مهمان

sd

آدرس جدید

لطفا به لینک زیر :
مراجعه فرمایید.

بورژوازي بالنده در بازارهاي نوظهور



ايران اکونوميستاكونوميست در مقاله اي تحليلي با بررسي نقش توسعه در تغييير محيط اجتماعي جهان نوشت:براي نخستين بار در تاريخ جمعيت طبقه متوسط به بيش از نصف كل جمعيت جهان رسيده است. به نقل از اكونوميست،براي نخستين بار در تاريخ بيش از نصف جهان را افرادي از طبقه متوسط تشكيل مي‌دهند و اين وضعيت در پي رشد سريع كشورهاي در حال توسعه ايجاد شده است.برزيلي‌هاي بدون حساب بانكي در كشوري كه تاريخچه‌اي از اعتبارات ندارد، خريد اقساطي انجام مي‌دهند. بيشتر مردم طبقه متوسط با استفاده از بازارهاي نوظهور به خريدهاي خود مي‌پردازند."ادواردو گيانتي دافونسكا " يكي از مشهورترين اقتصاددانان برزيلي نيز اين طبقات متوسط را به افرادي توصيف مي‌كند كه تسليم زندگي فقيرانه نيستند و براي فداكاري به منظور دستيابي به زندگي بهتر آمادگي دارند."لو جيان " در 1992 از نظام بروكراتيك وزارت حمل و نقل و ارتباطات چين ناراضي بود زيرا مقررات اداري بسيار مشكل‌آفرين بود. مقامات چيني با استفاده از اقدامات دولت تشويق شدند كه وارد تجارت شوند و لو نيز در زمينه تجارت آغاز به كار كرد. وي اندكي بعد خود را در حال طراحي نخستين مكان تفريحي براي اسكي مشاهده كرد. اين چيني به عنوان رئيس منطقه اسكي "نانشان " در تپه‌اي نزديك پكن رياست اصلي‌ترين زمين ورزش‌هاي زمستاني پايتخت اين كشور را برعهده دارد.در اين فصل 3 ميليون چيني ورزشي جديد را كه حتي 15 سال پيش در اين كشور وجود نداشت، آغاز خواهند كرد. چين تقريباً 300 محوطه اسكي دارد كه برخي از آنها در مناطق جنوبي حاره‌اي واقع مي‌شوند. برف در منطقه بسيار سرد نانشان نيز در چاه‌هاي زيرزميني عميق توليد مي‌شود.لو گفت: «زماني كه چيني‌ها غني شدند خواستند به تايلند و كره جنوبي بروند. اكنون آنان تمايل دارند به اسكي بروند. بسياري از مجريان فن‌آوري اطلاعات، بانكداران و اهالي رسانه هر آخر هفته در اين مكان تفريحي حضور مي‌يابند. اين همان بازارهاي نوظهور طبقه متوسط جديد است.هزاران جوان داراي تخصص زبان انگليسي يك هفته پس از حملات تروريستي بمبئي در دسامبر 2008 در دهلي‌نو، بنگلور، حيدرآباد و بمبئي گردهم آمدند. اين افراد برقراري قانون امنيتي جديد و ممنوعيت كسب كرسي مجلس توسط جنايتكاران همچنين ترغيب مردم به شركت در انتخابات را خواستار شدند. طبقات متخصص هند مدت‌هاي مديد نسبت به سياست بي‌توجه بوده‌اند و كمتر از فقرا براي شركت در انتخابات تمايل نشان مي‌دادند. اما به يكباره وب‌سايت‌هاي اجتماعي مملو از يادداشت‌‌هايي براي قربانيان همچنين پيشنهاداتي براي وارد عمل شدن مردم ايجاد شدند. به اين ترتيب، طبقات متوسط نوظهور درگير سياست مي‌شوند."آبهيجيت بانرجي " و "استر دوفلو " از "مركز اقدام بر ضد فقر " در موسسه فن‌آوري ماساچوست، گفتند: «از طبقات متوسط بسيار انتظار داريم. اين افراد انتظار مي‌رود نيروي غالب در زمينه ايجاد يا تثبيت دمكراسي باشند. آنان به عنوان يك گروه نيز ستون فقرات اقتصاد بازار به شمار مي‌روند. دنيا چشم به آنان دوخته است تا آن را از ركود نجات دهند. در پي وقوع بزرگ‌ترين افول اقتصادي از دهه 30 ميلادي تاكنون، بانك جهاني اعلام كرد كه "موتور جديد رشد تقاضاي خصوصي لازم است و ما شاهد گسترش پتانسيل طبقات متوسط در بازارهاي نوظهور هستيم.»اين گزارش ويژه به برآورد اين انتظارات مي‌پردازد و استدلال مي‌كند كه بسياري از اين افراد توجيه‌پذير هستند و مشاركت ميان طبقات متوسط براي توسعه اقتصادي به گونه‌اي خاص وجود دارد و فراتر از بازاري معمولي براي كالاهاي مصرفي غرب است. طبقه متوسط گاهي‌اوقات مي‌تواند نقشي مهم در ايجاد و حفظ دمكراسي ايفا كند.اين گزارش درباره كشورهاي در حال توسعه و طبقه متوسط چشم‌اندازي خوشبينانه دارد. اما اين كشورها داراي گروه همگن نيستند؛ بنابراين، تأثيرگذاري آنها متفاوت است. رفتارهاي طبقات متوسط وابسته به دولت و وابسته به بخش خصوصي تفاوت بسيار دارد.اما "هارولد مك‌ميلان "، نخست وزير نجيب‌زاده انگليس، در پاسخ به اين پرسش كه اين طبقه متوسط چه كساني هستند، گفت: «اعضاي اين طبقه نه ثروتمند و نه فقير هستند بلكه در سطح بينابين قرار دارند. طبقه متوسط به مقوله درآمد همچنين برخي رفتارها مربوط مي‌شود و اين مقوله بيشتر از جنبه منطقي به جنبه اجتماعي ارتباط دارد.»يك طبقه‌بندي اساسي نيز كسب درآمد منطقي را از نشانه‌هاي مردم طبقه متوسط معرفي مي‌كند. درآمدي كه براي اين افراد لازم است به استخدام رسمي و منظم به همراه درآمد و مزايا نياز دارد. احتمالاً 3 هزار دلار در سال براي شهرهاي بزرگ چين نظير "چونگكينگ " يا "چنگدو " كافي باشد اما در پكن يا شانگهاي كافي نيست. بنابراين، تعيين طبقه متوسط به طور قطع دشوار است.بازارهاي نوظهور احتمالاً دو طبقه متوسط دارند كه يكي از آنها بر اساس هر استانداردي متوسط محسوب مي‌شوند و برزيلي‌ها و ايتاليايي‌هاي داراي درآمد متوسط را در بر مي‌گيرند. گروه ديگر با شمار نفوس بيشتر شامل افرادي مي‌شوند كه با استانداردهاي كشورهاي در حال توسعه در زمره طبقه متوسط هستند. اين گروه اكثريت جمعيت جهان در حال توسعه را به خود اختصاص داده‌اند و سهم آنها از يك سوم كل جمعيت جهان در 1990 به 49 درصد در 2005 رسيد كه مي‌توان آنها را طبقه متوسط در حال توسعه ناميد."سورجيت بهالا "،اقتصاددان هندي، با استفاده از تعريفي متفاوت از افراد داراي حقوق 10 تا 100 دلار گفت كه سهم طبقه متوسط از جمعيت كل دنيا بين سال‌هاي 1990 تا 2006 از يك سوم به بيش از نيم رسيد.بهالا گفت اين گروه همان طبقه متوسط نوع سوم است. گروه اول در قرن نوزدهم و با ايجاد توده نخست طبقه متوسط در اروپاي غربي شكل گرفت. گروه دوم طي دوره رشد تولد نوزادان بين 1950 تا 1980 در كشورهاي غربي تشكيل شد. گروه سوم نيز تقريباً به طور كامل در كشورهاي نوظهور مشاهده مي‌شود. بر اساس محاسبات بهالا، شمار افراد طبقه متوسط در آسيا از غرب بيشتر شده است.در بسياري از بازارهاي نوظهور نيز طبقه متوسط به طور پله‌اي رشد نمي‌كند بلكه بر اساس رشد اقتصادي افزايش مي‌يابد.هم‌زمان با رشد اقتصادي، جمعيت عظيمي از مردم وارد طبقه متوسط مي‌شوند و اين رشد شايد حتي سريع‌تر باشد.بر اساس تحقيق جديد "مارتين راواليون "، مدير گروه تحقيق و توسعه بانك جهاني، توزيع درآمد در كشورهاي در حال توسعه بين سال‌هاي 1990 و 2005 تغيير كرد.طي سال‌هاي 1990 تا 2005 سهم طبقه متوسط از جمعيت چين از 15 درصد به 62 درصد افزايش يافت. اين شرايط اكنون در هند مشاهده مي‌شود. شوراي ملي تحقيق اقتصادي در سال 2005 اعلام كرد كه سهم طبقه متوسط از جمعيت هند فقط پنج درصد بود اما اين سهم در سال 2015 پيش‌بيني مي‌شود كه به 20 درصد برسد و حتي تا سال 2025 به بيش از 40 درصد خواهد رسيد."هومي خاراس "، عضو موسسه نظرسنجي بروكينز در واشنگتن، استدلال كرد، نقطه‌اي كه فقير از آن وارد طبقه متوسط مي‌شود "لحظه‌اي شيرين از رشد " است. كشورهاي فقير مي‌توانند حداكثر منفعت را از طريق تجارت بين‌المللي براي كارگران ارزان‌قيمت خود به دست آورند. فارغ از آنچه ماركس از آن به عنوان "حماقت زندگي روستايي " ياد كرد، اين شرايط همچنين دوره‌اي از شهرسازي سريع را به دنبال داشته است و كشاورزان نيمه‌وقت سابق بهره‌وري خود را چندين برابر بيشتر مي‌كنند. سرانجام اين نتايج در كاهش نابرابري‌هاي درآمدي ايجاد مي‌شود زيرا طبقه متوسط جديد در جايگاهي ميان نخبگان مرفه و فقراي روستايي قرار مي‌گيرند.بر اساس گزارش فارس به نقل از اكونوميست اكثر برآوردها حاكي از آن است كه طبقه متوسط بين سال جاري تا 2030 به بيش از دو برابر در سطح جهان افزايش مي‌يابد كه اثرات اجتماعي ژرفي به همراه خواهد داشت.كارشناسان سياسي معتقدند با افزايش جمعيت طبقه متوسط جديد كه كمتر در بند سنن و آيين هاي قديمي خود است از سطح افراطي گري در جهان كاسته خواهد شد و تنش ها و درگيري هاي اجتماعي اگر نه سياسي كاهش مي يابد

http://strategicreview.blogspot.com/

بحران مالی جهان یک بحران صنعتی آفریده است



ايران اکونوميست
بحران مالی جهان یک بحران صنعتی آفریده است دولت‌ها برای حل این مشکل چه کنند؟ 00/0‌دلار بدون هزینه سوخت و حمل: این ارزان‌ترین هزینه حملی است که شما باید برای حمل با کشتی یک کانتینر از جنوب چین به اروپا پرداخت کنید.اگر به تابستان سال 2007 نگاه کنید، متوجه خواهید شد که هزینه حمل چنین محموله‌ای 1400‌دلار می‌شد. وسایل نیمه خالی حمل بار تنها یکی از نشانه‌هایی است که خبر از فروپاشی تولید می‌دهد.در آلمان سفارش برای ابزار ماشین‌آلات در ماه دسامبر نسبت به سال پیش 40‌درصد کاهش یافت. نیمی از حدود 9000 صادرکننده اسباب بازی در چین دچار فروپاشی شدند. تعداد محموله‌های رایانه‌های نت‌بوک تایوانی در ماه ژانویه به یک‌سوم کاهش یافت. تعداد خودروهای مونتاژ شده توسط آمریکا در ژانویه 2008 تا 60‌درصد افت کرد.قدرت مخرب و جهانی بحران مالی در سال گذشته نمایان شد. شدت بحران تولید هنوز رو به وخامت است، چون این بحران در ابعاد ملی سنجیده می‌شود و بنابراین بحرانی ملی تلقی می‌شود، اما واقعیت این است که تولید نیز با بحرانی جهانی روبه‌رو است.در آمریکا و انگلستان تولیدات صنعتی طی سه ماه گذشته به ترتیب تا 6/3 و 4/4‌درصد سقوط کرد. (در مقیاس سالانه معادل سقوطی 8/13‌درصدی و 4/16‌درصدی). برخی از منتقدان داخلی از وال‌استریت و سیتی انتقاد می‌کنند، اما واقعیت این است که این سقوط در کشورهایی که وابستگی بیشتری به صادرات تولیداتشان دارند، شدیدتر است. این کشورها مجبور شده‌اند به مصرف‌کنندگان کشورهای مقروض تکیه کنند.تولیدات صنعتی آلمان در فصل چهارم تا 8/6‌درصد سقوط کرد. این رقم در تایوان 7/21‌درصد و در ژاپن تا 12‌درصد است. این خود توضیح‌دهنده این مساله است که چرا در آنجا تولید ناخالص داخلی حتی سریع‌تر از دهه 90 میلادی در حال سقوط است.اگر چه تولیدات صنعتی آسیب‌پذیرند، اما تاکنون جهان چنین کاهشی را از اولین شوک نفتی در دهه 70 میلادی تاکنون به خود ندیده است. حتی در آن زمان کاهش به این گستردگی نبوده است.صنعت در اروپای شرقی مانند برزیل، مالزی و ترکیه در حال فروپاشی است. هزاران کارخانه در جنوب چین هم‌اکنون تعطیل شده‌اند. کارگران آنان برای تعطیلات سال نو در ژانویه به خانه‌هایشان در حومه شهرها رفتند و میلیون‌ها تن از آنان هرگز به سر کارشان باز نگشتند.برخی بر این باورند که تولید موضوعی خاص است چون سایر اجزای اقتصاد به آن وابسته است، اما در واقع اقتصاد چون شبکه‌ای است که در آن هر چیزی به چیز دیگري وابسته است و درآن هر تولیدکننده خود یک مصرف‌کننده است.تفاوت بزرگ بین تولید و خدمات نیست بلکه بین مشاغل مولد و غیرمولد است. برخی از تولیدکنندگان این را می‌پذیرند، اما بلافاصله بحث دیگری را مطرح می‌کنند و آن این است که بحران کنونی مشاغل مولد و با مهارت بالا را هم مورد تهدید قرار می‌دهد. این روزها هر بندی از زنجیره عرضه به همه سایر بندها وابسته است. خودروسازان این مثال را می‌زنند که تولید مدل کاماروی جدید شرکت جنرال موتورز مورد تهدید قرار گرفت چون شرکتی که قطعات پلاستیکی آن را تولید می‌کرد دچار ورشکستگی شد. خودروسازان می‌گویند زیان خود جنرال موتورز موجب شکست دایمی زنجیره عرضه آمریکای شمالی می‌شود. آنها می‌گویند کمک‌ها موجب می‌شود شرکت‌های خوب یک روز دیگر بتوانند مبارزه کنند.اگر کمک‌های مالی به هر بخش بی‌فایده است، پس چرا باید نظام مالی را نجات داد؟ قطعا نه برای نجات بانکداران و نه به خاطر آنکه کمک‌های دولتی می‌توانند یک صنعت مالی کارآمد به‌وجود آورند. حتی بزرگ‌ترین طرح‌های محرک اقتصادی مانند آنچه اوباما به تازگی به امضا رساند، ریشه مشکلات اقتصادی را هدف گرفته‌اند. نجات بانک‌ها بدون در نظر گرفتن اینکه چقدر آنها لیاقت دارند، با این هدف است که موجب شود جریان مالی به همه شرکت‌ها سرایت کند. محرک مالی قرار است میزان تقاضا را افزایش دهد. با فروپاشی تولید، دولت‌ها نباید طرح‌های مربوط به بخش‌ها را شدت بخشند. وظیفه اصلی آنها وسیع‌تر است اما از ضرورت کمتری برخوردار نیست. این وظیفه رونق هزینه‌ها از طریق آزادسازی جریان مالی است.

تحلیل کارکردگرایی انتخابات ریاست جمهوری 2008امریکا


نويسنده :حسین خانی
پایان انتخابات ریاست جمهوری در امریکا، سرآغاز یک سلسله بحث‌ها و گمانه زنی‌ها پیرامون تغییراتی در سیاست داخلی و جهانی امریکا شده است . تا اعلام کابینه دولت جدید امریکا و مشخص شدن سمت گیری‌ سیاست‌های جدید این کشور، به ویژه سیاست خارجی آن، این بحث‌ها و رایزنی‌ها ادامه خواهد یافت. شعار تغيير در تاريخ 200 ساله آمريكا چندين بار توسط نامزدهاي انتخابات رياست جمهوري و دو حزب حامي آنها مطرح شده است. اين شعار هر بار در زمان خود توانست جذاب باشد و مردم را مجاب نماید به طوری که مطرح كننده آنرا به كاخ سفيد بفرستد ( مانند دور اول ریاست جمهوری ریگان) اما تاثيري در بنيان‏هاي رفتاري نظام حكومتي آمريكا كه قابل ملاحظه باشد برجاي نگذاشت.نظریه کارکرد گرایینویسنده کتاب « جامعه شناسی سیاسی » معتقد است؛ شاید بتوان گفت که مسلط‏ترین نگرش در جامعه شناسی معاصر غرب، نگرش کارکردگرایی است که ریشه‏های فکری آن نخست به کنت، دورکیم و وبر سپس به تالکوت پارسونز باز می‏گردد. از سوی دیگر، جرج ریتزر مولف کتاب «نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر» نیز چنین مطرح نموده است که دورکیم مانند کنت از نابسامانی‏های اجتماعی بیزار و هراسان بود و به جای هرگونه انقلاب شدید اجتماعی و براندازی نظام موجود، از نظم و اصلاحات اجتماعی هواداری می‏کرد. وی در همین اثر خود از ایده قانون سه مرحله‏ای کنت، ایده تقسیم کار اجتماعی دورکیم و رشد عقلانیت وبر به عنوان دلیلی که از آنها به عنوان تکامل‏گرایان نام برده شده یاد کرده است. ریتزر، از دیدگاه کنت ابراز می‏دارد که؛ جهان بیشتر به دگرگونی فکری نیاز دارد و برای همین، کمتر دلیلی برای انقلاب اجتماعی و سیاسی باقی می‏ماند. از این سخن، تاکید کنت بر خصلت نظام‏دار جامعه مستفاد می‏گردد. به عبارت دیگر، هر جامعه‏ای قادر است تا در صورت بروز بحران به حالت تعادل وثبات باز گردد. در همین راستا نویسنده کتاب « جامعه شناسی سیاسی »، دیدگاه پارسونز را که تحت تاثیر سنت دوکیم قراردارد، چنین بیان می‏دارد؛ پارسونز معتقد است در جامعه واقعیت‏هایی موجود است که واقعیت‏های اجتماعی غیر مادی مانند فرهنگ، نهادهای اجتماعی و وجدان جمعی سبب انسجام و تعادل در جامعه می‏گردند.از سوی دیگر، پارسونز تحت تاثیر وبر، برآن بود که جامعه بشری در حال عقلانی شدن است و این امر به نوبه خود ملاک تمایز جامعه سنتی از مدرن می‏باشد. در برداشت پارسونز فرض می‏شود که کل جامعه همانند سیستمی مرکب از بخش‏های مختلفی است که هر یک کارویژه‏ها و وظایف خاص خود را انجام می‏دهند و بین اجزای سیستم روابط مکمل و متقابلی وجود دارد. در این میان کارویژه نظام ارزشی هرجامعه‏ای ایجاد مبانی همبستگی اجتماعی است. البته تصور جامعه به عنوان یک مجموعه و سیستم به این معنا نیست که در آن کشمکش و منازعه پدید نمی‏آید. اما به هر حال منازعه، ضرورتا موجب فروپاشی نظم نمی‏شود. ریتزر چهار کارویژه اصلی معروف به (AGIL) را که پارسونز برای هر نظام اجتماعی جهت حفظ، تداوم و استمرار خود مطرح می‏سازد چنین بیان می‏کند: 1 ـ انطباق با شرائط جدید و متغیر Adaptation2 ـ دستیابی به اهداف Goal – Attainment 3 ـ یکپارچگی Integration 4 ـ نگهداشت الگو Latancy پارسونز به تغییرات اجتماعی که در سه حوزه پدید می‏آیند نیز این گونه اشاره می‏نماید: 1. دگرگونی دوری و تکرار پذیر مانند دگرگونی حاصل از بحران های ادواری در اقتصاد. 2. رشد خطی که به معنی دگرگونی‏های کمی هر یک از حوزه‏های اجتماعی مانند پیشرفت توانایی‏های فنی، افزایش قدرت دولت و یا افزایش مشارکت در سیاست است. 3. دگرگونی ساختاری که تحولی کیفی در ساختارهای مختلف مانند خانواده یا شیوه تولید و مانند آن است. بر این اساس، تغییر اجتماعی از آن جا که بر تعادل سیستم اجتماعی تاثیر می‏گذارد بر ثبات نظام سیاسی نیز موثر واقع می‏گردد. اما با به کارگیری چهار کارویژه (AGIL)توسط سیستم، نظام اجتماعی به تعادل و ثبات باز می‏گردد. منظور از ثبات در سیستم نیز آن است که به طور منظم داده‏ها را دریافت و به بازده تبدیل می‏کند. از سوی دیگر اگر مدارِ داده، فرایند، بازده و بازخورد گسسته شود نظام سیاسی دچار اختلال می‏گردد. تحلیل کارکرد گرایانهیکی از مفاهیم مطرح در انتخابات امریکا که توسط اوباما عنوان شد، شعار «تغییر» بود و این امر حکایت از «تغییر محور» بودن این انتخابات داشت. شکست سیاست‏های کلی نئوکان‏ها و بوش در عرصه سیاست خارجی و داخلی یا حداقل عدم توفیق کامل‏شان از یکسو و نگرش ایدئولوژیک جرج دبلیو بوش ـ به عنوان دولت سوم ریگانیسم ـ به وقایع که دستاورد چندان قابل ملاحظه‏ای نیز برای ایالات متحده به همراه نداشته، ازسوی دیگر سبب شد تا جامعه آمریکا که خواهان دگرگونی سیاست‏های دولت امریکا در عرصه ملی و بین‏المللی بودند به شعارهای سه گانه باراک اوباما در انتخابات یعنی «اميد»، «اراده» و «تغيير» متمایل شوند، زیرا جامعه آمریکا جامعه جوانی است که همواره بر، امید به آینده استوار بوده است. به عنوان مثال، هالبروک ـ نماینده سابق امریکا در سازمان ملل ـ طی مقاله‏ای به طرح این موضوع پرداخت که در هر حال رئیس جمهور آتی، می بایست «تغییراتی» را ایجاد کند. بنابراین مشاهده می‏گردد جامعه امریکا به سطحی از آگاهی دست یافته بود که ایالات متحده به لحاظ موقعیت بین‏المللی از شرائط مناسبی برخوردار نیست. این کشور علیرغم این که بزرگترین قدرت اقتصادی و نظامی دنیاست ولی به همین میزان مورد احترام نمی‏‏باشد. براین اساس مردم امریکا به این دریافت رسیده بودند که «زمان تغيير فرارسيده است». از اين رو اکثريت مردم از رای دادن به جان مک کين اجتناب ورزيدند. به باور آنها جان مک کين نه سمبل «تغيير»، بلکه ادامه دهنده سياست‏های بوش بود. موارد ذکر شده در بالا مؤید این امر است که طی سال‏های ریاست جمهوری بوش، به علت تاکید بیش از حد و برجسته‏سازی برخی مسائل مانند تروریسم، امنیت و سلاح‏های کشتار جمعی؛ سایر مسائل مانند بحران اقتصادی، مسائل زیست محیطی و حمایت از تحقیقات در امور خیریه مانند بیماری ایدز، مغفول مانده‏اند. لشگرکشی به افغانستان و عراق تا حد زیادی موقعیت دشواری را برای آمریکا رقم زده است. تاکید بیش از حد بر مسائل امنیتی در داخل این کشور، جامعه را تاحد زیادی با مشکل مواجه نموده است. این در حالی است که با وجود تضعیف موقعیت امریکا در پی دو جنگ ـ افغانستان و عراق ـ هنوز ادعای نقش آفرینی در معادلات جهانی را دارد. تمام این مسائل نشان‏دهنده به وجود آمدن گسست در مدار نظام اجتماعی (داده، فرایند، بازده و بازخورد) است و نظام سیاسی نیز به تأسی از سیستم اجتماعی دچار عدم تعادل گشته است. در ایالات متحده امریکا، نسبت به اجرای سیاست‏ها اعم از داخلی و خارجی، دو مفهوم عمدۀ «تداوم» و «تغيير»، وجود دارند. چراکه تغییر در دلٍ ثبات و استمرار معنا پیدا کرده و در جهت اعتلای آن جامعه پیش می‏رود، در غیر این صورت جامعه مفروض دچار بی نظمی و آشوب می‏گردد. این کشور جهت گسترش ارزش‏هایی مانند آزادی، دمکراسی، حقوق بشر، صلح و رفاه دارای یک استراتژی کلان است که همیشه توسط روسای جمهور وقت پیگیری شده است. به عبارت دیگر دارای تداوم بوده است ولی در گزینش ابزار برای رسیدن به آن اهداف، شاهد تغییراتی در اجرا توسط برخی نسبت به سایرین بوده‏ایم. در ایالات متحده همانند دیگر کشورها، چارچوب‏های امنیت ملی، سیاست خارجی و سیاست دفاعی از اهمیت خاصی برخودار هستند. لذا در نتیجه انتخابات، تغییر و تحولات بنیادینی در این حوزه ها امکان وقوع ندارد و اگر تغییری اتفاق بیفتد در برهه‏های بلند مدت خواهد بود. بنابراین سئوال این است که؛ اوباما در پی «تغییر» چه چیزی است؟ به استناد عقیده پارسونز که در سطور پیشین ذکر شد، دگرگونی حاصل از بحران‏های ادواری در اقتصاد از جمله حوزه‏های تغییرات اجتماعی است. جامعه امریکا نیز برای ادامه حیات و جلوگیری از اختلال در عملکرد سیستم اجتماعی‏اش باید خودش را با شرائط جدید وفق داده تا یکپارچگی خود را حفظ نماید. بنابراین به نظر می‏رسد اوباما با اتخاذ تغییر در برخی تاکتیک‏ها سعی دارد تا ثبات و تعادل را به جامعه بحران‏زده امریکا بازگرداند تا همچنان موقعیت برتر این کشور در عرصه بین‏المللی حفظ شود. بنابراین، تغییر در مبانی رفتاری و ارزش‏های جامعه ایالات متحده نه ازسوی مردم و نه از سوی اوباما به عنوان هدف مطرح نبوده است. در این راستا می‏توان به برخی از راهبردهای اوباما و دولت وی را به شرح زیر برشمرد: الف ) در عرصه سیاست داخلی در این حوزه به طورکلی می‏توان از سیاست جایگزینی اقتصاد به جای امنیت و رعایت حقوق مدنی یاد کرد؛1. در حوزه مالیات‏ها ـ سیاست‏های سنتی مالیاتی دمکرات‏ها که شامل افزایش انواع مالیات است، ولی اکنون در این حوزه که خود شامل دو طیف از جامعه امریکا می‏شود یعنی درباره شرکت‏های نفتی و اقشار کم درآمد متفاوت است. به عبارت دیگر، سیاست‏های مالیاتی اوباما درباره شرکت‏های نفتی، افزایش مالیات ولی درباره اقشار کم درآمد، شامل کاهش مالیات تا یک سقف معینی از درآمد حقوق بگیران و همچنین کاهش مالیات از نوع مستقیم آن یعنی مالیات بر مصرف است تا از این ره آورد بتواند با افزایش قدرت خرید این طیف، به تشویق مصرف گرایی، افزایش تولید و نهایتا به خروج از بحران اقتصادی کمک نماید. در این رابطه انتصاب سامرز به عنوان رئیس شورای اقتصاددانان کاخ سفید درخور تامل است. 2. اعتمادسازی جهت افزایش سرمایه‏گذاری ـ با توجه به این که بحران اقتصادی از بخش مالی آغاز و به سایر بخش‏ها سرایت نموده است، تیم اقتصادی وی سعی دارد تا با جلوگیری از فعالیت‏های دلال مآبانه برخی موسسات مالی به اعتمادسازی بین مردم، بورس و بانک‏ها اقدام نموده و سبب افزایش سپرده گذاری آنها شود تا از این رهیافت به امر تولید برای خروج از بحران اقتصادی و رکود کمک نماید. 3. رعایت حقوق مدنی ـ این زمینه که شامل سه مورد؛ شنود مکالمات تلفنی، کنترل ایمیل‏ها و نظارت بر بسته‏های پستی ارسالی، می‏شود که اوباما و دولت وی در نظر دارند تا با کاهش این نظارت‏ها وکنترل‏ها به افزایش ضریب امنیت و ارتقاء حقوق مدنی شهروندان آمریکایی کمک نماید. ب ) در عرصه سیاست خارجی با توجه به اظهارات اوباما در موضوعات سیاست خارجی و آغاز سفر خاورمیانه‏ای وی از کشور افغانستان، به نظر می رسد موارد زیر از جمله تغییرات مطمح نظر وی باشند: ـ خروج و کاهش نیروهای نظامی امریکا در عراقـ افزایش نیروهای نظامی امریکا در افغانستان به عبارت دیگر، عراق از محوریت مبارزه با تروریسم خارج و افغانستان جایگزین آن خواهد شد. ـ توجه ویژه به پاکستان که از نگاه افرادی چون جوزف بایدن به عنوان دولت ورشکسته محسوب می‏شود و خاستگاه بنیادگرایی دینی در منطقه شبه قاره و خاورمیانه در این راستا یکی از راهبردهای وی فاصله گرفتن از سیاست‏های یکجانبه گرایانه کنونی امریکا در عرصه خارجی، اتخاذ بُعد بین‏المللی‏گرایی بیشتر و استفاده از سرمایه دیپلماتیک در سایه تلاش‏های جمعی و بین‏المللی (نهادگرایی) برای مبارزه با مشکلات است.

بحران آب و تاثیر آن بر معادلات سیاسی منطقه


ایران شرقی

در روزهای 4 و 5 فوریه 2009، نشست سران کشورهای عضو پیمان امنیت جمعی و مجمع اقتصادی اورا سیا در مسکو برگزار گردید. مهمترین دستاورد این نشست توافق بر سر تشکیل نیروی واکنش سریع پیمان امنیت جمعی و تاسیس صندوق کمک به کشورهای عضو مجمع اقتصادی اوراسیا با هدف مقابله با پیامدهای بحران مالی جهانی می باشد.

بر اساس تصمیم سران عضو پیمان امنیت جمعی، نیروی واکنش سریع این سازمان، متشکل از 15 هزار نیروی نظامی خواهد بود که برای مقابله با عوامل تروریستی، قاچاق مواد مخدر و سایر عوامل ناامنی در قلمرو کشورهای عضو فعالیت خواهد کرد.

یکی از مسائلی که این نشستها را تحت تاثیر قرار داده بود، بحران آب و انرژی در آسیای مرکزی می باشد که طی سال های اخیر بر روابط سیاسی این جمهوری ها سایه افکنده است. زیرا بیش از یک دهه است که در میان جمهوری های منطقه، ازبکستان، قزاقستان و ترکمنستان از یک سو و تاجیکستان و قرقیزستان از سوی دیگر بر سر چگونگی استفاده از منابع آب و انرژی آسیای مرکزی اختلاف نظر شدیدی وجود دارد.

قرقیزستان و تاجیکستان بدلیل واقع شدن در منطقه کوهستانی، منابع آب دو رودخانه سیر دریا و آمودریا را در اختیار دارند. اما فاقد منابع و ذخایر نفت و گاز می باشند. این دو جمهوری بارها به کشورهای پایین آب، شامل ازبکستان، قزاقستان و ترکمنستان پیشنهاد کرده اند که در قبال دریافت آب مورد نیاز خویش از دوشنبه و بیشکک در فصل تابستان، سوخت مورد نیاز آنها (شامل نفت، گاز و برق) را در فصل زمستان تامین کنند. اما سه کشور یاد شده به بهانه این که نباید از آب به عنوان یک کالای تجاری استفاده کرد، با این طرح مخالفت می کنند.

به همین دلیل در فصل سرما با پایین آمدن سطح آب رودخانه ها و از کار افتادن نیروگاههای برق آبی، کشورهای تاجیکستان و قرقیزستان با مشکل جدی تامین برق مورد نیاز خود مواجه می شوند. از سوی دیگر کشورهای دارای ذخایر گاز خواستار محاسبه قیمت گاز صادراتی خود به کشورهای دارای منابع آب با قیمت های جهانی هستند. قیمتی که دو کشور فوق توانایی پرداخت آن را ندارند. به همین دلیل بیشکک و دوشنبه خواستار احداث سد و نیروگاههای برق آبی در مسیر رودخانه های داخلی خود هستند که با مخالفت تاشکند مواجه شده اند. در این بین مواضع کشورهای قزاقستان و ترکمنستان نیز تاحدود زیادی همسو با ازبکستان است.

این اختلافات سبب شده تا تلاش های تاجیکستان برای جذب سرمایه گذاری خارجی برای تامین اعتبار مالی مورد نیاز تکمیل و احداث سدها و نیروگاههای برق آبی مورد نظر خود از جمله راغون و سنگ توده با مشکل جدی مواجه شود. در ظاهر قرقیزستان با روسیه در زمینه ساخت نیروگاه "قنبرآتا" به ازای بستن پایگاه هوایی "مناس" به توافق رسیده و مسکو به این منظور 1.7 میلیارد دلار اعتبار مالی به قرقیزستان اختصاص خواهد داد.

اما تاجیکستان به دلیل مخالفت ازبکستان با احداث سد مرتفع و عظیم 345 متری نیروگاه برق آبی راغون که به ادعای تاشکند مشکل کمبود آب برای بخش کشاورزی این کشور را در تابستان تشدید خواهد کرد، مانع اجرایی شدن این طرح می شود. به همین دلیل هم سخنان دمیتری مدودف رئیس جمهور روسیه که در سفرش به تاشکند و در دیدار با کریم اف همتای روس وی در حمایت از موضع ازبکستان در مسئله آب و انرژی صورت گرفت، با اعتراض شدید تاجیکستان مواجه شد. زیرا مدودف در دیدار با همتای ازبک خود بدون نام بردن از کشور خاصی، گفت: کشورهای دارای منابع آب باید منافع همسایگان خویش را مد نظر قرار دهند.

به همین دلیل سخنگوی وزارت خارجه تاجیکستان اعلام کرد که رحمان در نشست سران پیمان امنیت جمعی و مجمع اقتصادی اوراسیا شرکت نخواهد کرد، مطبوعات و محافل کارشناسی تاجیکستان نیز به شدت از روسیه انتقاد کرده و این کشور را به جانبداری از ازبکستان در بحث احداث نیروگاههای برق آبی متهم کردند.

اما بالاخره امام علی رحمان رئیس جمهور تاجیکستان به مسکو رفت و در هر دو نشست شرکت کرد. تردید رحمان برای شرکت در این اجلاس و مشکلاتی که بر سر اقامت وی در مسکو پیش آمد، جنجال هایی را در محافل مطبوعاتی در پی داشت. برخورد سرد مقامات روسیه با رئیس جمهور تاجیکستان پس از آن صورت گرفته است که رئیس جمهور روسیه در اسفر اخیر خود به تاشکند، پس از امضا چند موافقتنامه و یادداشت تفاهم با همتای ازبک خود، از موضع ازبکستان در زمینه بهره برداری از منابع آب کشورهای آسیای مرکزی از جمله تاجیکستان، حمایت کرده و گفته بود کشورهاي شمال رودخانه هاي "سيردريا" و " آمودريا" به هنگام طراحي و ساخت نيروگاه هاي جديد برق، بايد رضايت ديگر کشورهاي همسايه و پايین دست منابع آب منطقه را جلب کنند.. موضعی که مقامات دولت تاجیکستان انقلاب را برخلاف منافع ملی خود قلمداد می کند.

اکثر کارشناسان و تحلیلگران معتقدند که با مد نظر قرار دادن حضور بیش از یک میلیون مهاجر کاری تاجیک در روسیه که سالیانه نزدیک به 2 میلیارد دلار در آمد مالی به کشور خویش وارد می کنند، و همچنین در هم تنیدگی اقتصاد تاجیکستان با اقتصاد روسیه، مقامات تاجیکستان باید ضمن رعایت اصل عزت در روابط سیاسی در موضع گیریهای خود در قبال روسیه نزاکتهای دیپلماسی و احتیاط سیاسی مراعات شده و از موضع گیری های صریح و رادیکال، بدون در نظر گرفتن پی آمدهای آن، خودداری شود.

نظریه گفتمان و تحلیل سیاسی




نويسنده: طه محمدی مزینان

مقدمه‏


در سال‏هاى اخير نظريه گفتمان در حوزه‏هاى مختلف علوم انسانى كاربرد وسيعى يافته است. شايد بتوان مهم‏ترين دليل رشد اين نظريه را نارضايتى از پوزيتيويسم، به خصوص در رشته‏هايى چون علوم سياسى و جامعه‏شناسى دانست. رشد اين نظريه همچنين تحت تأثير چرخش زبانى در دهه 1970 و نظريه‏هاى هرمنوتيك، نظريه انتقادى و پساساختارگرايى در دهه 1960 و 1970 قرار داشته است.
اين نظريه بر نقش زبان در بازنمايى و نيز ايجاد واقعيت اجتماعى تأكيد مى‏كند. بنابراين نظريه، دسترسى به واقعيت تنها از طريق زبان ميسر است؛ اما بازنمايى واقعيت از طريق زبان هرگز بازتاب واقعيت از پيش موجود و عينى نيست، بلكه در اين بازنمايى، زبان در ايجاد واقعيت نقش ايفا مى‏كند. در واقع جهان محصول گفتمان‏هاست. البته اين نظريه وجود واقعيت را نفى نمى‏كند، اما معتقد است اشيا و پديده‏ها تنها از طريق گفتمان معنا مى‏يابند؛ براى مثال طغيان رودخانه و جارى شدن سيل حادثه‏اى است كه مستقل از تفكر و ذهنيت مردم روى مى‏دهد، اما از همان زمان كه مردم شروع به معنادهى به آن مى‏كنند تبديل به موضوعى گفتمانى مى‏شود و افراد براساس گفتمان‏هاى مختلف، آن را به خشم خدا، سوء مديريت دولتى، ال نينو، خرابى سيل بند و... نسبت مى‏دهند و به اين ترتيب، اين واقعه براساس هر گفتمان معناى متفاوتى پيدا مى‏كند؛ اما دامنه گفتمان فقط به معنا بخشى محدود نمى‏شود، بلكه هر يك از اين دريافت‏ها سلسله اعمال خاصى را ايجاب مى‏كنند و پيامدهاى خاص اجتماعى به دنبال دارند؛ از اين رو در مثال بالا، براساس هر گفتمان تصميمات متفاوتى چون ساختن سيل بند، دفاع از سياست‏هاى زيست محيطى، انتقاد از دولت و يا تقويت دين دارى اتخاذ مى‏شود. بنابراين گفتمان‏ها به واقعيت معنا مى‏دهند و جهان اجتماعى در نتيجه همين فرايند معنا بخشى ساخته مى‏شود و تغيير مى‏كند؛ به عبارت ديگر، در اين نظريه زبان صرفاً گذرگاه انتقال اطلاعات و بازنمايى صرف واقعيت نيست، بلكه ماشينى است كه جهان اجتماعى را مى‏سازد و معنادار مى‏كند. هويت‏ها و روابط اجتماعى نيز محصول زبان و گفتمان‏ها هستند و تغيير در گفتمان تغيير در جهان اجتماعى را به همراه خواهد داشت و نزاع گفتمانى به تغيير و باز توليد واقعيت اجتماعى منجر مى‏شود. همچنين اين نظريه بر تاريخى و فرهنگى بودن هويت و دانش انسانى تأكيد مى‏كند.
در گرايش‏هاى مختلف علوم انسانى تفسيرهاى مختلفى از نظريه گفتمان وجود دارد. در حوزه علوم سياسى لاكلا و موف مهم‏ترين نظريه گفتمانى را ارائه كرده‏اند. اين مقاله به تبيين نظريه گفتمانى لاكلا و موف مى‏پردازد.

تبارشناسى نظريه گفتمان‏


سوسور، زبان شناس سوئيسى، با طرح ساختارهاى زبانى اولين قدم‏ها را در ايجاد نظريه گفتمان برداشت، هر چند مدت‏ها طول كشيد تا نظريه وى براى فهم و توضيح فرايندهاى اجتماعى به كار آيد. سوسور زبان را نظامى از اصطلاحات مرتبط بدون ارجاع به زمان ( synchronic ) در نظر مى‏گرفت و خصلت در زمانى ( diachronic ) و متحول آن را فرعى تلقى مى‏كرد. زبان به مثابه نظام نشانه‏ها ( langue ) شامل قواعد ضرورى است كه سخنور اگر مى‏خواهد با ديگران ارتباط معنادارى پيدا كند بايد به آن وفادار بماند. در اين جا ساخت ثابت زبان مدنظر سوسور است كه به عنوان شبكه‏اى از نشانه‏ها، كه هر يك به ديگرى معنا مى‏دهند، در نظر گرفته مى‏شود. زبان به اين معنا با گفتار ( parole ) متفاوت مى‏شود؛ گفتار عمل فردى است، اما زبان امرى اجتماعى است.2 گفتار استفاده موقعيت‏مند زبان توسط كاربران در شرايط متفاوت است. سوسور به ساخت اصلى زبان اهميت مى‏دهد و گفتار را به دليل رخنه سليقه‏ها و اشتباهات افراد ارزشمند تلقى نمى‏كند. عنصر اصلى زبان در نظريه سوسور نشانه‏ها هستند. نشانه‏ها دال و مدلول را به هم مرتبط مى‏كنند؛ اما هيچ ارتباط ضرورى و طبيعى حتى وضعى نيز بين دال و مدلول وجود ندارد. رابطه دال و مدلول اختيارى و اتفاقى ( arbitary ) است.3
به عبارت ديگر عرف است كه معنايى را به نشانه‏اى اسناد مى‏دهد. بنابراين رابطه دال و مدلول تنها در درون يك نظام معنايى خاص برقرار مى‏شود و نه براساس واقعيت بيرونى يا قواعد منطقى. هويت و معناى هر نشانه يا دال در زبان نه با ارجاع به جهان اشيا در خارج بلكه در تمايز با نشانه‏هاى ديگر تثبيت مى‏گردد. بنابراين نشانه‏ها هويتى ارتباطى دارند و در تمايز با ديگر نشانه‏ها در درون يك نظام معنايى معنا مى‏يابند؛ براى مثال مفهوم پدر در تمايز با مادر، برادر، خواهر و... درك مى‏شود. سوسور زبان را به بازى شطرنج تشبيه مى‏كند كه هر نشانه، هويت و ارزش خود را در ارتباط با ديگرى و در چارچوب يك نظام قواعد كسب مى‏كند.4 بنابراين يك عنصر، دال يا كلمه زمانى اهميت دارد كه در كل نظام ملاحظه شود. كلمات و نهادها نيز چون اجزاى بازى شطرنج نيازمند مجموعه‏اى مشترك از ارزش‏ها و قواعدند. نظريه پردازان گفتمان نظريه سوسور در مورد هويت ارتباطى نشانه‏ها را مى‏پذيرند، ولى تمايز دقيق زبان و گفتار را نمى‏پذيرند و معتقدند نشانه‏ها در كاربرد معنا دست مى‏يابند. هر نشانه براساس موقعيت‏هاى مختلف، معانى متعددى به دست مى‏آورد. به همين دليل در اين نظريه تثبيت معناى نشانه موقتى و زمانمند است و ساخت زبان همواره در طى كاربرد تغيير مى‏كند.
لوى استروس با استناد به نظريات سوسور، تحليل ساختارى وى را به حوزه علوم اجتماعى تسرى داد. در نظريات مردم شناسانه وى بر ساختارهاى عميق و نا آگاهانه‏اى تأكيد مى‏شد كه اعمال و كنش‏هاى مختلف را در بر مى‏گيرند و در زبان، اسطوره‏ها و نظام‏هاى طبقه بندى و تمايز گذارى مثل توتميسم، نوع لباس و آداب و رسوم نمود پيدا مى‏كنند. ساختارگرايى استروس كوششى براى يافتن ساختارهاى غير قابل تغيير يا كلياتى صورى ( formal universals ) است كه بازتاب دهنده ماهيت خرد آدمى‏اند.5
برخى از متفكران ماركسيست نيز مجذوب ساختارگرايى شدند و اين موضوع آنها را به تحليل ساختارهاى كلان اجتماعى برانگيخت. آلتوسر، متفكر ماركسيست فرانسوى، مهم‏ترين نظريه‏پرداز ساختار گرايى است كه بر نظريه‏هاى گفتمان به خصوص در فهم از سوژه تأثير گذاشته است. وى سوژه را مقهور ساختارهاى ايدئولوژيك مى‏ديد و براى آن استقلال و آزادى عمل قائل نبود. به نظر او، ايدئولوژى، فرد را در موقعيت‏هاى خاص قرار مى‏دهد ( interpellation ) و اعمال خاص ناشى از اين موقعيت از فرد انتظار مى‏رود. ساختارگرايى گرچه خود در نقد پوزيتيويسم موفقيت‏هاى بسيارى داشت، اما تأكيد بر اولويت ساختارها و خصلت بسته، تثبيت شده و خود تعيّن بخش آنها و نيز عدم تاريخ‏مندى ساختارها و خصلت محافظه كارانه اين نظريه ضعف‏هايى بود كه آن را به تدريج به حاشيه راند. اين ضعف‏ها در نظريات سوسور نيز وجود داشتند، زيرا كه وى نظام زبانى را كامل و بسته تلقى مى‏كرد و ساختارهاى زبانى را فرازمانى مى‏ديد.
ژاك دريدا با تأكيد بر ضعف‏هاى نظريه سوسور و ساختارگرايى، پسا ساختارگرايى را مطرح كرد. شالوده شكنى ( Deconstruction ) مهم‏ترين مفهومى است كه دريدا مطرح مى‏كند. اين مفهوم به معناى جست و جوى نهادها و بنيادها و ساختار شكنى سنت و كشف عناصر سازنده آن است.6 دريدا با شالوده شكنى تفكر خود بنياد و استعلايى، تقابل‏هاى دو قطبى و تمايزات دو گانه در انديشه غربى را از اين منظر بررسى مى‏كند و بدين ترتيب مقولات ضرورى و پيشين موجود در تاريخ فلسفه غرب را منظومه‏اى از گزينش‏هاى صرفاً امكانى و اختيارى قلمداد مى‏كند.7 شالوده شكنى نشان مى‏دهد كه چگونه گفتمان‏هاى استعلايى از درون آسيب پذيرند و موجوديت و هويت خود را مديون غيريت و تقابل با ديگرى هستند.
هدف دريدا رفع ضعف‏هاى نظريه سوسور با شالوده شكنى تمايز مفهومى دقيق سوسور بين نوشته و گفتار و دال و مدلول و همچنين نقد كاربرد ساختارگرايى سوسور در علوم اجتماعى است. دريدا نظريه سوسور در مورد اولويت گفتار بر نوشته را همچون ساير تمايزات دو گانه در انديشه غربى مردود مى‏شمارد.8 به نظر وى اين تمايزات يك درون و ذات و ماهيت برتر را در مقابل يك بيرون اخراج شده و طرد شده كه عرضى و امكانى است شناسايى مى‏كنند. دريدا مى‏گويد اگر غير طرد شده براى تعريف ماهيت ضرورى است پس خود بخشى از هويت آن را تشكيل داده است. بنابراين مفاهيم با غير خود معنا مى‏يابند و غير، جزئى از هويت آنها تلقى مى‏شود. وى از بحث‏هاى پديدارشناسى و هرمنيوتيكى براى شناخت و تحليل زبان استفاده مى‏كند و مفاهيم جديدى را ارائه مى‏دهد.
او براى توضيح روند تثبيت معنا از واژه ( differance ) استفاده مى‏كند. اين واژه به معناى تفاوت و نيز به معناى تعويق و تعليق است و اين نكته را ياد آورى مى‏كند كه تثبيت يك معنا با تمايز از ديگران و نيز تعليق معانى جايگزين صورت مى‏گيرد. زمانى كه يك معنا براى يك نشانه تثبيت شد معانى ديگرى كه اين واژه مى‏توانست داشته باشد معلق مى‏شوند. اين مفهوم همچنين به تاريخى بودن و امكانى بودن شكل‏گيرى هويت‏ها اشاره دارد. تأييد يك معنا و تعليق معانى ديگر تاريخى و نيز احتمالى است.
در نظريه دريدا گفتمان‏ها نظام‏هاى زبانى ناتمامى هستند كه توسط نمايش يا بازى تمايزات توليد مى‏شوند و نقش واسطه را براى فهم ما از جهان ايفا مى‏كنند و تجربه ما از جهان را سامان مى‏دهند. در عين حال بايد توجه داشت كه گفتمان‏ها براى بازنمايى جهان با محدويت‏هايى روبه رو هستند. نشانه‏ها تاريخى و وابسته به موقعيت و متن هستند و به همين دليل نظام زبانى نمى‏تواند هويت نشانه‏ها و لذا روابط ميان نظريه‏ها، كلمات و اشيا را تثبيت كند. بنابراين تثبيت كامل معنا و رسيدن به يك نظام بسته گفتمانى امكان‏پذير نيست.9 بنابراين دريدا بر لزوم وجود يك غير يا بيرون سازنده ( constitutive outside ) براى شكل‏گيرى هويت تأكيد مى‏كند. هر ساختار گفتمانى براى ايجاد خود نيازمند يك غير است. غيريت از منظر دريدا هم شرط امكان و هم شرط عدم امكان گفتمان‏ها محسوب مى‏شود. غير اگر چه در شكل‏گيرى ساختار گفتمانى نقش اصلى را ايفا مى‏كند، ولى خود مى‏تواند آن را متحول نمايد؛ بنابراين هم انسجام و هم فروپاشى ناشى از اين است. همچنين دريدا ساختارها را ذاتاً نامتعين و متكثر تصور مى‏كند. ابهام و عدم قطعيت ( undecidability ) ذاتى ساختارهاست و نمى‏توان بر آن غلبه كرد.
در انديشه‏هاى دريدا مفهوم سوژه انسانى رنگ مى‏بازد. انسان در درون و محدوده ساختارهاى موجود و از جمله زبان عمل مى‏كند. در واقع انسان زبان را نمى‏سازد و آن را براى فهم جهان به كار نمى‏گيرد، بلكه زبان فهم انسان را شكل مى‏دهد.10
انديشمند ديگرى كه تحولى اساسى در مفهوم گفتمان به وجود آورد ميشل فوكو است. فوكو دو برداشت نسبتاً متفاوت تحت عنوان ديرينه‏شناسى و تبارشناسى ارائه مى‏كند. نظريه گفتمان فوكو بخشى از نظريه ديرينه‏شناسى اوست. از منظر فوكو گفتمان از تعداد محدودى گزاره تشكيل شده كه براى ظهور آنها شرايط خاصى مى‏تواند تعريف شود. گفتمان در اين معنا ابدى و آرمانى نيست و از ابتدا تاريخى و زمانمند است.
به نظر او حقيقت محصول گفتمان‏هاست و نظام‏هاى مختلف معرفت تعيين مى‏كنند كه چه چيزى درست و چه چيزى غلط است، لذا جست و جوى حقيقت ناب بيرون از گفتمان‏ها بيهوده است. هدف فوكو جست و جوى نظام‏هاى مختلف دانش و گفتمان‏ها و قواعدى است كه تعيين مى‏كنند چه چيزى را بايد گفت يا نبايد گفت و كدام درست و كدام غلط.
بنابراين در ديرينه‏شناسى وى در صدد توضيح قواعد صورت بندى است كه به گفتمان‏ها ساخت مى‏دهند و شرايط امكان تشكيل علوم اجتماعى را فراهم مى‏آورند. ديرينه‏شناسى بر اصل گسست و عدم تداوم تكيه مى‏كند و در پى آن است كه دوره‏هاى مستقل و متمايز را در تاريخ بشناسد و عناصر همسوى يك نظام زبانى - معرفتى را گرد آورد و قواعد حاكم بر آنها را معين كند.11 در اين جا فوكو مى‏كوشد تا گزارش‏هاى انسان محور از گفتمان را طرد كند، زيرا به نظر او اينها يك سوژه بنيان گذار را به عنوان منشأ گفتمان مطرح مى‏كنند كه عامل تداوم و هويت آن نيز محسوب مى‏شود، در حالى كه چنين سوژه‏اى وجود ندارد. دومين تلاش وى نقد جست و جوى يك منشأ يا علت واقعى براى گفتمان است؛ پيچيدگى گفتمان مانع از آن است كه آن را به حوزه خاصى چون عوامل مادى - مثلاً در ماركسيسم - تقليل داد. نكته ديگرى كه وى مى‏كوشد آن را در ديرينه‏شناسى بسط دهد نقد نظرياتى است كه صورت‏بندى‏هاى گفتمانى را منسجم و يكپارچه مى‏پندارند، زيرا به نظر فوكو صورت‏بندى‏هاى گفتمانى پراكنده‏اند و واضح و منسجم نيستند. همچنين فوكو در صدد تبيين قواعد هدايت كننده توليد گزاره‏هاى گفتمانى بر مى‏آيد و توضيح مى‏دهد كه چگونه اين قواعد صورت بندى، اشيا، شيوه‏هاى سخن و مفاهيم يك گفتمان را ساختمند مى‏كنند. در اين جا وى در مقابل نظرياتى قرار مى‏گيرد كه واقعيت از پيش موجود را فرض مى‏گيرند. چيزها در نظريه فوكو در درون گفتمان و در طى فرايندهايى خاص، شكل مى‏گيرند.
فوكو همچنين به فرايندهاى توليد گفتمان اشاره مى‏كند. در طى اين فرايندها برخى از گفتمان‏ها، ممنوع يا سركوب و برخى ديگر پذيرفته مى‏شوند. گفتمان‏ها در اين فرايند به مستدل و نامستدل و درست و غلط تقسيم مى‏شوند و در طى فرايندى كه اراده معطوف به حقيقت ناميده مى‏شود گفتمان‏هاى درست بر غلط ترجيح داده مى‏شوند. هدف فوكو در اين جا كشف قواعدى است كه در تعيين گزاره‏ها به عنوان درست و غلط نقش دارند.
فوكو در آثار متأخر خود به تبارشناسى روى آورد. در اين جا وى عمدتاً به رابطه قدرت، دانش و حقيقت مى‏پردازد. در واقع تبارشناسى دل مشغول مركزيت قدرت و سلطه در شكل‏گيرى گفتمان‏ها، هويت‏ها و نهادهاست و مى‏كوشد خصلت قدرت محور گفتمان‏هاى حاكم را بسط دهد. به نظر فوكو قدرت را نبايد به نهادهاى سياسى محدود كرد؛ قدرت در تمام جامعه جارى است و نقشى مستقيماً مولد ايفا مى‏كند.12
فوكو در تبارشناسى، پيدايش علوم اجتماعى و بسط آنها را با قدرت پيوند مى‏زند. به نظر او دانش عميقاً با روابط قدرت در آميخته و همپاى پيشرفت در اعمال قدرت پيش مى‏رود؛ به عبارت ديگر، هر جا قدرت اعمال شود دانش نيز توليد مى‏شود.13 از اين منظر علوم انسانى در درون شبكه روابط قدرت شكل گرفته‏اند و در مقابل، خود به پيشبرد تكنولوژى‏هاى قدرت يارى رسانده‏اند. بنابراين فوكو مى‏كوشد تا روابط متقابل قدرت و دانش را بررسى كند و خصلت قدرت محور دانش اجتماعى مدرن و نظام‏هاى حقيقت را برملا سازد.

نظريه گفتمانى لاكلا و موف‏


اين دو متفكر نظريه خود را با استفاده از سنت ماركسيستى به خصوص انديشه‏هاى گرامشى و ساختارگرايى التوسر و پسا ساختارگرايى دريدا و فوكو اولين بار در كتاب هژمونى و استراتژى سوسياليستى در سال 1985 بسط دادند. هدف اين كتاب ارائه تحليلى جديد از جامعه سرمايه دارى صنعتى معاصر و راهبردى مناسب براى چپ بحران زده اروپاست. به نظر لاكلا و موف، چپ نبايد در مقابل سرمايه‏دارى و نوليبراليسم موضع انفعالى به خود بگيرد و آرمان‏هاى خود را فراموش كند و از سوى ديگر اصرار بر ماركسيسم در شكل كلاسيك يا حتى نظريات اخير ماركسيستى نمى‏تواند راه مناسبى براى چپ تلقى شود و همچنان بحران را حفظ خواهد كرد. هدف لاكلا و موف استفاده از روش گفتمانى براى تبيين جامعه معاصر و ارائه استراتژى راديكال دموكراسى به عنوان راهبردى مطمئن براى احزاب و متفكران چپ در دنياى معاصر است. آنها بر ارزش‏هاى ليبرال دموكراسى همچون آزادى و برابرى تأكيد مى‏كنند و معتقدند به جاى طرد اين ارزش‏ها بايد سرمايه دارى را به عنوان نظام سلطه‏اى كه امكان تعميق اين ارزش‏ها را از بين برده است به نقد كشيد.14
بنابراين لاكلا و موف بر خصلت ضد كاپيتاليستى انديشه‏هاى خود تأكيد مى‏كنند و با هر گونه تسليم در مقابل سرمايه‏دارى به بهانه‏هايى چون جهانى شدن مخالفند و همچنان از سوسيال دموكراسى دفاع مى‏كنند. به عبارت ديگر، هدف لاكلا و موف تثبيت يك جبهه جديد عليه سرمايه‏دارى است.
اين كتاب در فصل اول به نقد تاريخ ماركسيسم مى‏پردازد. به نظر اين دو ماركسيسم از همان اوايل ظهورش به عنوان يك گفتمان سياسى با بحران روبه رو بود؛ بحرانى كه ريشه در تعارض منطق جبر و ضرورت از يك سو و منطق تصادف، اراده و امكان از سوى ديگر داشت. اين تعارض در نوشته‏هاى ماركس كاملاً مشهود است.15 عدم تحقق پيش بينى‏هاى جبر گرايانه ماركس زمينه تحول در ماركسيسم را فراهم آورد. برنشتاين با توجه به تحولات جامعه سرمايه دارى، بر استقلال حوزه سياست در شرايط جديد تأكيد كرده و اكونوميسم جبرگرايانه را مردود شمرده است.16 بنابراين تحت تأثير واقعيت‏هاى اجتماعى جبر گرايى و اقتصاد گرايى به تدريج رنگ باخت و ماركسيسم به عنوان يك رهيافت علمى و كاشف قوانين عينى تاريخ فراموش شد. كوشش ماركس در فهم قوانين عينى تحول تاريخى عملاً به شكست انجاميده و اين امر راه را براى گسترش حوزه امكانيات و تصادفى ديدن پديده‏ها باز مى‏كرد.
لاكلا و موف سپس به تحولات مفهوم هژمونى در ماركسيسم مى‏پردازند. تاريخچه اين مفهوم در واقع گسترش حوزه سياست را در ماركسيسم نشان مى‏دهد. از كائوتسكى ماركسيست‏ها به اهميت حوزه سياست پى بردند. بررسى نقش روشنفكران به عنوان واسطه سياسى كه آگاهى و هويت طبقه كارگر را رشد مى‏دادند در همين راستا بود. اما همچنان تصور اين بود كه طبقات پديده‏هايى عينى و ضرورى‏اند و هويت فرد را كاملاً تثبيت مى‏كنند. از گرامشى مفهوم هژمونى به عنوان يك فرايند سياسى كه عناصر مختلف را مفصل بندى مى‏كند و هويت‏ها را شكل مى‏دهد وارد انديشه ماركسيستى شد. فرايند هژمونى فرايند تثبيت موقت هويت‏ها بود. بدين ترتيب اتحاد و انسجام طبقات و سوژه‏هاى طبقاتى به مجموعه‏اى از موقعيت‏هاى متزلزل ولى به هم پيوسته تجزيه شد كه از طريق فرايند هژمونى منسجم مى‏شدند.17 در واقع هويت‏هاى فردى و جمعى و انسجام طبقاتى محصول هژمونى بود و نه پيامد قوانين عينى و ضرورى حوزه اقتصاد. منطق هژمونى هويت‏هاى ثابت و عينى را در هم مى‏شكند و آنها را حاصل مفصل‏بندى‏هاى هژمونيك كه كاملاً امكانى و تصادفى هستند مى‏گيرد.
لاكلا و موف نظريه خود را بر بسط مفهوم هژمونى و پيامدهاى آن متكى مى‏كنند و از طريق بسط اين مفهوم به اين نتيجه مى‏رسند كه هويتى كه به كارگزاران اجتماعى داده مى‏شود تنها با مفصل بندى در درون يك صورت بندى هژمونيك به دست مى‏آيد و هيچ ثبات و عينيتى ندارد. فرايند هژمونى و صورت‏بندى‏هاى هژمونيك نيز خود موقتى‏اند و لذا هيچ گاه جامعه به تثبيت نهايى نمى‏رسد. بنابراين تأكيدى كه ماركسيسم بر كارگران به عنوان كارگزاران سوسياليسم مى‏گذاشت در منطق هژمونى رنگ مى‏بازد؛ هيچ ارتباط ضرورى ميان سوسياليسم و موقعيت كارگزاران اجتماعى در روابط توليد وجود ندارد و ارتباطى كه بين اينها برقرار مى‏شود از طريق مفصل‏بندى‏هاى هژمونيك بيرونى و سياسى است. بنابراين هرگونه پيوند بين عناصر اجتماعى و اهداف خاص سوسياليستى و غير سوسياليستى رابطه‏اى هژمونيك است. هيچ گونه قانون ضرورى در تحولات تاريخى نيز وجود ندارد. جهت‏گيرى تاريخ را نمى‏توان پيش‏بينى كرد. همه چيز بستگى به صورت‏بندى‏هاى هژمونيك سياسى دارد كه نزاع‏ها و تقاضاهاى مختلف اجتماعى را در درون خود مفصل‏بندى مى‏كنند و به آنان جهت مى‏دهند. منطق نظريه هژمونى نفى سوژه‏هاى تاريخى است كه كارگزار تحولات اجتماعى تلقى مى‏شدند. بنابراين لاكلا و موف با استفاده از نظريه گرامشى و مفهوم هژمونى، نظريه گفتمانى خود را توضيح مى‏دهند. در اين جا تبيين اين نظريه را با مفاهيم اصلى آن آغاز مى‏كنيم.

مفاهيم‏


مفصل بندى ( articulation ) : هر عملى كه ميان عناصر پراكنده ارتباط برقرار كند، به نحوى كه هويت و معناى اين عناصر در نتيجه اين عمل اصلاح و تعديل شود.18
گفتمان ( discourse ) : كليت ساختار دهى شده‏اى كه از عمل مفصل بندى حاصل مى‏شود گفتمان نام دارد. گفتمان‏ها از مجموعه‏اى از اصطلاحات تشكيل مى‏شوند كه به شيوه‏اى معنادار به هم مرتبط شده‏اند19 در واقع گفتمان‏ها صورتبندى مجموعه‏اى از كدها، اشيا، افراد و... هستند كه پيرامون يك دال كليدى جا يابى شده و هويت خويش را در برابر مجموعه‏اى از غيريت‏ها به دست مى‏آورند. گفتمان‏ها تصور و فهم ما از واقعيت و جهان را شكل مى‏دهند. بنابراين معنا و فهم انسان از واقعيت همواره گفتمانى و لذا نسبى است. همچنين گفتمان از اين منظر تمام قلمرو زندگى اجتماعى را در بر مى‏گيرد.20 لاكلا و موف تمايز حوزه گفتمانى و غير گفتمانى را كه در نظريه فوكو و بسيارى از انديشمندان ديگر وجود دارد مردود مى‏شمارند و بر گفتمانى بودن تمام حوزه‏هاى اجتماعى تأكيد مى‏كنند. بنابراين تحليل گفتمانى لاكلا و موف با مجموعه وسيعى از داده‏هاى زبانى و غير زبانى ( گفتارها، گزارش‏ها، حوادث تاريخى، مصاحبه‏ها، سياست گزارى‏ها، اعلاميه‏ها، انديشه‏ها، سازمان‏ها و نهادها ) به مثابه متن برخورد مى‏كند.21
عناصر ( elements ) : دال‏ها و نشانه‏هايى كه معناى آنها تثبيت نشده است و گفتمان‏هاى مختلف سعى در معنادهى به آنها دارند. عناصر دال‏هاى شناورى ( floating signifiers ) هستند كه هنوز در قالب يك گفتمان قرار نگرفته‏اند. هر دال قبل از ورود به گفتمان عنصر محسوب مى‏شود.
لحظه‏ها ( moment ) : دال‏ها و عناصرى كه در درون يك گفتمان مفصل بندى شده‏اند و به هويت و معنايى موقت دسته يافته‏اند؛ براى مثال آزادى كه در گفتمان ليبراليسم كلاسيك در معناى عدم اجبار خارجى موقتاً تثبيت شده است. بايد توجه داشت كه معانى و هويت‏ها همواره نسبى‏اند و امكان تغيير آنها بر حسب تغيير گفتمان وجود دارد. هيچ گاه معنا كاملاً تثبيت ( fix ) نمى‏شود.
انسداد و توقف ( closure ) : تعطيل موقت در هويت بخشى به نشانه‏ها و تثبيت موقت معناى يك نشانه در يك گفتمان يا به طور كلى تثبيت گفتمان، كه البته هيچ گاه كامل نيست و همواره نسبى و موقتى است. هر عنصر زمانى كه به لحظه تبديل مى‏شود موقتاً از شناور بودن خارج شده و معنايى ثابت مى‏گيرد.
دال مركزى ( nodal point ) : اين مفهوم را لاكلا و موف از لاكان وام گرفته‏اند. ( capitapointde ) دال مركزى نشانه‏اى است كه ساير نشانه‏ها در اطراف آن نظم مى‏گيرند. هسته مركزى منظومه گفتمانى را دال مركزى تشكيل مى‏دهد و جاذبه اين هسته ساير نشانه‏ها را جذب مى‏كند؛ مثلاً آزادى در ليبراليسم يك دال مركزى محسوب مى‏شود و مفاهيمى چون دولت، فرد و برابرى در سايه اين دال و با توجه به آن معنا پيدا مى‏كنند.
حوزه گفتمانگى ( field of discursivity ) : محفظه‏اى از معانى اضافه و بالقوه در بيرون از منظومه گفتمانى خاص كه توسط آن طرد شده‏اند و مواد خامى براى مفصل‏بندى‏هاى جديد محسوب مى‏شوند. هر دال معانى متعددى مى‏تواند داشته باشد و هر گفتمان با تثبيت يك معنا معناهاى بالقوه زيادى را طرد مى‏كند. اين معانى همچنان موجودند و امكان ظهور در گفتمانى ديگر و شرايطى ديگر را دارند.
امكان و تصادف ( contingency ) : از مفاهيم بنيادين نظريه لاكلا و موف محسوب مى‏شود. اين مفهوم كه ريشه در مفهوم تصادف و عرضيات در فلسفه ارسطو دارد، در مقابل هرگونه تصور ذاتى و ضرورى در حوزه اجتماع قرار مى‏گيرد. در فلسفه ارسطويى مفهوم تصادف ( accident ) در زمانى به كار مى‏رفت كه امكان استناد به يك علّت معين وجود نداشته باشد.22 در فلسفه مسيحى مفهوم امكان با تصادف همراه شد؛ ممكن وجودى بود كه شرايط وجودش در بيرون تعيين مى‏شد. به عبارت ديگر، وجودش وابسته به غير بود. لاكلا اين مفهوم را در هر دو بعد خود به كار مى‏گيرد: از يك سو، امكان يعنى فقدان قانون‏هاى عينى تحول تاريخى و نفى ضرورت و در واقع تصادفى ديدن پديده‏هاى تاريخى كه ناشى از وابستگى آنها به مفصل‏بندى‏هاى هژمونيك است و از سوى ديگر، امكان به بيرونى بودن شرايط وجود هر ماهيت اشاره دارد. وجود و هويت يك ماهيت ناشى از بيرون است. اين بيرون ( outside ) يا غير ( other ) نقش اصلى را در هويت بخشى و فعليت گفتمان‏ها ايفا مى‏كند. هيچ گفتمانى بدون تمايز و غيريت سازى ايجاد نمى‏شود.
منازعه و خصومت ( antagonism ) : اين مفهوم در ادامه مفهوم قبلى مطرح مى‏شود. خصومت با تضاد هگلى و ماركسيستى متفاوت است. نزاع طبقاتى ماركس داراى يك جهت‏گيرى از پيش تعيين شده و بنابر قوانين ضرورى است، اما خصومت در اين جا فاقد هرگونه قانون ضرورى و جهت‏گيرى از پيش تعيين شده است. تضاد در ماركسيسم در درون نظام روى مى‏دهد و به فروپاشى آن منجر مى‏شود، اما خصومت بيرونى است و باعث شكل‏گيرى و انسجام گفتمان و در عين حال تهديد و فروپاشى آن مى‏شود. خصومت به رابطه يك پديده با چيزى بيرون از آن اشاره دارد كه نقش اساسى در هويت بخشى و تعيين آن پديده ايفا مى‏كند. لاكلا مفهوم بيرون سازنده ( constitutive outside ) را براى توضيح ويژگى‏هاى غيريت به كار مى‏برد و همچون دريدا براى شكل‏گيرى هويت‏ها و تثبيت معانى بر وجود غير يا دشمن تأكيد مى‏كند. به هر حال خصومت از يك سو مانع شكل‏گيرى كامل يا تثبيت هويت يك پديده و يا گفتمان مى‏شود و آن را در معرض فروپاشى قرار مى‏دهد و از سوى ديگر نقش اساسى در شكل‏گيرى آن ايفا مى‏كند. بنابراين خصومت عملكردى دو سويه دارد: از يك سو مانع عينيت و تثبيت گفتمان‏ها و هويت هاست و از سوى ديگر سازنده هويت و عامل انسجام گفتمانى است. هر گفتمان در سايه دشمن شكل مى‏گيرد و تحت تأثير همان رو به تغيير و احياناً زوال مى‏رود. خصومت در نظريه لاكلا به امكانى بودن و تصادفى بودن نهايى پديده‏ها و گفتمان‏ها اشاره دارد. اگر خصومت همواره وجود يك گفتمان را تهديد مى‏كند و همواره آن را در معرض فروپاشى قرار مى‏دهد. پس همه گفتمان‏ها خصلتى امكانى و موقتى دارند و هيچ گاه تثبيت نمى‏شوند.23 به هر حال شرايط وجودى يك گفتمان وابسته به غير است. به نظر لاكلا و موف اين غير به همراه هويت‏هايى كه ايجاد مى‏كند يك كل تفكيك‏ناپذير را تشكيل مى‏دهند؛ لذا فاصله‏اى بين آنها متصور نيست. خصومت هر چند مانع ايجاد كامل هويت مى‏شود و لذا آن را امكانى و تصادفى مى‏سازد، اما از سوى ديگر نيروى متخاصم بخشى از شرايط وجودى هويت است.
زنجيره هم ارزى و تفاوت ( chain of equivalence and difference ) : در عمل مفصل بندى دال‏هاى اصلى با يكديگر در زنجيره هم ارزى تركيب مى‏شوند. اين دال‏ها نشانه‏هاى بى‏محتوايند يعنى به خودى خود بى‏معنايند تا اين كه از طريق زنجيره هم ارزى با ساير نشانه‏هايى كه آنها را از معنا پر مى‏كنند تركيب مى‏شوند و در مقابل هويت‏هاى منفى ديگرى قرار مى‏گيرند كه به نظر مى‏رسد تهديد كننده آنها باشند.24 گفتمان‏ها از طريق زنجيره هم ارزى تفاوت‏ها را مى‏پوشانند. همان طور كه اشاره شد، جامعه ذاتاً متكثر است. زنجيره هم ارزى اين تكثر را پوشش مى‏دهد و نظم و انسجام مى‏بخشد. در هم ارزى، عناصر، خصلت‏هاى متفاوت و معناهاى رقيب را از دست مى‏دهند و در معنايى كه گفتمان ايجاد مى‏كند منحل مى‏شوند؛ مثلاً در واكنش به نژاد پرستى سفيد پوستان، تمام افراد غير سفيد چه هندى تبار و چه آسيايى و چه آفريقايى و چه زن و مرد در زنجيره هم ارزى گفتمان سياه قرار مى‏گيرند و تفاوت‏هاى اصلى آنها با يكديگر فراموش مى‏گردد. اما هيچ گاه هم ارزى نمى‏تواند به حذف كامل تفاوت‏ها بينجامد.25 همواره امكان ظهور تفاوت و تكثر و خروج عناصر از زنجيره هم ارزى وجود دارد. منطق هم ارزى منطق ساده سازى فضاى سياسى است. در مقابل، منطق تفاوت به خصلت متكثر جامعه اشاره دارد و مى‏كوشد تا از طريق تأكيد بر تفاوت‏ها زنجيره هم ارزى موجود را به هم بريزد. در اين جاست كه مفهوم خصومت و غيريت برجسته مى‏شود. منطق تفاوت بر تمايزات و مرزهاى موجود ميان نيروهاى موجود تأكيد مى‏كند و منطق هم ارزى مى‏كوشد از طريق مفصل بندى بخشى از اين نيروها، تمايزات آنها را كاهش داده و آنان را در مقابل يك غير منسجم نمايد. بنابراين منطق هم ارزى شرط وجود هر صورت بندى است.
هويت ( identity ) : در نظريه لاكلا و موف، هويت ثابت دايمى و از پيش تعيين شده نيست. هويت‏ها را گفتمان‏ها ايجاد مى‏كنند و شكل‏گيرى گفتمان مقدم بر شكل‏گيرى هويت هاست.26 بنابراين هويت‏ها گفتمانى‏اند و به عبارت بهتر هويت‏ها موقعيت‏هايى هستند كه در درون گفتمان‏ها به فرد يا گروه اعطا مى‏شوند. هويت گفتمانى از طريق زنجيره هم ارزى كه در آن نشانه‏هاى مختلف در تقابل با زنجيره‏هايى ديگر با هم مرتبط شده‏اند ايجاد مى‏شود. هويت‏ها همچون نشانه‏هاى زبانى در تمايز با غير شكل مى‏گيرند و لذا ارتباطى و نسبى‏اند و هيچ گاه كاملاً تثبيت نمى‏شوند.27 به عبارت ديگر، معناى يك نشانه در درون يك گفتمان هيچ گاه تثبيت نمى‏شود و همواره احتمال رسوخ معنايى ديگر و گفتمانى ديگر وجود دارد، لذا هويت گفتمانى متزلزل و ناپايدار است. دليل اين تزلزل وجود منازعه بى پايان گفتمانى و خصومت است.
بنابراين در بحث هويت بايد به نسبى بودن و در معرض نفى قرار داشتن توجه كرد. نيروى خصومت دو نقش متفاوت ايفا مى‏كند: از يك سو از ايجاد هويت كامل و تثبيت آن جلوگيرى مى‏كند و از سوى ديگر خود بخشى از شرايط وجودى هويت است. چون هويت‏ها تنها در پرتو غير يا خصم مشخص مى‏شوند، يك فرد با توجه به گفتمان‏هاى مختلف موقعيت‏هاى مختلفى را مى‏تواند اشغال كند؛ براى مثال فردى چون سياه پوست است به عنوان سياه در گفتمان سياهان، و چون كارگر است به عنوان كارگر در گفتمان ماركسيستى، و چون مسيحى است به عنوان مسيحى در گفتمان مسيحيت، و چون زن است به عنوان زن در گفتمان فمينيستى صورت‏بندى مى‏شود و اين مسأله در صورتى كه گفتمان‏ها متعارض باشند خود مى‏تواند منشأ بحران هويت تلقى گردد.
سوژه و موقعيت‏هاى سوژگى ( subject positions ) : لاكلا و موف همچون فوكو خصلت ما قبل گفتمانى سوژه را نفى مى‏كنند و نقش سازنده‏اى را كه عقل گرايى و تجربه گرايى به افراد انسانى مى‏دهد نمى‏پذيرند. به نظر اينها سوژه عاقل، شفاف و خود آگاهى كه منشأ روابط اجتماعى و سازنده نهادها و اشكال اجتماعى تلقى شود وجود ندارد؛ لذا در نفى سوژه خود مختار با نيچه، فرويد و هايدگر همراهند. نظريه سوژه در لاكلا عمدتاً متأثر از آلتوسر است. آلتوسر نظرياتى را كه سوژه را خالق و خود آگاه مى‏دانستند و منافع اقتصادى معينى را در سوژه‏ها مفروض مى‏گرفتند نمى‏پذيرفت. او براى تبيين سوژه از مفهوم موقعيت گذارى ( interpellation ) سخن مى‏گفت. افراد توسط كردارهاى ايدئولوژيك به عنوان سوژه موقعيت گذارى مى‏شوند. اين ايدئولوژى است كه جايگاه فرد در جامعه و موقعيت و هويت او را تعيين مى‏كند. لاكلا ضمن پذيرش اين كه هويت سوژه‏ها از طريق اعمال گفتمانى ساخته مى‏شود نقدهايى نيز بر آلتوسر وارد مى‏كند. اولاً، لاكلا معتقد است برخلاف تصور آلتوسر اعمال ايدئولوژيك حوزه نسبتاً خود مختار صورت‏بندى اجتماعى و متمايز از اعمال سياسى و اقتصادى نيستند بلكه اعمال اجتماعى همگى گفتمانى‏اند؛ ثانياً، تصور ساختارهاى اجتماعى از پيش موجود كه اعمال ايدئولوژيك را تعيين مى‏كنند در نظريه گفتمانى قابل پذيرش نيست.28 اصولاً مفهوم ايدئولوژى كه در ماركسيسم كاربرد وسيعى داشت در اين نظريه رنگ مى‏بازد، زيرا اين مفهوم ريشه در تمايز روبناى سياسى و ايدئولوژيكى از زيربناى اقتصادى دارد، اما در اين جا تمام قلمرو اجتماعى گفتمانى است و لذا مبناى تمايز زير بنا و روبنا فرو مى‏ريزد.29
به هر حال لاكلا و موف سوژه را به موقعيت‏هاى سوژگى كه گفتمان‏ها براى خود فراهم مى‏كنند تقليل مى‏دهند و از اين طريق مفهوم سوژه خود مختار با هويت و منافع ثابت را طرد مى‏نمايند. هر موقعيت سوژه‏اى از طريق روابط متمايز با موقعيت‏هاى سوژه‏اى ديگر ساخته مى‏شود.30 سوژه‏ها در درون ساختار گفتمانى به هويت شناخت از خود دست مى‏يابند و براساس آن دست به عمل مى‏زنند. همواره تكثرى از موقعيت‏ها و گفتمان‏ها وجود دارد كه انسان در آنها مى‏تواند به هويت دست يابد. بنابراين هر فرد مى‏تواند موقعيت‏هاى سوژه‏اى مختلف داشته باشد.31
سوژگى سياسى ( political subjectivity ) : اين مفهوم به شيوه‏هايى اشاره دارد كه افراد به عنوان عاملان اجتماعى عمل مى‏كنند. در نظريه آلتوسر و ساختار گرايان سوژه از هيچ اختيار و استقلالى برخوردار نيست و مقهور ساختارها و گفتمان‏هاست، اما در نظريه لاكلا و موف سوژه در شرايط خاص از نوعى استقلال و اختيار برخوردار است. به نظر لاكلا اين مفهوم به حل مشكل ديرين ساختار - كارگزار در علوم اجتماعى كمك مى‏كند.32 لاكلا مى‏گويد به دليل اين كه گفتمان‏ها و ساختارها هيچ گاه تثبيت نمى‏شوند و همواره نوعى تزلزل و بحران در آنها وجود دارد و به دليل امكانى بودن و تصادفى بودن گفتمان‏ها و جوامعى كه ايجاد مى‏كنند مى‏توانيم شاهد ظهور سوژه سياسى باشيم. زمانى كه يك گفتمان دچار تزلزل مى‏شود و نمى‏تواند به عاملان اجتماعى هويت اعطا كند امكان ظهور سوژه سياسى فراهم مى‏گردد. در اين جا افراد به عنوان رهبران و سياست‏مداران و متفكران بزرگ در نقش سوژه ظاهر مى‏شوند. اين ظهور پيامد امكانى بودن و عدم تثبيت كامل گفتمان‏ها و بحران هويت در شرايط تزلزل گفتمانى است. به عبارت ديگر، سوژه‏ها بر لبه‏هاى متزلزل ساختارهاى گفتمانى ايجاد مى‏شوند.33 در واقع زمانى كه گفتمان مسلط دچار ضعف مى‏شود زمينه ظهور سوژه و مفصل‏بندى‏هاى جديد فراهم مى‏گردد و در اين شرايط افراد در مورد گفتمان تصميم‏گيرى مى‏كنند و نه در درون آن.
هژمونى: اعمال هژمونيك نمونه‏اى از اعمال سياسى‏اند و شامل پيوند هويت‏هاى متفاوت و نيروهاى سياسى به يك پروژه مشترك و ايجاد نظم اجتماعى جديد از عناصر پراكنده و متنوع است. مفهوم هژمونى ريشه در انديشه گرامشى دارد. اين مفهوم در انديشه وى به روند توليد معنا براى تثبيت قدرت اشاره دارد و گاه از آن به رهبرى اخلاقى و فكرى تعبير مى‏كند. به نظر گرامشى طبقه كارگر براى تقويت خود در مبارزه سياسى بايد نيروهاى مختلف اجتماعى را نمايندگى نمايد. براى اين منظور بايد شعارها و تقاضاهاى خود را ارتقا دهد و منافع عام مردم يا ملت را نمايندگى كند. بنابراين هژمونى همواره همراه با نوعى عامگرايى است. هژمونى منطق سياسى است كه به ايجاد اجماع و عقل سليم ( common sense ) جديد منجر مى‏شود.34 لاكلا تلاش پروژه‏هاى سياسى براى تثبيت گفتمان‏هاى محدود و معين را اعمال هژمونيك مى‏نامد. اين اعمال دو شرط دارند: اول وجود خصومت و نيروهاى متخاصم و دوم بى‏ثباتى مرزهايى كه اين نيروها را متمايز مى‏كند.35 بنابراين زمينه اعمال هژمونيك حوزه اجتماعى خصمانه و پروژه‏هاى مختلفى است كه با هم در نزاع و رقابتند و عناصرى كه مى‏توانند جذب و مفصل بندى شوند. هدف اعمال هژمونيك ايجاد يا تثبيت نظام معنايى يا صورتبندى هژمونيك است. اين صورتبندى‏ها در اطراف دال مركزى سازمان يافته‏اند كه جامعه در اطراف آن شكل مى‏گيرد. هژمونيك شدن يك گفتمان به معناى موفقيت آن در تثبيت معانى مورد نظر خود است.

جامعه و سياست در تحليل گفتمانى لاكلا و موف‏


آنچه تحليل گفتمانى لاكلا و موف را از ساير نظريه‏هاى گفتمانى متمايز مى‏كند تسرى گفتمان از حوزه فرهنگ و فلسفه به جامعه و سياست است. آنها بنابر مبانى پساساختار گرايانه و زبان شناسانه خود نگرشى جديد و بحث برانگيز را در علوم اجتماعى مطرح مى‏كنند و مقوله‏هاى زبانى و گفتمانى را به همه حوزه‏هاى اجتماعى سرايت مى‏دهند. در اين جا به برخى از مهم‏ترين ويژگى‏ها و اصول صورتبندى‏هاى اجتماعى در اين نظريه اشاره مى‏كنيم.

1. امكانيت ( contingency )


امكانى بودن صورتبندى‏ها و روابط اجتماعى به معناى نفى ضرورت و قطعيت و تعيين شدگى ساختارهاست. وجود خصومت و وابستگى ساختارهاى گفتمانى به غير همواره روابط اجتماعى را پيش بينى‏ناپذير مى‏سازد. از آن جا كه هيچ گفتمان تام و هويت تثبيت شده‏اى موجود نيست و چون همواره خصومت و غيريت، هويت‏ها و گفتمان‏ها را تهديد مى‏كند، لذا همه چيز در حوزه تصادف و امكان قرار مى‏گيرد. بنابراين امكانى - تصادفى ديدن پديده‏ها و گفتمان‏ها ناشى از عدم امكان تثبيت نهايى و وجود غير است كه همواره تغييراتى را در هويت‏هاى موجود ايجاد مى‏كند. به همين دليل جامعه طبيعتى باز و گشوده دارد و هيچ‏گاه تثبيت نمى‏شود. يك مفصل بندى هژمونيك براى مدتى جامعه را به طور نسبى تثبيت مى‏كند، اما همواره دوره‏هايى از بحران‏هاى ارگانيك وجود دارد كه در آنها مفصل‏بندى‏هاى هژمونيك و يا به عبارت بهتر، گفتمان‏هاى مسلط تضعيف شده و در پى آن تعداد فزاينده‏اى از عناصر اجتماعى به دال‏هاى شناور تبديل مى‏شوند و در معرض گفتمان‏هاى جديد قرار مى‏گيرند. هيچ نيروى اجتماعى نيز نمى‏تواند برترى هژمونيك خود را كاملاً تثبيت كند و لذا همواره شكل‏گيرى صورت‏بندى‏هاى اجتماعى موقتى و در حال تحول است.

2. نقش قدرت در شكل‏گيرى صورتبندى‏هاى اجتماعى‏


در بحث از قدرت لاكلا و موف به نظريه‏هاى فوكو در تبارشناسى نزديك مى‏شوند. از اين منظر قدرت چيزى نيست كه افراد در اختيار دارند و بر ديگران اعمال مى‏كنند، بلكه چيزى است كه جامعه را به وجود مى‏آورد و جهان اجتماعى را مى‏سازد و معنادار مى‏كند. بنابراين قدرت تمام فرايندها و نيروهايى را كه جهان اجتماعى را مى‏سازند و آن را براى ما معنادار مى‏كنند در بر مى‏گيرد. قدرت مولد است، جهان قابل سكونت براى ما ايجاد مى‏كند و ما را از آشفتگى و بى‏نظمى مى‏رهاند. شكل‏گيرى هر هويت و جامعه‏اى محصول روابط قدرت است. به اين معنا كه ايجاد هر جامعه و تثبيت هر گفتمان با سركوب و طرد غير همراه است. بنابراين طرد و سركوب و اخراج تمام جايگزين‏ها و احتمالات ممكن است كه تثبيت يك گفتمان را امكان‏پذير سازد. بناى هويت‏ها نيز خود عمل قدرت است؛ هر هويت با طرد احتمالات رقيب، خود را تثبيت مى‏كند. به عبارت ديگر، براى اين كه معنايى براى يك نشانه تثبيت شود بايد تمام معانى احتمالى ديگر طرد شوند. به هر حال هرگونه تثبيت يا عينيت همراه با روابط قدرت صورت مى‏گيرد. هويت و عينيت با ايجاد سلسله مراتب خشن ميان دو قطب متضاد به وجود مى‏آيد: سفيد و سياه، زن و مرد، شرق و غرب... چون قدرت پيش شرط هويت و عينيت است پس بدون قدرت جامعه‏اى نخواهد بود. حذف قدرت به پراكندگى و تجزيه جامعه مى‏انجامد و لذا نمى‏توان جامعه‏اى فارغ از روابط قدرت تصور كرد و به همين دليل مفاهيمى چون رهايى اصولاً امكان‏پذير نيستند.

3. اولويت سياست‏


به نظر لاكلا و موف شيوه تفكر، بناى جامعه و عمل اجتماعى محصول مفصل‏بندى‏هاى سياسى است. نظام روابط اجتماعى به عنوان مجموعه‏هايى مفصل بندى شده از گفتمان‏ها همواره ساخته‏هايى سياسى‏اند، به اين معنا كه بر اعمال قدرت و خصومت و طرد غير استوارند. بنابراين گفتمان‏هايى كه جامعه را مى‏سازند و به فهم ما از جهان نظم مى‏بخشند سازه‏هايى ذاتاً سياسى‏اند. لاكلا و موف سياست را از امر سياسى تفكيك مى‏كنند. از اين منظر سياست مفهومى ثانوى و مشتق از امر سياسى تلقى مى‏شود. امر سياسى به وجود دايمى منازعه و خصومت در جامعه اشاره دارد. منازعه ذاتى همه جوامع است، زيرا در هر جامعه‏اى همواره رابطه‏اى خصمانه و غيريت سازانه وجود دارد؛ اما سياست مجموعه‏اى از اعمال گفتمان‏ها و نهادهايى است كه در پى ايجاد نظم خاص و سازماندهى اجتماعى در شرايطى است كه همواره به صورت بالقوه مى‏تواند منازعه‏آميز باشد، زيرا كه تحت تاثير امر سياسى است.36 سياست به فرايندها و شيوه‏هايى اشاره دارد كه ما در طى آن جامعه را پيوسته با طرد احتمالات و تثبيت موقت ايجاد مى‏كنيم. سياست سازماندهى جامعه و تصميم‏گيرى اجتماعى را برعهده دارد. امر سياسى عرصه منازعه بين گفتمان‏ها براى تثبيت شدن و غلبه بر سايرين است و زمانى كه گفتمانى مسلط شد و جايگزين‏ها و رقباى خود را طرد كرد جامعه عينيت يافته شكل مى‏گيرد. عينيت، يك گفتمان تثبيت شده و جامعه شكل گرفته است؛ گفتمانى كه جايگزين‏ها و بديل‏هايش طرد شده‏اند. در اين شرايط گفتمانِ تثبيت شده طبيعى و دايمى به نظر مى‏رسد و ريشه‏هاى سياسى آن فراموش مى‏گردند. زمانى كه جايگزين‏ها و گفتمان‏هاى بديل فراموش شوند گفتمان غالب خود را به عنوان تنها گزينه حقيقت مطرح مى‏كند؛ اما گفتمان‏هاى طرد شده مى‏توانند هر زمان وارد بازى سياست شوند و با مفصل بندى‏هاى جديد به مسأله تبديل گردند. وجود غير، هر چند خفيف و شكست خورده، مانع از تداوم كامل گفتمان عينيت يافته است. در اين جا لاكلا با استفاده از هرسول مفهوم رسوب شدن ( sedimentation ) گفتمان‏ها را مطرح مى‏كند.37 گفتمان رسوب شده عينى و طبيعى به نظر مى‏رسد و جايگزين‏هاى آن فراموش مى‏گردند. هرسول در حوزه علم معتقد بود به تدريج عمل علمى روزمره شده و تحقيقات و نظريه‏هاى گذشتگان مفروض تلقى مى‏گردد و علم به استفاده از نظريات گذشتگان محدود مى‏شود. در اين شرايط، شرايط اوليه‏اى كه
در آن نظريات علمى موجود رشد كرده بود فراموش مى‏گردد و از جايگزين‏ها و بديل‏هاى اين نظريات و شرايط شهودى رويش فرضيات علمى غفلت مى‏شود. به نظر هوسرل پديدارشناسى بايد به احياى شرايط وجودى نظريات علمى بپردازد و گزينه‏هاى تاريخى مطرود را دوباره احيا كند تا احتمالات مختلف و نظريات گوناگون دوباره پيش روى ما قرار گيرد و علم از تحجر بيرون آيد. بنابراين فرايند رسوب شدن را بايد با عمل باز فعال سازى ( reactivation ) قطع كرد. فعال سازى مجدد به معناى افشاى امكانى و تصادفى بودن يك گفتمان غالب و تأكيد بر گزينه‏هاى تاريخى مطرود و افشاى روابط قدرتى است كه ايجاد آن را امكان‏پذير ساخته است.38
بايد توجه داشت كه گفتمان‏ها در مقابل طرد مقاومت مى‏كنند و به راحتى تن به شكست نمى‏دهند. حتى عمل طرد مى‏تواند توانايى‏هاى بالقوه گفتمان مطرود را آشكار سازد و به بازسازى و فعال‏سازى مجدد آن كمك نمايد. هر چه عمل طرد و تثبيت يك گفتمان موفق‏تر باشد فراموشى ريشه‏ها بيشتر است. احتمالات جايگزين به تدريج فراموش مى‏شوند و آثار امكانى و تصادفى بودن گفتمان هژمونيك محو مى‏شود و اين گفتمان، عينى و طبيعى به نظر مى‏آيد و اعمالى كه زمانى غريب و نامعمول مى‏نمودند معمولى به نظر مى‏رسند.39 اين لحظه رسوب شدن و تبديل به عينيت گشتن به واقع همراه با پوشاندن شرايط اوليه و آثار امكانى بودن و مبتنى بر قدرت بودن گفتمان مسلط است.
فعال سازى مجدد بازگشت به ريشه‏ها نيست، بلكه بازگشت به شرايط تاريخى و احتمالات جايگزينى است كه طرد شده‏اند. جايگزين‏ها و بديل‏هاى سركوب شده دوباره احيا مى‏شوند، اما لزوماً پذيرفته نمى‏شوند. هدف اصلى كشف شرايط احتمالى و تصادفى و مبتنى بر قدرت بودن گفتمان عينيت يافته است و پس از اين كشف، احتمالات و گزينه‏هاى جديدى پيش روى ما قرار خواهد گرفت. به هر حال اشكال عينى شده گفتمان‏ها جامعه را تشكيل مى‏دهند و سياست عرصه ظهور خصومت و منازعه و جايى است كه طبيعت نامتعين بديل‏ها و حل و فصل آنها از طريق روابط قدرت بر ملا مى‏شود.
اما به نظر لاكلا هرگز نمى‏توان جامعه‏اى را تصور كرد كه سياست در آن كاملاً محو شده و عينيت گفتمانى تمام نزاع‏ها را پايان داده باشد. چنين جامعه‏اى جهان بسته‏اى خواهد بود كه پى در پى خود را باز توليد مى‏كند و آرمان شهرى است كه هرگز تحقق نمى‏يابد. بنابراين رؤياى ايجاد يك جامعه بدون نزاع و تعارض در اين دنيا تحقق نخواهد يافت. از سوى ديگر همه چيز نمى‏تواند سياسى باشد، اگر همه چيز سياسى شود جامعه‏اى وجود نخواهد داشت. لذا همواره تمايزى هر چند مبهم بين امر سياسى و امر اجتماعى لازم است تا جامعه شكل بگيرد. اما مرزهاى اجتماع و سياست همواره مبهم است و اين تيرگى و ابهام، ذاتى روابط اجتماعى است. بنابراين جامعه آرام و منظم و هارمونيك به نظر لاكلا امكان‏پذير نيست، چون امكان حذف روابط قدرت و حذف خصومت وجود ندارد. اما به هر حال ميزانى از عينيت ضرورى است، زيرا انسان نيازمند زندگى در نظم است.
با توجه به اين بحث، مفهوم هژمونى در ميان عينيت و سياست قرار مى‏گيرد. نزاع سياسى از طريق دخالت‏هاى هژمونيك راه را به عينيت مى‏گشايد و گذار از نزاع سياسى به عينيت از طريق دخالت‏هاى هژمونيك ميسر مى‏شود.40

4. تزلزل و بى‏قرارى در گفتمان‏ها و صورتبندى‏هاى اجتماعى‏


مفهوم بى‏قرارى و تزلزل ( dislocation ) از مفاهيم مركزى انديشه لاكلا است. هويت‏ها و گفتمان‏ها به دليل وجود خصومت و وابستگى به غير متزلزلند. همان گونه كه اشاره شد، غير هم شرايط امكان و ايجاد هويت را فراهم مى‏آورد و هم آن را تهديد مى‏كند و در معرض نابودى قرار مى‏دهد. بى‏قرارى‏ها حوادثى هستند كه حاصل رشد خصومت و ظهور غيريت و تكثر در جامعه‏اند. بى‏قرارى‏ها حوادثى هستند كه نمى‏توانند توسط نظم گفتمانى موجود نمادپردازى شوند و لذا مى‏كوشند آن را متلاشى كنند. بى‏قرارى، تمايل به فروپاشى نظم و به هم ريختن گفتمان موجود دارد و جامعه را به بحران هدايت مى‏كند. بى‏قرارى‏ها در دنياى جديد تأثيرى دو سويه دارند: از يك سو هويت‏هاى موجود را تهديد مى‏كنند و از سوى ديگر مبنايى هستند كه هويت‏هاى جديد براساس آنها شكل مى‏گيرند. لاكلا بحران‏ها و معضلات جامعه معاصر را با اين مفهوم توضيح مى‏دهد. در اين نظريه مسائلى چون كالايى شدن، بوروكراسى و جهانى شدن همه تحت عنوان بى‏قرارى تبيين مى‏شوند. بى‏قرارى‏ها امكان ظهور سوژه‏ها و مفصل‏بندى‏هاى جديد را فراهم مى‏كنند. بى‏قرارى به موقتى بودن گفتمان‏ها و عينيت‏هاى اجتماعى اشاره دارد؛ بنابراين همواره بى‏قرارى وجود خواهد داشت، زيرا كه هيچ‏گاه گفتمان كاملاً تثبيت نمى‏شود.
همچنين بى‏قرارى به معناى امكانى بودن و تصادفى بودن صورت‏بندى‏هاى اجتماعى است. بى‏قرارى نوعى تغيير است، اما تغييرى كه جهت آن از پيش مشخص نيست. در ارسطو حركت از قوه به فعل و ماده به صورت مطرح است، اما اين جا هيچ غايتى نيست كه تغيير را هدايت كند و تصادفى و امكانى بودن در حد نهايى خود است. ساختار بى‏قرار نمى‏تواند اصولى را براى تحول خود فراهم كند، بلكه فقط امكان مفصل بندى‏هاى جديد را فراهم مى‏سازد. همچنين بى‏قرارى به معناى وجود آزادى است.41 هر چه تعيين كنندگى و جبر ساختارى كمتر باشد آزادى بيشتر است. ساختار بى‏قرار هيچ گاه نمى‏تواند خود را به طور كامل بر فرد تحميل كند و همواره براى مقاومت و مفصل‏بندى‏هاى جديد راه‏هايى وجود دارد. اگر بى‏قرارى‏هايى چون كالايى شدن روابط زندگى و بوروكراسى محدوديت‏هايى را تحميل مى‏كنند، اما امكاناتى نيز ايجاد مى‏شود كه مى‏توان با استفاده از آنها تغييراتى را به وجود آورد؛ براى مثال بوروكراسى خود زمينه گسترش آگاهى و تصميمات مبتنى بر مذاكره و نهايتاً دموكراسى را فراهم آورده است. بنابراين لاكلا تصوير بدبينانه مكتب فرانكفورت از وضعيت جامعه معاصر و نااميدى آنها را نقد مى‏كند، زيرا عدم تثبيت ساختارها و وجود بى‏قرارى‏ها و بحران‏ها همواره فرصت‏هايى را نيز در اختيار فرد قرار مى‏دهد، همان گونه كه جهانى كه توسط سرمايه دارى شكسته شد جهانى به شدت محدود و سرشار از روابط قدرت بود. مى‏توان اميدوار بود كه جهان فردا نيز بهتر از امروز باشد. به هر حال بى‏قرارى‏هايى كه حاصل پديده‏هايى چون بوروكراسى و كالايى شدن است مقاومت‏هايى ايجاد مى‏كند و كنشگران اجتماعى جديدى را به عرصه تاريخى وارد مى‏سازد و اين كنشگران مى‏توانند اشكال اجتماعى خاص خود را خلق كنند.42
به نظر لاكلا ساختارهاى بى‏قرار جامعه معاصر فاقد يك مركز قدرت هستند. فقدان مركزيت ريشه در ويژگى گفتمانى ساختار اجتماعى و حضور مداوم غير دارد. مراكز متعدد قدرت در جامعه معاصر مى‏توانند شكل بگيرند و هر چه بى‏قرارى بيشتر باشد قدرت ميل به پراكندگى بيشتر دارد. بنابراين پى در پى گفتمان‏ها در اطراف يك دال مركزى ايجاد مى‏شوند و سپس روبه افول و زوال مى‏روند. ساختارهاى بى‏قرار و متزلزل هيچ‏گاه نمى‏توانند نظام‏هاى سياسى ديرپا و ثابتى داشته باشند. در واقع هر چه ساختار بى‏قرارتر باشد نظام سياسى برخاسته از آن دچار تزلزل و بى‏قرارى بيشترى است.
بنابراين مفهوم بحران در ماركسيسم جاى خود را به مفهوم بى‏قرارى مى‏دهد. اما برخلاف مفهوم بحران هيچ جهت‏گيرى و قانونمندى در ذات بى‏قرارى نهفته نيست؛ هر بى‏قرارى فقط زمينه ظهور سوژه‏ها و مفصل‏بندى‏هاى جديد را فراهم مى‏كند و افول ساخت عينيت يافته را نشان مى‏دهد.

5. تاريخ مندى صورت‏بندى‏هاى اجتماعى‏


اين ويژگى به ماهيت تصادفى و امكانى شرايط وجودى آنها باز مى‏گردد. ساختارها و وجود اشيا تاريخى است و همراه با نظام‏هاى معنايى در جامعه ساخته مى‏شود. درك تاريخى يك چيز به معناى رجوع به شرايط امكانى ظهور آن است. به جاى جست و جوى معناى عينى در جامعه بايد به شالوده شكنى تمام معانى و باز گرداندن آنها به واقعيت اوليه و شرايط تاريخى وجودشان انديشيد.
با توجه به ويژگى‏هاى فوق الذكر جامعه همواره خصلتى باز و گشوده خواهد داشت و هيچ گاه عينيت كاملاً حاكم نخواهد شد.

ظهور و سقوط گفتمان‏ها: از اسطوره‏ها تا تصورات اجتماعى‏


گفتمان‏ها يا به تعبير لاكلا اسطوره‏هاى اجتماعى محصول بى‏قرارى‏هاى ساختارى‏اند. اسطوره نوعى بازنمايى و تبيين شرايط بى‏قرار اجتماعى است و در صدد است تا پاسخى مناسب به بحران موجود ارايه كند. اسطوره‏ها به باز سازى آرمانى فضاى اجتماعى مى‏پردازند و از طريق مفصل بندى مجدد دال‏هاى متزلزل به دنبال ايجاد يك عينيت اجتماعى جديد مى‏باشند. بنابراين شرايط عينى شده و جامعه شكل يافته خود يك اسطوره متجسم و متبلور است. زمانى كه اسطوره‏ها در شرايط بحرانى در حال شكل‏گيرى‏اند سوژه‏ها نيز ظهور مى‏كنند، اما لحظه تحقق اسطوره و گفتمان لحظه كسوف سوژه و انحلال آن در ساختار است، كه در اين صورت سوژه به موقعيت سوژه‏اى تقليل مى‏يابد. بنابراين سوژه در فضاى اسطوره‏اى ظهور مى‏كند و پس از عينيت يافتن گفتمان رو به افول مى‏رود.
به نظر لاكلا براى بازنمايى و تبيين يك فضاى اجتماعى نياز به ايجاد فضايى است كه لزوماً وجهى استعارى و اسطوره‏اى دارد. بنابراين دو فضا وجود دارد: فضاى بازنمايى شده و فضايى كه بازنمايى مى‏شود. به سخن ديگر، فضاى اجتماعى موجود و فضاى گفتمانى كه به صورت آرمانى ساخته شده است. حوزه اسطوره‏اى كه توسط سوژه‏ها ساخته مى‏شود شكل منطقى مشابهى با ساختار موجود ندارد، بلكه نقد و جايگزينى ساختار موجود است كه ويژگى كاركرد اسطوره‏اى را تشكيل مى‏دهد. به عبارت ديگر، فضاى اسطوره‏اى به عنوان جايگزين منطقى گفتمان ساختارى مسلط مطرح مى‏شود.43
بنابراين براى اين كه اسطوره‏اى شكل بگيرد بايد از سطح بى‏قرارى‏ها و تقاضاهاى موجود فراتر رود و شكلى استعارى به خود بگيرد. اين نظريه ريشه در عدم امكام بازنمايى ناب واقعيت اجتماعى دارد، چون واقعيت اجتماعى پيچيده و متكثر است و آن را نمى‏توان بازنمايى كرد، ناچار بايد به استعاره و اسطوره‏اى پناه برد كه با واقعيت به هر حال فاصله دارد. به عبارت ديگر، در جامعه تقاضاها و تنوعات زيادى وجود دارد و از آن جا كه امكان بازنمايى همه آنها توسط يك گفتمان ممكن نيست لزوماً بايد از واقعيت يا همان تقاضاهاى خاص فاصله گرفت و به استعاره پناه برد و خود را جهانشمول و عام نشان داد. اگر فضاى اسطوره‏اى به تقاضايى خاص محدود گردد، امكان توسعه و فراگير شدن آن از بين خواهد رفت. زمانى يك گفتمان فراگير مى‏شود كه عام و جهانشمول به نظر آيد. انتقال از حوزه واقعى و جزئى به حوزه كلى و استعارى تنها به دليل دو گانگى فضاى باز نمايى شونده و فضاى اسطوره‏اى امكان‏پذير شده است.
بنابراين در جامعه همواره تقاضاها، منافع و بحران‏هاى متنوعى وجود دارد و هر فضايى كه بخواهد اينها را بازنمايى كند ضرورتاً بايد وجهى استعارى ( metaphoric ) به خود بگيرد و اگر فقط برخى از تقاضاها را در بر بگيرد با كاهش قدرت استعارى خود روبه رو شده، پذيرش و استقبال كمترى از آن به عمل مى‏آيد. از سوى ديگر، تقاضاها و بى‏قرارى‏ها خود نيز تحت تأثير فضاهاى اسطوره‏اى و افق‏هاى تصورى شكل مى‏گيرند. بنابراين فضاى اسطوره‏اى و گفتمانى كه مدعى كمال است مى‏كوشد تقاضاها و بى‏قرارى‏ها را پوشش دهد و آنان را به نحو دلخواه سازماندهى نمايد، ولى خود از بى‏قرارى‏ها و بحران‏ها استنتاج نمى‏شود.
به نظر لاكلا ميان تقاضاها و بى‏قرارى‏هاى ساختار متزلزل و گفتمانى كه هدف آن معرفى يك نظم جديد و مفصل بندى جديد است هيچ ارتباط منطقى وجود ندارد و نمى‏توان يكى را محصول ديگرى معرفى كرد. فاصله واقعيت و اسطوره همواره وجود خواهد داشت و همين امر امكان ظهور گفتمان‏ها و اسطوره‏هاى جديد را ميسر مى‏سازد.
لاكلا براى توضيح چگونگى تبديل يك اسطوره به گفتمان مسلط از دو مفهوم استفاده مى‏كند: اولين مفهوم قابليت دسترسى ( availability ) است، يعنى در دسترس بودن در زمينه و موقعيتى كه هيچ گفتمان ديگرى خود را به عنوان جايگزين واقعى هژمونيك نشان نداده است؛44 بنابراين صرف در دسترس بودن مى‏تواند پيروزى يك گفتمان خاص را تضمين كند.45 و آن را به افق تصورى جامعه تبديل نمايد. دليل اين امر اين است كه هيچ مقياس مشتركى ميان محتواى بى‏قرارى‏هاى موجود و اسطوره‏اى كه آن را بازنمايى مى‏كند وجود ندارد و در اين صورت صرف اين واقعيت كه اين گفتمان خود را قادر به برقرارى نظم جلوه مى‏دهد كافى است تا پذيرش آن را تضمين كند. اين گفتمان جديد را بخش‏هاى متعدد جامعه مى‏پذيرند نه به اين دليل كه محتوايش را دوست دارند، بلكه چون اين گفتمان نظمى است كه جايگزين مناسبى براى بحران و بى‏نظمى عمومى تلقى مى‏شود. به عبارت ديگر، در شرايط بى‏نظمى نياز به نظم است و محتواى واقعى اين نظم دغدغه ثانويه است.46 بنابراين امكان هويت يابى با يك گفتمان سياسى خاص بيش از آن كه به خصوصيت‏ها يا محتواى واقعى آن مربوط باشد به توان آن در تضمين نظم و تداوم جامعه بستگى دارد.47 در واقع در زمان بى‏نظمى فرد يك فضاى خالى و نوعى خلأ هويت احساس مى‏كند. در اين شرايط در وهله اول مى‏خواهد اين خلأ را پر شده ببيند و نسبت به محتوا تا حد زيادى بى‏تفاوت است.48 بنابراين محتواى گفتمان اهميت ثانويه دارد و اين توانايى آن در ايجاد نظم و ساماندهى جامعه است كه افراد را جذب مى‏كند.
لاكلا در آثار اخيرش براى توضيح روند استعارى شدن از مفهوم دال‏هاى خالى ( empty signifiers ) استفاده مى‏كند. اين دال‏ها بيانگر چيزى هستند كه غايب است؛ مثلاً در شرايط بى‏نظمى كه هابز در وضع طبيعى تصور مى‏كند نظم دالى است كه نشان از يك امر غايب دارد. دال‏هاى خالى بازنمايى وضع مطلوب و آرمانى را برعهده دارند. پويايى جامعه و سياست به توليد اين دال‏ها وابسته است، زيرا كه همواره نواقص را گوشزد مى‏كنند.49 به هر حال به نظر همواره بى‏قرارى‏هايى هستند كه توسط اين دال‏ها بازنمايى مى‏شوند و تحول و تغيير را به همراه مى‏آورند.
دومين مفهوم قابليت اعتبار است ( credibility ) ؛ يعنى اصول پيشنهادى گفتمان نبايد با اصول بنيادين جامعه ناسازگار باشد. اما هرچه سازمان جامعه يا گروه بحرانى‏تر و بى قرارتر باشد اصول اساسى آن بيشتر پراكنده و شكسته شده است. بنابراين اگر اصولى مانده باشد كه گروه را منسجم و مشخص سازد گفتمان‏ها نمى‏توانند با آنها از در ستيز در آيند.50
وجه استعارى و اسطوره‏اى گفتمان گرچه باعث تقويت آن و پذيرش عام آن مى‏شود، اما منبع ضعف آن نيز تلقى مى‏گردد. اگر گفتمان نمايانگر كمال و آرمانى بى‏نقص است بايد به همه بحران‏ها و تقاضاهاى اجتماعى پاسخ دهد، اما اين كار عملاً هيچ گاه ممكن نيست. همان گونه كه اشاره شد، امكان سامان دادن نهايى و كامل واقعيت وجود ندارد و لذا وقتى يك گفتمان مسلط مى‏شود به اجبار از شكل استعارى خود فاصله مى‏گيرد و به محتواهاى عينى روى مى‏آورد. در اين صورت فقط بخشى از تقاضاها و بى‏قرارى‏ها را سامان خواهد داد و لذا تعداد زيادى از تقاضاها و بى‏قرارى‏ها خارج مى‏شوند و قدرت استعارى گفتمان كاهش مى‏يابد و ضعف‏ها و آسيب‏هايش آشكار مى‏گردد و ديگر نمايانگر آرمانى بى‏نقص تلقى نخواهد شد. در واقع وقتى گفتمان مسلط نتواند خواسته‏هاى تمام بخش‏هاى جامعه را بر آورده سازد آنها به تدريج از آن فاصله مى‏گيرند. بنابراين گفتمان مسلط به تدريج رو به زوال مى‏رود و فضا براى ظهور اسطوره‏هاى ديگرى كه مدعى كمالند فراهم مى‏گردد. در طى اين فرايند افق تصورى جامعه تغيير مى‏كند و گفتمان ديگرى بر اذهان جمعى مسلط مى‏شود؛ براى مثال دولت رفاهى يك اسطوره بود كه براى بازسازى سرمايه دارى بعد از ركود بزرگ ايجاد شد و خود به دليل بحران‏ها و بى قرارى‏هاى بعدى به تدريج دچار ضعف و انحطاط گرديد.
بنابراين مى‏توان مراحل زير را در ظهور و سقوط گفتمان‏ها تشخيص داد:
1 ) گسترش بحران ارگانيك و تضعيف گفتمان مسلط سنتى؛
2 ) رقابت گروه‏هاى رقيب براى ارائه اسطوره‏اى كه اين بحران را حل كند. اين اسطوره‏ها مى‏كوشند تا هويت‏يابى‏ها را با انواع مناسب موقعيت‏هاى سوژه‏اى عام سازماندهى كنند؛
3 ) يك گفتمان شروع به برترى بر ديگران مى‏كند. ويژگى عامگرايانه و استعارى آن عامل اين برترى است. در اين حالت خصلت نفى و نقد گفتمان مسلط برجسته است و دشمنى با آن عامل اتحاد و انسجام اين گفتمان تلقى مى‏گردد. به هر حال در حالى كه گزينه‏هاى ديگر بر خواسته‏هاى جزئى تأكيد مى‏كنند گفتمان هژمونيك جنبه استعارى مى‏گيرد و با تفسير عام بحران خود را به عنوان چارچوبى تعيين كننده و پاسخگو براى مجموعه‏اى روز افزون از تقاضاهاى متنوع معرفى مى‏كند. اين گفتمان مى‏كوشد جنبه‏هاى خاص گرايانه خود را به نفع بعد استعارى پنهان سازد و در اين حال با تكيه بر نقد نظام موجود ادعا مى‏كند كه قادر به بازسازى تمام حوزه ايدئولوژيكى و سياسى است.51 اين گفتمان به تعبير لاكلا به تصور اجتماعى ( social imagination ) تبديل مى‏شود؛
4 ) ايجاد يك نظم اجتماعى جديد. در اوايل تسلط گفتمان جديد و در آغاز هويت يابى‏ها با موقعيت‏هاى سوژه‏اى تغيير يافته ممكن است شاهد نوعى بى‏نظمى باشيم، اما به تدريج نظم برقرار مى‏شود و وضعيت جديد عادى و طبيعى به نظر مى‏رسد.52
به نظر لاكلا اسطوره‏ها براى زندگى ما ضرورى‏اند. جامعه‏اى كه اسطوره از آن خارج شده باشد يا جامعه‏اى است كلاً آرمانى و بسته شده كه هيچ بحران و بى‏قرارى در آن راه ندارد و مثل يك ماشين سالم كار مى‏كند و يا جامعه‏اى است كه در آن آن‏قدر بى‏قرارى و بحران شديد و فراگير است كه هيچ فضايى براى بازنمايى باقى نمانده است. به عبارت ديگر، يا قبرستان است يا تيمارستان.53 به هر حال جامعه نيازمند اسطوره هاست و بحران‏ها و بى‏قرارى‏هاى سرمايه دارى موجود نياز به اسطوره را تشديد مى‏كند.
لاكلا دو مفهوم سياست ( political ) و فضا ( space ) را در مقابل هم قرار مى‏دهد. فضا شامل تصور كمال و گفتمانى است كه ادعاى پاسخ‏گويى به تمام مشكلات و حل تعارضات موجود را دارد و سياست يعنى نزاع گفتمان‏ها براى پيروزى و اعمال قدرتى كه به پيروزى يكى از آنها در عرصه اجتماعى منجر مى‏شود. بنابراين سياست ظهور و تعارضات و ريشه‏هاى سياسى تسلط يك گفتمان است و فضا وجه استعارى و كمال يك گفتمان. هر گفتمان بعد از پيروزى مى‏كوشد تمام آثار سياسى ظهورش را پاك كند. اما چون امكان تثبيت عرصه اجتماعى و يا به عبارت ديگر فضايى شدن و كامل شدن آن وجود ندارد پيروزى گفتمان‏ها موقتى است.
اصولاً در اين نظريه امكان رسيدن به مدينه آرمانى و همزيستى تمام تقاضاها و حل تمام بحران‏ها وجود ندارد. لاكلا نظريه افلاطون و هابز را از نظرياتى مى‏داند كه ماهيت سياسى عمل اجتماعى را ناديده مى‏گيرند. افلاطون درصدد ايجاد يك جامعه آرمانى و بى‏نزاع است و هابز از طريق سركوب تنوعات و اختلافات و ايجاد يك قدرت سركوبگر مى‏خواهد مشكل بى‏قرارى و بحران را حل كند. اما اين هر دو راه به نتيجه نمى‏رسد. جامعه سياسى جامعه‏اى ناكامل است كه دائماً در حال بازسازى است و هيچ گاه به كمال نمى‏رسد. جامعه محصول تصميم افراد است و اين افراد خود ناكاملند. لذا چون عاملان و كارگزاران اجتماعى محدودند جامعه نيز محدود خواهد بود.

گفتمان راديكال دموكراسى‏


نظريه راديكال دموكراسى را لاكلا و موفِ به عنوان استراتژى جديد چپ در برابر بحران‏هاى جامعه معاصر ارائه دادند. اين نظريه تأكيدى بر روند گسترش موج دموكراسى از انقلاب فرانسه تا كنون است و كوششى براى تعميق ارزش‏ها و اصول دموكراسى و حذف روابط سلطه در دنياى سرمايه دارى معاصر است.
به نظر آنها جامعه معاصر تحولات عميقى راتجربه مى‏كند. كالايى شدن زندگى و بوروكراتيك شدن روابط اجتماعى و رشد اشكال جديد فرهنگى كه با توسعه ابزارهاى ارتباط جمعى مرتبط هستند و باعث شكل‏گيرى فرهنگ توده‏اى و تزلزل هويت‏هاى سنتى شده‏اند، برخى از ويژگى‏هاى جامعه معاصرند. اين تحولات فارغ از جنبه‏هاى منفى آن به پيشرفت دموكراسى انجاميده است. دسترسى بسيارى از مردم به دامنه زيادى از اطلاعات و كالاها ترديد در اشكال مستقر را ممكن نموده است. در واقع نوعى دموكراسى سازى فرهنگى در حال وقوع است كه خواست برابرى را گسترش مى‏دهد.54
به نظر لاكلا و موف گسترش نزاع‏هاى جامعه معاصر تعميق انقلاب دموكراتيك است و بايد بر مبناى فهم دموكراتيك و متكثر از جامعه تحليل شود. در پرتو اين تحليل بايد مقوله سوژه منسجم و كارگزار خودآگاه را رها كرد و به پراكندگى گفتمانى و تكثر موقعيت‏هاى سوژه‏اى اذعان نمود. بنابراين پذيرش تكثر موقعيت‏ها و هويت‏ها مبناى اصلى گفتمان راديكال دموكراسى است.
راديكال دموكراسى به خود مختارى حوزه‏هاى اجتماعى بر مبناى منطق هم ارزى برابرى خواهى اعتقاد دارد. بر طبق اين نظريه؛ تنوعى از نزاع‏ها و بحران‏ها وجود دارد كه تأثيرات آنها در چارچوب انقلاب دموكراتيك قابل بررسى است. هريك از اين نزاع‏ها و بحران‏ها از ماهيت نسبتاً خودمختارى برخوردارند، اما جهت و غايت اين نزاع‏ها و بحران‏ها مشخص نيست. اين صورتبندى‏هاى هژمونيك تصادفى هستند كه مسير را مشخص مى‏سازند. ويژگى گفتمانى انقلاب دموكراتيك راه را براى ظهور انواع نظريه‏ها و نظام‏هاى سياسى متنوع از پوپوليسم راست و توتاليتاريسم گرفته تا راديكال دموكراسى فراهم مى‏كند. به عبارت ديگر، گسترش خصومت‏هاى جديد بحرانى را در پيش روى سرمايه دارى سازمان يافته پس از جنگ قرار داده است. اما اين كه چگونه اين بحران‏ها حل خواهند شد را نمى‏توان تعيين كرد. صورتبندى تقاضاها و نزاع‏هاى جديد بسيار مبهم‏اند، براى مثال فمينيسم و اكولوژى در اشكال متنوعى وجود دارند، مثلاً فمينيسم راديكال عليه مردان و فمينيسم ماركسيستى عليه روابط كاپيتاليستى شكل گرفته‏اند. بنابراين شكل و صورت مفصل‏بندى يك نزاع بيش از آن كه از قبل تعيين شده باشد حاصل مفصل بندى هژمونيك است؛ لذا اين نزاع‏ها ضرورتاً خصلت پيشروانه و مثلاً در جهت اهداف سوسياليستى قرار ندارند.55 گفتمان‏هاى متفاوت از راست تا چپ مى‏توانند اينها را مفصل بندى كرده و سازماندهى كنند و اين مفصل بندى است كه آنها را عينيت مى‏بخشد. بنابراين سوژه‏اى كه تحت تأثير نظم مسلط نباشد و نقطه عزيمت مطمئن براى تحولات اساسى به وجود آورد وجود ندارد و همچنين هيچ چيز ثبات نظم مستقر را تضمين نمى‏كند.
خصلت چند وجهى نزاع‏هاى اجتماعى باعث مى‏شود معناى آنها به مفصل بندى هژمونيك وابسته شود. در واقع ابهام ذاتى جامعه حوزه اعمال هژمونيك را گسترش مى‏دهد. بنابراين اين مفصل‏بندى‏هاى هژمونيك هستند كه بحران‏ها را معنا مى‏بخشند و به نفع خود به كار مى‏گيرند. هر بحران و نزاع اجتماعى ذاتاً هيچ معنايى روشن بيرون از ساخت گفتمانى ندارد. به عبارت ديگر، هر نزاع و خصومت به خودى خود يك دال شناور است؛ يك خصومت كاملاً وحشى كه فرم و صورتى كه مى‏تواند در آن با ساير عناصر در يك صورتبندى گفتمانى مفصل بندى شود از پيش تعيين نشده است.
راديكال دموكراسى مستلزم در نظر گرفتن تقاضاهاى آزادى نيز مى‏باشد و در اين جا به ليبراليسم پيوند مى‏خورد. به نظر لاكلا نبايد ليبراليسم را طرد كرد، زيرا به لحاظ اخلاقى از حقوق افراد دفاع مى‏كند تا ظرفيت‏هاى انسانى خود را تحقق بخشند. اما دفاع از آزادى نبايد با فردگرايى مطلوب بورژوازى پيوندى داشته باشد. بايد فرد ديگرى ايجاد شود كه بر مبناى قالب‏هاى فرد گرايانه مالكيت محور شكل نگرفته است. لذا انديشه حقوق طبيعى ماقبل جامعه و تمايز فرد و جامعه و به طور كلى حقوق فرد در انزوا را بايد رها كرد و فقط در زمينه روابط اجتماعى از حقوق فردى سخن گفت. حقوق دموكراتيك فقط به صورت جمعى مى‏توانند اعمال شوند و تنها در اين صورت است كه مى‏توان تصور حقوق برابر براى ديگران داشت.56
همچنين به نظر لاكلا و موفِ، انقلاب دموكراتيك شكل جديد از جامعه را ايجاد كرده است. در جوامع قبلى كه با منطق سياسى الهى سازمان داده شده بود، قدرت در شهريار كه نماينده خدا و مظهر عدالت و عقل محسوب مى‏شد نهفته بود. جامعه يك بدن تصور مى‏شد و سلسله مراتب آن بر اصل نظم غيرمشروط قرار داشت. اما در جوامع دموكراتيك مركز قدرت يك فضاى كاملاً خالى است و ارجاع به تضمين كننده متعالى و همراه با آن امكان بازنمايى انسجام و اتحاد اساسى جامعه نيز ناپديد شده است. در نتيجه ميان مواضع قدرت، معرفت و حقوق شكافى روى داده و مبانى آنها ديگر مشخص و تضمين شده نيست و بدين ترتيب فرايندى از پرسش گرى بى‏پايان آغاز شده و هيچ قانون تثبيت شده‏اى نيست كه قابل ترديد نباشد. مركز جامعه در هيچ جا نمايندگى نمى‏شود و هيچ اتحاد و انسجامى نمى‏تواند تمايزات موجود را حذف كند. به عبارت ديگر، جامعه كاملاً بى‏مركز شده است و مركزى كه اتحادى اساسى ايجاد كند وجود ندارد. توتاليتاريسم تلاشى بود براى بازسازى انسجام و اتحادى كه دموكراسى در هم شكسته بود؛ اتحادى كه ميان قدرت، دانش و حقوق برقرار بود. بنابراين در حالى كه منطق دموكراسى بر تمايزات تأكيد مى‏گذارد، منطق توتاليتاريسم درصدد حذف آنها و ايجاد مركزى است كه جامعه متحد را بازسازى مى‏كند.
به هر حال به دليل اين كه در جامعه دموكراتيك ديگر مبنايى كه از آن نظم متعالى بيرون آيد وجود ندارد و مركزى نيست كه قدرت، دانش و حقوق را به هم مرتبط سازد؛ اين ضرورت ايجاد مى‏شود كه برخى از فضاهاى سياسى از طريق عمل هژمونيك منسجم شوند. اما اين مفصل بندى‏ها همواره جزئى‏اند و در معرض چالش قرار دارند، زيرا ديگر هيچ تضمين كننده متعالى وجود ندارد. هر تلاش براى سرپوش گذاشتن و انكار خصلت باز و متكثر جامعه و ايجاد يك فضاى بسته به توتاليتاريسم مى‏انجامد. توتاليتاريسم نمى‏تواند به گرايش سياسى خاص اختصاص داشته باشد، چپ و راست مى‏توانند توتاليتر باشند. بين توتاليتاريسم فاشيستى و ماركسيستى تفاوت ماهوى وجود ندارد.
از سوى ديگر بايد توجه داشت كه ناديده گرفتن انسجام نيز خطرى براى دموكراسى محسوب مى‏شود، زيرا فرض فقدان مفصل بندى ميان روابط اجتماعى به انفجار اجتماعى مى‏انجامد. در مقابل توتاليتاريسم كه مفصل بندى ابدى را به شيوه اقتدارگرايانه تحميل مى‏كند، اين فرض به كلى مفصل‏بندى‏هايى را كه معانى و هويت‏هاى مشترك به عاملان اجتماعى مى‏دهند ناديده مى‏انگارد.57
بنابراين در ميان دو منطق افراطى كه يكى بر هويت تمام و ديگرى بر تفاوت‏هاى ناب تأكيد مى‏كند؛ دموكراسى بايد شامل بازشناسى تكثر تقاضاهاى اجتماعى به همراه ضرورت مفصل بندى آنها باشد، اما اين مفصل بندى دائماً باز توليد مى‏شود و هيچ نقطه توازن نهايى وجود ندارد.
به هر حال سياست در انديشه لاكلا و موفِ به عنوان فضايى براى بازى تصور مى‏شود كه هيچ گاه بازى با حاصل جمع صفر نيست، زيرا قواعد و بازيگران هيچ گاه كاملاً روشن نيستند. اين بازى يك نام دارد و آن هژمونى است.58

نقد و ارزيابى‏


رهيافت‏هاى گفتمانى از سازند گرايى اجتماعى ( social constructivism ) الهام مى‏گيرند. اين اصطلاح به طيفى از نظريات گفته مى‏شود كه دانش و هويت انسانى را اجتماعى و محصول فرهنگ‏ها و گفتمان‏ها مى‏دانند و هر نوع مبناگرايى و ذاتگرايى را رد مى‏كنند. در اين نظريات انسان از هيچ هويت پيشينى برخوردار نيست و دانش نيز محصول شرايط اجتماعى است و هيچ حقيقت بنيادين و غير قابل تغيير وجود ندارد؛ به يك تعبير همه چيز به زمان و شانس بستگى دارد.59 بنابراين نوعى نسبى گرايى و سيّاليت دامنگير اين نظريات است. در نظريه گفتمان با تعميم تحليل‏هاى زبانى به جامعه، اين نسبى گرايى تشديد شده است. در اين نظريه معيارهاى بنيادين صدق و كذب بيرون از گفتمان‏ها وجود ندارند و نمى‏توان جز در چارچوب گفتمان خاص به ارزيابى ادعاهاى آن پرداخت. صحت و سقم گزاره‏ها به استحكام و مجاب كنندگى آنها در درون يك گفتمان بستگى دارد؛ به اين ترتيب پرسش‏هاى بنيادين فلسفه در مورد حقيقت و ذات بى‏معنا مى‏شود.
اگر ما به منطق نظريه وفادار بمانيم نسبى گرايى به حوزه ارزش‏هاى اخلاقى و دينى نيز سرايت خواهد كرد و عملاً امكان داورى در مورد خوب و بد محدود به چارچوب‏هاى درونى هر گفتمان خواهد شد. فقط در فرض وجود يك گفتمان مشترك مى‏توان در مورد ارزش‏هاى اخلاقى داورى كرد و معيارهاى جهانى براى داورى وجود ندارد، مگر اين كه ما قائل به وجود فراگفتمان‏هايى شويم كه چارچوب‏هاى عام جهانى را دربر مى‏گيرند، اما در اين نظريه ظاهراً امكان طرح فراگفتمان وجود ندارد. لاكلا و موف خود به ارزش‏هاى سوسياليستى و ليبرال دموكراسى وفا دارند و اين ارزش‏ها را مبناى گفتمان راديكال دموكراسى قرار داده‏اند و گفتمان‏هاى غير دموكراتيك را به عنوان دشمن طرد مى‏كنند و لذا خود از موضع يك گفتمان مسلط در مورد ساير گفتمان‏ها داورى كرده‏اند و ظاهراً به منطق نظريه خود وفادار نبوده‏اند.
همچنين اين نظريه جامعه را به زبان و متن تقليل مى‏دهد، هرچند اين عمل امكان استفاده از ظرفيت‏هاى گسترده نظريات زبانى را فراهم مى‏آورد؛ اما مشكلاتى نيز ايجاد مى‏كند؛ بى‏توجهى به ساختارها و واقعيت‏هاى اجتماعى و فرايندهاى مادى از جمله پيامدهاى اين نظريه است. نوعى ذهن‏گرايى و ايده‏اليسم نيز دامنگير اين نظريه مى‏شود كه فرار از آن به سختى ممكن است. اين مسأله مى‏تواند محقق را از فهم واقعيت‏هاى مادى و ساختارهاى اجتماعى باز دارد.
جايگاه محقق نيز از مسايل مورد بحث در اين نظريه است. در اين نظريه هدف تحقيق برملا كردن ريشه سياسى گفتمان‏ها و توضيح چگونگى ايجاد گزاره‏هاى صدق و كذب است، اما آيا با توجه به اين كه نمى‏توان از چارچوب‏هاى گفتمانى فرار كرد، امكان رسيدن به يك موضع قابل اتكا براى تحقيق وجود دارد؟ آيا محقق مى‏تواند به مانند يك انسان شناس از جامعه فاصله بگيرد و پديده‏هاى اجتماعى را مطالعه كند، و مسأله ديگر اين كه اگر حقيقت گفتمانى است حقيقت‏هاى توليد شده توسط محققان چه وضعيتى پيدا مى‏كند و اصولاً نقش روشنفكران و متفكران در جامعه چيست؟ در چارچوب نظريه نيز نكات مبهمى وجود دارد؛ مثلاً در مورد خصومت و مرزهاى سياسى تعريف دقيقى ارائه نشده است. لاكلا و موف در آثار اوليه خود فضاى سياست را خصمانه ( antagonism ) مى‏ديدند، اما چون اين تصور چندان با راديكال دموكراسى سازگار نيست در آثار بعدى رقابت ( adversary ) در جوامع دموكراتيك را به عنوان سنگ بناى سياست مطرح نمودند و بدين ترتيب خصومت را به جوامع غير دموكراتيك محدود كردند. مشكل ديگر مربوط به تصميم‏گيرى است. لاكلا تصميم‏گيرى در درون ساختارو تصميم‏گيرى در مورد ساختار را متمايز نمى‏كند، اما اينها دو سر طيف تصميم‏گيرى محسوب مى‏شوند. مفهوم دال مركزى نيز چندان روشن نيست، آيا هر گفتمان فقط يك دال مركزى دارد يا اصالت با مفصل بندى و صورت بندى گفتمانى و مجموعه‏اى از دال هاست. در گفتمان راديكال دموكراسى كه لاكلا و موف مطرح مى‏كنند يك دال مركزى وجود ندارد. بنابراين به نظر مى‏رسد يك گفتمان مى‏تواند چند دال مركزى داشته باشد. اين دال‏ها مى‏توانند همان دال‏هاى خالى باشند كه لاكلا در آثار اخير خود مطرح كرده است.
به هر حال اين نظريه على‏رغم ضعف‏ها و ايرادات مى‏تواند به خصوص در شناخت سير ظهور، هژمونى و زوال گفتمان‏ها و چگونگى تثبيت گزاره‏هاى حقيقت در درون يك گفتمان خاص مفيد واقع شود.

آسياى مركزى در تفكر ژئوپولتيك كلاسيك



ژان كريستوف رومر/ ترجمه : على سجادى


پس از اضمحلال اتحاد شوروى، آسياى مركزى به يكى از مراكز توجه عمده سياست بين الملل تبديل شد. با اين وجود، موفقيت جغرافيايى آن تا حدودى مبهم است، چرا كه ضابطه هاى متعددى براى تعريف منطقه اى كه به صورت تاريخى پيوسته در حال تغيير بوده و داراى هندسه اى متنوع است، وجود دارد. پس از يك قرن ونيم و يا حتى بيشتر، استعمال اصطلاح آسياى مركزى به طور كلى فقط به استانهاى آسيايى امپراتورى روس كه بعدها به پنج جمهورى اتحاد شوروى سابق تبديل شد، اطلاق مى شد: قزاقستان ـ كه هنوز به صورت سيستماتيك به عنوان يكى از تشكيل دهندگان آسياى مركزى محسوب نمى شود ـ قرقيزستان، ازبكستان، تاجيكستان و تركمنستان. اين منطقه فراتر از آنكه همسايه امپراتورى روس محسوب مى شود، از فرداى فروپاشى اتحاد شوروى سابق بعد جديدى يافته است. به علاوه، آسياى مركزى روسيه از اين پس در منطقه اى جاى مى گيرد كه شامل كشورهاى ديگرى كه از نظر فرهنگى به هم نزديك هستند، مى گردد. به همين دليل، منطقى خواهد بود اگر از يك «خاورميانه» صحبت كنيم، چيزى كه توسط يك جغرافيدان فرانسوى در پايان قرن نوزدهم ميلادى مطرح شد و دقيقاً يك منطقه «شرق مسلمان غيرعرب» را پوشش مى داد: تركيه، ايران، افغانستان، از سال۱۹۴۷ پاكستان و امروز، جمهورى آذربايجان و جمهوريهاى آسيايى اتحاد شوروى سابق. اين منطقه كه عمدتاً ترك زبان و فارسى زبان هستند، مجدداً به يك انسجام ژئوپولتيك دست يافته است كه نمودهاى آن اغلب بازتاب دهنده ملاحظات سياست داخلى اين كشورها است. از آنجا كه اين منطقه در خلال دوره مواجهه شرق و غرب از توجهات به دور بوده است، شايد فراموش كرده باشيم كه براى مدتى طولانى در مركز دلمشغولى هاى بين المللى بويژه در زمانى كه مدارس بزرگ ژئوپولتيك در حال شكل گيرى بودند، قرار داشته است: اين مدارس به صورت طبيعى، انگلوساكسون و آلمانى بودند كه البته واكنش هايى را در فرانسه و روسيه به همراه داشتند. اين واكنش ها بيش از آنكه متأثر ازتابعيت اين مدارس باشند، به نظام ژئوپولتيك مطرح شده توسط آنها پاسخ مى دادند. مدرسه ژئوپولتيك انگلستان كه اصولاً با شخصيتى چون سر«هالفورد مكيندر» شناخته مى شود، از سال۱۹۰۴ به دوويژگى منطقه آسياى مركزى پى برد. مكيندر ملاحظه كرد كه منطقه محدود شده توسط بيابانهاى بزرگ از آلتايى تا هندوكوش كه در اطراف آن بيابانهاى گبى، تبت و ايران قرار گرفته است، يك مكان بالقوه قدرت جهانى را تشكيل مى دهد، چرا كه اين سرزمين مركزى (Heart Land) به مثابه يك برج ديده بانى دست نيافتنى در قلب يك قلعه تسخيرناپذير كه عمق استراتژيك مساحت قاره اى روسيه ارائه مى نمايد، واقع شده است. اما در عين حال، چيزى كه مكيندر را در اوايل قرن بيستم نگران مى كرد، چشم اندازاتحاد بين امپراتورى روسيه و رايش دوم ـ قدرت اول اروپا و مجهز به دومين ناوگان جهان تحت فرماندهى آدميرال تيرپيتز ـ بود. در واقع، نگرانى وى از اين جهت بود كه قدرت زمينى و دريايى (آلمان) با روسيه اى كه به دليل موقعيت مركزى اش غيرقابل تسخير است متحد نشوند، چرا كه در اين صورت، توانايى شكست بريتانيا را بويژه در هند خواهند داشت. راه آهنهاى بين قاره اى، امكان عبور از اين مناطق و حمل و نقل كالا را در فواصل دور فراهم مى آورد كه از قرن شانزدهم ميلادى تا آن زمان توسط راههاى دريايى انجام مى گرفت. رقابت حمل و نقلهاى دريايى و راه آهن و برترى فنى دومى بر اولى چيزى بود كه باعث شد بريتانيايى ها ايده مكيندر را بپذيرند و آن را تهديدى براى امنيت امپراتورى خود تلقى كنند. اين ايده حدود ۴۰سال بعد، يعنى در سال۱۹۴۳ به دليل شتابى كه در رشد و پيشرفت وسايل ارتباطى پيدا شد، در تجزيه و تحليلهاى انگليسى ها مورد سؤال و بحثهاى جدى قرار گرفت. با اين وجود، مكيندرهمچنان به نقش مركزى منطقه محور، به دليل عدم آسيب پذيرى، در اعمال قدرت جهانى اعتقاد داشت، اما مى گفت كه روسيه اروپايى بيش از آسياى مركزى اين نقش را ايفا مى كند. در سال،۱۹۴۳ شاگرد و رقيب آمريكايى مكيندر، يعنى «نيكولاس اسپايكمن» با دلايلى كاملاً برعكس و مخالف، نقش منطقه مركزى آسيا يا «اوراسيا» را مجدداً مورد توجه قرار داد. نظر اسپايكمن اين بود كه تسلط بر منطقه اى كه وى «اوراسيا» ناميده، ضرورى است، اما اين بدان معنى نيست كسى كه زمين مركزى (هارتلند) را كنترل كند، مى تواند جهان را كنترل نمايد، بلكه هر كس كه بر مناطق ساحلى (ريملند) با هدف متوقف كردن پيشرفت هارتلند، يعنى مكان اصلى و برجسته مواجهه بين دوقدرت زمينى (قاره اى) و قدرت دريايى تسلط پيدا كند، جهان را كنترل خواهد كرد. كسى كه برريملند مسلط شود، بر اوراسيا مسلط است وجهان را در ميان دستهاى خود دارد.» ايجاد سيستمهاى اتحادى بزرگ، بلافاصله پس از جنگ جهانى دوم توسط آمريكا، مانند ناتو، پيمان بغداد(سنتو)، پيمان مانيل (اوتاز) در همين راستا ارزيابى مى شود. نگاهى به موفقيتهاى بريتانيا نشان مى دهد كه آمريكا طى يكصدسال گذشته در حال اجراى «بازى بزرگ» در اين منطقه كه امروز از آن به عنوان منطقه خزر ـ درياى سياه نام مى برد، نبوده است. حال، اگر به مدرسه ژئوپولتيك آلمان و بويژه مدرسه مونيخ كه توسط «كارل هوشفر» بنياد نهاده شد سرى بزنيم، مشاهده مى كنيم كه ضرورت منطقه آسياى مركزى نزد آنان كمتر از انگليسى ها است كه ضرورتاً در تقدم هند مى انديشيدند. وراى اروپا، علاقه مندى هوشفر ـ به دلايل صرفاً شخصى ـ بيشتر در شرق دور و بويژه در ژاپن بود، چرا كه وى در سال۱۹۰۸ در مأموريت نظامى آلمان در ژاپن شركت داشته و رساله دكتراى خود را تحت عنوان «ژاپن بزرگ» در سال۱۹۱۳ نوشته بود. با اين وجود، در سال۱۹۳۱ آسياى مركزى در يكى از آثار او مورد توجه قرار گرفت كه بعدها به وسيله ديگر صاحبنظران آلمانى و يا ايتاليايى مدرسه مونيخ توسعه بيشترى پيدا كرد. هوشفر با تقسيم كره زمين به چهارقسمت از طريق يك محور شمالى ـ جنوبى كه هر قسمت به وسيله يك قدرت كنترل مى شد، منطقه مركزى آسيا را تحت كنترل روسيه قرار داد. ارزيابى او چنين بود كه اگر مسكو بر برنامه انقلاب لنينيستى خود پافشارى كند، مى بايست اين منطقه از چنگ روسيه خارج شود تا بين منطقه گسترش يافته اورو ـ آفريقايى آلمان و بخش دريايى روسيه، (بويژه سيبرى) فاصله اندازد و ژاپن به شبه قاره هند اختصاص پيدا كند. اما اين بى اعتمادى ـ بيش از بى علاقگى ـ هوشفر نسبت به آسياى مركزى ناشى از آگاهى وى به دستيابى مشكل اين هدف براى آلمان بود، كما اينكه بعدها مخالفت او با طرح «بارباروسا» بلافاصله قبل از اجراى آن، اين موضوع را ثابت كرد. در ارتباط با فرانسوى ها، مناسب است از كارهايى كه آدميرال «كاستكس» انجام داد، ذكرى به ميان آيد. فردى كه هرگز در هيچ يك از مدارس ژئوپولتيك تحصيل نكرد و به صورت رسمى نيز نظريه ژئوپولتيكى خاصى را ارائه نكرد. او بويژه از طريق چشم انداز وسيعى كه از تاريخ استراتژيك روسيه ارائه مى دهد، منافع مسكو در آسياى مركزى را به خوبى تشريح كرده است. از نظر كاستكس، در حقيقت اگر روسيه نگاه خود را متوجه غرب كند، نمى تواند بدون تحكيم عقبه خود در آسيا ـ برخلاف چنگيزخان ـ اقدامى كند. سؤالى كه مى توان از كاستكس پرسيد، دانستن اين مطلب است كه آيا اگر اين عقبه هاى آسيايى تحكيم يابند، روسها با پيروى از وارثان چنگيزخان با فراموش كردن محور اصلى مانورـ يعنى غرب ـ در آنجا (منطقه مركزى آسيا) استقرار نخواهند يافت؟ حدود ۲۰سال بعد، كاستكس مجدداً بازمى گردد، اما اين بار نه در مورد مانور روسيه به سمت غرب، بلكه در مورد نقشى كه اين كشور مى تواند در امنيت قاره كهن (اروپا) ايفا كند، نظريه پردازى مى نمايد: پس از انقلاب،۱۹۱۷ طرفداران جريان «اوراسيايى» بر اين باور بودند كه روسيه يك قدرت آسيايى است و اگر در دوره «كيف ها» در قرن دوازدهم كه به وسيله «وارگها» به رشد و توسعه عمده اى دست يافت، در واقع، به صورت مقطعى بوده است. چرا كه اگر «هون ها» (از قرن اول قبل از ميلاد تا قرن پنجم بعد از ميلاد) مقدمه و سرآغاز تاريخ روسيه را تشكيل دادند، ولى اين تاريخ توسط چنگيزخان به حاشيه رانده شد. به علاوه، طرفداران اوراسيا بر اين باورند كه وسعت سرزمين (حتى اتحاد جماهيرشوروى امپرياليستى) بيشتر از دوره چنگيزخان (بدون چين) و دوره «كيف ها» بوده است. صحبت كردن از آسياى مركزى در مبحث ژئوپولتيك الزاماً ما را به حرفهاى زيادى در مورد روسيه و نگاه آن بر اين منطقه هدايت مى كند، اما وراى همسايگى جغرافيايى، مشكل است كه امروز نيز مانند يكصدسال گذشته، شاهد برانگيخته شدن مطامع بحران آفرين در اين منطقه باشيم، اين وضعيت از بعضى جهات تئورى «هلال بحران» را موجه مى كند كه در سال۱۹۷۸ توسط «زبيگنيو برژينسكى» مطرح شد. در واقع، اين تئورى چيزى نيست جز همان نظريه اسپايكمن درمورد نقش ريملند در كنترل اوراسيا. حداقل، بايد توجه داشت كه اخبار مربوط به زيرمجموعه هاى اين منطقه يعنى خاورميانه، خليج فارس و خزر ـ درياى سياه، اين تئورى را تقويت مى نمايد. * «ژان كريستوف رومر» استاد دانشگاه «استراسبورگ» فرانسه و مدير مركز مطالعات تاريخ دفاعى

روش‌های پژوهش در علوم انسانی

نویسنده: داوود خدابخش

دانش‌پژوهان سه رهیافت هرمنوتیک، پدیدارشناسی و دیالکتیک را روش‌هایی می‌دانند برای کندوکاو در مفهوم‌ها و پژوهش‌های میدانی. در این رابطه می‌توان در جست و جوی معنای دو مفهوم "روش" و "علوم انسانی" نیز بود.
کتاب "روش‌های پژوهش در علوم انسانی" یکی از کتاب‌های دانشگاهی است که در برخی از دانشگاه‌های آلمان جزو کتاب‌های درسی محسوب می‌شود. این کتاب به قلم هلموت دانر (Helmut Danner) نگاشته شده است. وی در این کتاب سه رهیافت هرمنوتیک، پدیدارشناسی و دیالکتیک را بررسیده است.
روش‌های پژوهش یا دقیق‌تر "فنّ آموزش" (Pädagogik) به دو گونه به کار گرفته می‌شوند: یکی از نگاه‌ِ نظریه‌ی علم در رابطه با جنبه‌ی برهانی و استدلالی و دیگری با نگرش توصیفی در رابطه با شکل‌های روشی موجود و امکان کاربست آنها. نویسنده‌ی کتاب حاضر در بررسی خود، رویکرد دوم را برگزیده است. از اینرو نویسنده روش‌های علوم انسانی ِ هرمنوتیک، پدیدارشناسی (فنومنولوژی) و دیالکتیک را در این کتاب توضیح می‌دهد و مفهوم‌های کانونی و مبانی فکری و گام‌های صوری آنها را در سطوح زیرین برمی‌رسد:
۱) در سطح فلسفی عمومی،۲) در چارچوب فنّ آموزش علوم انسانی،۳) از طریق بررسی متن‌های اصل و تفسیر و تبیین آن‌ها،۴) به کمک تصویرهای نموداری،۵) به کمک مثال‌ها.
نویسنده در فصل اول کتاب، نخست دو مفهوم و اصطلاح "روش" (Methode) و سپس "فنّ آموزش علوم انسانی" را به دقت بررسیده است و تعریفی از آنها بدست می‌دهد.
درباره‌ی معنای "روش"
مفهوم "روش" (Methode) برگرفته از واژه‌ی یونانی "مِتودوس" (méthodos) است که خود ترکیبی است از دو واژه‌ی metá به معنای "سیر در (راهی)" و hodós به معنای "راه" یا "طریق". بنابراین "مِتد" معنای "طی کردن یک راه" یا "طی ِ طریق" را می‌رساند.
بر این اساس "روش" به معنای شیوه و چگونگی اقدام به کاری است، به منظور رسیدن به یک هدف، مثلا به شناخت. در اینجا منظور، روش پژوهش است و نه روش تربیت و آموزش و یا روش تدریس.
اندیشه‌‌ی روش، بخشی از نظریه‌ی علم است، یعنی مدلل ساختن فلسفی آن چیزی که می‌خواهیم ذیل آن علم یا علمیّت را بفهمیم. به همین دلیل، یک روش وابسته است به نظرگاه‌های آن نظریه‌ی علمی مشخص.
از سوی دیگر، نوع گزینش ِ روش مشخص می‌کند که یک علم چه درکی از خود دارد. از اینرو، پرداختن به روش‌های تحقیق، آگاهی برای علمیت را در ذهن بیدار می‌کند.
هر روش علمی امکانات شناختی ویژه‌ی خود و مرزهای خود را دارد. روش‌های گوناگون خود را تنها به شکل صوری و ظاهری از یکدیگر متمایز نمی‌کنند؛ آنها از جنبه‌ی نظریه‌ی علم بازگوی تصویری معین از جهان و از انسان هستند.
به همین دلیل، روش‌ها − همانند روش تجربی (آمپریک) و روش علوم انسانی − می‌توانند در تناقض با یکدیگر قرار گیرند. خوشبختانه در پژوهش‌های علمی، چندین روش در تکمیل یکدیگر عمل می‌کنند، و این امری است مفید.
نویسنده بر این باور است که از "روش‌باوری" باید پرهیخت، زیرا روش فقط یک کارکرد کمکی دارد؛ و یک دستگاه روشی مستقل به معنای کل پژوهش نیست. ارزشگذاری بیش از حد برای یک روش معین و بطور کلی، طرح کردن مسئله‌ای مستقل بنام روش، می‌تواند موضوع پژوهش را به بیراهه سوق دهد.
فنِّ آموزش و پژوهش در علوم انسانی
مفهوم آلمانی Geisteswissenschaften را چنان که رایج است، در زبان فارسی "علوم انسانی" ترجمه می‌کنند. ولی برگردان دقیق‌تر آن "علوم ذهنی" است. "علوم ذهنی" در وهله‌ی نخست، مفهومی است چندمعنا و از جنبه‌ی خصلت علمی آن، مفهومی است مورد مناقشه. علوم ذهنی همان رشته‌های علمی است که در گذشته‌ها در دانشکده‌های فلسفه، الهیات و حقوق تدریس می‌شدند.
فیلسوف آلمانی ویلهلم دیلتی (۱۸۳۳ تا ۱۹۱۱) با تأثیرپذیری از اندیشه‌های ایمانوئل کانت و ایده‌آلیسم آلمانی، و بویژه اندیشه‌های فریدریش شلایرماخر (۱۷۶۸ تا ۱۸۳۴)، نظریه‌ی علوم ذهنی خود را عرضه کرد و آن را در برابر علوم طبیعی نهاد. فلسفه‌ی زندگی، روانشناسی علوم ذهنی و تاریخیت، مهم‌ترین عزیمتگاه‌های نظریه‌ی دیلتی بودند.
از نظر هلموت دانر، مفهوم ذهن (Geist) در معنای هگلی آن فقط در چارچوب فنِّ آموزش علوم "ذهنی" اعتبار دارد و در موردهای معینی صدق می‌کند؛ ولی از سوی دیگر این مفهوم بیشتر گمراه‌کننده است. در اینجا ذیل Geist باید بطور عام آن چیزی را فهمید که تمایزی است میان انسان در برابر طبیعت و حیوانات. بدین‌گونه "فنِّ پژوهش علوم ذهنی" خود را از سنت دیلتی نیز مستقل می‌کند.
وجوه مشخصه‌ی "فنِّ آموزش و پژوهش در علوم ذهنی" عبارتند از: ۱) "تاریخیت" (Geschichtlichkeit)، به این معنا که انسان تاریخ دارد، به‌منزله‌ی بوده‌های گذشته و قابل تشخیص، و اینکه، انسان تاریخ است، زیرا که او کنشگری است آزاد و مسئول؛ ۲) "یکبارگی" (Einmaligkeit) که فردیت و خودویژگی ِ هر یک از فرآیندهای تربیت و آموزش را می‌رساند؛ ۳) "تمامیت / کلیّت" (Ganzheit) و "ساختار" مناسبات شخصی و تاریخی−فرهنگی−اجتماعی؛ ۴) پرسش از پی ِ هدف، ارزش و معنا در رابطه با تربیت و آموزش؛ ۵) واقعیت امر تربیت و رابطه میان نظریه و عمل، و نیز "خودمختاری" فنّ آموزش. "فنِّ آموزش و پژوهش در علوم ذهنی" باید مرزبندی داشته باشد با فنِّ پژوهش هنجاری و فلسفی و نیز با به اصطلاح علم تربیت انتقادی.
هلموت دانر سپس روش‌های تحقیق در گستره‌ی فنِّ پژوهش در علوم ذهنی (انسانی) را برمی‌رسد. یک چنین فن پژوهشی متکی است بر هرمنوتیک، به‌منزله‌ی یک روش تاریخی‌−‌فهمی، بر پدیدارشناسی، به‌منزله‌ی یک روش توصیفی به‌منظور دریافتِ ماهیت و نیز بر روش دیالکتیک که لحظه‌های متناقض اندیشه و واقعیت را بازتاب می‌دهد.
در این رابطه به هرمنوتیک به‌منزله‌ی یک روش فهمی و تاریخی اهمیت خاص داده می‌شود، به‌طوری‌که بجای روش‌های علوم ذهنی از "فرآیند هرمنوتیک" سخن می‌رانند. ولی نویسنده در این کتاب نشان می‌دهد که رویکرد هرمنوتیک را نمی‌توان با اندیشه‌ی علوم ذهنی یکسان انگاشت.
روش هرمنوتیک
واژه‌ی هرمنوتیک برگرفته است از فعل یونانی "هرمِنوئین" (hermeneúein)، به معنای بیان کردن، توضیح دادن و ترجمه کردن. این معناها در نگاه نخست چندان ربطی به یکدیگر ندارند، ولی همه‌ی آنها مبتنی هستند بر یک معنای بنیادین: در اینجا چیزی را باید قابل فهم کرد و فهمیدن را باید انتقال داد. به این صورت که اگر من مسئله‌ای را طرح می‌کنم و جمله‌ای در تشخیص خود از طرح این مسئله بیان می‌‌‌‌‌کنم، میل دارم مخاطب من این جمله را بفهمد.
نویسنده با کمک یک رشته نمودارها به مفهوم‌های بنیادین هرمنوتیک می‌پردازد، مانند "فهم"، در چارچوب توضیح؛ "هوریستیک"، یا روش و هنر ساده‌تر‌ کردن مفهوم‌های بغرنج در زمانی‌ کوتاه‌تر برای دست‌یابی به راه‌حل‌های مطلوب؛ یا مفهوم "موضوعیت فهم"، که در اینجا ذهن ابژه و سوبژه و جنبه‌‌های روانشناختی آن مطرح هستند. نویسنده این مبحث را از نگاه دیلتی و دیگران برمی‌رسد.
هلموت دانر قواعد هرمنوتیک را نیز در ارتباط با متن طرح کرده است. در اینجا "دایره‌ی هرمنوتیکی" و "تمایز هرمنوتیکی" در رابطه با فردی که می‌خواهد بفهمد و آنچه که باید فهمیده شود، مطرح است. وظیفه‌ی اصلی قواعد هرمنوتیکی کمک رساندن به فرد تأویل‌کننده است. این قواعد تابعی هستند از هر یک از نظریه‌های هرمنوتیکی. بدین منظور، چنانکه مفید است، تلاش برای "فهم بهتر" به "فهم به گونه‌ای دیگر" تقلیل پیدا می‌کند.
روش پدیدارشناسانه
فنومنولوژی یا پدیدارشناسی در معنای واژه‌‌ای آن یعنی آموزه‌ی پدیدارها. واژه‌ی پدیدار یا "فنومن" از واژه‌ی یونانی "فاینومنون" (phainómenon) برگرفته شده است و معنای آن چیزی را می‌رساند که تظاهر می‌کند و بطور شفاف در برابر ما قرار می‌گیرد. از سوی دیگر در واژه‌ی فاینومنون کلمه‌ی یونانی phos نیز نهفته است که به معنای "نورانی" است. بنابراین در پدیدارشناسی مسئله بر سر آن چیزی است که خود را نشان می‌دهد. ولی در اینجا این معناها چندان کمکی به ما نمی‌کنند.
پدیدارشناسان بنیادی‌ترین اصل این روش پژوهشی را "ارجاع به خود امر" دانسته‌اند؛ و این به معنای دریافت و شناخت هسته‌ی کانونی شیئ، چیز یا مفهوم مورد بررسی است. منظور از "ارجاع به خود امر" یعنی اینکه: مثلا اگر درباره‌ی مفهوم "تربیت" تحقیق می‌کنیم، از تمامی آنچه که درباره‌ی امر تربیت می‌دانیم، اینکه چه انتظاری از آن داریم یا اینکه نظریه‌های گوناگون درباره‌ی امر تربیت چه می‌گویند، صرفنظر کنیم و دقیقا بنگریم که این "تربیت" خود را چگونه نشان می‌دهد و پدیدار می‌کند، چگونه خود را توضیح می‌دهد و جوهر ماهوی آن چیست. بر این اساس، منظور آن نیست که دانشی یا آگاهی‌ای را درباره‌ی امری بیان داریم، بلکه منظور خودِ آن امر است.
حال پرسش اساسی اینجاست که "چگونه" می‌توان به "خودِ امر ِ" مورد بررسی دست یافت؛ با این هدف که به "خودِ آن چیز" بتوان رسید و نه به چیزی دیگر. وظیفه‌ی پدیدارشناسی به‌منزله‌ی یک رهیافت، پیکریابی همین "چگونگی" است. بنابراین در پدیدارشناسی مسئله بر سر "خودِ امر ِ" مورد کاوش و بوده‌های پژوهش میدانی و در نهایت تمامی بوده‌ها، یعنی کل جهان است.
از این‌رو، "پدیدار" ظاهر امر نیست و "پدیدار" جلوه‌ی چیزی هم نیست، طوری که خود آن چیز پنهان بماند. آنگونه که تب کردن جلوه و عارضه‌ای است از یک بیماری که در پس ِ آن (تب‌ کردن) پنهان است. منظور از "پدیدار" آن فرآیندهایی هم نیست که در علوم تجربی قابل مشاهده هستند. از نگاه پدیدارشناسانه ضرورتی نیست که بوده‌ی (پدیدارشناسانه) را با حس‌های خود مشاهده کنیم؛ هرچند که می‌تواند در ادراک ما وجود داشته باشد و یا در تصورات، یادمانده‌ها، آرزوها و حکم‌های منطقی ما حضور داشته باشد. اگر بخواهیم با دقت کامل بیان کنیم، آنگاه باید بگوییم که پدیدارشناسی با چیزها و امر مشخص و ملموس سروکار ندارد، بلکه مسئله‌اش بوده‌های آگاهی، و با بیانی دقیق‌تر، با موضوع‌های شهودی ِ آگاهی بَرین (transzendental) سر و کار دارد.
در بالا گفتیم که "رجوع به خودِ امر" اصل بنیادین پدیدارشناسی است. این اصل اهمیت بسیار برای یک رشته علومی دارد که در خدمت یک رهیافت پدیدارشناسانه هستند. رویکرد علمی در اینجا بدین معناست که دریابیم "بوده‌ی واقعی" چیست و نه آن چیزی که سنت‌ها، ایدئولوژی‌ها و آموزه‌ها پیشاپیش معین کرده‌اند. از این‌رو، روش پدیدارشناسانه، روشی است رهاننده، آنهم رهایی از قید و بندهای ظاهری. این روش آغازی است جدید که می‌تواند ما را به منشاء و خاستگاه شیئ یا مفهوم و یا امر ِ مورد بررسی نزدیک کند و تنگناها و بن‌بست‌ها را بگشاید.
نکته‌ی تعیین‌کننده در پدیدارشناسی، تقلیل یا فروکاستن (Reduktion) نگرش طبیعی به نگرش پدیدارشناسانه است. در اینجا ساده‌نگری ِ نگرش طبیعی گشوده می‌شود، زیرا نگرش طبیعی ناتوان از نگریستن به ژرفای درونی خودِ امر است. از اینرو فاصله‌گیری از موضوع پژوهش ضرورت اساسی دارد. این فاصله‌گیری از طریق نوع معینی از اندیشیدن میسر است و آن "فروکاستن پدیدارشناسانه" است. این نوع اندیشه‌ورزی به معنای عبور از نگرش ِ طبیعی است. در این عبور، باور سطحی‌ و ساده‌نگر به هستی و جهان نادیده گرفته می‌شود، تا بنگرد، چیزی هست و اینکه آن چیز چگونه هست. بنابراین در فروکاستن پدیدارشناسانه، سوژه یا انسان اندیشنده به یک "مشاهده‌گر ِ" بیطرفِ تجربه‌های زندگی خود بدل می‌شود.
برای مثال وقتی استادی در کلاس درس دانشگاهی مفهوم‌هایی را بکار می‌برد، مانند "استبداد"، "نظم"، "اطاعت" و غیره، واکنش دانشجویان این خواهد بود که آنها این مفهوم‌ها را بشدت نفی می‌کنند. زیرا که این مفهوم‌ها برای آنها گذشته‌ای تاریک و رویکرد تربیتی‌ای بشدت سنتی را تداعی می‌کنند. حال استاد و دانشجو هر دو می‌توانند تلاش کنند به دقتِ تمام توضیح دهند که منظور واقعی آنها از این مفهوم‌ها چیست، بطوری که هر یک می‌کوشد مثلا مفهوم "استبداد" را با ذکر مثال‌های متعدد توصیف کند و توضیح دهد، چرا آن را رد می‌کند. در یک چنین فرآیندی که به درون "خودِ امر ِ" مورد بررسی نگریسته می‌شود و این مفهوم را از بار پیشداوری‌ها می‌رهاند، این امکان وجود دارد که همگان در مورد هسته‌‌ی درونی این امر یا این مفهوم به یک نقطه‌ی مشترک دست یابند. این است وظیفه‌ی پدیدارشناسی به منزله‌ی یک روش و یک رهیافت.
کسانی که علاقه‌مند‌ی بیشتری به آشنایی با روش و رهیافت پدیدارشناسی دارند، می‌توانند به مطالعه‌ی دقیق کتاب ۱۲۰ صفحه‌ای "پدیدارشناسی برای مبتدی‌ها" روی آورند. این کتاب توسط "دَن زَهَوی" (Dan Zahavi) نگاشته شده است. وی استاد رشته‌ی فلسفه در دانشگاه کپنهاگ است و تجربه‌ی تحصیل و تدریس در چندین دانشگاه معتبر اروپایی و آمریکایی را پشت سر دارد. زهوی عضو علمی "جامعه‌ی آلمانی برای پژوهش‌های پدیدارشناسانه" و رئیس "جامعه‌ی شمال برای پدیدارشناسی" است.
روش دیالکتیک
سومین روش در فن آموزش و پژوهش در علوم انسانی یا ذهنی، روش "دیالکتیک" است. مفهوم دیالکتیک مدت‌ها به واژه‌ی مد روز بدل شده بود. این مفهوم اغلب در ارتباط با کارل مارکس و "ماتریالیسم دیالکتیک" وی، و تا اندازه‌ای هم در ارتباط با اندیشه‌های هگل بکار بسته می‌شد. اگر کسی می‌خواست دو گونه‌ی متفاوت و متضاد را به یکدیگر ربط دهد، می‌کوشید آن را دیالکتیکی جلوه دهد.
ولی می‌پرسیم، این مفهوم چه ربطی می‌تواند با فن آموزش و پژوهش در علوم انسانی داشته باشد؟ مگر مارکسیسم یک ایدئولوژی با ابعاد جهانی را ارائه نداد یا هگل یک فلسفه‌ی ذهن را در اندیشه‌‌ی خود طراحی نکرد؟ ولی صرف نظر از شکل‌های متنوع نمود مفهوم "دیالکتیک" در دستگاه‌های فکری مختلف، پیشینه‌ی آن به دوران باستان می‌رسد که نقشی مهم به خود اختصاص می‌داد. از اینرو رهیافت دیالکتیک بسیار فراتر از دو مفهوم هرمنوتیک و پدیدارشناسی، ذهن اندیشه‌ورزان را به خود مشغول داشته است، همانند دیالکتیک گفتگو نزد سقراط و یا آموزه‌ی "تناقض قانون‌ها" (Antinomie) نزد کانت. در حالی‌ که کانت به دیالکتیک به منزله‌ی ابزاری منفی و مورد نقد می‌نگریست، هگل آن را ابزاری مثبت و سازنده می‌دانست؛ و کی‌یرکه‌گارد و مارکس برخلاف هگل، دیالکتیک را به گونه‌ی دیگری شکل دادند.
دیالکتیک بطور عام به معنای گفتگوی مجادله‌آمیزی است که در فرآیند آن تناقض‌ها هویدا می‌شود و تأکید بر رسیدن به توافق و آشتی است. کی‌یرکه‌گارد از پارادوکس‌ها نام برده (ص ۲۰۱) و در این ارتباط گفته است: "ازدواج کنی‌، پشیمان می‌شوی، ازدواج نکنی، باز هم پشیمان می‌شوی، ازدواج بکنی یا نکنی، در هر دو حالت پشیمان می‌شوی". بعبارت دیگر، باید نگریست که وقتی اتکا بر روی شناخت و اندیشه‌ی انسان است، آیا انسان به تناقض‌ها برخورد می‌کند یا به خود واقعیت؟ به همین دلیل باید رهیافتی برای داوری در این زمینه یافت.
نمود پایه‌ای دیالکتیکی همان رابطه‌ی تز − آنتی‌تز − سنتز است. هلموت دانر در کتاب خود، دیالکتیک را نزد کانت، هگل و کی‌یرکه‌گارد توضیح می‌دهد و می‌نویسد که جنبه‌ی مثبت دیالکتیک در پویایی آن، ایجاد انگیزه برای اندیشیدن و نگرش انتقادی است. وی معتقد است که به دیالکتیک نباید به منزله‌ی روشی ناب نگریست. این روش می‌تواند در فنّ آموزش و پژوهش، در پیوند با هرمنوتیک و پدیدارشناسی پربار باشد.
مطالعه‌ی این دو کتاب نه فقط برای متخصصان روش تحقیق حول مفهوم‌ها یا در پژوهش‌های میدانی اهمیت دارد، بلکه همچنین برای تمام کسانی که علاقمند به دستیابی به شناختی کاربردی در گستره‌های هرمنوتیک، پدیدارشناسی و دیالتیک هستند.


اخبار کوناگون

کانون تفکر

یک سال ازبررسی استراتژیک گذشت