آسياى مركزى در تفكر ژئوپولتيك كلاسيك



ژان كريستوف رومر/ ترجمه : على سجادى


پس از اضمحلال اتحاد شوروى، آسياى مركزى به يكى از مراكز توجه عمده سياست بين الملل تبديل شد. با اين وجود، موفقيت جغرافيايى آن تا حدودى مبهم است، چرا كه ضابطه هاى متعددى براى تعريف منطقه اى كه به صورت تاريخى پيوسته در حال تغيير بوده و داراى هندسه اى متنوع است، وجود دارد. پس از يك قرن ونيم و يا حتى بيشتر، استعمال اصطلاح آسياى مركزى به طور كلى فقط به استانهاى آسيايى امپراتورى روس كه بعدها به پنج جمهورى اتحاد شوروى سابق تبديل شد، اطلاق مى شد: قزاقستان ـ كه هنوز به صورت سيستماتيك به عنوان يكى از تشكيل دهندگان آسياى مركزى محسوب نمى شود ـ قرقيزستان، ازبكستان، تاجيكستان و تركمنستان. اين منطقه فراتر از آنكه همسايه امپراتورى روس محسوب مى شود، از فرداى فروپاشى اتحاد شوروى سابق بعد جديدى يافته است. به علاوه، آسياى مركزى روسيه از اين پس در منطقه اى جاى مى گيرد كه شامل كشورهاى ديگرى كه از نظر فرهنگى به هم نزديك هستند، مى گردد. به همين دليل، منطقى خواهد بود اگر از يك «خاورميانه» صحبت كنيم، چيزى كه توسط يك جغرافيدان فرانسوى در پايان قرن نوزدهم ميلادى مطرح شد و دقيقاً يك منطقه «شرق مسلمان غيرعرب» را پوشش مى داد: تركيه، ايران، افغانستان، از سال۱۹۴۷ پاكستان و امروز، جمهورى آذربايجان و جمهوريهاى آسيايى اتحاد شوروى سابق. اين منطقه كه عمدتاً ترك زبان و فارسى زبان هستند، مجدداً به يك انسجام ژئوپولتيك دست يافته است كه نمودهاى آن اغلب بازتاب دهنده ملاحظات سياست داخلى اين كشورها است. از آنجا كه اين منطقه در خلال دوره مواجهه شرق و غرب از توجهات به دور بوده است، شايد فراموش كرده باشيم كه براى مدتى طولانى در مركز دلمشغولى هاى بين المللى بويژه در زمانى كه مدارس بزرگ ژئوپولتيك در حال شكل گيرى بودند، قرار داشته است: اين مدارس به صورت طبيعى، انگلوساكسون و آلمانى بودند كه البته واكنش هايى را در فرانسه و روسيه به همراه داشتند. اين واكنش ها بيش از آنكه متأثر ازتابعيت اين مدارس باشند، به نظام ژئوپولتيك مطرح شده توسط آنها پاسخ مى دادند. مدرسه ژئوپولتيك انگلستان كه اصولاً با شخصيتى چون سر«هالفورد مكيندر» شناخته مى شود، از سال۱۹۰۴ به دوويژگى منطقه آسياى مركزى پى برد. مكيندر ملاحظه كرد كه منطقه محدود شده توسط بيابانهاى بزرگ از آلتايى تا هندوكوش كه در اطراف آن بيابانهاى گبى، تبت و ايران قرار گرفته است، يك مكان بالقوه قدرت جهانى را تشكيل مى دهد، چرا كه اين سرزمين مركزى (Heart Land) به مثابه يك برج ديده بانى دست نيافتنى در قلب يك قلعه تسخيرناپذير كه عمق استراتژيك مساحت قاره اى روسيه ارائه مى نمايد، واقع شده است. اما در عين حال، چيزى كه مكيندر را در اوايل قرن بيستم نگران مى كرد، چشم اندازاتحاد بين امپراتورى روسيه و رايش دوم ـ قدرت اول اروپا و مجهز به دومين ناوگان جهان تحت فرماندهى آدميرال تيرپيتز ـ بود. در واقع، نگرانى وى از اين جهت بود كه قدرت زمينى و دريايى (آلمان) با روسيه اى كه به دليل موقعيت مركزى اش غيرقابل تسخير است متحد نشوند، چرا كه در اين صورت، توانايى شكست بريتانيا را بويژه در هند خواهند داشت. راه آهنهاى بين قاره اى، امكان عبور از اين مناطق و حمل و نقل كالا را در فواصل دور فراهم مى آورد كه از قرن شانزدهم ميلادى تا آن زمان توسط راههاى دريايى انجام مى گرفت. رقابت حمل و نقلهاى دريايى و راه آهن و برترى فنى دومى بر اولى چيزى بود كه باعث شد بريتانيايى ها ايده مكيندر را بپذيرند و آن را تهديدى براى امنيت امپراتورى خود تلقى كنند. اين ايده حدود ۴۰سال بعد، يعنى در سال۱۹۴۳ به دليل شتابى كه در رشد و پيشرفت وسايل ارتباطى پيدا شد، در تجزيه و تحليلهاى انگليسى ها مورد سؤال و بحثهاى جدى قرار گرفت. با اين وجود، مكيندرهمچنان به نقش مركزى منطقه محور، به دليل عدم آسيب پذيرى، در اعمال قدرت جهانى اعتقاد داشت، اما مى گفت كه روسيه اروپايى بيش از آسياى مركزى اين نقش را ايفا مى كند. در سال،۱۹۴۳ شاگرد و رقيب آمريكايى مكيندر، يعنى «نيكولاس اسپايكمن» با دلايلى كاملاً برعكس و مخالف، نقش منطقه مركزى آسيا يا «اوراسيا» را مجدداً مورد توجه قرار داد. نظر اسپايكمن اين بود كه تسلط بر منطقه اى كه وى «اوراسيا» ناميده، ضرورى است، اما اين بدان معنى نيست كسى كه زمين مركزى (هارتلند) را كنترل كند، مى تواند جهان را كنترل نمايد، بلكه هر كس كه بر مناطق ساحلى (ريملند) با هدف متوقف كردن پيشرفت هارتلند، يعنى مكان اصلى و برجسته مواجهه بين دوقدرت زمينى (قاره اى) و قدرت دريايى تسلط پيدا كند، جهان را كنترل خواهد كرد. كسى كه برريملند مسلط شود، بر اوراسيا مسلط است وجهان را در ميان دستهاى خود دارد.» ايجاد سيستمهاى اتحادى بزرگ، بلافاصله پس از جنگ جهانى دوم توسط آمريكا، مانند ناتو، پيمان بغداد(سنتو)، پيمان مانيل (اوتاز) در همين راستا ارزيابى مى شود. نگاهى به موفقيتهاى بريتانيا نشان مى دهد كه آمريكا طى يكصدسال گذشته در حال اجراى «بازى بزرگ» در اين منطقه كه امروز از آن به عنوان منطقه خزر ـ درياى سياه نام مى برد، نبوده است. حال، اگر به مدرسه ژئوپولتيك آلمان و بويژه مدرسه مونيخ كه توسط «كارل هوشفر» بنياد نهاده شد سرى بزنيم، مشاهده مى كنيم كه ضرورت منطقه آسياى مركزى نزد آنان كمتر از انگليسى ها است كه ضرورتاً در تقدم هند مى انديشيدند. وراى اروپا، علاقه مندى هوشفر ـ به دلايل صرفاً شخصى ـ بيشتر در شرق دور و بويژه در ژاپن بود، چرا كه وى در سال۱۹۰۸ در مأموريت نظامى آلمان در ژاپن شركت داشته و رساله دكتراى خود را تحت عنوان «ژاپن بزرگ» در سال۱۹۱۳ نوشته بود. با اين وجود، در سال۱۹۳۱ آسياى مركزى در يكى از آثار او مورد توجه قرار گرفت كه بعدها به وسيله ديگر صاحبنظران آلمانى و يا ايتاليايى مدرسه مونيخ توسعه بيشترى پيدا كرد. هوشفر با تقسيم كره زمين به چهارقسمت از طريق يك محور شمالى ـ جنوبى كه هر قسمت به وسيله يك قدرت كنترل مى شد، منطقه مركزى آسيا را تحت كنترل روسيه قرار داد. ارزيابى او چنين بود كه اگر مسكو بر برنامه انقلاب لنينيستى خود پافشارى كند، مى بايست اين منطقه از چنگ روسيه خارج شود تا بين منطقه گسترش يافته اورو ـ آفريقايى آلمان و بخش دريايى روسيه، (بويژه سيبرى) فاصله اندازد و ژاپن به شبه قاره هند اختصاص پيدا كند. اما اين بى اعتمادى ـ بيش از بى علاقگى ـ هوشفر نسبت به آسياى مركزى ناشى از آگاهى وى به دستيابى مشكل اين هدف براى آلمان بود، كما اينكه بعدها مخالفت او با طرح «بارباروسا» بلافاصله قبل از اجراى آن، اين موضوع را ثابت كرد. در ارتباط با فرانسوى ها، مناسب است از كارهايى كه آدميرال «كاستكس» انجام داد، ذكرى به ميان آيد. فردى كه هرگز در هيچ يك از مدارس ژئوپولتيك تحصيل نكرد و به صورت رسمى نيز نظريه ژئوپولتيكى خاصى را ارائه نكرد. او بويژه از طريق چشم انداز وسيعى كه از تاريخ استراتژيك روسيه ارائه مى دهد، منافع مسكو در آسياى مركزى را به خوبى تشريح كرده است. از نظر كاستكس، در حقيقت اگر روسيه نگاه خود را متوجه غرب كند، نمى تواند بدون تحكيم عقبه خود در آسيا ـ برخلاف چنگيزخان ـ اقدامى كند. سؤالى كه مى توان از كاستكس پرسيد، دانستن اين مطلب است كه آيا اگر اين عقبه هاى آسيايى تحكيم يابند، روسها با پيروى از وارثان چنگيزخان با فراموش كردن محور اصلى مانورـ يعنى غرب ـ در آنجا (منطقه مركزى آسيا) استقرار نخواهند يافت؟ حدود ۲۰سال بعد، كاستكس مجدداً بازمى گردد، اما اين بار نه در مورد مانور روسيه به سمت غرب، بلكه در مورد نقشى كه اين كشور مى تواند در امنيت قاره كهن (اروپا) ايفا كند، نظريه پردازى مى نمايد: پس از انقلاب،۱۹۱۷ طرفداران جريان «اوراسيايى» بر اين باور بودند كه روسيه يك قدرت آسيايى است و اگر در دوره «كيف ها» در قرن دوازدهم كه به وسيله «وارگها» به رشد و توسعه عمده اى دست يافت، در واقع، به صورت مقطعى بوده است. چرا كه اگر «هون ها» (از قرن اول قبل از ميلاد تا قرن پنجم بعد از ميلاد) مقدمه و سرآغاز تاريخ روسيه را تشكيل دادند، ولى اين تاريخ توسط چنگيزخان به حاشيه رانده شد. به علاوه، طرفداران اوراسيا بر اين باورند كه وسعت سرزمين (حتى اتحاد جماهيرشوروى امپرياليستى) بيشتر از دوره چنگيزخان (بدون چين) و دوره «كيف ها» بوده است. صحبت كردن از آسياى مركزى در مبحث ژئوپولتيك الزاماً ما را به حرفهاى زيادى در مورد روسيه و نگاه آن بر اين منطقه هدايت مى كند، اما وراى همسايگى جغرافيايى، مشكل است كه امروز نيز مانند يكصدسال گذشته، شاهد برانگيخته شدن مطامع بحران آفرين در اين منطقه باشيم، اين وضعيت از بعضى جهات تئورى «هلال بحران» را موجه مى كند كه در سال۱۹۷۸ توسط «زبيگنيو برژينسكى» مطرح شد. در واقع، اين تئورى چيزى نيست جز همان نظريه اسپايكمن درمورد نقش ريملند در كنترل اوراسيا. حداقل، بايد توجه داشت كه اخبار مربوط به زيرمجموعه هاى اين منطقه يعنى خاورميانه، خليج فارس و خزر ـ درياى سياه، اين تئورى را تقويت مى نمايد. * «ژان كريستوف رومر» استاد دانشگاه «استراسبورگ» فرانسه و مدير مركز مطالعات تاريخ دفاعى



بدون دیدگاه "آسياى مركزى در تفكر ژئوپولتيك كلاسيك"

ارسال یک نظر

اخبار کوناگون

کانون تفکر

یک سال ازبررسی استراتژیک گذشت