روح آن است. اگر قدرت ديد آن كاهش پيدا كند، قدرت داوري آن دچار اشكال شود، و اراده آن تضعيف گردد، همه امتيازات ناشي از موقعيت جغرافيايي، خودكفايي در مواد غذايي، مواد خام، توليد صنعتي، آمادگي نظامي، تعداد و ويژگيهاي جمعيتي در دراز مدت چندان به كار ملت نخواهند آمد. ملتي كه بتواند به داشتن همه اين امتيازات ببالد، اما ديپلماسي مناسب با آنها را نداشته باشد، ممكن است از طريق وزنه خالص سرمايه طبيعي اش به موفقيت هاي موقت نائل شود. اما در دراز مدت با بكار اندختن ناقص، ناپيوسته و مسرفانه اين سرمايه طبيعي در راه اهداف بين المللي ملت، آن را بر باد خواهد داد[93].

متغيرهاي موثر در سياست خارجي
مي توان متغيرهاي موثر بر سياست خارجي را به 5 گروه تقسيم نمود:
-متغيرهاي فردي: اين متغيرها به برداشتها، تصورات و ويژگي هاي تصميم- گيران مربوط مي شود. احتياط در مقابل بي ملاحظگي، عصبانيت در مقابل دورانديشي، عمل گرايي در مقابل آرمانگرايي، احساس برتري در مقابل احساس حقارت و … اين گونه متغيرها بر سياست خارجي و تصميم گيري در آن تاثير بسياري دارد. زيرا اين يك انسان است كه مي بايد در يك لحظه بحراني تصميم بگيرد و مسائل كوچك مانند اين كه سياستمدار امروز صبح قبل از آمدن به وزارت خارجه آيا با همسرش بگو مگو داشته يا خير در تصميمات آن روز سياستمدار تاثير بسزايي دارد.
-متغيرهاي نقش گرايانه: اين متغيرها معمولا به عنوان شرح مشاغل يا قواعد رفتاري مورد انتظار از مقامات تعريف مي شود. منظور از مقامات افرادي مانند رئيس جمهور، وزراء، مقامات اداري عالي رتبه، نمايندگان مجلس و نخبگان ديگري است كه در سياست خارجي دخالت دارند. صرفنظر از شخصيت رواني يك فرد، وقتي وي نقش خاصي را به عهده مي گيرد، رفتار وي بر اساس انتظاراتي كه مردم از آن نقش دارند، بطور قابل توجهي تغيير مي يابد.
-متغيرهاي ديوانسالارانه: اين متغيرها به ساختار و فرآيندهاي يك حكومت و تاثير آنها بر سياست خارجي مربوط مي شوند. بوروكراسي در هركشوري داراي يك روند پيچيده مي باشد. اكثر تصميم گيري ها در سياست خارجي به نوعي منعكس كننده منافع متعارض ادارات مختلف دولتي، دستگاه هاي نظامي و دواير وابسته بدانهاست. رفتار دولت آمريكا در جريان خليج خوكها و مذاكرات شوراي امنيت ملي آمريكا نشان مي دهد كه هركدام از مراكز دولتي مانند وزارت خارجه، سازمان مركزي اطلاعات، وزارت دفاع و… آن طرحي را پيشنهاد مي كردند كه منافع مركز و يا اداره خود را حد اكثر مي ساخت
[94].
-متغيرهاي ملي: منظور از متغيرهاي ملي، متغيرهاي زيست محيطي نظير وسعت، موقعيت جغرافيايي، عوارض زميني، آب و هوا و منابع طبيعي كشورهاست. براي مثال، يك كشور قاره اي كه از مرزهاي آسيب پذير و موقعيتي استراتژيك برخوردار است، احتمالايك استراتژي تهاجمي در پيش گرفته و يا حمايت كشور قدرتمندتر و متحركتري را بخود جلب خواهد كرد. منظور از متغير هاي ملي كلا همان عواملي است كه قبلا تحت عنوان عوامل بوجود آورنده قدرت ملي از آنها بحث كرديم. عامل اقتصاد در اين ميانه از اهميت بيشتري برخوردار است. مراحل مختلف توسعه اقتصادي اعم از داخلي و خارجي مي تواند تبيين كننده درجات متفاوت و مختلف استقلال سياست خارجي باشد
[95].
-متغيرهاي نظام گرايانه: منظور آندسته از متغيرهايي است كه نسبت به كشور مورد مطالعه، خارجي محسوب مي گردند. براي نمونه، ساختار و فرآيند هاي كل نظام بين الملل را مي توان در اين مقوله قرار داد. نظام نوين بين المللي، توازن قدرت، نظام تك قطبي يا چند قطبي هركدام به صورتي بر سياست خارجي كشورها تاثير خواهند داشت
[96]. مثلا سياست خارجي ايران در سيستم دو قطبي بدون ترديد با سياست خارجي اين كشور در دوره پس از فروپاشي شوروي متفاوت خواهد بود. اين متغيرها تصميم گيري در كشورهاي كوچك را بيشتر تحت تاثير قرار خواهد داد تا كشورهاي قوي و بزرگ.

اشكال تصميم در سياست خارجي
سه انگاره اساسي در مطالعه روابط بين الملل عبارتند از نگاره هاي كشور محور، چند محور و جهان محور. جايگاه علوم رفتاري در ميان سه انگاره فوق، بنظر مي رسد كه نزديكتر به انگاره اول يعني كشور محور باشد
[97]. زيرا تصميم گيري در سياست خارجي، پروسه ايست كه مي توان با نگاه رفتاري معرفت شناختي به آن برخورد نمود و طبيعي است كه در نگاه اول، اين كشورها هستند كه سياست خارجي دارند. بنابراين سطح تحليل مي تواند سطح ملي باشد.
نكته دوم آن است كه عليرغم آن كه در زبان مصطلح ما از سياست خارجي كشورها صحبت مي كنيم، اما واقعا اين كشور به معناي واقعي كلمه است كه در اين مورد تصميم مي گيرد و يا مسئولين كشوريعني انسانهايي با مشخصات ديگر افراد بشري هستند كه تصميم گيرند؟ به همين دليل برخي از صاحبنظران بر اين عقيده اند كه وقتي كه ما از يك كشور صحبت مي كنيم در حقيقت داريم از تصميم گيرندگان رسمي آن صحبت مي كنيم. آن كساني كه مي توانند عمل به اختيار از جانب مردم و كشور انجام دهند. "كنش يك كشور همان عملي است كه بوسيله افرادي به نام آن كشور انجام مي شود
[98]."
برخي از صاحب نظران، تصميمات ســياست خارجي را به سه بخش عمده تقسيم مي نمايند:
-تصميمات برنامه ريزي شده
[99]: تصميمات عمده اي كه از عواقب بلند مدتي برخوردار بوده و بدنبال مطالعه، تامل و ارزشيابي مفصل كليه گزينه ها اتخاذ مي شود. اين تصميمات تكرار شده، خوب تعريف شده و براي حل مشكلات، روال هايي از قبل وجود دارد. اطلاعات در مورد مسائلي كه بايد در مورد آنها تصميم بگيريم تا حد قابل توجهي وجود داشته و همچنين احتمال آنكه راه حل ها به نتيجه برسد زياد است[100].
-تصميمات بحراني: تصميماتي كه در ادواري اتخاذ مي شوند كه تهديد شديدي پيش آمده، زمان پاسخگويي محدود بوده و ميزاني از غافلگيري وجود دارد كه به خاطر عدم وجود پاسخ هايي از پيش برنامه ريزي شده، ارائه پاسخي اختصاصي را مي طلبد.
-تصميمات تاكتيكي: تصميمات مهمي كه معمولا از تصميمات برنامه ريزي شده مشتق شده ومي توانند مورد ارزشيابي مجدد، تجديد نظر، لغو و ابطال قرار گيرند
[101].
نوع ديگري از اشكال تصميم در سياست خارجي را مي توان در شناسايي بعد مرحله و يا ترتب
[102] نگاه افكند. از اين بعد، تصميمات به دو گروه اساسي و تبعي تقسيم مي شوند. تصميم اساسي[103] به تصميمي گفته مي شود كه به انتخاب اهداف جديد معطوف گردد. چنين تصميماتي ممكن است سبب ايجاد خط مشي جديد و تغيير يا اصلاح سياست قبلي گردند و يا واكنشي به يك موقعيت نوين در محيط باشند. اتخاذ اين گونه تصميمات انحصارا در اختيار رهبران جامعه است. نوع دوم، تصميمات تبعي[104] است. تصميمات اساسي، زمينه را براي تصميمات تبعي فراهم مي كند. اين گونه تصميم ها خود ناشي از تصميم هاي اساسي هستند. اين گونه كارها عمدتا در اختيار تكنوكرات ها و يا مقامات وزارت امور خارجه است.
نوع ديگري از تقسيم بندي تصميمات به منشاء تصميم باز مي گردد. منشاء پويا و متحرك خود سه نوع تصميم گيري را اقناع مي نمايد. اولين آنها، تصميمات ابتكاري و يا ابداعي
[105] هستند. اين گونه تصميم ها سبب ايجاد واكنش و رفتارهايي در نظام بين- الملل گرديده و در سيستم بين الملل جنبش و تحرك بوجود مي آورند، گرچه از فرآيندهاي داخلي سرچشمه مي گيرند. عقلانيت و انتخاب منطقي-تحليلي در تصميمات ابداعي بيش از ساير تصميمات احتمال وقوع دارد. دومين نوع، تصميمات واكنشي[106] است. اين نـــوع، به منظور واكنش نســـبت به وقايع خارج از كشور اتخاذ مي گردد. نوع سوم تصميمات تكراري است. منظور آن است كه تصميم گيرندگان، با ملاحظه مجدد آلترناتيوها، تصميمات قبلي را تكرار نمايند[107].

تناقض در اهداف سياست خارجي
همانطور كه گفته شد سياست خارجي يك كشور برآيند پروسه پيچيده و چند وجهي تصميم گيري است كه تعداد متعددي از دستگاه هاي دولتي و غيردولتي در آن دخالتدارند. هركدام از بازيگران هدف متفاوتي را پي گيري مي نمايند كه بعضا اهداف افراد مختلف اهداف متضاد دارند. اين تفاوت دراهداف، زماني كه به تصميم گيري مشخص در سياست خارجي نزديك مي شويم، منجر به بي تصميمي و يا رفتار ناهمساز توسط واحد هاي مختلف دخيل در سياست خارجي مي شود. ناهمسازي در اعمال سياست خارجي خود موجب پيامدهاي جدي در كاهش بازدهي و كم شدن اعتبار يك كشور در سطح جهاني شود. اين مسئله زماني جدي تر مي شود كه اهداف متخالف، بصورت همزمان در حال اجرا باشد. بعنوان مثال با يك كشور قرار است كه روابط تجاري همه جانبه داشته باشيم و در همان زمان قراراست كه نسبت به نقض حقوق بشر در همان كشور بشدت اعتراض گردد.



اخبار کوناگون

کانون تفکر

یک سال ازبررسی استراتژیک گذشت