لطفا به لینک زیر :
مراجعه فرمایید.
ايران اکونوميستاكونوميست در مقاله اي تحليلي با بررسي نقش توسعه در تغييير محيط اجتماعي جهان نوشت:براي نخستين بار در تاريخ جمعيت طبقه متوسط به بيش از نصف كل جمعيت جهان رسيده است. به نقل از اكونوميست،براي نخستين بار در تاريخ بيش از نصف جهان را افرادي از طبقه متوسط تشكيل ميدهند و اين وضعيت در پي رشد سريع كشورهاي در حال توسعه ايجاد شده است.برزيليهاي بدون حساب بانكي در كشوري كه تاريخچهاي از اعتبارات ندارد، خريد اقساطي انجام ميدهند. بيشتر مردم طبقه متوسط با استفاده از بازارهاي نوظهور به خريدهاي خود ميپردازند."ادواردو گيانتي دافونسكا " يكي از مشهورترين اقتصاددانان برزيلي نيز اين طبقات متوسط را به افرادي توصيف ميكند كه تسليم زندگي فقيرانه نيستند و براي فداكاري به منظور دستيابي به زندگي بهتر آمادگي دارند."لو جيان " در 1992 از نظام بروكراتيك وزارت حمل و نقل و ارتباطات چين ناراضي بود زيرا مقررات اداري بسيار مشكلآفرين بود. مقامات چيني با استفاده از اقدامات دولت تشويق شدند كه وارد تجارت شوند و لو نيز در زمينه تجارت آغاز به كار كرد. وي اندكي بعد خود را در حال طراحي نخستين مكان تفريحي براي اسكي مشاهده كرد. اين چيني به عنوان رئيس منطقه اسكي "نانشان " در تپهاي نزديك پكن رياست اصليترين زمين ورزشهاي زمستاني پايتخت اين كشور را برعهده دارد.در اين فصل 3 ميليون چيني ورزشي جديد را كه حتي 15 سال پيش در اين كشور وجود نداشت، آغاز خواهند كرد. چين تقريباً 300 محوطه اسكي دارد كه برخي از آنها در مناطق جنوبي حارهاي واقع ميشوند. برف در منطقه بسيار سرد نانشان نيز در چاههاي زيرزميني عميق توليد ميشود.لو گفت: «زماني كه چينيها غني شدند خواستند به تايلند و كره جنوبي بروند. اكنون آنان تمايل دارند به اسكي بروند. بسياري از مجريان فنآوري اطلاعات، بانكداران و اهالي رسانه هر آخر هفته در اين مكان تفريحي حضور مييابند. اين همان بازارهاي نوظهور طبقه متوسط جديد است.هزاران جوان داراي تخصص زبان انگليسي يك هفته پس از حملات تروريستي بمبئي در دسامبر 2008 در دهلينو، بنگلور، حيدرآباد و بمبئي گردهم آمدند. اين افراد برقراري قانون امنيتي جديد و ممنوعيت كسب كرسي مجلس توسط جنايتكاران همچنين ترغيب مردم به شركت در انتخابات را خواستار شدند. طبقات متخصص هند مدتهاي مديد نسبت به سياست بيتوجه بودهاند و كمتر از فقرا براي شركت در انتخابات تمايل نشان ميدادند. اما به يكباره وبسايتهاي اجتماعي مملو از يادداشتهايي براي قربانيان همچنين پيشنهاداتي براي وارد عمل شدن مردم ايجاد شدند. به اين ترتيب، طبقات متوسط نوظهور درگير سياست ميشوند."آبهيجيت بانرجي " و "استر دوفلو " از "مركز اقدام بر ضد فقر " در موسسه فنآوري ماساچوست، گفتند: «از طبقات متوسط بسيار انتظار داريم. اين افراد انتظار ميرود نيروي غالب در زمينه ايجاد يا تثبيت دمكراسي باشند. آنان به عنوان يك گروه نيز ستون فقرات اقتصاد بازار به شمار ميروند. دنيا چشم به آنان دوخته است تا آن را از ركود نجات دهند. در پي وقوع بزرگترين افول اقتصادي از دهه 30 ميلادي تاكنون، بانك جهاني اعلام كرد كه "موتور جديد رشد تقاضاي خصوصي لازم است و ما شاهد گسترش پتانسيل طبقات متوسط در بازارهاي نوظهور هستيم.»اين گزارش ويژه به برآورد اين انتظارات ميپردازد و استدلال ميكند كه بسياري از اين افراد توجيهپذير هستند و مشاركت ميان طبقات متوسط براي توسعه اقتصادي به گونهاي خاص وجود دارد و فراتر از بازاري معمولي براي كالاهاي مصرفي غرب است. طبقه متوسط گاهياوقات ميتواند نقشي مهم در ايجاد و حفظ دمكراسي ايفا كند.اين گزارش درباره كشورهاي در حال توسعه و طبقه متوسط چشماندازي خوشبينانه دارد. اما اين كشورها داراي گروه همگن نيستند؛ بنابراين، تأثيرگذاري آنها متفاوت است. رفتارهاي طبقات متوسط وابسته به دولت و وابسته به بخش خصوصي تفاوت بسيار دارد.اما "هارولد مكميلان "، نخست وزير نجيبزاده انگليس، در پاسخ به اين پرسش كه اين طبقه متوسط چه كساني هستند، گفت: «اعضاي اين طبقه نه ثروتمند و نه فقير هستند بلكه در سطح بينابين قرار دارند. طبقه متوسط به مقوله درآمد همچنين برخي رفتارها مربوط ميشود و اين مقوله بيشتر از جنبه منطقي به جنبه اجتماعي ارتباط دارد.»يك طبقهبندي اساسي نيز كسب درآمد منطقي را از نشانههاي مردم طبقه متوسط معرفي ميكند. درآمدي كه براي اين افراد لازم است به استخدام رسمي و منظم به همراه درآمد و مزايا نياز دارد. احتمالاً 3 هزار دلار در سال براي شهرهاي بزرگ چين نظير "چونگكينگ " يا "چنگدو " كافي باشد اما در پكن يا شانگهاي كافي نيست. بنابراين، تعيين طبقه متوسط به طور قطع دشوار است.بازارهاي نوظهور احتمالاً دو طبقه متوسط دارند كه يكي از آنها بر اساس هر استانداردي متوسط محسوب ميشوند و برزيليها و ايتالياييهاي داراي درآمد متوسط را در بر ميگيرند. گروه ديگر با شمار نفوس بيشتر شامل افرادي ميشوند كه با استانداردهاي كشورهاي در حال توسعه در زمره طبقه متوسط هستند. اين گروه اكثريت جمعيت جهان در حال توسعه را به خود اختصاص دادهاند و سهم آنها از يك سوم كل جمعيت جهان در 1990 به 49 درصد در 2005 رسيد كه ميتوان آنها را طبقه متوسط در حال توسعه ناميد."سورجيت بهالا "،اقتصاددان هندي، با استفاده از تعريفي متفاوت از افراد داراي حقوق 10 تا 100 دلار گفت كه سهم طبقه متوسط از جمعيت كل دنيا بين سالهاي 1990 تا 2006 از يك سوم به بيش از نيم رسيد.بهالا گفت اين گروه همان طبقه متوسط نوع سوم است. گروه اول در قرن نوزدهم و با ايجاد توده نخست طبقه متوسط در اروپاي غربي شكل گرفت. گروه دوم طي دوره رشد تولد نوزادان بين 1950 تا 1980 در كشورهاي غربي تشكيل شد. گروه سوم نيز تقريباً به طور كامل در كشورهاي نوظهور مشاهده ميشود. بر اساس محاسبات بهالا، شمار افراد طبقه متوسط در آسيا از غرب بيشتر شده است.در بسياري از بازارهاي نوظهور نيز طبقه متوسط به طور پلهاي رشد نميكند بلكه بر اساس رشد اقتصادي افزايش مييابد.همزمان با رشد اقتصادي، جمعيت عظيمي از مردم وارد طبقه متوسط ميشوند و اين رشد شايد حتي سريعتر باشد.بر اساس تحقيق جديد "مارتين راواليون "، مدير گروه تحقيق و توسعه بانك جهاني، توزيع درآمد در كشورهاي در حال توسعه بين سالهاي 1990 و 2005 تغيير كرد.طي سالهاي 1990 تا 2005 سهم طبقه متوسط از جمعيت چين از 15 درصد به 62 درصد افزايش يافت. اين شرايط اكنون در هند مشاهده ميشود. شوراي ملي تحقيق اقتصادي در سال 2005 اعلام كرد كه سهم طبقه متوسط از جمعيت هند فقط پنج درصد بود اما اين سهم در سال 2015 پيشبيني ميشود كه به 20 درصد برسد و حتي تا سال 2025 به بيش از 40 درصد خواهد رسيد."هومي خاراس "، عضو موسسه نظرسنجي بروكينز در واشنگتن، استدلال كرد، نقطهاي كه فقير از آن وارد طبقه متوسط ميشود "لحظهاي شيرين از رشد " است. كشورهاي فقير ميتوانند حداكثر منفعت را از طريق تجارت بينالمللي براي كارگران ارزانقيمت خود به دست آورند. فارغ از آنچه ماركس از آن به عنوان "حماقت زندگي روستايي " ياد كرد، اين شرايط همچنين دورهاي از شهرسازي سريع را به دنبال داشته است و كشاورزان نيمهوقت سابق بهرهوري خود را چندين برابر بيشتر ميكنند. سرانجام اين نتايج در كاهش نابرابريهاي درآمدي ايجاد ميشود زيرا طبقه متوسط جديد در جايگاهي ميان نخبگان مرفه و فقراي روستايي قرار ميگيرند.بر اساس گزارش فارس به نقل از اكونوميست اكثر برآوردها حاكي از آن است كه طبقه متوسط بين سال جاري تا 2030 به بيش از دو برابر در سطح جهان افزايش مييابد كه اثرات اجتماعي ژرفي به همراه خواهد داشت.كارشناسان سياسي معتقدند با افزايش جمعيت طبقه متوسط جديد كه كمتر در بند سنن و آيين هاي قديمي خود است از سطح افراطي گري در جهان كاسته خواهد شد و تنش ها و درگيري هاي اجتماعي اگر نه سياسي كاهش مي يابد
http://strategicreview.blogspot.com/
ايران اکونوميست
بحران مالی جهان یک بحران صنعتی آفریده است دولتها برای حل این مشکل چه کنند؟ 00/0دلار بدون هزینه سوخت و حمل: این ارزانترین هزینه حملی است که شما باید برای حمل با کشتی یک کانتینر از جنوب چین به اروپا پرداخت کنید.اگر به تابستان سال 2007 نگاه کنید، متوجه خواهید شد که هزینه حمل چنین محمولهای 1400دلار میشد. وسایل نیمه خالی حمل بار تنها یکی از نشانههایی است که خبر از فروپاشی تولید میدهد.در آلمان سفارش برای ابزار ماشینآلات در ماه دسامبر نسبت به سال پیش 40درصد کاهش یافت. نیمی از حدود 9000 صادرکننده اسباب بازی در چین دچار فروپاشی شدند. تعداد محمولههای رایانههای نتبوک تایوانی در ماه ژانویه به یکسوم کاهش یافت. تعداد خودروهای مونتاژ شده توسط آمریکا در ژانویه 2008 تا 60درصد افت کرد.قدرت مخرب و جهانی بحران مالی در سال گذشته نمایان شد. شدت بحران تولید هنوز رو به وخامت است، چون این بحران در ابعاد ملی سنجیده میشود و بنابراین بحرانی ملی تلقی میشود، اما واقعیت این است که تولید نیز با بحرانی جهانی روبهرو است.در آمریکا و انگلستان تولیدات صنعتی طی سه ماه گذشته به ترتیب تا 6/3 و 4/4درصد سقوط کرد. (در مقیاس سالانه معادل سقوطی 8/13درصدی و 4/16درصدی). برخی از منتقدان داخلی از والاستریت و سیتی انتقاد میکنند، اما واقعیت این است که این سقوط در کشورهایی که وابستگی بیشتری به صادرات تولیداتشان دارند، شدیدتر است. این کشورها مجبور شدهاند به مصرفکنندگان کشورهای مقروض تکیه کنند.تولیدات صنعتی آلمان در فصل چهارم تا 8/6درصد سقوط کرد. این رقم در تایوان 7/21درصد و در ژاپن تا 12درصد است. این خود توضیحدهنده این مساله است که چرا در آنجا تولید ناخالص داخلی حتی سریعتر از دهه 90 میلادی در حال سقوط است.اگر چه تولیدات صنعتی آسیبپذیرند، اما تاکنون جهان چنین کاهشی را از اولین شوک نفتی در دهه 70 میلادی تاکنون به خود ندیده است. حتی در آن زمان کاهش به این گستردگی نبوده است.صنعت در اروپای شرقی مانند برزیل، مالزی و ترکیه در حال فروپاشی است. هزاران کارخانه در جنوب چین هماکنون تعطیل شدهاند. کارگران آنان برای تعطیلات سال نو در ژانویه به خانههایشان در حومه شهرها رفتند و میلیونها تن از آنان هرگز به سر کارشان باز نگشتند.برخی بر این باورند که تولید موضوعی خاص است چون سایر اجزای اقتصاد به آن وابسته است، اما در واقع اقتصاد چون شبکهای است که در آن هر چیزی به چیز دیگري وابسته است و درآن هر تولیدکننده خود یک مصرفکننده است.تفاوت بزرگ بین تولید و خدمات نیست بلکه بین مشاغل مولد و غیرمولد است. برخی از تولیدکنندگان این را میپذیرند، اما بلافاصله بحث دیگری را مطرح میکنند و آن این است که بحران کنونی مشاغل مولد و با مهارت بالا را هم مورد تهدید قرار میدهد. این روزها هر بندی از زنجیره عرضه به همه سایر بندها وابسته است. خودروسازان این مثال را میزنند که تولید مدل کاماروی جدید شرکت جنرال موتورز مورد تهدید قرار گرفت چون شرکتی که قطعات پلاستیکی آن را تولید میکرد دچار ورشکستگی شد. خودروسازان میگویند زیان خود جنرال موتورز موجب شکست دایمی زنجیره عرضه آمریکای شمالی میشود. آنها میگویند کمکها موجب میشود شرکتهای خوب یک روز دیگر بتوانند مبارزه کنند.اگر کمکهای مالی به هر بخش بیفایده است، پس چرا باید نظام مالی را نجات داد؟ قطعا نه برای نجات بانکداران و نه به خاطر آنکه کمکهای دولتی میتوانند یک صنعت مالی کارآمد بهوجود آورند. حتی بزرگترین طرحهای محرک اقتصادی مانند آنچه اوباما به تازگی به امضا رساند، ریشه مشکلات اقتصادی را هدف گرفتهاند. نجات بانکها بدون در نظر گرفتن اینکه چقدر آنها لیاقت دارند، با این هدف است که موجب شود جریان مالی به همه شرکتها سرایت کند. محرک مالی قرار است میزان تقاضا را افزایش دهد. با فروپاشی تولید، دولتها نباید طرحهای مربوط به بخشها را شدت بخشند. وظیفه اصلی آنها وسیعتر است اما از ضرورت کمتری برخوردار نیست. این وظیفه رونق هزینهها از طریق آزادسازی جریان مالی است.
نويسنده :حسین خانی
پایان انتخابات ریاست جمهوری در امریکا، سرآغاز یک سلسله بحثها و گمانه زنیها پیرامون تغییراتی در سیاست داخلی و جهانی امریکا شده است . تا اعلام کابینه دولت جدید امریکا و مشخص شدن سمت گیری سیاستهای جدید این کشور، به ویژه سیاست خارجی آن، این بحثها و رایزنیها ادامه خواهد یافت. شعار تغيير در تاريخ 200 ساله آمريكا چندين بار توسط نامزدهاي انتخابات رياست جمهوري و دو حزب حامي آنها مطرح شده است. اين شعار هر بار در زمان خود توانست جذاب باشد و مردم را مجاب نماید به طوری که مطرح كننده آنرا به كاخ سفيد بفرستد ( مانند دور اول ریاست جمهوری ریگان) اما تاثيري در بنيانهاي رفتاري نظام حكومتي آمريكا كه قابل ملاحظه باشد برجاي نگذاشت.نظریه کارکرد گرایینویسنده کتاب « جامعه شناسی سیاسی » معتقد است؛ شاید بتوان گفت که مسلطترین نگرش در جامعه شناسی معاصر غرب، نگرش کارکردگرایی است که ریشههای فکری آن نخست به کنت، دورکیم و وبر سپس به تالکوت پارسونز باز میگردد. از سوی دیگر، جرج ریتزر مولف کتاب «نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر» نیز چنین مطرح نموده است که دورکیم مانند کنت از نابسامانیهای اجتماعی بیزار و هراسان بود و به جای هرگونه انقلاب شدید اجتماعی و براندازی نظام موجود، از نظم و اصلاحات اجتماعی هواداری میکرد. وی در همین اثر خود از ایده قانون سه مرحلهای کنت، ایده تقسیم کار اجتماعی دورکیم و رشد عقلانیت وبر به عنوان دلیلی که از آنها به عنوان تکاملگرایان نام برده شده یاد کرده است. ریتزر، از دیدگاه کنت ابراز میدارد که؛ جهان بیشتر به دگرگونی فکری نیاز دارد و برای همین، کمتر دلیلی برای انقلاب اجتماعی و سیاسی باقی میماند. از این سخن، تاکید کنت بر خصلت نظامدار جامعه مستفاد میگردد. به عبارت دیگر، هر جامعهای قادر است تا در صورت بروز بحران به حالت تعادل وثبات باز گردد. در همین راستا نویسنده کتاب « جامعه شناسی سیاسی »، دیدگاه پارسونز را که تحت تاثیر سنت دوکیم قراردارد، چنین بیان میدارد؛ پارسونز معتقد است در جامعه واقعیتهایی موجود است که واقعیتهای اجتماعی غیر مادی مانند فرهنگ، نهادهای اجتماعی و وجدان جمعی سبب انسجام و تعادل در جامعه میگردند.از سوی دیگر، پارسونز تحت تاثیر وبر، برآن بود که جامعه بشری در حال عقلانی شدن است و این امر به نوبه خود ملاک تمایز جامعه سنتی از مدرن میباشد. در برداشت پارسونز فرض میشود که کل جامعه همانند سیستمی مرکب از بخشهای مختلفی است که هر یک کارویژهها و وظایف خاص خود را انجام میدهند و بین اجزای سیستم روابط مکمل و متقابلی وجود دارد. در این میان کارویژه نظام ارزشی هرجامعهای ایجاد مبانی همبستگی اجتماعی است. البته تصور جامعه به عنوان یک مجموعه و سیستم به این معنا نیست که در آن کشمکش و منازعه پدید نمیآید. اما به هر حال منازعه، ضرورتا موجب فروپاشی نظم نمیشود. ریتزر چهار کارویژه اصلی معروف به (AGIL) را که پارسونز برای هر نظام اجتماعی جهت حفظ، تداوم و استمرار خود مطرح میسازد چنین بیان میکند: 1 ـ انطباق با شرائط جدید و متغیر Adaptation2 ـ دستیابی به اهداف Goal – Attainment 3 ـ یکپارچگی Integration 4 ـ نگهداشت الگو Latancy پارسونز به تغییرات اجتماعی که در سه حوزه پدید میآیند نیز این گونه اشاره مینماید: 1. دگرگونی دوری و تکرار پذیر مانند دگرگونی حاصل از بحران های ادواری در اقتصاد. 2. رشد خطی که به معنی دگرگونیهای کمی هر یک از حوزههای اجتماعی مانند پیشرفت تواناییهای فنی، افزایش قدرت دولت و یا افزایش مشارکت در سیاست است. 3. دگرگونی ساختاری که تحولی کیفی در ساختارهای مختلف مانند خانواده یا شیوه تولید و مانند آن است. بر این اساس، تغییر اجتماعی از آن جا که بر تعادل سیستم اجتماعی تاثیر میگذارد بر ثبات نظام سیاسی نیز موثر واقع میگردد. اما با به کارگیری چهار کارویژه (AGIL)توسط سیستم، نظام اجتماعی به تعادل و ثبات باز میگردد. منظور از ثبات در سیستم نیز آن است که به طور منظم دادهها را دریافت و به بازده تبدیل میکند. از سوی دیگر اگر مدارِ داده، فرایند، بازده و بازخورد گسسته شود نظام سیاسی دچار اختلال میگردد. تحلیل کارکرد گرایانهیکی از مفاهیم مطرح در انتخابات امریکا که توسط اوباما عنوان شد، شعار «تغییر» بود و این امر حکایت از «تغییر محور» بودن این انتخابات داشت. شکست سیاستهای کلی نئوکانها و بوش در عرصه سیاست خارجی و داخلی یا حداقل عدم توفیق کاملشان از یکسو و نگرش ایدئولوژیک جرج دبلیو بوش ـ به عنوان دولت سوم ریگانیسم ـ به وقایع که دستاورد چندان قابل ملاحظهای نیز برای ایالات متحده به همراه نداشته، ازسوی دیگر سبب شد تا جامعه آمریکا که خواهان دگرگونی سیاستهای دولت امریکا در عرصه ملی و بینالمللی بودند به شعارهای سه گانه باراک اوباما در انتخابات یعنی «اميد»، «اراده» و «تغيير» متمایل شوند، زیرا جامعه آمریکا جامعه جوانی است که همواره بر، امید به آینده استوار بوده است. به عنوان مثال، هالبروک ـ نماینده سابق امریکا در سازمان ملل ـ طی مقالهای به طرح این موضوع پرداخت که در هر حال رئیس جمهور آتی، می بایست «تغییراتی» را ایجاد کند. بنابراین مشاهده میگردد جامعه امریکا به سطحی از آگاهی دست یافته بود که ایالات متحده به لحاظ موقعیت بینالمللی از شرائط مناسبی برخوردار نیست. این کشور علیرغم این که بزرگترین قدرت اقتصادی و نظامی دنیاست ولی به همین میزان مورد احترام نمیباشد. براین اساس مردم امریکا به این دریافت رسیده بودند که «زمان تغيير فرارسيده است». از اين رو اکثريت مردم از رای دادن به جان مک کين اجتناب ورزيدند. به باور آنها جان مک کين نه سمبل «تغيير»، بلکه ادامه دهنده سياستهای بوش بود. موارد ذکر شده در بالا مؤید این امر است که طی سالهای ریاست جمهوری بوش، به علت تاکید بیش از حد و برجستهسازی برخی مسائل مانند تروریسم، امنیت و سلاحهای کشتار جمعی؛ سایر مسائل مانند بحران اقتصادی، مسائل زیست محیطی و حمایت از تحقیقات در امور خیریه مانند بیماری ایدز، مغفول ماندهاند. لشگرکشی به افغانستان و عراق تا حد زیادی موقعیت دشواری را برای آمریکا رقم زده است. تاکید بیش از حد بر مسائل امنیتی در داخل این کشور، جامعه را تاحد زیادی با مشکل مواجه نموده است. این در حالی است که با وجود تضعیف موقعیت امریکا در پی دو جنگ ـ افغانستان و عراق ـ هنوز ادعای نقش آفرینی در معادلات جهانی را دارد. تمام این مسائل نشاندهنده به وجود آمدن گسست در مدار نظام اجتماعی (داده، فرایند، بازده و بازخورد) است و نظام سیاسی نیز به تأسی از سیستم اجتماعی دچار عدم تعادل گشته است. در ایالات متحده امریکا، نسبت به اجرای سیاستها اعم از داخلی و خارجی، دو مفهوم عمدۀ «تداوم» و «تغيير»، وجود دارند. چراکه تغییر در دلٍ ثبات و استمرار معنا پیدا کرده و در جهت اعتلای آن جامعه پیش میرود، در غیر این صورت جامعه مفروض دچار بی نظمی و آشوب میگردد. این کشور جهت گسترش ارزشهایی مانند آزادی، دمکراسی، حقوق بشر، صلح و رفاه دارای یک استراتژی کلان است که همیشه توسط روسای جمهور وقت پیگیری شده است. به عبارت دیگر دارای تداوم بوده است ولی در گزینش ابزار برای رسیدن به آن اهداف، شاهد تغییراتی در اجرا توسط برخی نسبت به سایرین بودهایم. در ایالات متحده همانند دیگر کشورها، چارچوبهای امنیت ملی، سیاست خارجی و سیاست دفاعی از اهمیت خاصی برخودار هستند. لذا در نتیجه انتخابات، تغییر و تحولات بنیادینی در این حوزه ها امکان وقوع ندارد و اگر تغییری اتفاق بیفتد در برهههای بلند مدت خواهد بود. بنابراین سئوال این است که؛ اوباما در پی «تغییر» چه چیزی است؟ به استناد عقیده پارسونز که در سطور پیشین ذکر شد، دگرگونی حاصل از بحرانهای ادواری در اقتصاد از جمله حوزههای تغییرات اجتماعی است. جامعه امریکا نیز برای ادامه حیات و جلوگیری از اختلال در عملکرد سیستم اجتماعیاش باید خودش را با شرائط جدید وفق داده تا یکپارچگی خود را حفظ نماید. بنابراین به نظر میرسد اوباما با اتخاذ تغییر در برخی تاکتیکها سعی دارد تا ثبات و تعادل را به جامعه بحرانزده امریکا بازگرداند تا همچنان موقعیت برتر این کشور در عرصه بینالمللی حفظ شود. بنابراین، تغییر در مبانی رفتاری و ارزشهای جامعه ایالات متحده نه ازسوی مردم و نه از سوی اوباما به عنوان هدف مطرح نبوده است. در این راستا میتوان به برخی از راهبردهای اوباما و دولت وی را به شرح زیر برشمرد: الف ) در عرصه سیاست داخلی در این حوزه به طورکلی میتوان از سیاست جایگزینی اقتصاد به جای امنیت و رعایت حقوق مدنی یاد کرد؛1. در حوزه مالیاتها ـ سیاستهای سنتی مالیاتی دمکراتها که شامل افزایش انواع مالیات است، ولی اکنون در این حوزه که خود شامل دو طیف از جامعه امریکا میشود یعنی درباره شرکتهای نفتی و اقشار کم درآمد متفاوت است. به عبارت دیگر، سیاستهای مالیاتی اوباما درباره شرکتهای نفتی، افزایش مالیات ولی درباره اقشار کم درآمد، شامل کاهش مالیات تا یک سقف معینی از درآمد حقوق بگیران و همچنین کاهش مالیات از نوع مستقیم آن یعنی مالیات بر مصرف است تا از این ره آورد بتواند با افزایش قدرت خرید این طیف، به تشویق مصرف گرایی، افزایش تولید و نهایتا به خروج از بحران اقتصادی کمک نماید. در این رابطه انتصاب سامرز به عنوان رئیس شورای اقتصاددانان کاخ سفید درخور تامل است. 2. اعتمادسازی جهت افزایش سرمایهگذاری ـ با توجه به این که بحران اقتصادی از بخش مالی آغاز و به سایر بخشها سرایت نموده است، تیم اقتصادی وی سعی دارد تا با جلوگیری از فعالیتهای دلال مآبانه برخی موسسات مالی به اعتمادسازی بین مردم، بورس و بانکها اقدام نموده و سبب افزایش سپرده گذاری آنها شود تا از این رهیافت به امر تولید برای خروج از بحران اقتصادی و رکود کمک نماید. 3. رعایت حقوق مدنی ـ این زمینه که شامل سه مورد؛ شنود مکالمات تلفنی، کنترل ایمیلها و نظارت بر بستههای پستی ارسالی، میشود که اوباما و دولت وی در نظر دارند تا با کاهش این نظارتها وکنترلها به افزایش ضریب امنیت و ارتقاء حقوق مدنی شهروندان آمریکایی کمک نماید. ب ) در عرصه سیاست خارجی با توجه به اظهارات اوباما در موضوعات سیاست خارجی و آغاز سفر خاورمیانهای وی از کشور افغانستان، به نظر می رسد موارد زیر از جمله تغییرات مطمح نظر وی باشند: ـ خروج و کاهش نیروهای نظامی امریکا در عراقـ افزایش نیروهای نظامی امریکا در افغانستان به عبارت دیگر، عراق از محوریت مبارزه با تروریسم خارج و افغانستان جایگزین آن خواهد شد. ـ توجه ویژه به پاکستان که از نگاه افرادی چون جوزف بایدن به عنوان دولت ورشکسته محسوب میشود و خاستگاه بنیادگرایی دینی در منطقه شبه قاره و خاورمیانه در این راستا یکی از راهبردهای وی فاصله گرفتن از سیاستهای یکجانبه گرایانه کنونی امریکا در عرصه خارجی، اتخاذ بُعد بینالمللیگرایی بیشتر و استفاده از سرمایه دیپلماتیک در سایه تلاشهای جمعی و بینالمللی (نهادگرایی) برای مبارزه با مشکلات است.
ایران شرقی
در روزهای 4 و 5 فوریه 2009، نشست سران کشورهای عضو پیمان امنیت جمعی و مجمع اقتصادی اورا سیا در مسکو برگزار گردید. مهمترین دستاورد این نشست توافق بر سر تشکیل نیروی واکنش سریع پیمان امنیت جمعی و تاسیس صندوق کمک به کشورهای عضو مجمع اقتصادی اوراسیا با هدف مقابله با پیامدهای بحران مالی جهانی می باشد.
بر اساس تصمیم سران عضو پیمان امنیت جمعی، نیروی واکنش سریع این سازمان، متشکل از 15 هزار نیروی نظامی خواهد بود که برای مقابله با عوامل تروریستی، قاچاق مواد مخدر و سایر عوامل ناامنی در قلمرو کشورهای عضو فعالیت خواهد کرد.
یکی از مسائلی که این نشستها را تحت تاثیر قرار داده بود، بحران آب و انرژی در آسیای مرکزی می باشد که طی سال های اخیر بر روابط سیاسی این جمهوری ها سایه افکنده است. زیرا بیش از یک دهه است که در میان جمهوری های منطقه، ازبکستان، قزاقستان و ترکمنستان از یک سو و تاجیکستان و قرقیزستان از سوی دیگر بر سر چگونگی استفاده از منابع آب و انرژی آسیای مرکزی اختلاف نظر شدیدی وجود دارد.
قرقیزستان و تاجیکستان بدلیل واقع شدن در منطقه کوهستانی، منابع آب دو رودخانه سیر دریا و آمودریا را در اختیار دارند. اما فاقد منابع و ذخایر نفت و گاز می باشند. این دو جمهوری بارها به کشورهای پایین آب، شامل ازبکستان، قزاقستان و ترکمنستان پیشنهاد کرده اند که در قبال دریافت آب مورد نیاز خویش از دوشنبه و بیشکک در فصل تابستان، سوخت مورد نیاز آنها (شامل نفت، گاز و برق) را در فصل زمستان تامین کنند. اما سه کشور یاد شده به بهانه این که نباید از آب به عنوان یک کالای تجاری استفاده کرد، با این طرح مخالفت می کنند.
به همین دلیل در فصل سرما با پایین آمدن سطح آب رودخانه ها و از کار افتادن نیروگاههای برق آبی، کشورهای تاجیکستان و قرقیزستان با مشکل جدی تامین برق مورد نیاز خود مواجه می شوند. از سوی دیگر کشورهای دارای ذخایر گاز خواستار محاسبه قیمت گاز صادراتی خود به کشورهای دارای منابع آب با قیمت های جهانی هستند. قیمتی که دو کشور فوق توانایی پرداخت آن را ندارند. به همین دلیل بیشکک و دوشنبه خواستار احداث سد و نیروگاههای برق آبی در مسیر رودخانه های داخلی خود هستند که با مخالفت تاشکند مواجه شده اند. در این بین مواضع کشورهای قزاقستان و ترکمنستان نیز تاحدود زیادی همسو با ازبکستان است.
این اختلافات سبب شده تا تلاش های تاجیکستان برای جذب سرمایه گذاری خارجی برای تامین اعتبار مالی مورد نیاز تکمیل و احداث سدها و نیروگاههای برق آبی مورد نظر خود از جمله راغون و سنگ توده با مشکل جدی مواجه شود. در ظاهر قرقیزستان با روسیه در زمینه ساخت نیروگاه "قنبرآتا" به ازای بستن پایگاه هوایی "مناس" به توافق رسیده و مسکو به این منظور 1.7 میلیارد دلار اعتبار مالی به قرقیزستان اختصاص خواهد داد.
اما تاجیکستان به دلیل مخالفت ازبکستان با احداث سد مرتفع و عظیم 345 متری نیروگاه برق آبی راغون که به ادعای تاشکند مشکل کمبود آب برای بخش کشاورزی این کشور را در تابستان تشدید خواهد کرد، مانع اجرایی شدن این طرح می شود. به همین دلیل هم سخنان دمیتری مدودف رئیس جمهور روسیه که در سفرش به تاشکند و در دیدار با کریم اف همتای روس وی در حمایت از موضع ازبکستان در مسئله آب و انرژی صورت گرفت، با اعتراض شدید تاجیکستان مواجه شد. زیرا مدودف در دیدار با همتای ازبک خود بدون نام بردن از کشور خاصی، گفت: کشورهای دارای منابع آب باید منافع همسایگان خویش را مد نظر قرار دهند.
به همین دلیل سخنگوی وزارت خارجه تاجیکستان اعلام کرد که رحمان در نشست سران پیمان امنیت جمعی و مجمع اقتصادی اوراسیا شرکت نخواهد کرد، مطبوعات و محافل کارشناسی تاجیکستان نیز به شدت از روسیه انتقاد کرده و این کشور را به جانبداری از ازبکستان در بحث احداث نیروگاههای برق آبی متهم کردند.
اما بالاخره امام علی رحمان رئیس جمهور تاجیکستان به مسکو رفت و در هر دو نشست شرکت کرد. تردید رحمان برای شرکت در این اجلاس و مشکلاتی که بر سر اقامت وی در مسکو پیش آمد، جنجال هایی را در محافل مطبوعاتی در پی داشت. برخورد سرد مقامات روسیه با رئیس جمهور تاجیکستان پس از آن صورت گرفته است که رئیس جمهور روسیه در اسفر اخیر خود به تاشکند، پس از امضا چند موافقتنامه و یادداشت تفاهم با همتای ازبک خود، از موضع ازبکستان در زمینه بهره برداری از منابع آب کشورهای آسیای مرکزی از جمله تاجیکستان، حمایت کرده و گفته بود کشورهاي شمال رودخانه هاي "سيردريا" و " آمودريا" به هنگام طراحي و ساخت نيروگاه هاي جديد برق، بايد رضايت ديگر کشورهاي همسايه و پايین دست منابع آب منطقه را جلب کنند.. موضعی که مقامات دولت تاجیکستان انقلاب را برخلاف منافع ملی خود قلمداد می کند.
اکثر کارشناسان و تحلیلگران معتقدند که با مد نظر قرار دادن حضور بیش از یک میلیون مهاجر کاری تاجیک در روسیه که سالیانه نزدیک به 2 میلیارد دلار در آمد مالی به کشور خویش وارد می کنند، و همچنین در هم تنیدگی اقتصاد تاجیکستان با اقتصاد روسیه، مقامات تاجیکستان باید ضمن رعایت اصل عزت در روابط سیاسی در موضع گیریهای خود در قبال روسیه نزاکتهای دیپلماسی و احتیاط سیاسی مراعات شده و از موضع گیری های صریح و رادیکال، بدون در نظر گرفتن پی آمدهای آن، خودداری شود.
نويسنده: طه محمدی مزینان
مقدمه
در سالهاى اخير نظريه گفتمان در حوزههاى مختلف علوم انسانى كاربرد وسيعى يافته است. شايد بتوان مهمترين دليل رشد اين نظريه را نارضايتى از پوزيتيويسم، به خصوص در رشتههايى چون علوم سياسى و جامعهشناسى دانست. رشد اين نظريه همچنين تحت تأثير چرخش زبانى در دهه 1970 و نظريههاى هرمنوتيك، نظريه انتقادى و پساساختارگرايى در دهه 1960 و 1970 قرار داشته است.
اين نظريه بر نقش زبان در بازنمايى و نيز ايجاد واقعيت اجتماعى تأكيد مىكند. بنابراين نظريه، دسترسى به واقعيت تنها از طريق زبان ميسر است؛ اما بازنمايى واقعيت از طريق زبان هرگز بازتاب واقعيت از پيش موجود و عينى نيست، بلكه در اين بازنمايى، زبان در ايجاد واقعيت نقش ايفا مىكند. در واقع جهان محصول گفتمانهاست. البته اين نظريه وجود واقعيت را نفى نمىكند، اما معتقد است اشيا و پديدهها تنها از طريق گفتمان معنا مىيابند؛ براى مثال طغيان رودخانه و جارى شدن سيل حادثهاى است كه مستقل از تفكر و ذهنيت مردم روى مىدهد، اما از همان زمان كه مردم شروع به معنادهى به آن مىكنند تبديل به موضوعى گفتمانى مىشود و افراد براساس گفتمانهاى مختلف، آن را به خشم خدا، سوء مديريت دولتى، ال نينو، خرابى سيل بند و... نسبت مىدهند و به اين ترتيب، اين واقعه براساس هر گفتمان معناى متفاوتى پيدا مىكند؛ اما دامنه گفتمان فقط به معنا بخشى محدود نمىشود، بلكه هر يك از اين دريافتها سلسله اعمال خاصى را ايجاب مىكنند و پيامدهاى خاص اجتماعى به دنبال دارند؛ از اين رو در مثال بالا، براساس هر گفتمان تصميمات متفاوتى چون ساختن سيل بند، دفاع از سياستهاى زيست محيطى، انتقاد از دولت و يا تقويت دين دارى اتخاذ مىشود. بنابراين گفتمانها به واقعيت معنا مىدهند و جهان اجتماعى در نتيجه همين فرايند معنا بخشى ساخته مىشود و تغيير مىكند؛ به عبارت ديگر، در اين نظريه زبان صرفاً گذرگاه انتقال اطلاعات و بازنمايى صرف واقعيت نيست، بلكه ماشينى است كه جهان اجتماعى را مىسازد و معنادار مىكند. هويتها و روابط اجتماعى نيز محصول زبان و گفتمانها هستند و تغيير در گفتمان تغيير در جهان اجتماعى را به همراه خواهد داشت و نزاع گفتمانى به تغيير و باز توليد واقعيت اجتماعى منجر مىشود. همچنين اين نظريه بر تاريخى و فرهنگى بودن هويت و دانش انسانى تأكيد مىكند.
در گرايشهاى مختلف علوم انسانى تفسيرهاى مختلفى از نظريه گفتمان وجود دارد. در حوزه علوم سياسى لاكلا و موف مهمترين نظريه گفتمانى را ارائه كردهاند. اين مقاله به تبيين نظريه گفتمانى لاكلا و موف مىپردازد.
تبارشناسى نظريه گفتمان
سوسور، زبان شناس سوئيسى، با طرح ساختارهاى زبانى اولين قدمها را در ايجاد نظريه گفتمان برداشت، هر چند مدتها طول كشيد تا نظريه وى براى فهم و توضيح فرايندهاى اجتماعى به كار آيد. سوسور زبان را نظامى از اصطلاحات مرتبط بدون ارجاع به زمان ( synchronic ) در نظر مىگرفت و خصلت در زمانى ( diachronic ) و متحول آن را فرعى تلقى مىكرد. زبان به مثابه نظام نشانهها ( langue ) شامل قواعد ضرورى است كه سخنور اگر مىخواهد با ديگران ارتباط معنادارى پيدا كند بايد به آن وفادار بماند. در اين جا ساخت ثابت زبان مدنظر سوسور است كه به عنوان شبكهاى از نشانهها، كه هر يك به ديگرى معنا مىدهند، در نظر گرفته مىشود. زبان به اين معنا با گفتار ( parole ) متفاوت مىشود؛ گفتار عمل فردى است، اما زبان امرى اجتماعى است.2 گفتار استفاده موقعيتمند زبان توسط كاربران در شرايط متفاوت است. سوسور به ساخت اصلى زبان اهميت مىدهد و گفتار را به دليل رخنه سليقهها و اشتباهات افراد ارزشمند تلقى نمىكند. عنصر اصلى زبان در نظريه سوسور نشانهها هستند. نشانهها دال و مدلول را به هم مرتبط مىكنند؛ اما هيچ ارتباط ضرورى و طبيعى حتى وضعى نيز بين دال و مدلول وجود ندارد. رابطه دال و مدلول اختيارى و اتفاقى ( arbitary ) است.3
به عبارت ديگر عرف است كه معنايى را به نشانهاى اسناد مىدهد. بنابراين رابطه دال و مدلول تنها در درون يك نظام معنايى خاص برقرار مىشود و نه براساس واقعيت بيرونى يا قواعد منطقى. هويت و معناى هر نشانه يا دال در زبان نه با ارجاع به جهان اشيا در خارج بلكه در تمايز با نشانههاى ديگر تثبيت مىگردد. بنابراين نشانهها هويتى ارتباطى دارند و در تمايز با ديگر نشانهها در درون يك نظام معنايى معنا مىيابند؛ براى مثال مفهوم پدر در تمايز با مادر، برادر، خواهر و... درك مىشود. سوسور زبان را به بازى شطرنج تشبيه مىكند كه هر نشانه، هويت و ارزش خود را در ارتباط با ديگرى و در چارچوب يك نظام قواعد كسب مىكند.4 بنابراين يك عنصر، دال يا كلمه زمانى اهميت دارد كه در كل نظام ملاحظه شود. كلمات و نهادها نيز چون اجزاى بازى شطرنج نيازمند مجموعهاى مشترك از ارزشها و قواعدند. نظريه پردازان گفتمان نظريه سوسور در مورد هويت ارتباطى نشانهها را مىپذيرند، ولى تمايز دقيق زبان و گفتار را نمىپذيرند و معتقدند نشانهها در كاربرد معنا دست مىيابند. هر نشانه براساس موقعيتهاى مختلف، معانى متعددى به دست مىآورد. به همين دليل در اين نظريه تثبيت معناى نشانه موقتى و زمانمند است و ساخت زبان همواره در طى كاربرد تغيير مىكند.
لوى استروس با استناد به نظريات سوسور، تحليل ساختارى وى را به حوزه علوم اجتماعى تسرى داد. در نظريات مردم شناسانه وى بر ساختارهاى عميق و نا آگاهانهاى تأكيد مىشد كه اعمال و كنشهاى مختلف را در بر مىگيرند و در زبان، اسطورهها و نظامهاى طبقه بندى و تمايز گذارى مثل توتميسم، نوع لباس و آداب و رسوم نمود پيدا مىكنند. ساختارگرايى استروس كوششى براى يافتن ساختارهاى غير قابل تغيير يا كلياتى صورى ( formal universals ) است كه بازتاب دهنده ماهيت خرد آدمىاند.5
برخى از متفكران ماركسيست نيز مجذوب ساختارگرايى شدند و اين موضوع آنها را به تحليل ساختارهاى كلان اجتماعى برانگيخت. آلتوسر، متفكر ماركسيست فرانسوى، مهمترين نظريهپرداز ساختار گرايى است كه بر نظريههاى گفتمان به خصوص در فهم از سوژه تأثير گذاشته است. وى سوژه را مقهور ساختارهاى ايدئولوژيك مىديد و براى آن استقلال و آزادى عمل قائل نبود. به نظر او، ايدئولوژى، فرد را در موقعيتهاى خاص قرار مىدهد ( interpellation ) و اعمال خاص ناشى از اين موقعيت از فرد انتظار مىرود. ساختارگرايى گرچه خود در نقد پوزيتيويسم موفقيتهاى بسيارى داشت، اما تأكيد بر اولويت ساختارها و خصلت بسته، تثبيت شده و خود تعيّن بخش آنها و نيز عدم تاريخمندى ساختارها و خصلت محافظه كارانه اين نظريه ضعفهايى بود كه آن را به تدريج به حاشيه راند. اين ضعفها در نظريات سوسور نيز وجود داشتند، زيرا كه وى نظام زبانى را كامل و بسته تلقى مىكرد و ساختارهاى زبانى را فرازمانى مىديد.
ژاك دريدا با تأكيد بر ضعفهاى نظريه سوسور و ساختارگرايى، پسا ساختارگرايى را مطرح كرد. شالوده شكنى ( Deconstruction ) مهمترين مفهومى است كه دريدا مطرح مىكند. اين مفهوم به معناى جست و جوى نهادها و بنيادها و ساختار شكنى سنت و كشف عناصر سازنده آن است.6 دريدا با شالوده شكنى تفكر خود بنياد و استعلايى، تقابلهاى دو قطبى و تمايزات دو گانه در انديشه غربى را از اين منظر بررسى مىكند و بدين ترتيب مقولات ضرورى و پيشين موجود در تاريخ فلسفه غرب را منظومهاى از گزينشهاى صرفاً امكانى و اختيارى قلمداد مىكند.7 شالوده شكنى نشان مىدهد كه چگونه گفتمانهاى استعلايى از درون آسيب پذيرند و موجوديت و هويت خود را مديون غيريت و تقابل با ديگرى هستند.
هدف دريدا رفع ضعفهاى نظريه سوسور با شالوده شكنى تمايز مفهومى دقيق سوسور بين نوشته و گفتار و دال و مدلول و همچنين نقد كاربرد ساختارگرايى سوسور در علوم اجتماعى است. دريدا نظريه سوسور در مورد اولويت گفتار بر نوشته را همچون ساير تمايزات دو گانه در انديشه غربى مردود مىشمارد.8 به نظر وى اين تمايزات يك درون و ذات و ماهيت برتر را در مقابل يك بيرون اخراج شده و طرد شده كه عرضى و امكانى است شناسايى مىكنند. دريدا مىگويد اگر غير طرد شده براى تعريف ماهيت ضرورى است پس خود بخشى از هويت آن را تشكيل داده است. بنابراين مفاهيم با غير خود معنا مىيابند و غير، جزئى از هويت آنها تلقى مىشود. وى از بحثهاى پديدارشناسى و هرمنيوتيكى براى شناخت و تحليل زبان استفاده مىكند و مفاهيم جديدى را ارائه مىدهد.
او براى توضيح روند تثبيت معنا از واژه ( differance ) استفاده مىكند. اين واژه به معناى تفاوت و نيز به معناى تعويق و تعليق است و اين نكته را ياد آورى مىكند كه تثبيت يك معنا با تمايز از ديگران و نيز تعليق معانى جايگزين صورت مىگيرد. زمانى كه يك معنا براى يك نشانه تثبيت شد معانى ديگرى كه اين واژه مىتوانست داشته باشد معلق مىشوند. اين مفهوم همچنين به تاريخى بودن و امكانى بودن شكلگيرى هويتها اشاره دارد. تأييد يك معنا و تعليق معانى ديگر تاريخى و نيز احتمالى است.
در نظريه دريدا گفتمانها نظامهاى زبانى ناتمامى هستند كه توسط نمايش يا بازى تمايزات توليد مىشوند و نقش واسطه را براى فهم ما از جهان ايفا مىكنند و تجربه ما از جهان را سامان مىدهند. در عين حال بايد توجه داشت كه گفتمانها براى بازنمايى جهان با محدويتهايى روبه رو هستند. نشانهها تاريخى و وابسته به موقعيت و متن هستند و به همين دليل نظام زبانى نمىتواند هويت نشانهها و لذا روابط ميان نظريهها، كلمات و اشيا را تثبيت كند. بنابراين تثبيت كامل معنا و رسيدن به يك نظام بسته گفتمانى امكانپذير نيست.9 بنابراين دريدا بر لزوم وجود يك غير يا بيرون سازنده ( constitutive outside ) براى شكلگيرى هويت تأكيد مىكند. هر ساختار گفتمانى براى ايجاد خود نيازمند يك غير است. غيريت از منظر دريدا هم شرط امكان و هم شرط عدم امكان گفتمانها محسوب مىشود. غير اگر چه در شكلگيرى ساختار گفتمانى نقش اصلى را ايفا مىكند، ولى خود مىتواند آن را متحول نمايد؛ بنابراين هم انسجام و هم فروپاشى ناشى از اين است. همچنين دريدا ساختارها را ذاتاً نامتعين و متكثر تصور مىكند. ابهام و عدم قطعيت ( undecidability ) ذاتى ساختارهاست و نمىتوان بر آن غلبه كرد.
در انديشههاى دريدا مفهوم سوژه انسانى رنگ مىبازد. انسان در درون و محدوده ساختارهاى موجود و از جمله زبان عمل مىكند. در واقع انسان زبان را نمىسازد و آن را براى فهم جهان به كار نمىگيرد، بلكه زبان فهم انسان را شكل مىدهد.10
انديشمند ديگرى كه تحولى اساسى در مفهوم گفتمان به وجود آورد ميشل فوكو است. فوكو دو برداشت نسبتاً متفاوت تحت عنوان ديرينهشناسى و تبارشناسى ارائه مىكند. نظريه گفتمان فوكو بخشى از نظريه ديرينهشناسى اوست. از منظر فوكو گفتمان از تعداد محدودى گزاره تشكيل شده كه براى ظهور آنها شرايط خاصى مىتواند تعريف شود. گفتمان در اين معنا ابدى و آرمانى نيست و از ابتدا تاريخى و زمانمند است.
به نظر او حقيقت محصول گفتمانهاست و نظامهاى مختلف معرفت تعيين مىكنند كه چه چيزى درست و چه چيزى غلط است، لذا جست و جوى حقيقت ناب بيرون از گفتمانها بيهوده است. هدف فوكو جست و جوى نظامهاى مختلف دانش و گفتمانها و قواعدى است كه تعيين مىكنند چه چيزى را بايد گفت يا نبايد گفت و كدام درست و كدام غلط.
بنابراين در ديرينهشناسى وى در صدد توضيح قواعد صورت بندى است كه به گفتمانها ساخت مىدهند و شرايط امكان تشكيل علوم اجتماعى را فراهم مىآورند. ديرينهشناسى بر اصل گسست و عدم تداوم تكيه مىكند و در پى آن است كه دورههاى مستقل و متمايز را در تاريخ بشناسد و عناصر همسوى يك نظام زبانى - معرفتى را گرد آورد و قواعد حاكم بر آنها را معين كند.11 در اين جا فوكو مىكوشد تا گزارشهاى انسان محور از گفتمان را طرد كند، زيرا به نظر او اينها يك سوژه بنيان گذار را به عنوان منشأ گفتمان مطرح مىكنند كه عامل تداوم و هويت آن نيز محسوب مىشود، در حالى كه چنين سوژهاى وجود ندارد. دومين تلاش وى نقد جست و جوى يك منشأ يا علت واقعى براى گفتمان است؛ پيچيدگى گفتمان مانع از آن است كه آن را به حوزه خاصى چون عوامل مادى - مثلاً در ماركسيسم - تقليل داد. نكته ديگرى كه وى مىكوشد آن را در ديرينهشناسى بسط دهد نقد نظرياتى است كه صورتبندىهاى گفتمانى را منسجم و يكپارچه مىپندارند، زيرا به نظر فوكو صورتبندىهاى گفتمانى پراكندهاند و واضح و منسجم نيستند. همچنين فوكو در صدد تبيين قواعد هدايت كننده توليد گزارههاى گفتمانى بر مىآيد و توضيح مىدهد كه چگونه اين قواعد صورت بندى، اشيا، شيوههاى سخن و مفاهيم يك گفتمان را ساختمند مىكنند. در اين جا وى در مقابل نظرياتى قرار مىگيرد كه واقعيت از پيش موجود را فرض مىگيرند. چيزها در نظريه فوكو در درون گفتمان و در طى فرايندهايى خاص، شكل مىگيرند.
فوكو همچنين به فرايندهاى توليد گفتمان اشاره مىكند. در طى اين فرايندها برخى از گفتمانها، ممنوع يا سركوب و برخى ديگر پذيرفته مىشوند. گفتمانها در اين فرايند به مستدل و نامستدل و درست و غلط تقسيم مىشوند و در طى فرايندى كه اراده معطوف به حقيقت ناميده مىشود گفتمانهاى درست بر غلط ترجيح داده مىشوند. هدف فوكو در اين جا كشف قواعدى است كه در تعيين گزارهها به عنوان درست و غلط نقش دارند.
فوكو در آثار متأخر خود به تبارشناسى روى آورد. در اين جا وى عمدتاً به رابطه قدرت، دانش و حقيقت مىپردازد. در واقع تبارشناسى دل مشغول مركزيت قدرت و سلطه در شكلگيرى گفتمانها، هويتها و نهادهاست و مىكوشد خصلت قدرت محور گفتمانهاى حاكم را بسط دهد. به نظر فوكو قدرت را نبايد به نهادهاى سياسى محدود كرد؛ قدرت در تمام جامعه جارى است و نقشى مستقيماً مولد ايفا مىكند.12
فوكو در تبارشناسى، پيدايش علوم اجتماعى و بسط آنها را با قدرت پيوند مىزند. به نظر او دانش عميقاً با روابط قدرت در آميخته و همپاى پيشرفت در اعمال قدرت پيش مىرود؛ به عبارت ديگر، هر جا قدرت اعمال شود دانش نيز توليد مىشود.13 از اين منظر علوم انسانى در درون شبكه روابط قدرت شكل گرفتهاند و در مقابل، خود به پيشبرد تكنولوژىهاى قدرت يارى رساندهاند. بنابراين فوكو مىكوشد تا روابط متقابل قدرت و دانش را بررسى كند و خصلت قدرت محور دانش اجتماعى مدرن و نظامهاى حقيقت را برملا سازد.
نظريه گفتمانى لاكلا و موف
اين دو متفكر نظريه خود را با استفاده از سنت ماركسيستى به خصوص انديشههاى گرامشى و ساختارگرايى التوسر و پسا ساختارگرايى دريدا و فوكو اولين بار در كتاب هژمونى و استراتژى سوسياليستى در سال 1985 بسط دادند. هدف اين كتاب ارائه تحليلى جديد از جامعه سرمايه دارى صنعتى معاصر و راهبردى مناسب براى چپ بحران زده اروپاست. به نظر لاكلا و موف، چپ نبايد در مقابل سرمايهدارى و نوليبراليسم موضع انفعالى به خود بگيرد و آرمانهاى خود را فراموش كند و از سوى ديگر اصرار بر ماركسيسم در شكل كلاسيك يا حتى نظريات اخير ماركسيستى نمىتواند راه مناسبى براى چپ تلقى شود و همچنان بحران را حفظ خواهد كرد. هدف لاكلا و موف استفاده از روش گفتمانى براى تبيين جامعه معاصر و ارائه استراتژى راديكال دموكراسى به عنوان راهبردى مطمئن براى احزاب و متفكران چپ در دنياى معاصر است. آنها بر ارزشهاى ليبرال دموكراسى همچون آزادى و برابرى تأكيد مىكنند و معتقدند به جاى طرد اين ارزشها بايد سرمايه دارى را به عنوان نظام سلطهاى كه امكان تعميق اين ارزشها را از بين برده است به نقد كشيد.14
بنابراين لاكلا و موف بر خصلت ضد كاپيتاليستى انديشههاى خود تأكيد مىكنند و با هر گونه تسليم در مقابل سرمايهدارى به بهانههايى چون جهانى شدن مخالفند و همچنان از سوسيال دموكراسى دفاع مىكنند. به عبارت ديگر، هدف لاكلا و موف تثبيت يك جبهه جديد عليه سرمايهدارى است.
اين كتاب در فصل اول به نقد تاريخ ماركسيسم مىپردازد. به نظر اين دو ماركسيسم از همان اوايل ظهورش به عنوان يك گفتمان سياسى با بحران روبه رو بود؛ بحرانى كه ريشه در تعارض منطق جبر و ضرورت از يك سو و منطق تصادف، اراده و امكان از سوى ديگر داشت. اين تعارض در نوشتههاى ماركس كاملاً مشهود است.15 عدم تحقق پيش بينىهاى جبر گرايانه ماركس زمينه تحول در ماركسيسم را فراهم آورد. برنشتاين با توجه به تحولات جامعه سرمايه دارى، بر استقلال حوزه سياست در شرايط جديد تأكيد كرده و اكونوميسم جبرگرايانه را مردود شمرده است.16 بنابراين تحت تأثير واقعيتهاى اجتماعى جبر گرايى و اقتصاد گرايى به تدريج رنگ باخت و ماركسيسم به عنوان يك رهيافت علمى و كاشف قوانين عينى تاريخ فراموش شد. كوشش ماركس در فهم قوانين عينى تحول تاريخى عملاً به شكست انجاميده و اين امر راه را براى گسترش حوزه امكانيات و تصادفى ديدن پديدهها باز مىكرد.
لاكلا و موف سپس به تحولات مفهوم هژمونى در ماركسيسم مىپردازند. تاريخچه اين مفهوم در واقع گسترش حوزه سياست را در ماركسيسم نشان مىدهد. از كائوتسكى ماركسيستها به اهميت حوزه سياست پى بردند. بررسى نقش روشنفكران به عنوان واسطه سياسى كه آگاهى و هويت طبقه كارگر را رشد مىدادند در همين راستا بود. اما همچنان تصور اين بود كه طبقات پديدههايى عينى و ضرورىاند و هويت فرد را كاملاً تثبيت مىكنند. از گرامشى مفهوم هژمونى به عنوان يك فرايند سياسى كه عناصر مختلف را مفصل بندى مىكند و هويتها را شكل مىدهد وارد انديشه ماركسيستى شد. فرايند هژمونى فرايند تثبيت موقت هويتها بود. بدين ترتيب اتحاد و انسجام طبقات و سوژههاى طبقاتى به مجموعهاى از موقعيتهاى متزلزل ولى به هم پيوسته تجزيه شد كه از طريق فرايند هژمونى منسجم مىشدند.17 در واقع هويتهاى فردى و جمعى و انسجام طبقاتى محصول هژمونى بود و نه پيامد قوانين عينى و ضرورى حوزه اقتصاد. منطق هژمونى هويتهاى ثابت و عينى را در هم مىشكند و آنها را حاصل مفصلبندىهاى هژمونيك كه كاملاً امكانى و تصادفى هستند مىگيرد.
لاكلا و موف نظريه خود را بر بسط مفهوم هژمونى و پيامدهاى آن متكى مىكنند و از طريق بسط اين مفهوم به اين نتيجه مىرسند كه هويتى كه به كارگزاران اجتماعى داده مىشود تنها با مفصل بندى در درون يك صورت بندى هژمونيك به دست مىآيد و هيچ ثبات و عينيتى ندارد. فرايند هژمونى و صورتبندىهاى هژمونيك نيز خود موقتىاند و لذا هيچ گاه جامعه به تثبيت نهايى نمىرسد. بنابراين تأكيدى كه ماركسيسم بر كارگران به عنوان كارگزاران سوسياليسم مىگذاشت در منطق هژمونى رنگ مىبازد؛ هيچ ارتباط ضرورى ميان سوسياليسم و موقعيت كارگزاران اجتماعى در روابط توليد وجود ندارد و ارتباطى كه بين اينها برقرار مىشود از طريق مفصلبندىهاى هژمونيك بيرونى و سياسى است. بنابراين هرگونه پيوند بين عناصر اجتماعى و اهداف خاص سوسياليستى و غير سوسياليستى رابطهاى هژمونيك است. هيچ گونه قانون ضرورى در تحولات تاريخى نيز وجود ندارد. جهتگيرى تاريخ را نمىتوان پيشبينى كرد. همه چيز بستگى به صورتبندىهاى هژمونيك سياسى دارد كه نزاعها و تقاضاهاى مختلف اجتماعى را در درون خود مفصلبندى مىكنند و به آنان جهت مىدهند. منطق نظريه هژمونى نفى سوژههاى تاريخى است كه كارگزار تحولات اجتماعى تلقى مىشدند. بنابراين لاكلا و موف با استفاده از نظريه گرامشى و مفهوم هژمونى، نظريه گفتمانى خود را توضيح مىدهند. در اين جا تبيين اين نظريه را با مفاهيم اصلى آن آغاز مىكنيم.
مفاهيم
مفصل بندى ( articulation ) : هر عملى كه ميان عناصر پراكنده ارتباط برقرار كند، به نحوى كه هويت و معناى اين عناصر در نتيجه اين عمل اصلاح و تعديل شود.18
گفتمان ( discourse ) : كليت ساختار دهى شدهاى كه از عمل مفصل بندى حاصل مىشود گفتمان نام دارد. گفتمانها از مجموعهاى از اصطلاحات تشكيل مىشوند كه به شيوهاى معنادار به هم مرتبط شدهاند19 در واقع گفتمانها صورتبندى مجموعهاى از كدها، اشيا، افراد و... هستند كه پيرامون يك دال كليدى جا يابى شده و هويت خويش را در برابر مجموعهاى از غيريتها به دست مىآورند. گفتمانها تصور و فهم ما از واقعيت و جهان را شكل مىدهند. بنابراين معنا و فهم انسان از واقعيت همواره گفتمانى و لذا نسبى است. همچنين گفتمان از اين منظر تمام قلمرو زندگى اجتماعى را در بر مىگيرد.20 لاكلا و موف تمايز حوزه گفتمانى و غير گفتمانى را كه در نظريه فوكو و بسيارى از انديشمندان ديگر وجود دارد مردود مىشمارند و بر گفتمانى بودن تمام حوزههاى اجتماعى تأكيد مىكنند. بنابراين تحليل گفتمانى لاكلا و موف با مجموعه وسيعى از دادههاى زبانى و غير زبانى ( گفتارها، گزارشها، حوادث تاريخى، مصاحبهها، سياست گزارىها، اعلاميهها، انديشهها، سازمانها و نهادها ) به مثابه متن برخورد مىكند.21
عناصر ( elements ) : دالها و نشانههايى كه معناى آنها تثبيت نشده است و گفتمانهاى مختلف سعى در معنادهى به آنها دارند. عناصر دالهاى شناورى ( floating signifiers ) هستند كه هنوز در قالب يك گفتمان قرار نگرفتهاند. هر دال قبل از ورود به گفتمان عنصر محسوب مىشود.
لحظهها ( moment ) : دالها و عناصرى كه در درون يك گفتمان مفصل بندى شدهاند و به هويت و معنايى موقت دسته يافتهاند؛ براى مثال آزادى كه در گفتمان ليبراليسم كلاسيك در معناى عدم اجبار خارجى موقتاً تثبيت شده است. بايد توجه داشت كه معانى و هويتها همواره نسبىاند و امكان تغيير آنها بر حسب تغيير گفتمان وجود دارد. هيچ گاه معنا كاملاً تثبيت ( fix ) نمىشود.
انسداد و توقف ( closure ) : تعطيل موقت در هويت بخشى به نشانهها و تثبيت موقت معناى يك نشانه در يك گفتمان يا به طور كلى تثبيت گفتمان، كه البته هيچ گاه كامل نيست و همواره نسبى و موقتى است. هر عنصر زمانى كه به لحظه تبديل مىشود موقتاً از شناور بودن خارج شده و معنايى ثابت مىگيرد.
دال مركزى ( nodal point ) : اين مفهوم را لاكلا و موف از لاكان وام گرفتهاند. ( capitapointde ) دال مركزى نشانهاى است كه ساير نشانهها در اطراف آن نظم مىگيرند. هسته مركزى منظومه گفتمانى را دال مركزى تشكيل مىدهد و جاذبه اين هسته ساير نشانهها را جذب مىكند؛ مثلاً آزادى در ليبراليسم يك دال مركزى محسوب مىشود و مفاهيمى چون دولت، فرد و برابرى در سايه اين دال و با توجه به آن معنا پيدا مىكنند.
حوزه گفتمانگى ( field of discursivity ) : محفظهاى از معانى اضافه و بالقوه در بيرون از منظومه گفتمانى خاص كه توسط آن طرد شدهاند و مواد خامى براى مفصلبندىهاى جديد محسوب مىشوند. هر دال معانى متعددى مىتواند داشته باشد و هر گفتمان با تثبيت يك معنا معناهاى بالقوه زيادى را طرد مىكند. اين معانى همچنان موجودند و امكان ظهور در گفتمانى ديگر و شرايطى ديگر را دارند.
امكان و تصادف ( contingency ) : از مفاهيم بنيادين نظريه لاكلا و موف محسوب مىشود. اين مفهوم كه ريشه در مفهوم تصادف و عرضيات در فلسفه ارسطو دارد، در مقابل هرگونه تصور ذاتى و ضرورى در حوزه اجتماع قرار مىگيرد. در فلسفه ارسطويى مفهوم تصادف ( accident ) در زمانى به كار مىرفت كه امكان استناد به يك علّت معين وجود نداشته باشد.22 در فلسفه مسيحى مفهوم امكان با تصادف همراه شد؛ ممكن وجودى بود كه شرايط وجودش در بيرون تعيين مىشد. به عبارت ديگر، وجودش وابسته به غير بود. لاكلا اين مفهوم را در هر دو بعد خود به كار مىگيرد: از يك سو، امكان يعنى فقدان قانونهاى عينى تحول تاريخى و نفى ضرورت و در واقع تصادفى ديدن پديدههاى تاريخى كه ناشى از وابستگى آنها به مفصلبندىهاى هژمونيك است و از سوى ديگر، امكان به بيرونى بودن شرايط وجود هر ماهيت اشاره دارد. وجود و هويت يك ماهيت ناشى از بيرون است. اين بيرون ( outside ) يا غير ( other ) نقش اصلى را در هويت بخشى و فعليت گفتمانها ايفا مىكند. هيچ گفتمانى بدون تمايز و غيريت سازى ايجاد نمىشود.
منازعه و خصومت ( antagonism ) : اين مفهوم در ادامه مفهوم قبلى مطرح مىشود. خصومت با تضاد هگلى و ماركسيستى متفاوت است. نزاع طبقاتى ماركس داراى يك جهتگيرى از پيش تعيين شده و بنابر قوانين ضرورى است، اما خصومت در اين جا فاقد هرگونه قانون ضرورى و جهتگيرى از پيش تعيين شده است. تضاد در ماركسيسم در درون نظام روى مىدهد و به فروپاشى آن منجر مىشود، اما خصومت بيرونى است و باعث شكلگيرى و انسجام گفتمان و در عين حال تهديد و فروپاشى آن مىشود. خصومت به رابطه يك پديده با چيزى بيرون از آن اشاره دارد كه نقش اساسى در هويت بخشى و تعيين آن پديده ايفا مىكند. لاكلا مفهوم بيرون سازنده ( constitutive outside ) را براى توضيح ويژگىهاى غيريت به كار مىبرد و همچون دريدا براى شكلگيرى هويتها و تثبيت معانى بر وجود غير يا دشمن تأكيد مىكند. به هر حال خصومت از يك سو مانع شكلگيرى كامل يا تثبيت هويت يك پديده و يا گفتمان مىشود و آن را در معرض فروپاشى قرار مىدهد و از سوى ديگر نقش اساسى در شكلگيرى آن ايفا مىكند. بنابراين خصومت عملكردى دو سويه دارد: از يك سو مانع عينيت و تثبيت گفتمانها و هويت هاست و از سوى ديگر سازنده هويت و عامل انسجام گفتمانى است. هر گفتمان در سايه دشمن شكل مىگيرد و تحت تأثير همان رو به تغيير و احياناً زوال مىرود. خصومت در نظريه لاكلا به امكانى بودن و تصادفى بودن نهايى پديدهها و گفتمانها اشاره دارد. اگر خصومت همواره وجود يك گفتمان را تهديد مىكند و همواره آن را در معرض فروپاشى قرار مىدهد. پس همه گفتمانها خصلتى امكانى و موقتى دارند و هيچ گاه تثبيت نمىشوند.23 به هر حال شرايط وجودى يك گفتمان وابسته به غير است. به نظر لاكلا و موف اين غير به همراه هويتهايى كه ايجاد مىكند يك كل تفكيكناپذير را تشكيل مىدهند؛ لذا فاصلهاى بين آنها متصور نيست. خصومت هر چند مانع ايجاد كامل هويت مىشود و لذا آن را امكانى و تصادفى مىسازد، اما از سوى ديگر نيروى متخاصم بخشى از شرايط وجودى هويت است.
زنجيره هم ارزى و تفاوت ( chain of equivalence and difference ) : در عمل مفصل بندى دالهاى اصلى با يكديگر در زنجيره هم ارزى تركيب مىشوند. اين دالها نشانههاى بىمحتوايند يعنى به خودى خود بىمعنايند تا اين كه از طريق زنجيره هم ارزى با ساير نشانههايى كه آنها را از معنا پر مىكنند تركيب مىشوند و در مقابل هويتهاى منفى ديگرى قرار مىگيرند كه به نظر مىرسد تهديد كننده آنها باشند.24 گفتمانها از طريق زنجيره هم ارزى تفاوتها را مىپوشانند. همان طور كه اشاره شد، جامعه ذاتاً متكثر است. زنجيره هم ارزى اين تكثر را پوشش مىدهد و نظم و انسجام مىبخشد. در هم ارزى، عناصر، خصلتهاى متفاوت و معناهاى رقيب را از دست مىدهند و در معنايى كه گفتمان ايجاد مىكند منحل مىشوند؛ مثلاً در واكنش به نژاد پرستى سفيد پوستان، تمام افراد غير سفيد چه هندى تبار و چه آسيايى و چه آفريقايى و چه زن و مرد در زنجيره هم ارزى گفتمان سياه قرار مىگيرند و تفاوتهاى اصلى آنها با يكديگر فراموش مىگردد. اما هيچ گاه هم ارزى نمىتواند به حذف كامل تفاوتها بينجامد.25 همواره امكان ظهور تفاوت و تكثر و خروج عناصر از زنجيره هم ارزى وجود دارد. منطق هم ارزى منطق ساده سازى فضاى سياسى است. در مقابل، منطق تفاوت به خصلت متكثر جامعه اشاره دارد و مىكوشد تا از طريق تأكيد بر تفاوتها زنجيره هم ارزى موجود را به هم بريزد. در اين جاست كه مفهوم خصومت و غيريت برجسته مىشود. منطق تفاوت بر تمايزات و مرزهاى موجود ميان نيروهاى موجود تأكيد مىكند و منطق هم ارزى مىكوشد از طريق مفصل بندى بخشى از اين نيروها، تمايزات آنها را كاهش داده و آنان را در مقابل يك غير منسجم نمايد. بنابراين منطق هم ارزى شرط وجود هر صورت بندى است.
هويت ( identity ) : در نظريه لاكلا و موف، هويت ثابت دايمى و از پيش تعيين شده نيست. هويتها را گفتمانها ايجاد مىكنند و شكلگيرى گفتمان مقدم بر شكلگيرى هويت هاست.26 بنابراين هويتها گفتمانىاند و به عبارت بهتر هويتها موقعيتهايى هستند كه در درون گفتمانها به فرد يا گروه اعطا مىشوند. هويت گفتمانى از طريق زنجيره هم ارزى كه در آن نشانههاى مختلف در تقابل با زنجيرههايى ديگر با هم مرتبط شدهاند ايجاد مىشود. هويتها همچون نشانههاى زبانى در تمايز با غير شكل مىگيرند و لذا ارتباطى و نسبىاند و هيچ گاه كاملاً تثبيت نمىشوند.27 به عبارت ديگر، معناى يك نشانه در درون يك گفتمان هيچ گاه تثبيت نمىشود و همواره احتمال رسوخ معنايى ديگر و گفتمانى ديگر وجود دارد، لذا هويت گفتمانى متزلزل و ناپايدار است. دليل اين تزلزل وجود منازعه بى پايان گفتمانى و خصومت است.
بنابراين در بحث هويت بايد به نسبى بودن و در معرض نفى قرار داشتن توجه كرد. نيروى خصومت دو نقش متفاوت ايفا مىكند: از يك سو از ايجاد هويت كامل و تثبيت آن جلوگيرى مىكند و از سوى ديگر خود بخشى از شرايط وجودى هويت است. چون هويتها تنها در پرتو غير يا خصم مشخص مىشوند، يك فرد با توجه به گفتمانهاى مختلف موقعيتهاى مختلفى را مىتواند اشغال كند؛ براى مثال فردى چون سياه پوست است به عنوان سياه در گفتمان سياهان، و چون كارگر است به عنوان كارگر در گفتمان ماركسيستى، و چون مسيحى است به عنوان مسيحى در گفتمان مسيحيت، و چون زن است به عنوان زن در گفتمان فمينيستى صورتبندى مىشود و اين مسأله در صورتى كه گفتمانها متعارض باشند خود مىتواند منشأ بحران هويت تلقى گردد.
سوژه و موقعيتهاى سوژگى ( subject positions ) : لاكلا و موف همچون فوكو خصلت ما قبل گفتمانى سوژه را نفى مىكنند و نقش سازندهاى را كه عقل گرايى و تجربه گرايى به افراد انسانى مىدهد نمىپذيرند. به نظر اينها سوژه عاقل، شفاف و خود آگاهى كه منشأ روابط اجتماعى و سازنده نهادها و اشكال اجتماعى تلقى شود وجود ندارد؛ لذا در نفى سوژه خود مختار با نيچه، فرويد و هايدگر همراهند. نظريه سوژه در لاكلا عمدتاً متأثر از آلتوسر است. آلتوسر نظرياتى را كه سوژه را خالق و خود آگاه مىدانستند و منافع اقتصادى معينى را در سوژهها مفروض مىگرفتند نمىپذيرفت. او براى تبيين سوژه از مفهوم موقعيت گذارى ( interpellation ) سخن مىگفت. افراد توسط كردارهاى ايدئولوژيك به عنوان سوژه موقعيت گذارى مىشوند. اين ايدئولوژى است كه جايگاه فرد در جامعه و موقعيت و هويت او را تعيين مىكند. لاكلا ضمن پذيرش اين كه هويت سوژهها از طريق اعمال گفتمانى ساخته مىشود نقدهايى نيز بر آلتوسر وارد مىكند. اولاً، لاكلا معتقد است برخلاف تصور آلتوسر اعمال ايدئولوژيك حوزه نسبتاً خود مختار صورتبندى اجتماعى و متمايز از اعمال سياسى و اقتصادى نيستند بلكه اعمال اجتماعى همگى گفتمانىاند؛ ثانياً، تصور ساختارهاى اجتماعى از پيش موجود كه اعمال ايدئولوژيك را تعيين مىكنند در نظريه گفتمانى قابل پذيرش نيست.28 اصولاً مفهوم ايدئولوژى كه در ماركسيسم كاربرد وسيعى داشت در اين نظريه رنگ مىبازد، زيرا اين مفهوم ريشه در تمايز روبناى سياسى و ايدئولوژيكى از زيربناى اقتصادى دارد، اما در اين جا تمام قلمرو اجتماعى گفتمانى است و لذا مبناى تمايز زير بنا و روبنا فرو مىريزد.29
به هر حال لاكلا و موف سوژه را به موقعيتهاى سوژگى كه گفتمانها براى خود فراهم مىكنند تقليل مىدهند و از اين طريق مفهوم سوژه خود مختار با هويت و منافع ثابت را طرد مىنمايند. هر موقعيت سوژهاى از طريق روابط متمايز با موقعيتهاى سوژهاى ديگر ساخته مىشود.30 سوژهها در درون ساختار گفتمانى به هويت شناخت از خود دست مىيابند و براساس آن دست به عمل مىزنند. همواره تكثرى از موقعيتها و گفتمانها وجود دارد كه انسان در آنها مىتواند به هويت دست يابد. بنابراين هر فرد مىتواند موقعيتهاى سوژهاى مختلف داشته باشد.31
سوژگى سياسى ( political subjectivity ) : اين مفهوم به شيوههايى اشاره دارد كه افراد به عنوان عاملان اجتماعى عمل مىكنند. در نظريه آلتوسر و ساختار گرايان سوژه از هيچ اختيار و استقلالى برخوردار نيست و مقهور ساختارها و گفتمانهاست، اما در نظريه لاكلا و موف سوژه در شرايط خاص از نوعى استقلال و اختيار برخوردار است. به نظر لاكلا اين مفهوم به حل مشكل ديرين ساختار - كارگزار در علوم اجتماعى كمك مىكند.32 لاكلا مىگويد به دليل اين كه گفتمانها و ساختارها هيچ گاه تثبيت نمىشوند و همواره نوعى تزلزل و بحران در آنها وجود دارد و به دليل امكانى بودن و تصادفى بودن گفتمانها و جوامعى كه ايجاد مىكنند مىتوانيم شاهد ظهور سوژه سياسى باشيم. زمانى كه يك گفتمان دچار تزلزل مىشود و نمىتواند به عاملان اجتماعى هويت اعطا كند امكان ظهور سوژه سياسى فراهم مىگردد. در اين جا افراد به عنوان رهبران و سياستمداران و متفكران بزرگ در نقش سوژه ظاهر مىشوند. اين ظهور پيامد امكانى بودن و عدم تثبيت كامل گفتمانها و بحران هويت در شرايط تزلزل گفتمانى است. به عبارت ديگر، سوژهها بر لبههاى متزلزل ساختارهاى گفتمانى ايجاد مىشوند.33 در واقع زمانى كه گفتمان مسلط دچار ضعف مىشود زمينه ظهور سوژه و مفصلبندىهاى جديد فراهم مىگردد و در اين شرايط افراد در مورد گفتمان تصميمگيرى مىكنند و نه در درون آن.
هژمونى: اعمال هژمونيك نمونهاى از اعمال سياسىاند و شامل پيوند هويتهاى متفاوت و نيروهاى سياسى به يك پروژه مشترك و ايجاد نظم اجتماعى جديد از عناصر پراكنده و متنوع است. مفهوم هژمونى ريشه در انديشه گرامشى دارد. اين مفهوم در انديشه وى به روند توليد معنا براى تثبيت قدرت اشاره دارد و گاه از آن به رهبرى اخلاقى و فكرى تعبير مىكند. به نظر گرامشى طبقه كارگر براى تقويت خود در مبارزه سياسى بايد نيروهاى مختلف اجتماعى را نمايندگى نمايد. براى اين منظور بايد شعارها و تقاضاهاى خود را ارتقا دهد و منافع عام مردم يا ملت را نمايندگى كند. بنابراين هژمونى همواره همراه با نوعى عامگرايى است. هژمونى منطق سياسى است كه به ايجاد اجماع و عقل سليم ( common sense ) جديد منجر مىشود.34 لاكلا تلاش پروژههاى سياسى براى تثبيت گفتمانهاى محدود و معين را اعمال هژمونيك مىنامد. اين اعمال دو شرط دارند: اول وجود خصومت و نيروهاى متخاصم و دوم بىثباتى مرزهايى كه اين نيروها را متمايز مىكند.35 بنابراين زمينه اعمال هژمونيك حوزه اجتماعى خصمانه و پروژههاى مختلفى است كه با هم در نزاع و رقابتند و عناصرى كه مىتوانند جذب و مفصل بندى شوند. هدف اعمال هژمونيك ايجاد يا تثبيت نظام معنايى يا صورتبندى هژمونيك است. اين صورتبندىها در اطراف دال مركزى سازمان يافتهاند كه جامعه در اطراف آن شكل مىگيرد. هژمونيك شدن يك گفتمان به معناى موفقيت آن در تثبيت معانى مورد نظر خود است.
جامعه و سياست در تحليل گفتمانى لاكلا و موف
آنچه تحليل گفتمانى لاكلا و موف را از ساير نظريههاى گفتمانى متمايز مىكند تسرى گفتمان از حوزه فرهنگ و فلسفه به جامعه و سياست است. آنها بنابر مبانى پساساختار گرايانه و زبان شناسانه خود نگرشى جديد و بحث برانگيز را در علوم اجتماعى مطرح مىكنند و مقولههاى زبانى و گفتمانى را به همه حوزههاى اجتماعى سرايت مىدهند. در اين جا به برخى از مهمترين ويژگىها و اصول صورتبندىهاى اجتماعى در اين نظريه اشاره مىكنيم.
1. امكانيت ( contingency )
امكانى بودن صورتبندىها و روابط اجتماعى به معناى نفى ضرورت و قطعيت و تعيين شدگى ساختارهاست. وجود خصومت و وابستگى ساختارهاى گفتمانى به غير همواره روابط اجتماعى را پيش بينىناپذير مىسازد. از آن جا كه هيچ گفتمان تام و هويت تثبيت شدهاى موجود نيست و چون همواره خصومت و غيريت، هويتها و گفتمانها را تهديد مىكند، لذا همه چيز در حوزه تصادف و امكان قرار مىگيرد. بنابراين امكانى - تصادفى ديدن پديدهها و گفتمانها ناشى از عدم امكان تثبيت نهايى و وجود غير است كه همواره تغييراتى را در هويتهاى موجود ايجاد مىكند. به همين دليل جامعه طبيعتى باز و گشوده دارد و هيچگاه تثبيت نمىشود. يك مفصل بندى هژمونيك براى مدتى جامعه را به طور نسبى تثبيت مىكند، اما همواره دورههايى از بحرانهاى ارگانيك وجود دارد كه در آنها مفصلبندىهاى هژمونيك و يا به عبارت بهتر، گفتمانهاى مسلط تضعيف شده و در پى آن تعداد فزايندهاى از عناصر اجتماعى به دالهاى شناور تبديل مىشوند و در معرض گفتمانهاى جديد قرار مىگيرند. هيچ نيروى اجتماعى نيز نمىتواند برترى هژمونيك خود را كاملاً تثبيت كند و لذا همواره شكلگيرى صورتبندىهاى اجتماعى موقتى و در حال تحول است.
2. نقش قدرت در شكلگيرى صورتبندىهاى اجتماعى
در بحث از قدرت لاكلا و موف به نظريههاى فوكو در تبارشناسى نزديك مىشوند. از اين منظر قدرت چيزى نيست كه افراد در اختيار دارند و بر ديگران اعمال مىكنند، بلكه چيزى است كه جامعه را به وجود مىآورد و جهان اجتماعى را مىسازد و معنادار مىكند. بنابراين قدرت تمام فرايندها و نيروهايى را كه جهان اجتماعى را مىسازند و آن را براى ما معنادار مىكنند در بر مىگيرد. قدرت مولد است، جهان قابل سكونت براى ما ايجاد مىكند و ما را از آشفتگى و بىنظمى مىرهاند. شكلگيرى هر هويت و جامعهاى محصول روابط قدرت است. به اين معنا كه ايجاد هر جامعه و تثبيت هر گفتمان با سركوب و طرد غير همراه است. بنابراين طرد و سركوب و اخراج تمام جايگزينها و احتمالات ممكن است كه تثبيت يك گفتمان را امكانپذير سازد. بناى هويتها نيز خود عمل قدرت است؛ هر هويت با طرد احتمالات رقيب، خود را تثبيت مىكند. به عبارت ديگر، براى اين كه معنايى براى يك نشانه تثبيت شود بايد تمام معانى احتمالى ديگر طرد شوند. به هر حال هرگونه تثبيت يا عينيت همراه با روابط قدرت صورت مىگيرد. هويت و عينيت با ايجاد سلسله مراتب خشن ميان دو قطب متضاد به وجود مىآيد: سفيد و سياه، زن و مرد، شرق و غرب... چون قدرت پيش شرط هويت و عينيت است پس بدون قدرت جامعهاى نخواهد بود. حذف قدرت به پراكندگى و تجزيه جامعه مىانجامد و لذا نمىتوان جامعهاى فارغ از روابط قدرت تصور كرد و به همين دليل مفاهيمى چون رهايى اصولاً امكانپذير نيستند.
3. اولويت سياست
به نظر لاكلا و موف شيوه تفكر، بناى جامعه و عمل اجتماعى محصول مفصلبندىهاى سياسى است. نظام روابط اجتماعى به عنوان مجموعههايى مفصل بندى شده از گفتمانها همواره ساختههايى سياسىاند، به اين معنا كه بر اعمال قدرت و خصومت و طرد غير استوارند. بنابراين گفتمانهايى كه جامعه را مىسازند و به فهم ما از جهان نظم مىبخشند سازههايى ذاتاً سياسىاند. لاكلا و موف سياست را از امر سياسى تفكيك مىكنند. از اين منظر سياست مفهومى ثانوى و مشتق از امر سياسى تلقى مىشود. امر سياسى به وجود دايمى منازعه و خصومت در جامعه اشاره دارد. منازعه ذاتى همه جوامع است، زيرا در هر جامعهاى همواره رابطهاى خصمانه و غيريت سازانه وجود دارد؛ اما سياست مجموعهاى از اعمال گفتمانها و نهادهايى است كه در پى ايجاد نظم خاص و سازماندهى اجتماعى در شرايطى است كه همواره به صورت بالقوه مىتواند منازعهآميز باشد، زيرا كه تحت تاثير امر سياسى است.36 سياست به فرايندها و شيوههايى اشاره دارد كه ما در طى آن جامعه را پيوسته با طرد احتمالات و تثبيت موقت ايجاد مىكنيم. سياست سازماندهى جامعه و تصميمگيرى اجتماعى را برعهده دارد. امر سياسى عرصه منازعه بين گفتمانها براى تثبيت شدن و غلبه بر سايرين است و زمانى كه گفتمانى مسلط شد و جايگزينها و رقباى خود را طرد كرد جامعه عينيت يافته شكل مىگيرد. عينيت، يك گفتمان تثبيت شده و جامعه شكل گرفته است؛ گفتمانى كه جايگزينها و بديلهايش طرد شدهاند. در اين شرايط گفتمانِ تثبيت شده طبيعى و دايمى به نظر مىرسد و ريشههاى سياسى آن فراموش مىگردند. زمانى كه جايگزينها و گفتمانهاى بديل فراموش شوند گفتمان غالب خود را به عنوان تنها گزينه حقيقت مطرح مىكند؛ اما گفتمانهاى طرد شده مىتوانند هر زمان وارد بازى سياست شوند و با مفصل بندىهاى جديد به مسأله تبديل گردند. وجود غير، هر چند خفيف و شكست خورده، مانع از تداوم كامل گفتمان عينيت يافته است. در اين جا لاكلا با استفاده از هرسول مفهوم رسوب شدن ( sedimentation ) گفتمانها را مطرح مىكند.37 گفتمان رسوب شده عينى و طبيعى به نظر مىرسد و جايگزينهاى آن فراموش مىگردند. هرسول در حوزه علم معتقد بود به تدريج عمل علمى روزمره شده و تحقيقات و نظريههاى گذشتگان مفروض تلقى مىگردد و علم به استفاده از نظريات گذشتگان محدود مىشود. در اين شرايط، شرايط اوليهاى كه
در آن نظريات علمى موجود رشد كرده بود فراموش مىگردد و از جايگزينها و بديلهاى اين نظريات و شرايط شهودى رويش فرضيات علمى غفلت مىشود. به نظر هوسرل پديدارشناسى بايد به احياى شرايط وجودى نظريات علمى بپردازد و گزينههاى تاريخى مطرود را دوباره احيا كند تا احتمالات مختلف و نظريات گوناگون دوباره پيش روى ما قرار گيرد و علم از تحجر بيرون آيد. بنابراين فرايند رسوب شدن را بايد با عمل باز فعال سازى ( reactivation ) قطع كرد. فعال سازى مجدد به معناى افشاى امكانى و تصادفى بودن يك گفتمان غالب و تأكيد بر گزينههاى تاريخى مطرود و افشاى روابط قدرتى است كه ايجاد آن را امكانپذير ساخته است.38
بايد توجه داشت كه گفتمانها در مقابل طرد مقاومت مىكنند و به راحتى تن به شكست نمىدهند. حتى عمل طرد مىتواند توانايىهاى بالقوه گفتمان مطرود را آشكار سازد و به بازسازى و فعالسازى مجدد آن كمك نمايد. هر چه عمل طرد و تثبيت يك گفتمان موفقتر باشد فراموشى ريشهها بيشتر است. احتمالات جايگزين به تدريج فراموش مىشوند و آثار امكانى و تصادفى بودن گفتمان هژمونيك محو مىشود و اين گفتمان، عينى و طبيعى به نظر مىآيد و اعمالى كه زمانى غريب و نامعمول مىنمودند معمولى به نظر مىرسند.39 اين لحظه رسوب شدن و تبديل به عينيت گشتن به واقع همراه با پوشاندن شرايط اوليه و آثار امكانى بودن و مبتنى بر قدرت بودن گفتمان مسلط است.
فعال سازى مجدد بازگشت به ريشهها نيست، بلكه بازگشت به شرايط تاريخى و احتمالات جايگزينى است كه طرد شدهاند. جايگزينها و بديلهاى سركوب شده دوباره احيا مىشوند، اما لزوماً پذيرفته نمىشوند. هدف اصلى كشف شرايط احتمالى و تصادفى و مبتنى بر قدرت بودن گفتمان عينيت يافته است و پس از اين كشف، احتمالات و گزينههاى جديدى پيش روى ما قرار خواهد گرفت. به هر حال اشكال عينى شده گفتمانها جامعه را تشكيل مىدهند و سياست عرصه ظهور خصومت و منازعه و جايى است كه طبيعت نامتعين بديلها و حل و فصل آنها از طريق روابط قدرت بر ملا مىشود.
اما به نظر لاكلا هرگز نمىتوان جامعهاى را تصور كرد كه سياست در آن كاملاً محو شده و عينيت گفتمانى تمام نزاعها را پايان داده باشد. چنين جامعهاى جهان بستهاى خواهد بود كه پى در پى خود را باز توليد مىكند و آرمان شهرى است كه هرگز تحقق نمىيابد. بنابراين رؤياى ايجاد يك جامعه بدون نزاع و تعارض در اين دنيا تحقق نخواهد يافت. از سوى ديگر همه چيز نمىتواند سياسى باشد، اگر همه چيز سياسى شود جامعهاى وجود نخواهد داشت. لذا همواره تمايزى هر چند مبهم بين امر سياسى و امر اجتماعى لازم است تا جامعه شكل بگيرد. اما مرزهاى اجتماع و سياست همواره مبهم است و اين تيرگى و ابهام، ذاتى روابط اجتماعى است. بنابراين جامعه آرام و منظم و هارمونيك به نظر لاكلا امكانپذير نيست، چون امكان حذف روابط قدرت و حذف خصومت وجود ندارد. اما به هر حال ميزانى از عينيت ضرورى است، زيرا انسان نيازمند زندگى در نظم است.
با توجه به اين بحث، مفهوم هژمونى در ميان عينيت و سياست قرار مىگيرد. نزاع سياسى از طريق دخالتهاى هژمونيك راه را به عينيت مىگشايد و گذار از نزاع سياسى به عينيت از طريق دخالتهاى هژمونيك ميسر مىشود.40
4. تزلزل و بىقرارى در گفتمانها و صورتبندىهاى اجتماعى
مفهوم بىقرارى و تزلزل ( dislocation ) از مفاهيم مركزى انديشه لاكلا است. هويتها و گفتمانها به دليل وجود خصومت و وابستگى به غير متزلزلند. همان گونه كه اشاره شد، غير هم شرايط امكان و ايجاد هويت را فراهم مىآورد و هم آن را تهديد مىكند و در معرض نابودى قرار مىدهد. بىقرارىها حوادثى هستند كه حاصل رشد خصومت و ظهور غيريت و تكثر در جامعهاند. بىقرارىها حوادثى هستند كه نمىتوانند توسط نظم گفتمانى موجود نمادپردازى شوند و لذا مىكوشند آن را متلاشى كنند. بىقرارى، تمايل به فروپاشى نظم و به هم ريختن گفتمان موجود دارد و جامعه را به بحران هدايت مىكند. بىقرارىها در دنياى جديد تأثيرى دو سويه دارند: از يك سو هويتهاى موجود را تهديد مىكنند و از سوى ديگر مبنايى هستند كه هويتهاى جديد براساس آنها شكل مىگيرند. لاكلا بحرانها و معضلات جامعه معاصر را با اين مفهوم توضيح مىدهد. در اين نظريه مسائلى چون كالايى شدن، بوروكراسى و جهانى شدن همه تحت عنوان بىقرارى تبيين مىشوند. بىقرارىها امكان ظهور سوژهها و مفصلبندىهاى جديد را فراهم مىكنند. بىقرارى به موقتى بودن گفتمانها و عينيتهاى اجتماعى اشاره دارد؛ بنابراين همواره بىقرارى وجود خواهد داشت، زيرا كه هيچگاه گفتمان كاملاً تثبيت نمىشود.
همچنين بىقرارى به معناى امكانى بودن و تصادفى بودن صورتبندىهاى اجتماعى است. بىقرارى نوعى تغيير است، اما تغييرى كه جهت آن از پيش مشخص نيست. در ارسطو حركت از قوه به فعل و ماده به صورت مطرح است، اما اين جا هيچ غايتى نيست كه تغيير را هدايت كند و تصادفى و امكانى بودن در حد نهايى خود است. ساختار بىقرار نمىتواند اصولى را براى تحول خود فراهم كند، بلكه فقط امكان مفصل بندىهاى جديد را فراهم مىسازد. همچنين بىقرارى به معناى وجود آزادى است.41 هر چه تعيين كنندگى و جبر ساختارى كمتر باشد آزادى بيشتر است. ساختار بىقرار هيچ گاه نمىتواند خود را به طور كامل بر فرد تحميل كند و همواره براى مقاومت و مفصلبندىهاى جديد راههايى وجود دارد. اگر بىقرارىهايى چون كالايى شدن روابط زندگى و بوروكراسى محدوديتهايى را تحميل مىكنند، اما امكاناتى نيز ايجاد مىشود كه مىتوان با استفاده از آنها تغييراتى را به وجود آورد؛ براى مثال بوروكراسى خود زمينه گسترش آگاهى و تصميمات مبتنى بر مذاكره و نهايتاً دموكراسى را فراهم آورده است. بنابراين لاكلا تصوير بدبينانه مكتب فرانكفورت از وضعيت جامعه معاصر و نااميدى آنها را نقد مىكند، زيرا عدم تثبيت ساختارها و وجود بىقرارىها و بحرانها همواره فرصتهايى را نيز در اختيار فرد قرار مىدهد، همان گونه كه جهانى كه توسط سرمايه دارى شكسته شد جهانى به شدت محدود و سرشار از روابط قدرت بود. مىتوان اميدوار بود كه جهان فردا نيز بهتر از امروز باشد. به هر حال بىقرارىهايى كه حاصل پديدههايى چون بوروكراسى و كالايى شدن است مقاومتهايى ايجاد مىكند و كنشگران اجتماعى جديدى را به عرصه تاريخى وارد مىسازد و اين كنشگران مىتوانند اشكال اجتماعى خاص خود را خلق كنند.42
به نظر لاكلا ساختارهاى بىقرار جامعه معاصر فاقد يك مركز قدرت هستند. فقدان مركزيت ريشه در ويژگى گفتمانى ساختار اجتماعى و حضور مداوم غير دارد. مراكز متعدد قدرت در جامعه معاصر مىتوانند شكل بگيرند و هر چه بىقرارى بيشتر باشد قدرت ميل به پراكندگى بيشتر دارد. بنابراين پى در پى گفتمانها در اطراف يك دال مركزى ايجاد مىشوند و سپس روبه افول و زوال مىروند. ساختارهاى بىقرار و متزلزل هيچگاه نمىتوانند نظامهاى سياسى ديرپا و ثابتى داشته باشند. در واقع هر چه ساختار بىقرارتر باشد نظام سياسى برخاسته از آن دچار تزلزل و بىقرارى بيشترى است.
بنابراين مفهوم بحران در ماركسيسم جاى خود را به مفهوم بىقرارى مىدهد. اما برخلاف مفهوم بحران هيچ جهتگيرى و قانونمندى در ذات بىقرارى نهفته نيست؛ هر بىقرارى فقط زمينه ظهور سوژهها و مفصلبندىهاى جديد را فراهم مىكند و افول ساخت عينيت يافته را نشان مىدهد.
5. تاريخ مندى صورتبندىهاى اجتماعى
اين ويژگى به ماهيت تصادفى و امكانى شرايط وجودى آنها باز مىگردد. ساختارها و وجود اشيا تاريخى است و همراه با نظامهاى معنايى در جامعه ساخته مىشود. درك تاريخى يك چيز به معناى رجوع به شرايط امكانى ظهور آن است. به جاى جست و جوى معناى عينى در جامعه بايد به شالوده شكنى تمام معانى و باز گرداندن آنها به واقعيت اوليه و شرايط تاريخى وجودشان انديشيد.
با توجه به ويژگىهاى فوق الذكر جامعه همواره خصلتى باز و گشوده خواهد داشت و هيچ گاه عينيت كاملاً حاكم نخواهد شد.
ظهور و سقوط گفتمانها: از اسطورهها تا تصورات اجتماعى
گفتمانها يا به تعبير لاكلا اسطورههاى اجتماعى محصول بىقرارىهاى ساختارىاند. اسطوره نوعى بازنمايى و تبيين شرايط بىقرار اجتماعى است و در صدد است تا پاسخى مناسب به بحران موجود ارايه كند. اسطورهها به باز سازى آرمانى فضاى اجتماعى مىپردازند و از طريق مفصل بندى مجدد دالهاى متزلزل به دنبال ايجاد يك عينيت اجتماعى جديد مىباشند. بنابراين شرايط عينى شده و جامعه شكل يافته خود يك اسطوره متجسم و متبلور است. زمانى كه اسطورهها در شرايط بحرانى در حال شكلگيرىاند سوژهها نيز ظهور مىكنند، اما لحظه تحقق اسطوره و گفتمان لحظه كسوف سوژه و انحلال آن در ساختار است، كه در اين صورت سوژه به موقعيت سوژهاى تقليل مىيابد. بنابراين سوژه در فضاى اسطورهاى ظهور مىكند و پس از عينيت يافتن گفتمان رو به افول مىرود.
به نظر لاكلا براى بازنمايى و تبيين يك فضاى اجتماعى نياز به ايجاد فضايى است كه لزوماً وجهى استعارى و اسطورهاى دارد. بنابراين دو فضا وجود دارد: فضاى بازنمايى شده و فضايى كه بازنمايى مىشود. به سخن ديگر، فضاى اجتماعى موجود و فضاى گفتمانى كه به صورت آرمانى ساخته شده است. حوزه اسطورهاى كه توسط سوژهها ساخته مىشود شكل منطقى مشابهى با ساختار موجود ندارد، بلكه نقد و جايگزينى ساختار موجود است كه ويژگى كاركرد اسطورهاى را تشكيل مىدهد. به عبارت ديگر، فضاى اسطورهاى به عنوان جايگزين منطقى گفتمان ساختارى مسلط مطرح مىشود.43
بنابراين براى اين كه اسطورهاى شكل بگيرد بايد از سطح بىقرارىها و تقاضاهاى موجود فراتر رود و شكلى استعارى به خود بگيرد. اين نظريه ريشه در عدم امكام بازنمايى ناب واقعيت اجتماعى دارد، چون واقعيت اجتماعى پيچيده و متكثر است و آن را نمىتوان بازنمايى كرد، ناچار بايد به استعاره و اسطورهاى پناه برد كه با واقعيت به هر حال فاصله دارد. به عبارت ديگر، در جامعه تقاضاها و تنوعات زيادى وجود دارد و از آن جا كه امكان بازنمايى همه آنها توسط يك گفتمان ممكن نيست لزوماً بايد از واقعيت يا همان تقاضاهاى خاص فاصله گرفت و به استعاره پناه برد و خود را جهانشمول و عام نشان داد. اگر فضاى اسطورهاى به تقاضايى خاص محدود گردد، امكان توسعه و فراگير شدن آن از بين خواهد رفت. زمانى يك گفتمان فراگير مىشود كه عام و جهانشمول به نظر آيد. انتقال از حوزه واقعى و جزئى به حوزه كلى و استعارى تنها به دليل دو گانگى فضاى باز نمايى شونده و فضاى اسطورهاى امكانپذير شده است.
بنابراين در جامعه همواره تقاضاها، منافع و بحرانهاى متنوعى وجود دارد و هر فضايى كه بخواهد اينها را بازنمايى كند ضرورتاً بايد وجهى استعارى ( metaphoric ) به خود بگيرد و اگر فقط برخى از تقاضاها را در بر بگيرد با كاهش قدرت استعارى خود روبه رو شده، پذيرش و استقبال كمترى از آن به عمل مىآيد. از سوى ديگر، تقاضاها و بىقرارىها خود نيز تحت تأثير فضاهاى اسطورهاى و افقهاى تصورى شكل مىگيرند. بنابراين فضاى اسطورهاى و گفتمانى كه مدعى كمال است مىكوشد تقاضاها و بىقرارىها را پوشش دهد و آنان را به نحو دلخواه سازماندهى نمايد، ولى خود از بىقرارىها و بحرانها استنتاج نمىشود.
به نظر لاكلا ميان تقاضاها و بىقرارىهاى ساختار متزلزل و گفتمانى كه هدف آن معرفى يك نظم جديد و مفصل بندى جديد است هيچ ارتباط منطقى وجود ندارد و نمىتوان يكى را محصول ديگرى معرفى كرد. فاصله واقعيت و اسطوره همواره وجود خواهد داشت و همين امر امكان ظهور گفتمانها و اسطورههاى جديد را ميسر مىسازد.
لاكلا براى توضيح چگونگى تبديل يك اسطوره به گفتمان مسلط از دو مفهوم استفاده مىكند: اولين مفهوم قابليت دسترسى ( availability ) است، يعنى در دسترس بودن در زمينه و موقعيتى كه هيچ گفتمان ديگرى خود را به عنوان جايگزين واقعى هژمونيك نشان نداده است؛44 بنابراين صرف در دسترس بودن مىتواند پيروزى يك گفتمان خاص را تضمين كند.45 و آن را به افق تصورى جامعه تبديل نمايد. دليل اين امر اين است كه هيچ مقياس مشتركى ميان محتواى بىقرارىهاى موجود و اسطورهاى كه آن را بازنمايى مىكند وجود ندارد و در اين صورت صرف اين واقعيت كه اين گفتمان خود را قادر به برقرارى نظم جلوه مىدهد كافى است تا پذيرش آن را تضمين كند. اين گفتمان جديد را بخشهاى متعدد جامعه مىپذيرند نه به اين دليل كه محتوايش را دوست دارند، بلكه چون اين گفتمان نظمى است كه جايگزين مناسبى براى بحران و بىنظمى عمومى تلقى مىشود. به عبارت ديگر، در شرايط بىنظمى نياز به نظم است و محتواى واقعى اين نظم دغدغه ثانويه است.46 بنابراين امكان هويت يابى با يك گفتمان سياسى خاص بيش از آن كه به خصوصيتها يا محتواى واقعى آن مربوط باشد به توان آن در تضمين نظم و تداوم جامعه بستگى دارد.47 در واقع در زمان بىنظمى فرد يك فضاى خالى و نوعى خلأ هويت احساس مىكند. در اين شرايط در وهله اول مىخواهد اين خلأ را پر شده ببيند و نسبت به محتوا تا حد زيادى بىتفاوت است.48 بنابراين محتواى گفتمان اهميت ثانويه دارد و اين توانايى آن در ايجاد نظم و ساماندهى جامعه است كه افراد را جذب مىكند.
لاكلا در آثار اخيرش براى توضيح روند استعارى شدن از مفهوم دالهاى خالى ( empty signifiers ) استفاده مىكند. اين دالها بيانگر چيزى هستند كه غايب است؛ مثلاً در شرايط بىنظمى كه هابز در وضع طبيعى تصور مىكند نظم دالى است كه نشان از يك امر غايب دارد. دالهاى خالى بازنمايى وضع مطلوب و آرمانى را برعهده دارند. پويايى جامعه و سياست به توليد اين دالها وابسته است، زيرا كه همواره نواقص را گوشزد مىكنند.49 به هر حال به نظر همواره بىقرارىهايى هستند كه توسط اين دالها بازنمايى مىشوند و تحول و تغيير را به همراه مىآورند.
دومين مفهوم قابليت اعتبار است ( credibility ) ؛ يعنى اصول پيشنهادى گفتمان نبايد با اصول بنيادين جامعه ناسازگار باشد. اما هرچه سازمان جامعه يا گروه بحرانىتر و بى قرارتر باشد اصول اساسى آن بيشتر پراكنده و شكسته شده است. بنابراين اگر اصولى مانده باشد كه گروه را منسجم و مشخص سازد گفتمانها نمىتوانند با آنها از در ستيز در آيند.50
وجه استعارى و اسطورهاى گفتمان گرچه باعث تقويت آن و پذيرش عام آن مىشود، اما منبع ضعف آن نيز تلقى مىگردد. اگر گفتمان نمايانگر كمال و آرمانى بىنقص است بايد به همه بحرانها و تقاضاهاى اجتماعى پاسخ دهد، اما اين كار عملاً هيچ گاه ممكن نيست. همان گونه كه اشاره شد، امكان سامان دادن نهايى و كامل واقعيت وجود ندارد و لذا وقتى يك گفتمان مسلط مىشود به اجبار از شكل استعارى خود فاصله مىگيرد و به محتواهاى عينى روى مىآورد. در اين صورت فقط بخشى از تقاضاها و بىقرارىها را سامان خواهد داد و لذا تعداد زيادى از تقاضاها و بىقرارىها خارج مىشوند و قدرت استعارى گفتمان كاهش مىيابد و ضعفها و آسيبهايش آشكار مىگردد و ديگر نمايانگر آرمانى بىنقص تلقى نخواهد شد. در واقع وقتى گفتمان مسلط نتواند خواستههاى تمام بخشهاى جامعه را بر آورده سازد آنها به تدريج از آن فاصله مىگيرند. بنابراين گفتمان مسلط به تدريج رو به زوال مىرود و فضا براى ظهور اسطورههاى ديگرى كه مدعى كمالند فراهم مىگردد. در طى اين فرايند افق تصورى جامعه تغيير مىكند و گفتمان ديگرى بر اذهان جمعى مسلط مىشود؛ براى مثال دولت رفاهى يك اسطوره بود كه براى بازسازى سرمايه دارى بعد از ركود بزرگ ايجاد شد و خود به دليل بحرانها و بى قرارىهاى بعدى به تدريج دچار ضعف و انحطاط گرديد.
بنابراين مىتوان مراحل زير را در ظهور و سقوط گفتمانها تشخيص داد:
1 ) گسترش بحران ارگانيك و تضعيف گفتمان مسلط سنتى؛
2 ) رقابت گروههاى رقيب براى ارائه اسطورهاى كه اين بحران را حل كند. اين اسطورهها مىكوشند تا هويتيابىها را با انواع مناسب موقعيتهاى سوژهاى عام سازماندهى كنند؛
3 ) يك گفتمان شروع به برترى بر ديگران مىكند. ويژگى عامگرايانه و استعارى آن عامل اين برترى است. در اين حالت خصلت نفى و نقد گفتمان مسلط برجسته است و دشمنى با آن عامل اتحاد و انسجام اين گفتمان تلقى مىگردد. به هر حال در حالى كه گزينههاى ديگر بر خواستههاى جزئى تأكيد مىكنند گفتمان هژمونيك جنبه استعارى مىگيرد و با تفسير عام بحران خود را به عنوان چارچوبى تعيين كننده و پاسخگو براى مجموعهاى روز افزون از تقاضاهاى متنوع معرفى مىكند. اين گفتمان مىكوشد جنبههاى خاص گرايانه خود را به نفع بعد استعارى پنهان سازد و در اين حال با تكيه بر نقد نظام موجود ادعا مىكند كه قادر به بازسازى تمام حوزه ايدئولوژيكى و سياسى است.51 اين گفتمان به تعبير لاكلا به تصور اجتماعى ( social imagination ) تبديل مىشود؛
4 ) ايجاد يك نظم اجتماعى جديد. در اوايل تسلط گفتمان جديد و در آغاز هويت يابىها با موقعيتهاى سوژهاى تغيير يافته ممكن است شاهد نوعى بىنظمى باشيم، اما به تدريج نظم برقرار مىشود و وضعيت جديد عادى و طبيعى به نظر مىرسد.52
به نظر لاكلا اسطورهها براى زندگى ما ضرورىاند. جامعهاى كه اسطوره از آن خارج شده باشد يا جامعهاى است كلاً آرمانى و بسته شده كه هيچ بحران و بىقرارى در آن راه ندارد و مثل يك ماشين سالم كار مىكند و يا جامعهاى است كه در آن آنقدر بىقرارى و بحران شديد و فراگير است كه هيچ فضايى براى بازنمايى باقى نمانده است. به عبارت ديگر، يا قبرستان است يا تيمارستان.53 به هر حال جامعه نيازمند اسطوره هاست و بحرانها و بىقرارىهاى سرمايه دارى موجود نياز به اسطوره را تشديد مىكند.
لاكلا دو مفهوم سياست ( political ) و فضا ( space ) را در مقابل هم قرار مىدهد. فضا شامل تصور كمال و گفتمانى است كه ادعاى پاسخگويى به تمام مشكلات و حل تعارضات موجود را دارد و سياست يعنى نزاع گفتمانها براى پيروزى و اعمال قدرتى كه به پيروزى يكى از آنها در عرصه اجتماعى منجر مىشود. بنابراين سياست ظهور و تعارضات و ريشههاى سياسى تسلط يك گفتمان است و فضا وجه استعارى و كمال يك گفتمان. هر گفتمان بعد از پيروزى مىكوشد تمام آثار سياسى ظهورش را پاك كند. اما چون امكان تثبيت عرصه اجتماعى و يا به عبارت ديگر فضايى شدن و كامل شدن آن وجود ندارد پيروزى گفتمانها موقتى است.
اصولاً در اين نظريه امكان رسيدن به مدينه آرمانى و همزيستى تمام تقاضاها و حل تمام بحرانها وجود ندارد. لاكلا نظريه افلاطون و هابز را از نظرياتى مىداند كه ماهيت سياسى عمل اجتماعى را ناديده مىگيرند. افلاطون درصدد ايجاد يك جامعه آرمانى و بىنزاع است و هابز از طريق سركوب تنوعات و اختلافات و ايجاد يك قدرت سركوبگر مىخواهد مشكل بىقرارى و بحران را حل كند. اما اين هر دو راه به نتيجه نمىرسد. جامعه سياسى جامعهاى ناكامل است كه دائماً در حال بازسازى است و هيچ گاه به كمال نمىرسد. جامعه محصول تصميم افراد است و اين افراد خود ناكاملند. لذا چون عاملان و كارگزاران اجتماعى محدودند جامعه نيز محدود خواهد بود.
گفتمان راديكال دموكراسى
نظريه راديكال دموكراسى را لاكلا و موفِ به عنوان استراتژى جديد چپ در برابر بحرانهاى جامعه معاصر ارائه دادند. اين نظريه تأكيدى بر روند گسترش موج دموكراسى از انقلاب فرانسه تا كنون است و كوششى براى تعميق ارزشها و اصول دموكراسى و حذف روابط سلطه در دنياى سرمايه دارى معاصر است.
به نظر آنها جامعه معاصر تحولات عميقى راتجربه مىكند. كالايى شدن زندگى و بوروكراتيك شدن روابط اجتماعى و رشد اشكال جديد فرهنگى كه با توسعه ابزارهاى ارتباط جمعى مرتبط هستند و باعث شكلگيرى فرهنگ تودهاى و تزلزل هويتهاى سنتى شدهاند، برخى از ويژگىهاى جامعه معاصرند. اين تحولات فارغ از جنبههاى منفى آن به پيشرفت دموكراسى انجاميده است. دسترسى بسيارى از مردم به دامنه زيادى از اطلاعات و كالاها ترديد در اشكال مستقر را ممكن نموده است. در واقع نوعى دموكراسى سازى فرهنگى در حال وقوع است كه خواست برابرى را گسترش مىدهد.54
به نظر لاكلا و موف گسترش نزاعهاى جامعه معاصر تعميق انقلاب دموكراتيك است و بايد بر مبناى فهم دموكراتيك و متكثر از جامعه تحليل شود. در پرتو اين تحليل بايد مقوله سوژه منسجم و كارگزار خودآگاه را رها كرد و به پراكندگى گفتمانى و تكثر موقعيتهاى سوژهاى اذعان نمود. بنابراين پذيرش تكثر موقعيتها و هويتها مبناى اصلى گفتمان راديكال دموكراسى است.
راديكال دموكراسى به خود مختارى حوزههاى اجتماعى بر مبناى منطق هم ارزى برابرى خواهى اعتقاد دارد. بر طبق اين نظريه؛ تنوعى از نزاعها و بحرانها وجود دارد كه تأثيرات آنها در چارچوب انقلاب دموكراتيك قابل بررسى است. هريك از اين نزاعها و بحرانها از ماهيت نسبتاً خودمختارى برخوردارند، اما جهت و غايت اين نزاعها و بحرانها مشخص نيست. اين صورتبندىهاى هژمونيك تصادفى هستند كه مسير را مشخص مىسازند. ويژگى گفتمانى انقلاب دموكراتيك راه را براى ظهور انواع نظريهها و نظامهاى سياسى متنوع از پوپوليسم راست و توتاليتاريسم گرفته تا راديكال دموكراسى فراهم مىكند. به عبارت ديگر، گسترش خصومتهاى جديد بحرانى را در پيش روى سرمايه دارى سازمان يافته پس از جنگ قرار داده است. اما اين كه چگونه اين بحرانها حل خواهند شد را نمىتوان تعيين كرد. صورتبندى تقاضاها و نزاعهاى جديد بسيار مبهماند، براى مثال فمينيسم و اكولوژى در اشكال متنوعى وجود دارند، مثلاً فمينيسم راديكال عليه مردان و فمينيسم ماركسيستى عليه روابط كاپيتاليستى شكل گرفتهاند. بنابراين شكل و صورت مفصلبندى يك نزاع بيش از آن كه از قبل تعيين شده باشد حاصل مفصل بندى هژمونيك است؛ لذا اين نزاعها ضرورتاً خصلت پيشروانه و مثلاً در جهت اهداف سوسياليستى قرار ندارند.55 گفتمانهاى متفاوت از راست تا چپ مىتوانند اينها را مفصل بندى كرده و سازماندهى كنند و اين مفصل بندى است كه آنها را عينيت مىبخشد. بنابراين سوژهاى كه تحت تأثير نظم مسلط نباشد و نقطه عزيمت مطمئن براى تحولات اساسى به وجود آورد وجود ندارد و همچنين هيچ چيز ثبات نظم مستقر را تضمين نمىكند.
خصلت چند وجهى نزاعهاى اجتماعى باعث مىشود معناى آنها به مفصل بندى هژمونيك وابسته شود. در واقع ابهام ذاتى جامعه حوزه اعمال هژمونيك را گسترش مىدهد. بنابراين اين مفصلبندىهاى هژمونيك هستند كه بحرانها را معنا مىبخشند و به نفع خود به كار مىگيرند. هر بحران و نزاع اجتماعى ذاتاً هيچ معنايى روشن بيرون از ساخت گفتمانى ندارد. به عبارت ديگر، هر نزاع و خصومت به خودى خود يك دال شناور است؛ يك خصومت كاملاً وحشى كه فرم و صورتى كه مىتواند در آن با ساير عناصر در يك صورتبندى گفتمانى مفصل بندى شود از پيش تعيين نشده است.
راديكال دموكراسى مستلزم در نظر گرفتن تقاضاهاى آزادى نيز مىباشد و در اين جا به ليبراليسم پيوند مىخورد. به نظر لاكلا نبايد ليبراليسم را طرد كرد، زيرا به لحاظ اخلاقى از حقوق افراد دفاع مىكند تا ظرفيتهاى انسانى خود را تحقق بخشند. اما دفاع از آزادى نبايد با فردگرايى مطلوب بورژوازى پيوندى داشته باشد. بايد فرد ديگرى ايجاد شود كه بر مبناى قالبهاى فرد گرايانه مالكيت محور شكل نگرفته است. لذا انديشه حقوق طبيعى ماقبل جامعه و تمايز فرد و جامعه و به طور كلى حقوق فرد در انزوا را بايد رها كرد و فقط در زمينه روابط اجتماعى از حقوق فردى سخن گفت. حقوق دموكراتيك فقط به صورت جمعى مىتوانند اعمال شوند و تنها در اين صورت است كه مىتوان تصور حقوق برابر براى ديگران داشت.56
همچنين به نظر لاكلا و موفِ، انقلاب دموكراتيك شكل جديد از جامعه را ايجاد كرده است. در جوامع قبلى كه با منطق سياسى الهى سازمان داده شده بود، قدرت در شهريار كه نماينده خدا و مظهر عدالت و عقل محسوب مىشد نهفته بود. جامعه يك بدن تصور مىشد و سلسله مراتب آن بر اصل نظم غيرمشروط قرار داشت. اما در جوامع دموكراتيك مركز قدرت يك فضاى كاملاً خالى است و ارجاع به تضمين كننده متعالى و همراه با آن امكان بازنمايى انسجام و اتحاد اساسى جامعه نيز ناپديد شده است. در نتيجه ميان مواضع قدرت، معرفت و حقوق شكافى روى داده و مبانى آنها ديگر مشخص و تضمين شده نيست و بدين ترتيب فرايندى از پرسش گرى بىپايان آغاز شده و هيچ قانون تثبيت شدهاى نيست كه قابل ترديد نباشد. مركز جامعه در هيچ جا نمايندگى نمىشود و هيچ اتحاد و انسجامى نمىتواند تمايزات موجود را حذف كند. به عبارت ديگر، جامعه كاملاً بىمركز شده است و مركزى كه اتحادى اساسى ايجاد كند وجود ندارد. توتاليتاريسم تلاشى بود براى بازسازى انسجام و اتحادى كه دموكراسى در هم شكسته بود؛ اتحادى كه ميان قدرت، دانش و حقوق برقرار بود. بنابراين در حالى كه منطق دموكراسى بر تمايزات تأكيد مىگذارد، منطق توتاليتاريسم درصدد حذف آنها و ايجاد مركزى است كه جامعه متحد را بازسازى مىكند.
به هر حال به دليل اين كه در جامعه دموكراتيك ديگر مبنايى كه از آن نظم متعالى بيرون آيد وجود ندارد و مركزى نيست كه قدرت، دانش و حقوق را به هم مرتبط سازد؛ اين ضرورت ايجاد مىشود كه برخى از فضاهاى سياسى از طريق عمل هژمونيك منسجم شوند. اما اين مفصل بندىها همواره جزئىاند و در معرض چالش قرار دارند، زيرا ديگر هيچ تضمين كننده متعالى وجود ندارد. هر تلاش براى سرپوش گذاشتن و انكار خصلت باز و متكثر جامعه و ايجاد يك فضاى بسته به توتاليتاريسم مىانجامد. توتاليتاريسم نمىتواند به گرايش سياسى خاص اختصاص داشته باشد، چپ و راست مىتوانند توتاليتر باشند. بين توتاليتاريسم فاشيستى و ماركسيستى تفاوت ماهوى وجود ندارد.
از سوى ديگر بايد توجه داشت كه ناديده گرفتن انسجام نيز خطرى براى دموكراسى محسوب مىشود، زيرا فرض فقدان مفصل بندى ميان روابط اجتماعى به انفجار اجتماعى مىانجامد. در مقابل توتاليتاريسم كه مفصل بندى ابدى را به شيوه اقتدارگرايانه تحميل مىكند، اين فرض به كلى مفصلبندىهايى را كه معانى و هويتهاى مشترك به عاملان اجتماعى مىدهند ناديده مىانگارد.57
بنابراين در ميان دو منطق افراطى كه يكى بر هويت تمام و ديگرى بر تفاوتهاى ناب تأكيد مىكند؛ دموكراسى بايد شامل بازشناسى تكثر تقاضاهاى اجتماعى به همراه ضرورت مفصل بندى آنها باشد، اما اين مفصل بندى دائماً باز توليد مىشود و هيچ نقطه توازن نهايى وجود ندارد.
به هر حال سياست در انديشه لاكلا و موفِ به عنوان فضايى براى بازى تصور مىشود كه هيچ گاه بازى با حاصل جمع صفر نيست، زيرا قواعد و بازيگران هيچ گاه كاملاً روشن نيستند. اين بازى يك نام دارد و آن هژمونى است.58
نقد و ارزيابى
رهيافتهاى گفتمانى از سازند گرايى اجتماعى ( social constructivism ) الهام مىگيرند. اين اصطلاح به طيفى از نظريات گفته مىشود كه دانش و هويت انسانى را اجتماعى و محصول فرهنگها و گفتمانها مىدانند و هر نوع مبناگرايى و ذاتگرايى را رد مىكنند. در اين نظريات انسان از هيچ هويت پيشينى برخوردار نيست و دانش نيز محصول شرايط اجتماعى است و هيچ حقيقت بنيادين و غير قابل تغيير وجود ندارد؛ به يك تعبير همه چيز به زمان و شانس بستگى دارد.59 بنابراين نوعى نسبى گرايى و سيّاليت دامنگير اين نظريات است. در نظريه گفتمان با تعميم تحليلهاى زبانى به جامعه، اين نسبى گرايى تشديد شده است. در اين نظريه معيارهاى بنيادين صدق و كذب بيرون از گفتمانها وجود ندارند و نمىتوان جز در چارچوب گفتمان خاص به ارزيابى ادعاهاى آن پرداخت. صحت و سقم گزارهها به استحكام و مجاب كنندگى آنها در درون يك گفتمان بستگى دارد؛ به اين ترتيب پرسشهاى بنيادين فلسفه در مورد حقيقت و ذات بىمعنا مىشود.
اگر ما به منطق نظريه وفادار بمانيم نسبى گرايى به حوزه ارزشهاى اخلاقى و دينى نيز سرايت خواهد كرد و عملاً امكان داورى در مورد خوب و بد محدود به چارچوبهاى درونى هر گفتمان خواهد شد. فقط در فرض وجود يك گفتمان مشترك مىتوان در مورد ارزشهاى اخلاقى داورى كرد و معيارهاى جهانى براى داورى وجود ندارد، مگر اين كه ما قائل به وجود فراگفتمانهايى شويم كه چارچوبهاى عام جهانى را دربر مىگيرند، اما در اين نظريه ظاهراً امكان طرح فراگفتمان وجود ندارد. لاكلا و موف خود به ارزشهاى سوسياليستى و ليبرال دموكراسى وفا دارند و اين ارزشها را مبناى گفتمان راديكال دموكراسى قرار دادهاند و گفتمانهاى غير دموكراتيك را به عنوان دشمن طرد مىكنند و لذا خود از موضع يك گفتمان مسلط در مورد ساير گفتمانها داورى كردهاند و ظاهراً به منطق نظريه خود وفادار نبودهاند.
همچنين اين نظريه جامعه را به زبان و متن تقليل مىدهد، هرچند اين عمل امكان استفاده از ظرفيتهاى گسترده نظريات زبانى را فراهم مىآورد؛ اما مشكلاتى نيز ايجاد مىكند؛ بىتوجهى به ساختارها و واقعيتهاى اجتماعى و فرايندهاى مادى از جمله پيامدهاى اين نظريه است. نوعى ذهنگرايى و ايدهاليسم نيز دامنگير اين نظريه مىشود كه فرار از آن به سختى ممكن است. اين مسأله مىتواند محقق را از فهم واقعيتهاى مادى و ساختارهاى اجتماعى باز دارد.
جايگاه محقق نيز از مسايل مورد بحث در اين نظريه است. در اين نظريه هدف تحقيق برملا كردن ريشه سياسى گفتمانها و توضيح چگونگى ايجاد گزارههاى صدق و كذب است، اما آيا با توجه به اين كه نمىتوان از چارچوبهاى گفتمانى فرار كرد، امكان رسيدن به يك موضع قابل اتكا براى تحقيق وجود دارد؟ آيا محقق مىتواند به مانند يك انسان شناس از جامعه فاصله بگيرد و پديدههاى اجتماعى را مطالعه كند، و مسأله ديگر اين كه اگر حقيقت گفتمانى است حقيقتهاى توليد شده توسط محققان چه وضعيتى پيدا مىكند و اصولاً نقش روشنفكران و متفكران در جامعه چيست؟ در چارچوب نظريه نيز نكات مبهمى وجود دارد؛ مثلاً در مورد خصومت و مرزهاى سياسى تعريف دقيقى ارائه نشده است. لاكلا و موف در آثار اوليه خود فضاى سياست را خصمانه ( antagonism ) مىديدند، اما چون اين تصور چندان با راديكال دموكراسى سازگار نيست در آثار بعدى رقابت ( adversary ) در جوامع دموكراتيك را به عنوان سنگ بناى سياست مطرح نمودند و بدين ترتيب خصومت را به جوامع غير دموكراتيك محدود كردند. مشكل ديگر مربوط به تصميمگيرى است. لاكلا تصميمگيرى در درون ساختارو تصميمگيرى در مورد ساختار را متمايز نمىكند، اما اينها دو سر طيف تصميمگيرى محسوب مىشوند. مفهوم دال مركزى نيز چندان روشن نيست، آيا هر گفتمان فقط يك دال مركزى دارد يا اصالت با مفصل بندى و صورت بندى گفتمانى و مجموعهاى از دال هاست. در گفتمان راديكال دموكراسى كه لاكلا و موف مطرح مىكنند يك دال مركزى وجود ندارد. بنابراين به نظر مىرسد يك گفتمان مىتواند چند دال مركزى داشته باشد. اين دالها مىتوانند همان دالهاى خالى باشند كه لاكلا در آثار اخير خود مطرح كرده است.
به هر حال اين نظريه علىرغم ضعفها و ايرادات مىتواند به خصوص در شناخت سير ظهور، هژمونى و زوال گفتمانها و چگونگى تثبيت گزارههاى حقيقت در درون يك گفتمان خاص مفيد واقع شود.
ژان كريستوف رومر/ ترجمه : على سجادى
پس از اضمحلال اتحاد شوروى، آسياى مركزى به يكى از مراكز توجه عمده سياست بين الملل تبديل شد. با اين وجود، موفقيت جغرافيايى آن تا حدودى مبهم است، چرا كه ضابطه هاى متعددى براى تعريف منطقه اى كه به صورت تاريخى پيوسته در حال تغيير بوده و داراى هندسه اى متنوع است، وجود دارد. پس از يك قرن ونيم و يا حتى بيشتر، استعمال اصطلاح آسياى مركزى به طور كلى فقط به استانهاى آسيايى امپراتورى روس كه بعدها به پنج جمهورى اتحاد شوروى سابق تبديل شد، اطلاق مى شد: قزاقستان ـ كه هنوز به صورت سيستماتيك به عنوان يكى از تشكيل دهندگان آسياى مركزى محسوب نمى شود ـ قرقيزستان، ازبكستان، تاجيكستان و تركمنستان. اين منطقه فراتر از آنكه همسايه امپراتورى روس محسوب مى شود، از فرداى فروپاشى اتحاد شوروى سابق بعد جديدى يافته است. به علاوه، آسياى مركزى روسيه از اين پس در منطقه اى جاى مى گيرد كه شامل كشورهاى ديگرى كه از نظر فرهنگى به هم نزديك هستند، مى گردد. به همين دليل، منطقى خواهد بود اگر از يك «خاورميانه» صحبت كنيم، چيزى كه توسط يك جغرافيدان فرانسوى در پايان قرن نوزدهم ميلادى مطرح شد و دقيقاً يك منطقه «شرق مسلمان غيرعرب» را پوشش مى داد: تركيه، ايران، افغانستان، از سال۱۹۴۷ پاكستان و امروز، جمهورى آذربايجان و جمهوريهاى آسيايى اتحاد شوروى سابق. اين منطقه كه عمدتاً ترك زبان و فارسى زبان هستند، مجدداً به يك انسجام ژئوپولتيك دست يافته است كه نمودهاى آن اغلب بازتاب دهنده ملاحظات سياست داخلى اين كشورها است. از آنجا كه اين منطقه در خلال دوره مواجهه شرق و غرب از توجهات به دور بوده است، شايد فراموش كرده باشيم كه براى مدتى طولانى در مركز دلمشغولى هاى بين المللى بويژه در زمانى كه مدارس بزرگ ژئوپولتيك در حال شكل گيرى بودند، قرار داشته است: اين مدارس به صورت طبيعى، انگلوساكسون و آلمانى بودند كه البته واكنش هايى را در فرانسه و روسيه به همراه داشتند. اين واكنش ها بيش از آنكه متأثر ازتابعيت اين مدارس باشند، به نظام ژئوپولتيك مطرح شده توسط آنها پاسخ مى دادند. مدرسه ژئوپولتيك انگلستان كه اصولاً با شخصيتى چون سر«هالفورد مكيندر» شناخته مى شود، از سال۱۹۰۴ به دوويژگى منطقه آسياى مركزى پى برد. مكيندر ملاحظه كرد كه منطقه محدود شده توسط بيابانهاى بزرگ از آلتايى تا هندوكوش كه در اطراف آن بيابانهاى گبى، تبت و ايران قرار گرفته است، يك مكان بالقوه قدرت جهانى را تشكيل مى دهد، چرا كه اين سرزمين مركزى (Heart Land) به مثابه يك برج ديده بانى دست نيافتنى در قلب يك قلعه تسخيرناپذير كه عمق استراتژيك مساحت قاره اى روسيه ارائه مى نمايد، واقع شده است. اما در عين حال، چيزى كه مكيندر را در اوايل قرن بيستم نگران مى كرد، چشم اندازاتحاد بين امپراتورى روسيه و رايش دوم ـ قدرت اول اروپا و مجهز به دومين ناوگان جهان تحت فرماندهى آدميرال تيرپيتز ـ بود. در واقع، نگرانى وى از اين جهت بود كه قدرت زمينى و دريايى (آلمان) با روسيه اى كه به دليل موقعيت مركزى اش غيرقابل تسخير است متحد نشوند، چرا كه در اين صورت، توانايى شكست بريتانيا را بويژه در هند خواهند داشت. راه آهنهاى بين قاره اى، امكان عبور از اين مناطق و حمل و نقل كالا را در فواصل دور فراهم مى آورد كه از قرن شانزدهم ميلادى تا آن زمان توسط راههاى دريايى انجام مى گرفت. رقابت حمل و نقلهاى دريايى و راه آهن و برترى فنى دومى بر اولى چيزى بود كه باعث شد بريتانيايى ها ايده مكيندر را بپذيرند و آن را تهديدى براى امنيت امپراتورى خود تلقى كنند. اين ايده حدود ۴۰سال بعد، يعنى در سال۱۹۴۳ به دليل شتابى كه در رشد و پيشرفت وسايل ارتباطى پيدا شد، در تجزيه و تحليلهاى انگليسى ها مورد سؤال و بحثهاى جدى قرار گرفت. با اين وجود، مكيندرهمچنان به نقش مركزى منطقه محور، به دليل عدم آسيب پذيرى، در اعمال قدرت جهانى اعتقاد داشت، اما مى گفت كه روسيه اروپايى بيش از آسياى مركزى اين نقش را ايفا مى كند. در سال،۱۹۴۳ شاگرد و رقيب آمريكايى مكيندر، يعنى «نيكولاس اسپايكمن» با دلايلى كاملاً برعكس و مخالف، نقش منطقه مركزى آسيا يا «اوراسيا» را مجدداً مورد توجه قرار داد. نظر اسپايكمن اين بود كه تسلط بر منطقه اى كه وى «اوراسيا» ناميده، ضرورى است، اما اين بدان معنى نيست كسى كه زمين مركزى (هارتلند) را كنترل كند، مى تواند جهان را كنترل نمايد، بلكه هر كس كه بر مناطق ساحلى (ريملند) با هدف متوقف كردن پيشرفت هارتلند، يعنى مكان اصلى و برجسته مواجهه بين دوقدرت زمينى (قاره اى) و قدرت دريايى تسلط پيدا كند، جهان را كنترل خواهد كرد. كسى كه برريملند مسلط شود، بر اوراسيا مسلط است وجهان را در ميان دستهاى خود دارد.» ايجاد سيستمهاى اتحادى بزرگ، بلافاصله پس از جنگ جهانى دوم توسط آمريكا، مانند ناتو، پيمان بغداد(سنتو)، پيمان مانيل (اوتاز) در همين راستا ارزيابى مى شود. نگاهى به موفقيتهاى بريتانيا نشان مى دهد كه آمريكا طى يكصدسال گذشته در حال اجراى «بازى بزرگ» در اين منطقه كه امروز از آن به عنوان منطقه خزر ـ درياى سياه نام مى برد، نبوده است. حال، اگر به مدرسه ژئوپولتيك آلمان و بويژه مدرسه مونيخ كه توسط «كارل هوشفر» بنياد نهاده شد سرى بزنيم، مشاهده مى كنيم كه ضرورت منطقه آسياى مركزى نزد آنان كمتر از انگليسى ها است كه ضرورتاً در تقدم هند مى انديشيدند. وراى اروپا، علاقه مندى هوشفر ـ به دلايل صرفاً شخصى ـ بيشتر در شرق دور و بويژه در ژاپن بود، چرا كه وى در سال۱۹۰۸ در مأموريت نظامى آلمان در ژاپن شركت داشته و رساله دكتراى خود را تحت عنوان «ژاپن بزرگ» در سال۱۹۱۳ نوشته بود. با اين وجود، در سال۱۹۳۱ آسياى مركزى در يكى از آثار او مورد توجه قرار گرفت كه بعدها به وسيله ديگر صاحبنظران آلمانى و يا ايتاليايى مدرسه مونيخ توسعه بيشترى پيدا كرد. هوشفر با تقسيم كره زمين به چهارقسمت از طريق يك محور شمالى ـ جنوبى كه هر قسمت به وسيله يك قدرت كنترل مى شد، منطقه مركزى آسيا را تحت كنترل روسيه قرار داد. ارزيابى او چنين بود كه اگر مسكو بر برنامه انقلاب لنينيستى خود پافشارى كند، مى بايست اين منطقه از چنگ روسيه خارج شود تا بين منطقه گسترش يافته اورو ـ آفريقايى آلمان و بخش دريايى روسيه، (بويژه سيبرى) فاصله اندازد و ژاپن به شبه قاره هند اختصاص پيدا كند. اما اين بى اعتمادى ـ بيش از بى علاقگى ـ هوشفر نسبت به آسياى مركزى ناشى از آگاهى وى به دستيابى مشكل اين هدف براى آلمان بود، كما اينكه بعدها مخالفت او با طرح «بارباروسا» بلافاصله قبل از اجراى آن، اين موضوع را ثابت كرد. در ارتباط با فرانسوى ها، مناسب است از كارهايى كه آدميرال «كاستكس» انجام داد، ذكرى به ميان آيد. فردى كه هرگز در هيچ يك از مدارس ژئوپولتيك تحصيل نكرد و به صورت رسمى نيز نظريه ژئوپولتيكى خاصى را ارائه نكرد. او بويژه از طريق چشم انداز وسيعى كه از تاريخ استراتژيك روسيه ارائه مى دهد، منافع مسكو در آسياى مركزى را به خوبى تشريح كرده است. از نظر كاستكس، در حقيقت اگر روسيه نگاه خود را متوجه غرب كند، نمى تواند بدون تحكيم عقبه خود در آسيا ـ برخلاف چنگيزخان ـ اقدامى كند. سؤالى كه مى توان از كاستكس پرسيد، دانستن اين مطلب است كه آيا اگر اين عقبه هاى آسيايى تحكيم يابند، روسها با پيروى از وارثان چنگيزخان با فراموش كردن محور اصلى مانورـ يعنى غرب ـ در آنجا (منطقه مركزى آسيا) استقرار نخواهند يافت؟ حدود ۲۰سال بعد، كاستكس مجدداً بازمى گردد، اما اين بار نه در مورد مانور روسيه به سمت غرب، بلكه در مورد نقشى كه اين كشور مى تواند در امنيت قاره كهن (اروپا) ايفا كند، نظريه پردازى مى نمايد: پس از انقلاب،۱۹۱۷ طرفداران جريان «اوراسيايى» بر اين باور بودند كه روسيه يك قدرت آسيايى است و اگر در دوره «كيف ها» در قرن دوازدهم كه به وسيله «وارگها» به رشد و توسعه عمده اى دست يافت، در واقع، به صورت مقطعى بوده است. چرا كه اگر «هون ها» (از قرن اول قبل از ميلاد تا قرن پنجم بعد از ميلاد) مقدمه و سرآغاز تاريخ روسيه را تشكيل دادند، ولى اين تاريخ توسط چنگيزخان به حاشيه رانده شد. به علاوه، طرفداران اوراسيا بر اين باورند كه وسعت سرزمين (حتى اتحاد جماهيرشوروى امپرياليستى) بيشتر از دوره چنگيزخان (بدون چين) و دوره «كيف ها» بوده است. صحبت كردن از آسياى مركزى در مبحث ژئوپولتيك الزاماً ما را به حرفهاى زيادى در مورد روسيه و نگاه آن بر اين منطقه هدايت مى كند، اما وراى همسايگى جغرافيايى، مشكل است كه امروز نيز مانند يكصدسال گذشته، شاهد برانگيخته شدن مطامع بحران آفرين در اين منطقه باشيم، اين وضعيت از بعضى جهات تئورى «هلال بحران» را موجه مى كند كه در سال۱۹۷۸ توسط «زبيگنيو برژينسكى» مطرح شد. در واقع، اين تئورى چيزى نيست جز همان نظريه اسپايكمن درمورد نقش ريملند در كنترل اوراسيا. حداقل، بايد توجه داشت كه اخبار مربوط به زيرمجموعه هاى اين منطقه يعنى خاورميانه، خليج فارس و خزر ـ درياى سياه، اين تئورى را تقويت مى نمايد. * «ژان كريستوف رومر» استاد دانشگاه «استراسبورگ» فرانسه و مدير مركز مطالعات تاريخ دفاعى
نویسنده: داوود خدابخش
دانشپژوهان سه رهیافت هرمنوتیک، پدیدارشناسی و دیالکتیک را روشهایی میدانند برای کندوکاو در مفهومها و پژوهشهای میدانی. در این رابطه میتوان در جست و جوی معنای دو مفهوم "روش" و "علوم انسانی" نیز بود.
کتاب "روشهای پژوهش در علوم انسانی" یکی از کتابهای دانشگاهی است که در برخی از دانشگاههای آلمان جزو کتابهای درسی محسوب میشود. این کتاب به قلم هلموت دانر (Helmut Danner) نگاشته شده است. وی در این کتاب سه رهیافت هرمنوتیک، پدیدارشناسی و دیالکتیک را بررسیده است.
روشهای پژوهش یا دقیقتر "فنّ آموزش" (Pädagogik) به دو گونه به کار گرفته میشوند: یکی از نگاهِ نظریهی علم در رابطه با جنبهی برهانی و استدلالی و دیگری با نگرش توصیفی در رابطه با شکلهای روشی موجود و امکان کاربست آنها. نویسندهی کتاب حاضر در بررسی خود، رویکرد دوم را برگزیده است. از اینرو نویسنده روشهای علوم انسانی ِ هرمنوتیک، پدیدارشناسی (فنومنولوژی) و دیالکتیک را در این کتاب توضیح میدهد و مفهومهای کانونی و مبانی فکری و گامهای صوری آنها را در سطوح زیرین برمیرسد:
۱) در سطح فلسفی عمومی،۲) در چارچوب فنّ آموزش علوم انسانی،۳) از طریق بررسی متنهای اصل و تفسیر و تبیین آنها،۴) به کمک تصویرهای نموداری،۵) به کمک مثالها.
نویسنده در فصل اول کتاب، نخست دو مفهوم و اصطلاح "روش" (Methode) و سپس "فنّ آموزش علوم انسانی" را به دقت بررسیده است و تعریفی از آنها بدست میدهد.
دربارهی معنای "روش"
مفهوم "روش" (Methode) برگرفته از واژهی یونانی "مِتودوس" (méthodos) است که خود ترکیبی است از دو واژهی metá به معنای "سیر در (راهی)" و hodós به معنای "راه" یا "طریق". بنابراین "مِتد" معنای "طی کردن یک راه" یا "طی ِ طریق" را میرساند.
بر این اساس "روش" به معنای شیوه و چگونگی اقدام به کاری است، به منظور رسیدن به یک هدف، مثلا به شناخت. در اینجا منظور، روش پژوهش است و نه روش تربیت و آموزش و یا روش تدریس.
اندیشهی روش، بخشی از نظریهی علم است، یعنی مدلل ساختن فلسفی آن چیزی که میخواهیم ذیل آن علم یا علمیّت را بفهمیم. به همین دلیل، یک روش وابسته است به نظرگاههای آن نظریهی علمی مشخص.
از سوی دیگر، نوع گزینش ِ روش مشخص میکند که یک علم چه درکی از خود دارد. از اینرو، پرداختن به روشهای تحقیق، آگاهی برای علمیت را در ذهن بیدار میکند.
هر روش علمی امکانات شناختی ویژهی خود و مرزهای خود را دارد. روشهای گوناگون خود را تنها به شکل صوری و ظاهری از یکدیگر متمایز نمیکنند؛ آنها از جنبهی نظریهی علم بازگوی تصویری معین از جهان و از انسان هستند.
به همین دلیل، روشها − همانند روش تجربی (آمپریک) و روش علوم انسانی − میتوانند در تناقض با یکدیگر قرار گیرند. خوشبختانه در پژوهشهای علمی، چندین روش در تکمیل یکدیگر عمل میکنند، و این امری است مفید.
نویسنده بر این باور است که از "روشباوری" باید پرهیخت، زیرا روش فقط یک کارکرد کمکی دارد؛ و یک دستگاه روشی مستقل به معنای کل پژوهش نیست. ارزشگذاری بیش از حد برای یک روش معین و بطور کلی، طرح کردن مسئلهای مستقل بنام روش، میتواند موضوع پژوهش را به بیراهه سوق دهد.
فنِّ آموزش و پژوهش در علوم انسانی
مفهوم آلمانی Geisteswissenschaften را چنان که رایج است، در زبان فارسی "علوم انسانی" ترجمه میکنند. ولی برگردان دقیقتر آن "علوم ذهنی" است. "علوم ذهنی" در وهلهی نخست، مفهومی است چندمعنا و از جنبهی خصلت علمی آن، مفهومی است مورد مناقشه. علوم ذهنی همان رشتههای علمی است که در گذشتهها در دانشکدههای فلسفه، الهیات و حقوق تدریس میشدند.
فیلسوف آلمانی ویلهلم دیلتی (۱۸۳۳ تا ۱۹۱۱) با تأثیرپذیری از اندیشههای ایمانوئل کانت و ایدهآلیسم آلمانی، و بویژه اندیشههای فریدریش شلایرماخر (۱۷۶۸ تا ۱۸۳۴)، نظریهی علوم ذهنی خود را عرضه کرد و آن را در برابر علوم طبیعی نهاد. فلسفهی زندگی، روانشناسی علوم ذهنی و تاریخیت، مهمترین عزیمتگاههای نظریهی دیلتی بودند.
از نظر هلموت دانر، مفهوم ذهن (Geist) در معنای هگلی آن فقط در چارچوب فنِّ آموزش علوم "ذهنی" اعتبار دارد و در موردهای معینی صدق میکند؛ ولی از سوی دیگر این مفهوم بیشتر گمراهکننده است. در اینجا ذیل Geist باید بطور عام آن چیزی را فهمید که تمایزی است میان انسان در برابر طبیعت و حیوانات. بدینگونه "فنِّ پژوهش علوم ذهنی" خود را از سنت دیلتی نیز مستقل میکند.
وجوه مشخصهی "فنِّ آموزش و پژوهش در علوم ذهنی" عبارتند از: ۱) "تاریخیت" (Geschichtlichkeit)، به این معنا که انسان تاریخ دارد، بهمنزلهی بودههای گذشته و قابل تشخیص، و اینکه، انسان تاریخ است، زیرا که او کنشگری است آزاد و مسئول؛ ۲) "یکبارگی" (Einmaligkeit) که فردیت و خودویژگی ِ هر یک از فرآیندهای تربیت و آموزش را میرساند؛ ۳) "تمامیت / کلیّت" (Ganzheit) و "ساختار" مناسبات شخصی و تاریخی−فرهنگی−اجتماعی؛ ۴) پرسش از پی ِ هدف، ارزش و معنا در رابطه با تربیت و آموزش؛ ۵) واقعیت امر تربیت و رابطه میان نظریه و عمل، و نیز "خودمختاری" فنّ آموزش. "فنِّ آموزش و پژوهش در علوم ذهنی" باید مرزبندی داشته باشد با فنِّ پژوهش هنجاری و فلسفی و نیز با به اصطلاح علم تربیت انتقادی.
هلموت دانر سپس روشهای تحقیق در گسترهی فنِّ پژوهش در علوم ذهنی (انسانی) را برمیرسد. یک چنین فن پژوهشی متکی است بر هرمنوتیک، بهمنزلهی یک روش تاریخی−فهمی، بر پدیدارشناسی، بهمنزلهی یک روش توصیفی بهمنظور دریافتِ ماهیت و نیز بر روش دیالکتیک که لحظههای متناقض اندیشه و واقعیت را بازتاب میدهد.
در این رابطه به هرمنوتیک بهمنزلهی یک روش فهمی و تاریخی اهمیت خاص داده میشود، بهطوریکه بجای روشهای علوم ذهنی از "فرآیند هرمنوتیک" سخن میرانند. ولی نویسنده در این کتاب نشان میدهد که رویکرد هرمنوتیک را نمیتوان با اندیشهی علوم ذهنی یکسان انگاشت.
روش هرمنوتیک
واژهی هرمنوتیک برگرفته است از فعل یونانی "هرمِنوئین" (hermeneúein)، به معنای بیان کردن، توضیح دادن و ترجمه کردن. این معناها در نگاه نخست چندان ربطی به یکدیگر ندارند، ولی همهی آنها مبتنی هستند بر یک معنای بنیادین: در اینجا چیزی را باید قابل فهم کرد و فهمیدن را باید انتقال داد. به این صورت که اگر من مسئلهای را طرح میکنم و جملهای در تشخیص خود از طرح این مسئله بیان میکنم، میل دارم مخاطب من این جمله را بفهمد.
نویسنده با کمک یک رشته نمودارها به مفهومهای بنیادین هرمنوتیک میپردازد، مانند "فهم"، در چارچوب توضیح؛ "هوریستیک"، یا روش و هنر سادهتر کردن مفهومهای بغرنج در زمانی کوتاهتر برای دستیابی به راهحلهای مطلوب؛ یا مفهوم "موضوعیت فهم"، که در اینجا ذهن ابژه و سوبژه و جنبههای روانشناختی آن مطرح هستند. نویسنده این مبحث را از نگاه دیلتی و دیگران برمیرسد.
هلموت دانر قواعد هرمنوتیک را نیز در ارتباط با متن طرح کرده است. در اینجا "دایرهی هرمنوتیکی" و "تمایز هرمنوتیکی" در رابطه با فردی که میخواهد بفهمد و آنچه که باید فهمیده شود، مطرح است. وظیفهی اصلی قواعد هرمنوتیکی کمک رساندن به فرد تأویلکننده است. این قواعد تابعی هستند از هر یک از نظریههای هرمنوتیکی. بدین منظور، چنانکه مفید است، تلاش برای "فهم بهتر" به "فهم به گونهای دیگر" تقلیل پیدا میکند.
روش پدیدارشناسانه
فنومنولوژی یا پدیدارشناسی در معنای واژهای آن یعنی آموزهی پدیدارها. واژهی پدیدار یا "فنومن" از واژهی یونانی "فاینومنون" (phainómenon) برگرفته شده است و معنای آن چیزی را میرساند که تظاهر میکند و بطور شفاف در برابر ما قرار میگیرد. از سوی دیگر در واژهی فاینومنون کلمهی یونانی phos نیز نهفته است که به معنای "نورانی" است. بنابراین در پدیدارشناسی مسئله بر سر آن چیزی است که خود را نشان میدهد. ولی در اینجا این معناها چندان کمکی به ما نمیکنند.
پدیدارشناسان بنیادیترین اصل این روش پژوهشی را "ارجاع به خود امر" دانستهاند؛ و این به معنای دریافت و شناخت هستهی کانونی شیئ، چیز یا مفهوم مورد بررسی است. منظور از "ارجاع به خود امر" یعنی اینکه: مثلا اگر دربارهی مفهوم "تربیت" تحقیق میکنیم، از تمامی آنچه که دربارهی امر تربیت میدانیم، اینکه چه انتظاری از آن داریم یا اینکه نظریههای گوناگون دربارهی امر تربیت چه میگویند، صرفنظر کنیم و دقیقا بنگریم که این "تربیت" خود را چگونه نشان میدهد و پدیدار میکند، چگونه خود را توضیح میدهد و جوهر ماهوی آن چیست. بر این اساس، منظور آن نیست که دانشی یا آگاهیای را دربارهی امری بیان داریم، بلکه منظور خودِ آن امر است.
حال پرسش اساسی اینجاست که "چگونه" میتوان به "خودِ امر ِ" مورد بررسی دست یافت؛ با این هدف که به "خودِ آن چیز" بتوان رسید و نه به چیزی دیگر. وظیفهی پدیدارشناسی بهمنزلهی یک رهیافت، پیکریابی همین "چگونگی" است. بنابراین در پدیدارشناسی مسئله بر سر "خودِ امر ِ" مورد کاوش و بودههای پژوهش میدانی و در نهایت تمامی بودهها، یعنی کل جهان است.
از اینرو، "پدیدار" ظاهر امر نیست و "پدیدار" جلوهی چیزی هم نیست، طوری که خود آن چیز پنهان بماند. آنگونه که تب کردن جلوه و عارضهای است از یک بیماری که در پس ِ آن (تب کردن) پنهان است. منظور از "پدیدار" آن فرآیندهایی هم نیست که در علوم تجربی قابل مشاهده هستند. از نگاه پدیدارشناسانه ضرورتی نیست که بودهی (پدیدارشناسانه) را با حسهای خود مشاهده کنیم؛ هرچند که میتواند در ادراک ما وجود داشته باشد و یا در تصورات، یادماندهها، آرزوها و حکمهای منطقی ما حضور داشته باشد. اگر بخواهیم با دقت کامل بیان کنیم، آنگاه باید بگوییم که پدیدارشناسی با چیزها و امر مشخص و ملموس سروکار ندارد، بلکه مسئلهاش بودههای آگاهی، و با بیانی دقیقتر، با موضوعهای شهودی ِ آگاهی بَرین (transzendental) سر و کار دارد.
در بالا گفتیم که "رجوع به خودِ امر" اصل بنیادین پدیدارشناسی است. این اصل اهمیت بسیار برای یک رشته علومی دارد که در خدمت یک رهیافت پدیدارشناسانه هستند. رویکرد علمی در اینجا بدین معناست که دریابیم "بودهی واقعی" چیست و نه آن چیزی که سنتها، ایدئولوژیها و آموزهها پیشاپیش معین کردهاند. از اینرو، روش پدیدارشناسانه، روشی است رهاننده، آنهم رهایی از قید و بندهای ظاهری. این روش آغازی است جدید که میتواند ما را به منشاء و خاستگاه شیئ یا مفهوم و یا امر ِ مورد بررسی نزدیک کند و تنگناها و بنبستها را بگشاید.
نکتهی تعیینکننده در پدیدارشناسی، تقلیل یا فروکاستن (Reduktion) نگرش طبیعی به نگرش پدیدارشناسانه است. در اینجا سادهنگری ِ نگرش طبیعی گشوده میشود، زیرا نگرش طبیعی ناتوان از نگریستن به ژرفای درونی خودِ امر است. از اینرو فاصلهگیری از موضوع پژوهش ضرورت اساسی دارد. این فاصلهگیری از طریق نوع معینی از اندیشیدن میسر است و آن "فروکاستن پدیدارشناسانه" است. این نوع اندیشهورزی به معنای عبور از نگرش ِ طبیعی است. در این عبور، باور سطحی و سادهنگر به هستی و جهان نادیده گرفته میشود، تا بنگرد، چیزی هست و اینکه آن چیز چگونه هست. بنابراین در فروکاستن پدیدارشناسانه، سوژه یا انسان اندیشنده به یک "مشاهدهگر ِ" بیطرفِ تجربههای زندگی خود بدل میشود.
برای مثال وقتی استادی در کلاس درس دانشگاهی مفهومهایی را بکار میبرد، مانند "استبداد"، "نظم"، "اطاعت" و غیره، واکنش دانشجویان این خواهد بود که آنها این مفهومها را بشدت نفی میکنند. زیرا که این مفهومها برای آنها گذشتهای تاریک و رویکرد تربیتیای بشدت سنتی را تداعی میکنند. حال استاد و دانشجو هر دو میتوانند تلاش کنند به دقتِ تمام توضیح دهند که منظور واقعی آنها از این مفهومها چیست، بطوری که هر یک میکوشد مثلا مفهوم "استبداد" را با ذکر مثالهای متعدد توصیف کند و توضیح دهد، چرا آن را رد میکند. در یک چنین فرآیندی که به درون "خودِ امر ِ" مورد بررسی نگریسته میشود و این مفهوم را از بار پیشداوریها میرهاند، این امکان وجود دارد که همگان در مورد هستهی درونی این امر یا این مفهوم به یک نقطهی مشترک دست یابند. این است وظیفهی پدیدارشناسی به منزلهی یک روش و یک رهیافت.
کسانی که علاقهمندی بیشتری به آشنایی با روش و رهیافت پدیدارشناسی دارند، میتوانند به مطالعهی دقیق کتاب ۱۲۰ صفحهای "پدیدارشناسی برای مبتدیها" روی آورند. این کتاب توسط "دَن زَهَوی" (Dan Zahavi) نگاشته شده است. وی استاد رشتهی فلسفه در دانشگاه کپنهاگ است و تجربهی تحصیل و تدریس در چندین دانشگاه معتبر اروپایی و آمریکایی را پشت سر دارد. زهوی عضو علمی "جامعهی آلمانی برای پژوهشهای پدیدارشناسانه" و رئیس "جامعهی شمال برای پدیدارشناسی" است.
روش دیالکتیک
سومین روش در فن آموزش و پژوهش در علوم انسانی یا ذهنی، روش "دیالکتیک" است. مفهوم دیالکتیک مدتها به واژهی مد روز بدل شده بود. این مفهوم اغلب در ارتباط با کارل مارکس و "ماتریالیسم دیالکتیک" وی، و تا اندازهای هم در ارتباط با اندیشههای هگل بکار بسته میشد. اگر کسی میخواست دو گونهی متفاوت و متضاد را به یکدیگر ربط دهد، میکوشید آن را دیالکتیکی جلوه دهد.
ولی میپرسیم، این مفهوم چه ربطی میتواند با فن آموزش و پژوهش در علوم انسانی داشته باشد؟ مگر مارکسیسم یک ایدئولوژی با ابعاد جهانی را ارائه نداد یا هگل یک فلسفهی ذهن را در اندیشهی خود طراحی نکرد؟ ولی صرف نظر از شکلهای متنوع نمود مفهوم "دیالکتیک" در دستگاههای فکری مختلف، پیشینهی آن به دوران باستان میرسد که نقشی مهم به خود اختصاص میداد. از اینرو رهیافت دیالکتیک بسیار فراتر از دو مفهوم هرمنوتیک و پدیدارشناسی، ذهن اندیشهورزان را به خود مشغول داشته است، همانند دیالکتیک گفتگو نزد سقراط و یا آموزهی "تناقض قانونها" (Antinomie) نزد کانت. در حالی که کانت به دیالکتیک به منزلهی ابزاری منفی و مورد نقد مینگریست، هگل آن را ابزاری مثبت و سازنده میدانست؛ و کییرکهگارد و مارکس برخلاف هگل، دیالکتیک را به گونهی دیگری شکل دادند.
دیالکتیک بطور عام به معنای گفتگوی مجادلهآمیزی است که در فرآیند آن تناقضها هویدا میشود و تأکید بر رسیدن به توافق و آشتی است. کییرکهگارد از پارادوکسها نام برده (ص ۲۰۱) و در این ارتباط گفته است: "ازدواج کنی، پشیمان میشوی، ازدواج نکنی، باز هم پشیمان میشوی، ازدواج بکنی یا نکنی، در هر دو حالت پشیمان میشوی". بعبارت دیگر، باید نگریست که وقتی اتکا بر روی شناخت و اندیشهی انسان است، آیا انسان به تناقضها برخورد میکند یا به خود واقعیت؟ به همین دلیل باید رهیافتی برای داوری در این زمینه یافت.
نمود پایهای دیالکتیکی همان رابطهی تز − آنتیتز − سنتز است. هلموت دانر در کتاب خود، دیالکتیک را نزد کانت، هگل و کییرکهگارد توضیح میدهد و مینویسد که جنبهی مثبت دیالکتیک در پویایی آن، ایجاد انگیزه برای اندیشیدن و نگرش انتقادی است. وی معتقد است که به دیالکتیک نباید به منزلهی روشی ناب نگریست. این روش میتواند در فنّ آموزش و پژوهش، در پیوند با هرمنوتیک و پدیدارشناسی پربار باشد.
مطالعهی این دو کتاب نه فقط برای متخصصان روش تحقیق حول مفهومها یا در پژوهشهای میدانی اهمیت دارد، بلکه همچنین برای تمام کسانی که علاقمند به دستیابی به شناختی کاربردی در گسترههای هرمنوتیک، پدیدارشناسی و دیالتیک هستند.